Skyscraper large

به رسم وداع…

r5r4r44r- کامیار بهرنگ - kamiyar behrang

کامیار بهرنگ

ششم خرداد، برای بسیاری فقط جشن خردادگان است، اما برای من یک زمان مشخص از یک آغاز مشخص. 

اولین نوشته‌ی من در “راه دیگر” …

خیلی ساده آغاز می‌شود این داستان؛ اما امروز حکایتی دیگر از داستان نوشتن‌ها به پایان می‌رسد. 

سالها در کنار این راه با خیلی از دوستانم قدم زدم، با هم از سیاست و سینما گفتیم، از فساد اقتصادی و داستان تلخ کودکان کار،‌ از حقوق زنان و از عهدی که همه‌ی ما بی آنکه قراردادی داشته باشیم به آن پایبند بودیم.

سخت است نوشتن برای شماره‌ای که بناست آخرین باشد و برای وداع از “راه دیگر”باشد، اما به رسم احترام به تمام کسانی که در این “راه” با من و ما بودند باید بنویسم تا برای فردا بماند.

روز ماقبل پیاده‌روى

یه روز، یه مردی بود که گفت قراره یه راهی رو راه بندازیم که مال خودمونه و رنگش رنگِ خودمون. آخه قبلش می‌دونست که خیلی سخته راهی رو بری که راه خودت نیست و با یکی باشی که از جنس خودت نیست. 

اون مرد قبلا یه جایی، یه زمانی، خیلی غریب، اما پشت من وایساده بود و یک جوری حتی همین نوشته رو هم مدیون خودش کرده بود. مهم نیست ولی می‌گم که لااقل اگر یه جایی،‌ یه نفری، یه زمانی اینو خوند بدونه “محمد جواد اکبرین” خیلی ساده این “راه” رو راه نینداخته بود و آدم‌هایی که باهاش همراه شدن برای خیلی چیزها همراهش شدن.

روز پیاده‌روى

شروع شد، “راه دیگر” … با خودم فکر می‌کردم اون روزهایی که اون پیرمرد نقاش که روی پنجره‌های خونه‌ش الان میله زدن با خودش چی فکر می‌کرد که می‌گفت : “آن وظیفه‌ای که بر عهده ما قرار دارد آن است که با تکثیر اندیشه‌هایی که در حوالی شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و با تذکر دائمی اهمیت این پدیده مبارک     از آن پرستاری کنیم”.

وظیفه؟! امروز؟! اندیشه؟! ای بابا … چه حرف‌هایی … 

“اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است.”

داره روشن می‌شه. آره داره واضح می‌شه که این راه دیگر که می‌گفت جنسش از همین زندگیِ اون نقاش پیره و اینجا جای ادای دین.

زندگی! مردم! جنبش سبز …  

راه را زندگی باید کرد

یک سال تمام از نقاش پیر نوشتم. هر روز از حرف‌هایی نوشتم که تکراری نبود. خبر روز بود اما نمی‌دونم چرا همیشه باید یادی از او می‌کردم. حالا که مرورش می‌کنم می فهمم چرا لازم بود ما “راه دیگر” داشته باشیم و نمی‌شد در راهی دیگر این مهم رو به سرانجام رسوند. 

این راه اما یک بن بست داشت،‌ یکی بود که داشت سلطانی می‌کرد و یک زمان وقت آن بود که “چشم اسنفدیار خودکامگان” رو هدف قرار می‌دادم. اینجا بود که باز هم مثل همون روز جشن خردادگان یه نفر حامی من و ما شد.

در این راه دیگر خیلی‌ها اومدند و رفتند اما یک چیز ثابت موند و اون راهی بود که دیگر راه افتاده بود. همه‌ی ما وقتی کنار هم جمع می‌شدیم مثل کسانی بودیم که سال‌ها با هم زندگی کردیم و اینقدر به هم نزدیک بودیم که گویی سال‌ها با هم همراه بودیم و شاید این معجزه‌ای بود که چند سال پیش یکبار اتفاق افتاده بود و حالا در جمعی کوچیکتر داشتیم تجربه‌اش می‌کردیم.

پایان راه

برای پایان این راه هیچی نمی‌تونه اصل کلام باشه جز این کلام پیرمرد نقاش که می‌گفت: “ما برای اشاره به جنبشی که آغاز کرده ایم از عنوان  ”راه” استفاده می کنیم تا توفیق‌هایی که در هر مرحله به دست می‌آوریم پایان کار ندانیم و همواره نگاه به کمالی برتر بدوزیم”.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large