Skyscraper large

مردی در قفس؛ روایت یک بازداشت (٣)

sd23fsd555d

محمد نوری‌زاد

یک: چند شب پیش رفته بودم به دیدنِ بهمن احمدی آمویی که به تازگی از زندان خلاص شده است بعدِ پنج سال. همسرش – ژیلا بنی یعقوب – پاک بانویی است که او نیز بارها به زندان رفته و ناجوانمردی ها دیده از دادگاه ها و قاضیان و زندانبانان. این زوج فهیم، به گمانِ من برکتی موّاج اند. برکت نیز یعنی: فراوانی در هر چیزِ خیر. من این دو را هماره همپای خیر و خوبی دیده و می بینم. منتها همین برکت، در چشم حاکمان اسلامیِ ما معکوس معنا می شود.

معکوسِ برکت چه می شود؟ فراوانی در هر چیزِ شرّ. بله، حاکمان اسلامی ما عزیزانی چون این دو را شرّ می پندارند. شرّی که مثل خار در چشم دنیاخوارشان فرو می شود و مثل استخوان در گلوی سیری ناپذیرشان گیر می کند. این زوجِ پر برکت، هیچ نقطه ضعفی ندارند. نه دستشان در ستمی سهیم بوده است و نه در گردونه ی فرصت های صنفی به نوایی رسیده اند. حاکمان اسلامی ما، که خود در غرقابی از مفسده مستغرق اند، آدم های سالم را بر نمی تابند. دزدان، مگر می توانند با پاکدستان همنشین شوند؟ همین آیت الله مکارم شیرازی خودمان مگر نبود که چند روز پیش هر شائبه ی اقتصادی را در بساط آیت اللهی خود تکذیب کرد؟ شما را بخدا می بینید؟ طرف آیت الله است و به چشمان یک ملت زل می زند و بساط سلطانی خود را انکار می کند.

دو: روز عید غدیر، مردمان بسیاری رفته بودند به بنیاد باران برای دیدن آقای سید محمد خاتمی. من نیز رفتم. منتها از بس دیر رسیدم، جز مردمی در هم فشرده ندیدم. صورتِ زخمینِ من زمزمه هایی را در پیچاند که: دستشان بشکند. در آن میان، یکی مرا به آقای یونسی – وزیر اطلاعات دوره ی آقای خاتمی – معرفی کرد. ایشان در حال خروج بود که جلو آمد و صورت به صورت من سایید و من علاوه بر تبریک عید، به ایشان گفتم: آیا شما را شهامتی هست که اموال مرا از سپاه بگیرید و به من برگردانید؟ سر ضرب گفت: نه، ما از این شهامت ها نداریم. گفتم: اما باید داشته باشید که؟! باز بی درنگ گفت: من یکی ندارم. و رفت. راست می گفت البته. کیست که در برابر سپاه بایستد و مثلاً از سردارانش بپرسد: این ابرهای بالا سر بچند؟ که سرداران، بلافاصله کلت های خود را بر میز معامله می نهند.

سه: در نوشته ی پیشین، سخن به کلانتری و به پاسداری انجامید که این پاسدار بسیار فربه بود. یک سپاهیِ فراوان خورده. وی در اتاق بازجوییِ کلانتری از من پرسید: علت این که تو را یک سال و نیم در زندان نگه داشتند چه بود؟ گفتم: بخاطر سه تا نامه ای که برای رهبر نوشتم و در آن سه نامه، بسیار نرم و مشفقانه از وی خواستم از مردم پوزش بخواهد و از مردم دلجویی کند و فاجعه ی به بار آمده ی سال ۸۸ را ترمیم کند. فراتر از فربه جلوی افسران اتاق در آمد که: آن سه نامه را خودت ننوشته ای. بل یکی گفته و تو نوشته ای. فراتر از فربه را نشان افسران اتاق دادم و گفتم: این است راز فلاکت ما اسلامی ها. که برای بخاک افکندن رقیب، سرضرب به تهمت روی می بریم و برایش سند می سازیم بی هیچ پشتوانه ای. و به فراتر از فربه گفتم: اکنون به یمن مفسده های فراوان و انکار ناپذیر سپاه و بیت رهبری، آن سه نامه، تا سی و یک نامه ادامه پیدا کرده است.

چهار: من با صورتی و پیراهنی خونین در اتاق بازجوییِ کلانتری نشسته بودم که مأموری داخل شد و گزارش سپاه را آورد و به دست افسر مسئول داد. در آن گزارش، سپاه، رسماً باعث و بانیِ ضرب و شتم را مأمورانِ نیروی انتظامی اعلام کرده بود. البته به خود زنی نیز اشاره فرموده بود. که یعنی من خود صورتم را به اتومبیل کوفته ام. پرسش ها و پاسخ های کتبی شروع شد و پرونده ای برای ارسال من به داد سرا شکل گرفت. از افسر مسئول خواستم که مرا به پزشکی قانونی نیز اعزام کنند.

پنج: مردی لاغر و چهل و دو سه ساله را به اتاق آوردند که موهای سرش کمی تُنُک بود. سرو وضع متوسطی داشت و کیفی به دست. این مرد، در شلوغیِ مترو صدا در داده بود و از خوبی های “حقوق بشر” گفته بود. همانجا گرفته بودند و آورده بودندش به کلانتری. یکی از افسران، از مردِ حقوق بشری پرسید: حالا این حقوق بشری که بی تابش هستی چی هست؟ مرد حقوق بشری فرصت را غنیمت شمرد و جولان گرفت و گفت: حقوق بشر یعنی من با رهبر مساوی ام. و خودش غش غش خندید. بی آنکه کسی او را در این غش غشِ پوک همراهی کند. یکی دیگر از افسران از وی پرسید: کارت چی هست؟ گفت: نظافتچی ام. از طرف شرکت می روم خانه ی مردم و نظافت می کنم.

شش: در دستشوییِ کلانتری چند عکس از خود گرفتم و به جایی که باید بفرستم ارسال کردم. در همان کلانتری به جان غربی ها و تکنولوژی شان دعا کردم. حالا هی بیا فیلتر کن و راه را بر این همه امکان و استعداد ببند و پیشتازیِ فهم را انکار کن و بجایش از زلال احکام بگو.

هفت: پرونده را دادند به دست یک ستوان جوان که مرا به پزشکی قانونی و داد سرا ببرد. یک گروهبان بسیار جوان و خوش روی و ریز نقش را نیز با ما همراه کردند. افسر جوان در اتومبیل ماند و همین گروهبان جوان مرا به پزشکی قانونی برد. پزشک، شکافِ گونه و زیرِ چشمم را سند کرد و این سند را در یک پاکت در بسته دادند به دست گروهبان جوان.

هشت: دادسرا در ضلع غربیِ میدان منیریه است. گروهبان جوان هر چه بر درِ دادسرا کوفت، کسی در را وا نکرد. این معطلی، فرصت خوبی بود که همانجا چند عکس دیگر از خود بگیرم و داشته باشم برای بعد. به داخل رفتیم. قاضی کشیک آمد و مرا به داخل خواند. پرونده را که مطالعه کرد از من خواست تن پوشم را بر تن بنشانم. گوشی اش را در آورد و چندین عکس از پیش و پشت گرفت. حتی به سالن انتظار که هدایت شدم، باز مرا فرا خواند تا عکسی با پرچم بگیرد. لابد عکس قاضی مرتضویِ کهریزک و عکس دزدی چون محمد رضا رحیمی با عنوان داعشی های ایران، برایش جذاب بود. و شاید نیز عکس آن سه عزیزِ محبوس در خانه. همین قاضی، که جوان و فربه و شمالی بود، تعیین تکلیفِ مرا به دادسرای اوین وا سپرد. پرسیدم چرا؟ گفت: مگر ننوشته ای دادسرای اوین در جریان پیگیری های قانونی ات برای پس گرفتن اموالت هست؟

نه: در راهروی دادسرای منیریه نشسته بودم که دیدم مردِ حقوق بشری را دستبند به دست آوردند و بردند پیش قاضی کشیک. از اینجا به بعد، من و مرد حقوق بشری با هم بودیم. او دستبند داشت و من اجازه ندادم به دستم دستبند بزنند. این مرد، آنقدر ساده و زلال و زحمت کش بود و آنچنان با خلوص از ضرورت گسترش حقوق بشر سخن می گفت که من باور کردم در تمامی ایران احدی نیست که چون وی، غمِ خاکمالی شدنِ حقوق بشر را بخورد. و دیدم جناب حقوق بشر چه کیف می کند از این که یک آدم پای کاری در ایران اینچنین جانب او را گرفته و ول کن هم نیست. حالا این آدم نظافتچی است؟ باشد.

ده: برگشتیم کلانتری. بعد از کلی معطلی راه افتادیم سمت اوین. در راه، ما بودیم و سخنان مرد حقوق بشری که با هر پرسش به گوشه ای از زندگی اش می پرداخت. دو پسر بزرگ داشت و همسرش را بخاطر همین ولعِ حقوق بشری اش و این که خواسته بود اصول ایزو دوهزار و یک را در کیفیت مدیریت، به خانواده اش تحمیل کند، از دست داده بود. یعنی همسرِ بی نوا تحمل نکرده بود و طلاق گرفته بود و رفته بود تا نفسی به راحت بکشد. من نرم نرم افق زندان اوین را برای وی واشکافتم و او بجای نگرانی مست می شد از این که در مسیرِ گسترانیدن حقوق بشر در ایران، پایش به اوین گشوده می شود. می گفت: من هیچ کسی را ندارم که دلواپسم باشد. و از آشنایی با من در پوست نمی گنجید و مرتب از مراحل بازجویی و زندان و سلول انفرادی می پرسید و نرم نرم پای بر سرِ ابرهای آسمان می نهاد.

یازده: قاضیِ کشیکِ دادسرای زندان اوین رفته بود. هوا کاملاً تاریک شده بود که برگشتیم به سمت کلانتری. و من، چه احساس تعلقی پیدا کرده بودم با کلانتری و افسران و درجه دارانش. در راه، مرد حقوق بشری از خود گفت که ابتدا کارمند آموزش و پرورش بوده و چون پدرش مترجم زبان انگلیسی بوده و در خانه به انگلیسی سخن می گفته، او نیز انگلیسی را از پدر می آموزد. از آموزش و پرورش اخراجش می کنند بخاطر توصیه ی مکرر به مدیران بالادست برای رعایت حقوق بشر. از آنجا به یک کارگاه بزرگ تراشکاری می رود. وجدان کاریِ بالایی که داشته، او را بر می کشد، اما همین نقطه ضعف حقوق بشری اش و ایزو دو هزار و یک که به کیفیت مدیریت اشاره دارد، او را فرو می کوبد. از آنجا نیز اخراجش می کنند.

از این به بعد، بقول خودش مدتی خانه نشین می شود و روی مخ همسرش کار می کند برای همان مدیریت کیفیتِ ایزو دوهزار و یک. به جزیره ی قشم می رود. در یک کارگاه تراشکاری مشغول کار می شود. صبح که دست به کار می شود شب عذرش را می خواهند. می رود به اسکله برای باربری. صبح که می رود شب اخراجش می کنند. ای بگویم این حقوق بشر و این ایزو دوهزار و یک چه بشوند که جوان مردم را اینگونه آواره ی غربت می کنند و در همان غربت نیز دست از سرش بر نمی دارند. به ژاپن می رود. ده ماه می ماند. پنج ماه از این ده ماه را بیکار بوده و قرض می کرده که زنده بماند. پنج ماه اما کار می کند و بدهیِ آن ماههای بیکاری را می پردازد و با دستی تهی به ایران باز می گردد.

دوازده: در همان محدوده ی زندان اوین به ازدحام اتومبیل ها بر خوردیم. صدای جیغ یک بانوی جوان نگاه ما را به سوی یک ۲۰۶ قرمز برد. این نوعروس که شاید یک سالی نیز از ازدواجش نگذشته بود، با تمامی استعداد حنجره اش جیغ می کشید و برای شوهر جوانش خط و نشان می کشید که این شوهر، بی خیال پشت فرمان بود و گوشی به گوش داشت. بی خیالیِ مرد جوان، زن را آتشی تر می کرد اما شوربختانه استعداد حنجره محدود بود و صدای جیغ نیز حد و اندازه ای دارد. همانجا باور کردم که اگر یک بلند گوی استثنایی به قدرت صور اسرافیل به دست زن جوان می دادند، آنچنان بر سر شوهرش جیغ می کشید که هم شوهر در دم پودر شود، و هم رعشه بر تن کوههای البرز بیفتد، و هم مرده ها را از خاک برآورده، و طومار دنیا را در هم پیچد و خیال همه را راحت کند. به مرد حقوق بشری گفتم: یک روز این بانو تور سفیدی بر سر داشته و ماه عسلی و آرزوهایی و اکنون….

سیزده: در کلانتری، با رییس کلانتری رخ به رخ شدم. در لباس شخصی از پله ها به زیر می آمد و همه برایش پا می کوفتند. صورت خونین مرا که دید دوستانه پرسید: چرا صورتت را نمی شویی؟ گفتم: می خواهم به قاضی نشان بدهم. افسر جوان گزارش داد که: رفتیم اوین دادسرا تعطیل بود. رییس کلانتری گفت: خب از همانجا می رفتید دادسرای مرکزی. بعد از کمی معطلی راه افتادیم و رفتیم به سمت دادسرای مرکزی در ضلع شمالی پارک شهر. در راه، مرد حقوق بشری از رؤیاهایش برای من گفت. این که اراده دارد قانون اساسی ایران را تعمیر کند به شرطی که دستگاههای اطلاعاتی با وی همکاری کنند. به وی گفتم: این دستگاههای اطلاعاتی دستشان با هزار مفسده و آدمکشی است که. گفت: ما به سه تا حزب در کشور نیاز داریم. یک حزب برای با خداها، یک حزب برای بی خداها، و یک حزب هم خنثی. رقابت اصلی با آن دو حزب با خدا و بی خداست. این حزب خنثی اما کارش نظارت خواهد بود. و گفت: من مملکت را با همین سه حزب اداره می کنم با کیفیت مطلوب ایزو دوهزار و یک.

چهارده: در دادسرای مرکزی، پرونده ی ما را به داخل فرستادند. کمی بعد پرونده ها پس داده شد به این خاطر که: به ما مربوط نیست باید بروید دادسرای اوین. برگشتیم کلانتری. در کلانتری مرد حقوق بشری را به بازداشگاه فرستادند. مرا در سالنِ مراجعین نشاندند بر یک صندلی. مقابل من یک قفس بود که یک مرد پنجاه و دو سه ساله در آن ایستاده بود با گردنی خم شده. ابعاد این قفس یک متر و بیست در یک متر و بیست است. مرد قفسی فعال کارگری بود. این مرد، در اعتراض به دزدی های چند ده میلیونی خانه ی کارگر، رفته بود آنجا و با شخص علیرضا محجوب سرشاخ شده بود. خانه ی کارگری ها شش نفری ریخته بودند سرش و حالا نزن کی بزن. فعال کارگری زنگ زده بود به ۱۱۰٫ مأموران آمده بودند و با دیدن جمال مبارک جناب محجوب، سرضرب خودِ این فعال کارگری را دستگیر کرده بودند و اکنون او در قفس بود تا فردا. وثیقه هم جور کرده بود اما نپذیرفته بودند. او باید ادب می شد تا بداند با نماینده ی مردم نیک باید سخن گفت و همینجوری هردمبیل وی را به مشارکت در یک دزدیِ دم دستی متهم نکرد.

پانزده: سالن مراجعینِ کلانتری شلوغ بود و پرونده ها با پرس و جوهای افسران و درجه داران شکل می گرفت. چند جوانِ دعوا کرده و چند بانویِ مال باخته کلانتری را گرفته بودند روی سرشان. نعره ی یک افسر برای سی چهل ثانیه همه را به سکوت برد اما طعم آن نعره که فرو کشید، سرو صداها بالا گرفت. از یک گروهبان جوان خواستم مرا به بازداشتگاه بفرستد. همه ی دار و ندارم را تحویل گرفت و مرا به سلولی باریک برد و من بی خیال نظافتی که آنجا نداشت، تخت گرفتم خوابیدم تا صبح.

شانزده: صبح با سرو صدای یک افسر همه از بازداشتگاه بیرون آمدیم. من در یک سلول بودم و مرد حقوق بشری و سه جوانِ دعوا کرده با لباس های پلوخوریِ پاره و خاکمالی شده در سلول دیگر. برای تقسیم کار، مرا در بیرون نشاندند اما هم مرد حقوق بشری و هم سه جوان دعوا کرده را بردند و فشردند داخل قفس. همان قفس که فعال کارگری شب را تا به صبح در آن گذرانده بود. قرار شد ما را به اوین اعزام کنند. تقسیم کار صورت گرفت. سربازان با دستبندها به سراغ مردان قفس رفتند. یکی نیز با دستبندی در دست به سروقت من آمد. گفتم: من دستبند نمی زنم. گفت: باید بزنی. گفتم: نمی زنم. سرباز معطل مانده بود که چه بکند.

به سرگرد مسئول پرونده ها گفتم: جناب سرگرد، من دستبند نمی زنم. اگر دوست دارید به زور دستبند بزنید من حرفی ندارم منتها ممکن است داستان صورت خونین من تکرار شود. جناب سرگرد بی خیال شد و نیمساعت بعد من و مرد حقوق بشری در راه اوین بودیم با دو سرباز و یک راننده. پشت درِ دادسرا نیمساعت معطل ماندیم تا در باز شد. چه کیفی می کرد این مرد حقوق بشری از لمس اوین. می گفت: تا هزینه نکنیم این حقوق بشر پایش به ایران باز نمی شود. رفتیم داخل و ما را بردند و در راهروی دادسرا نشاندند. کجا؟ پشت درِ اتاق شعبه ی شش. در دادسرای اوین همه اغلب مرا می شناختند. هم سربازان و هم کارکنان و هم قاضیان و هم دادیاران. صبح بود و هرکدامشان را با عبور از کنار من و با نگاه به صورت خونین من سری به تأسف تکان می دادند. برخی به همدلی، و برخی از سرِ این که ما ای خداوند متعال چه وقت از شرّ این نوری زاد خلاص خواهیم شد؟

هفده: پیرمردی که کیف کهنه ای در دست داشت آمد از من پرسید: صورتت چه شده؟ گفتم: برادران سپاه زده اند. گفت: همین برادران سپاه هفده سال است که پنج هزار صفحه دستنوشته های مرا برده اند و من هفده سال است که در پی آن دستنوشته ها هستم. و گفت: این دستنوشته ها محصول بیست سال پژوهش شبانه روزی من بوده اند. گفتم: چیزی را که سپاه برده باشد پس نمی دهد. گفت: نمی خواهم باور کنم یک آدم بی مسئولیت دستنوشته های مرا آتش زده یا در سطل انداخته. هنوز امید دارم که ای بسا در جایی گذاشته باشندش. این پیرمرد جوری از دستنوشته هایش سخن می گفت که گویا فرزندش را هفده سال پیش برده اند و هیچ نشانی نیز از او نمی دهند. نمی دانم چرا یاد مادر سعید زینالی بردم که پانزده سال است که آواره ی سپاه و اطلاعات و دستگاه قضایی و بیوت آیت الله ها و بیت رهبری است و هیچ مردی هیچ مردی هیچ مردی در این همه دستگاه نیافته. هیچ.

هجده: ضعف جسمی وادارم کرد در راهروی دادسرا دراز بکشم. سربازی آمد و با احترام از من خواست بر خیزم. گفتم: حالم خوب نیست پسرم. رفت و خبر داد و یکی از مسئولان دادسرا – آقای نقاش – آمد بالای سرم. آب قندی آوردند و من با همان آب قند سر پا شدم. مرد حقوق بشری از یکی از سربازان، قیمت دستبند را پرسید. که اگر مثلاً یکی از اینها را گم بکنید چقدر باید بپردازید؟ سرباز گفت: شصت هزار تومان. مرد حقوق بشری سری تکان داد و گفت: درست اندازه ی یک روز دستمزد من اگر از صبح تا شب خانه ای را تمیز کنم. سه ساعت و نیم بعد در اتاق دادیار شعبه ی دو بودم. قاضیِ جوان چشم از صورت و پیراهن خونین من بر گرفت و با دیدن عکسِ رییس سابقش – قاضی مرتضوی – بر تن پوشم غش غش خندید. پرسید: ما با شما چه بکنیم آقای نوری زاد؟ گفتم: می دانم نمی توانید اما اگر می توانید اموال مرا از سپاه پس بگیرد و به من تحویل دهید. دست برد به تلفن و زنگ زد به سرپرست دادسرا آقای تورک که این آقای تورک ریز به ریز در جریان کار من است.

قاضی جوان به آقای تورک گفت: بیایید این اموال آقای نوری زاد را پیگیری کنید تا هم شرّ ما از سر آقای نوری زاد کم شود و هم شرّ آقای نوری زاد از سر ما. صدای آقای تورک را می شنیدم که می گفت: اموال آقای نوری زاد را هم که پس بگیریم باز این بابا یک بهانه درست می کند.

نوزده: افسری را خبر کردند که مرا به بیرون زندان هدایت کند. دست مرد حقوق بشری را فشردم. به من دلداری داد که: نگران نباش، من هر طور شده قانون اساسی را تعمیرش می کنم. و گفت: پیچ و مهره اش باید رگلاژ شود. افسری آمد و از من خواهش کرد صورتم را بشویم. ظاهراً درخواست بالاتری ها این بوده. پذیرفتم و رفتم و شستم.

نتیجه ی این همه برو و بیا این شد که من از مأمورین سپاه شکایت کردم و نظر پزشکی قانونی نیز به پرونده ام اضافه شد. شکایتی بی سرانجام و طنز و پوچ. در بیرون زندان به امین احمدیان برخوردم که به ملاقات همسرش بهاره هدایت می رفت. ای خدا بگویم این اسلامیانِ عربده کش را چه بکند که تا توانسته اند در میان خانواده ها آشوب انداخته اند از هر جهت. راستی هیچ به این عربده ی اخیر جناب لاریجانیِ دستگاه قضا اعتنا کرده اید که رسانه ها را از پرداختن به مفسده های نظام اسلامی باز داشته و برای خاطیان خط و نشان کشیده؟ می گویم: دزدان، از این که هی به آنها بگویند: دزد، بر می آشوبند.

بیست: شاید به زودی یک نمایشگاهی از تابلوهای تازه ام و تی شرت ها و نقش هایشان دایر کردم و شما را به تماشا و خریدشان دعوت کردم. می آیید که؟

 


  • بازنشر از وبسایت نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large