Skyscraper large

فراتر از فربه؛ روایت یک بازداشت (٢)

d8sf9g7d78888d

محمد نوری‌زاد

ساعت ده صبح اگر درخیابان پاستور بودم، یک ساعت بعدش در کلانتری بودم. با صورتی خونین و پیراهنی که چکه های خشک شده ی خون بر آن نشسته بود. در طبقه ی دوم، مرا به اتاق بازجویی بردند و بر صندلی نشاندند. افسران و درجه داران می آمدند و به سر و روی خونین من نگاه می کردند و داستان را می پرسیدند. همگی اما در این پرسش، مشترک بودند که: مگر اموالت چه بوده؟ گرچه به ردیف و کیفیت اموالم اشاره می کردم اما به همه شان می گفتم: تصور کنید یک قوطی کبریت! بارها از من خواستند که تن پوش را بر تن خود بنشانم تا نوشته ها و عکس های پس و پیشش را ببینند. شخصاً کنجکاو بودند. وگرنه اراده ی دیگری در کار نبود. و من، صبورانه اطاعت می کردم. چرا که مرا هیچ با افسران و درجه داران نیروی انتظامی مجادله نبود و نیست. من آنان را خدمتگذار می دانستم و دلیلی برای تمرّد و تندگویی در میان نمی دیدم.

هنوز از شکاف صورتم خون بیرون می زد. بعد از پرسش ها و پاسخ ها، قرار شد منتظر گزارشی باشند که سپاه باید برایشان ارسال می کرد. صحبت هایشان که خصوصی شد، مرا به راهروی بیرون اتاق هدایت کردند. نشستم بر صندلی و تن پوشِ تا شده را جوری بر سینه نشاندم که کلمه ی درشتِ سپاهِ آن پیدا باشد. کلمه ای که اکنون با شتک خون آذین شده بود.

مردی آمد بسیار فربه. بهتر بگویم: فراتر از فربه. لباس شخصی به تن داشت. در اطراف من پرسه زد و با یکی دو تا از مأموران کلانتری صحبت کرد. سر آخر از جلوی من رد شد و رفت به همان اتاق بازجویی. کمی بعد، یکی از افسران با ادب از اتاق بازجویی بیرون آمد و مرا به داخل خواند. فراتر از فربه لمیده بود بر یک صندلی و افسران و درجه داران پشت میزهایشان بودند. در کنج اتاق چوب لباسی ای بود که لباس افسران از آن آویزان بود. همه ی آنانی که در این اتاق بودند، یونیفورم نظامی به تن نداشتند. همان افسر با ادب از من خواست تا تن پوش را به تن بنشانم و نشانِ فراتر از فربه بدهم. تن پوشِ پاره را گشودم و بر تن خویش نشاندم. پشت آن را نیز نشانش دادم.

فراتر از فربه پنجاه و پنج ساله به نظر می رسید. در آمد که: حالا چرا پاستور؟ گفتم: من همه ی راههای قانونی را برای پس گرفتن اموالم طی کرده ام. مدتی جلوی سفارت آمریکا بودم و مدتی جلوی اوین و حالا آمده ام خیابان پاستور. و گفتم: چهار شنبه نیز همانجا خواهم بود. فراتر از فربه پرسید: مگر پاستور به سپاه مربوط است؟ گفتم: شما بگو صد متر زیر زمین. بگو بالای کوه. مگر جایی هست که به سپاه مربوط نباشد؟ فراتر از فربه، سپاهی بود و من نمی خواستم در حضور افسران نیروی انتظامی به حوزه های مفسده ای که حاکمیت برآورده ورود کنم. شاید احساسم این بود که مبادا سخنان صریحِ من برای افسران با ادب آن اتاق مشکلی پدید آورد.

فراتر از فربه اما پای مرا به کشور خواریِ سپاه کشاند. با این پرسش که: حالا این اموالت مگر چقدر می ارزد که خودت را به این ریخت در آورده ای؟ گفتم: این را از دزدان سپاه بپرسید که مملکت را بلعیده و سیر نمی شوند. چرا باید بیش از دو سال و نیم اموال مرا نگه دارند و پس ندهند؟

ضربه ای که با این سخن به فراتر از فربه وارد شد، افسران لباس شخصی اتاق بازجویی را در صندلی هایشان جابجا کرد. فراتر از فربه گفت: سپاه چی را دزدیده؟ گفتم: از اموال من که بگذریم، بپرسید سپاه چی را ندزدیده؟ و گفتم: از من از اسکله های رسمی و غیر رسمیِ سپاه بپرسید که از کامیون گرفته تا رُژِ لب بانوان وارد و قاچاق می کند و همه ی پروژه های میلیاردی را بی مناقصه درو می کند و همزمان آدم می کشد و زندانی می کند و هزار مفسده ی ملی و بین المللی را سامان می دهد و هیچ نیز از تباهیِ همه جانبه ی کشور خجالت نمی کشد.

فراتر از فربه که پیشِ روی افسران نیروی انتظامی سخت مچاله شده بود، تلاش کرد خودش را با یک انگِ فرسوده و تکراری نجات دهد. گفت: خب اینهایی که تو می گویی، موساد هم می گوید که!؟ به افسرانِ نیروی انتظامیِ داخل اتاق اشاره کردم و به فراتر از فربه گفتم: اجازه بدهید در حضور این عزیزان من به پرسشِ شما پاسخ ندهم. صحبت های من بدون فیلتر است و شاید برای اینان دردسر درست کند. فراتر از فربه گفت: نخیر، چه دردسری؟

اجازه که صادر شد، پرسیدم: می دانید راز مفسده ای که گریبان مملکت را گرفته در کجاست؟ فراتر از فربه سرش را تکان داد که یعنی در کجاست؟ گفتم: راز مفسده را در بیت رهبری بجویید. در اتاق آقا مجتبی خامنه ای. که دست در دست جناب حجة الاسلام طائب و سردار جعفری، هم فراورده هایی چون بابک زنجانی را تر و خشک می کنند و هم مغز جوانان ما را نشانه می روند و هم کودتای سال ۸۸ را مهندسی می کنند. فراتر از فربه چه باید می گفت؟ در آمد که: شما برای این حرفها سند هم داری؟

گفتم: سند برای چه می خواهید؟ به صورت این مردم نگاه کنید، تک تک شان سند است. و گفتم: یک قلمش همین هشتصد میلیون تومانی است که جناب مجتبی خامنه ای از شهرام جزایری گرفته. قلم دومش شنودهایی است که جناب مجتبی خامنه ای در اتاق تک تک مسئولان کار گذاشته و خودش شخصاً می نشیند پای دستگاههای شنود. قلم سومش بدر رفتن سپاه از اندازه ی متداولِ غارتگری است. قلم چهارمش…. جای ماندن نبود. قلم های بعدی می رفت به سمت نکبت هسته ای و پولهای مردم که به هر کجا رفته. و به احمدی نژاد نامتعادل و دزدانی که در کنار خود قطار کرده بود. فراتر از فربه به هوای پاسخ دادن به تلفنِ همراهش از اتاق بیرون زد. افسری لاغر و بسیار متین رو به من کرد و گفت: آقای نوری زاد، مسئولیت این اتاق با من است. شما بجز من، به پرسشِ هیچ کس پاسخ ندهید. گفتم: ای به چشم.

 


  • بازنشر از وبسایت نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large