Skyscraper large

پاستور و خون؛ روایت یک بازداشت

sd23fsd555d

محمد نوری‌زاد

بخش نخست: تن پوشم را در میدان پاستور به تن کردم. ساعت درست ده صبح بود. پرچم به دوش به سمت انتهای پاستور به راه افتادم. تیتر درشتِ سپاه اموال مرا برده و پس نمی دهد و عکس های تن پوشم و پرچم قرمزی که با خود داشتم، چشم ها را به این سوی می خواند. اتومبیل های مردم و شخصیت ها می رفتند و می آمدند و به هیبت من می نگریستند. به نگهبانیِ نخست رسیدم. از این نگهبانی، هم اتومبیل ها و هم مردم می توانند عبور کنند. رفتم تا رسیدم به نگهبانی دوم. اینجا دیگر جای تعارف نبود. سرباز بی سیم به دست جلو آمد و راه را بر من بست که: نمی شود داخل شوید. با خنده گفتم: صد متر می روم و بر می گردم. او نیز با خنده گفت: نمی شود.

خب نشود. زمین که به آسمان نمی چسبد. همانجا شروع کردم به قدم زدن. جایی که اتومبیل های خاص داخل و خارج می شوند و اتومبیل های مردم به خیابان خورشید می پیچند و به سمت شمال می روند.

همانجا در ضلع جنوبی خیابان شروع کردم به قدم زدن. اتومبیل های خاص با آدمهای خاص به داخل می رفتند و از داخل بدر می آمدند و به سرو وضع من خیره می شدند. عکس جلویی تن پوشم: میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی بود و عکس داعشی های پشت: محمد رضا رحیمی و قاضی مرتضوی. چهار مأمور سپاه با لباس شخصی، دونفرشان با موتور و دو نفرشان پیاده آمدند و در چهار اطراف من قرار گرفتند و از چهار موضع مراقب من بودند. دو نفرشان رسماً دوربین در آورده و از من فیلم می گرفتند. دستم را برایشان بالا بردم و به دوربین شان لبخند زدم که عکس و فیلمی که می گیرند از حس تهی نباشد.

تماس ها بکار افتاد و یک اتومبیل ۴۰۵ گشت آمد. یک مأمور جوان و لاغر و لباس شخصی آمد و به راننده ی اتومبیل – که در ضلع شمالی خیابان توقف کرده بود – اشاره کرد که به ضلع جنوبی خیابان بیاید. یعنی به جایی که من آنجا قدم می زدم. اتومبیل دور زد اما من به ضلع شمالی خیابان رفتم و در آنجا شروع کردم به قدم زدن. یک روحانی آمد و ایستاد به تماشا. رفتم سراغش. ریشش را مدتی بود که رنگ نکرده بود و سفیدیِ زیرش بیرون زده بود. گفتم: حاج آقا در این عبا و عمامه استعدای هنوز باقی مانده که از یک مظلوم دفاع کند؟ گریز به کربلا زد و گفت: من اگر عرضه داشتم می رفتم کربلا از مظلوم بزرگ دفاع می کردم.

گفتم: کربلا به تاریخ پیوست. ما نباید به زنده ها رو کنیم؟ گریز به چاه جمکران زد و گفت: چرا امام زمان غایب است؟ چرا نمی آید؟ ظلم های بزرگ آنجاست. گفتم: امام زمان اگر غایب است این مردم که حی و حاضرند. و گفتم: شما به کار کرد این عبا و عمامه بیشتر بها بده. که در کجاها بکارش می گیری. راه افتاد و گفت: من باید به این ساختمان بروم. گفتم: لابد نان آنجاست. گفت: چه کسی را دیده ای که بی نان زنده مانده باشد؟ او که رفت، همان مأمور لباس شخصی آمد و به من گفت: بفرمایید داخل ماشین کمی با هم صحبت کنیم.

بازی داشت شروع می شد. به مأمور جوان گفتم: اگر حکم داشته باشید سوار می شوم. مگر این که به زور متوسل شوید. لبخندی زد و گفت: ما کجا زور کجا؟ محکم گفتم: حکم اگر نداشته باشید سوار نمی شوم. و ادامه دادم: من از کجا بدانم شماها که هستید و مرا به کجا خواهید برد؟ گفت: شما باید سوار شوید. گفتم: سوار می شوم اما با حکم جلب. گفت: این ماشین یعنی حکم جلب. گفتم: من شماها را به رسمیت نمی شناسم. وقتی به رسمیت تان می شناسم که حکم دستگاه قضایی با شما باشد به همراه کارت شناسایی. این مأمور همانی بود که از من فیلم می گرفت. من شروع کردم به قدم زدن که دیدم یک مرد جوان با کاپشنی سیاه و ریشی آشفته آمد و با توپ و تشر به من اشاره کرد که سوار شو. گفتم: با حکم سوار می شوم بی حکم نه.

جوان آشفته ریش گفت: اگر نمی شناسی بشناس. من از طرف سپاه ضابط قضایی هستم. یا سوار می شوی یا خواهر مادرت را یکی می کنم. گفتم: مؤدب باش جوان. شما اگر سپاهی و ضابط قضایی سپاه باشی می دانی که قانون چه می گوید. گفت: برای من ادا در نیاور. چهار مأمور دیگر نیز آمدند و مرا دوره کردند. جوان آشفته ریش به آنها دستور داد: بیندازیدش داخل ماشین. با نخستین هجوم مأموران لباسم پاره شد و عینکم به زیر پا افتاد. خودِ آشفته ریش چند فحش پایین تنه ای را با لگدی که به سمت من پراند همراه کرد. مقاومت من باعث شد که مأموران به عقب رانده شوند. آشفته ریش به غلظت فحش هایش افزود و از پایین تنه به زن و بچه و پدر و مادر و خویشانم روی برد. مأموران تلاش می کردند مرا به داخل اتومبیل هل دهند اما آشفته ریش لگد می پراند و مشت می زد و فحش می داد.

زور مأموران کارگر افتاد و مرا با صورت به دیواره ی اتومبیل کوفتند. گونه ام شکافت و خون بیرون زد. تن پوشم زیر دست و پا ماند و خون صورتم به دست و لباس مأموران پاشید. تا نیمه مرا به داخل اتومبیل شان فشرده بودند. به یک تکان خود را بیرون کشاندم و آنها را عقب راندم. آشفته ریش فحش های تازه تری پیدا کرد و با مشت و لگد همراه نمود و مأموران را تهییج کرد که: بیندازیدش توی ماشین دیگر.

تلاش مأموران بیشتر شد. پشت من به اتومبیل بود و آنها را از خود دور می کردم. در آن شلوغی دست هایی که در هم می پیچید و مشت و لگدی که آشفته ریش می پراند، مرا فرصتی پدید آمد و تخت سینه ی آشفته ریش را نشانه گرفتم و محکم با لگد به سینه اش کوفتم. به عقب جهید و با پشت، پخشِ جوی پهنِ حاشیه ی خیابان شد و بیسم دستش پرتاب شد به طرفی. خب این کم ضایعه ای نبود. برادری که سر تیم برادران دیگر بود نباید اینگونه پخش زمین می شد. با چهره ای که به قمه کشان سیلی خورده می مانست، عربده کشان و فحش پران برخاست و بیسمش را برداشت و حمله کرد به من. اما هر چه پرپر زد، نتوانست زخم آن لگد تخت سینه را مداوا کند. باز فحش داد و باز فحش داد.

صورتِ خونی من که هنوز شر و شر خون از آن جاری بود و پیراهنم را خونی کرده بود، مأموران را عقب راند. تن پوشم را که خون به کلمه ی سپاه آن شتک زده بود از زمین برداشتم و رفتم به ضلع دیگر خیابان و شروع کردم به قدم زدن. مردم را دیدم که از چهار اطراف نگاهم می کردند. فیلم زنده و خوبی بود برایشان. به دیدنش می ارزید. ده دقیقه نگذشته بود که یک اتومبیل گشت امداد ناجا آمد با مأموران ورزیده و تکاور و کار آزموده. مأمور رشیدی آمد و گفت: لطفا سوار شوید برویم کلانتری. گفتم: حکم. چهار نفری دست و پای مرا گرفتند و از زمین بلندم کردند و فشردنم به صندلی عقب و به دست هایم دستبند زدند. مرا مچاله کردند و دو نفر در دوسوی من نشستند. آشفته ریش در جلو نشست و اتومبیل به راه افتاد. صورتم به سقف اتومبیل بود و خون به سمت گودی چشمانم حرکت کرد و داخل چشم راستم شد.

مرا در مقابل کلانتری جامی پیاده کردند و با هیاهو به داخل بردند. آنقدر خودشان شلوغ کرده بودند که فرصت به من ندادند اسمم را به سرباز دم در بگویم. خودشان گفتند و مرا از پله ها بالا بردند. در پله ها آشفته ریش دست به پشتم نهاد و هلم داد و چند فحش رکیک پایین تنه ای نثارم کرد که قابل گفتنش ” نطفه حرام ” بود. در همان پله ها به سمتش چرخیدم و گفتم: تو را در کدام لجن زار تربیت کرده اند؟ و زود اصلاح کردم حرفم را: بی تربیت کرده اند؟ فحش بود که از دهان آشفته ریش بیرون می ریخت. مرا در راهرویی باریک و بن بست جای دادند. یک افسر یا درجه دار لباس شخصی آمد و به سرو وضع من نگاه کرد. به صورتش لبخند زدم و گفتم: خوبید؟ کشدار و با تمسخر گفت: کوفت، زهر مار. آنچنان بر سرش فریاد زدم: یکی که با تربیت است بیاید اینجا، که این افسر یا درجه دار لیز خورد و رفت و هرگز جلوی من آفتابی نشد در آن یک روز و یک شبی که من در آن کلانتری بودم. این عکس را ساعت پنج و نیم عصر در میدان منیریه، مجاور دادسرا از خود گرفتم.

ادامه دارد

 


  • بازنشر از وبسایت نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large