Skyscraper large
كتاب چهارشنبه

سرزمین نوچ؛ کدام کفه سنگین‌تر است؟

3j3j6j5jk2

مرضیه آرمین

میل به مهاجرت و کشف سرزمین‌های جدید، با امید دستیابی به فرصت‌های بیشتر و با هدف بالا بردن سطح زندگی، از دیرباز در انسان وجود داشته است. پس از آن که کشور امریکا به سرزمین فرصت‌ها شهره شد، میل مهاجرت به آن نیز افزایش یافت. اما این روزها با این که دیگر سرزمین فرصت‌های طلایی نیست، باز هم مردم از سراسر دنیا، امیدها و اهدافشان را در چمدان می‌گذارند و راهی این کشور می‌شوند. طی چند دهه‌ی اخیر نیز مشکلات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و غیره در ایران، دست به دست یکدیگر داده تا بسیاری از ایرانیان، مهاجرت به آن سرزمین را یکی از اهداف یا آرزوهای خود قرار بدهند. 

“کیوان ارزاقی”، یکی از نویسندگان کشورمان، سال ۸۹ رمانی را با نام “سرزمین نوچ” به رشته‌ی تحریر درآورد و توسط “نشر افق” منتشر شد. او در این کتاب زندگی زوج جوانی به نام آرش و صنم را به تصویر کشیده است. آنها نیز به امید زندگی بهتر، به امریکا می‌روند و در دالاسِ ایالت تگزاس مستقر می‌شوند. نویسنده در این رمان، با استفاده از شخصیت‌های متعدد، سعی می‌کند تا مشکلات مهاجران را به تصویر بکشد. رمان، از زبان آرش روایت می‌شود. تمام آن چیزهایی که می‌بیند و می‌شنود و تمام حس و حال‌هایش با جزئیات بیان می‌شود. 

ارزاقی سعی کرده است نظرات مخالف و موافق مهاجرت و یا محسنات و معایب آن را با قرار دادن ایران و امریکا در دو کفه‌ی ترازو، به یک میزان مطرح بکند. برای مثال، آرش می‌گوید “هر جوری که اینجا رو نگاه می‌کنم می‌بینم که هیچ چیزیش مال من نیست” صنم اما نگاه دیگری دارد و در جواب می‌گوید: “مال هیچ‌کسی نیست آرش. همه مهاجرن. چینی، هندی، مکزیکی، بمونی عادت می‌کنی”. و یا در جای دیگر، زمانی که دوستان در قبرستانی در لس‌آنجلس و بر سر قبور ایرانی‌های دفن شده در آن خاک، گرد هم آمده‌اند، آرش می‌گوید “این غربت لامصب آدم رو دِق می‌ده”. و صنم در جواب می‌گوید “مثلا اگه توی غربت بود نمی‌مرد؟ ایران که همه تو سن ۳۵ سالگی سکته می‌کنن”. سر تا سر کتاب و در شرایط متفاوت، این مقایسه‌ها انجام شده است. 

روز ورود این زوج به خاک امریکا، عماد -از اقوام آرش- به پیشوازشان می‌رود. عماد از همان لحظات اولیه، شاید ناخودآگاه، می‌کوشد تا دید مثبت این زوج را، به آنچه که خودش در امریکا تجربه کرده تغییر بدهد و این روند تا به آخر ادامه دارد. عماد معتقد است “برای مهاجرت باید هدف داشته باشی. باید اونقدر کوچیک باشی که بتونی خُرد بشی. بری مدرسه و با بچه‌های همین‌ها بزرگ بشی. با خلق و خوی خودشون”. او، سختی‌های زیادی کشیده تا توانسته بعد از چندین سال، خانه و کاشانه‌ای در شهر دالاس برای خودش دست و پا کند؛ اما نه از زندگی‌اش راضی است و نه امکان و توان بازگشت به ایران را دارد. دوستان و آشنایان او هم هر یک به نوعی از وضعیت خود ناراضی هستند و اما هیچ کدام آنها حاضر به برگشت نیستند. 

به نظر می‌رسد یکی از اشاره‌های نوچِ به کار رفته در تیتر کتاب نیز به همین امر باشد. به نظر عماد، زندگی‌ها در امریکا، دچار آشفتگی و بهم ریختگی است و از همان ابتدا این امر را به آرش گوشزد می‌کند. در قسمتی از کتاب، ماجرای دخترِ پدری تحصیل‌کرده مطرح می‌شود. دختر، مثل خیلی‌ها راهی غیر از آنچه که پدرش و شاید خیلی‌های دیگر می‌پسندند را در پیش گرفته. و اما نظر عماد، با چنین جملاتی بیان می‌شود: “حیف شد. دختره خیلی خوشگل بود. چندباری توی کلاب دیده بودمش. خیلی‌ها دنبالش بودن ولی از اولش هم با ایرانی‌ها حال نمی‌کرد. ولی نه دیگه با یه سیاه گردن کلف بوگندو. حداقل می‌رفت با یکی از این مو قشنگ‌ها می‌ریخت رو هم، آدم دلش نمی‌سوخت”. و این جملات نه تنها از سوی هیچ یک از اطرافیان عماد مورد انتقاد قرار نمی‌گیرند، بلکه تایید هم می‌شوند. 

مساله‌ی مهاجرت، از دغدغه‌های کیوان ارزاقی است؛ و این که حقیقتا، کدام کفه‌ی ترازو سنگین‌تر است. با این همه، با نوع معرفی صنم، تنها شخصی که مهاجری خوشحال محسوب می‌شود، و با ارائه‌ی کاراکترهایی که در ذهن ایرانی، منفی محسوب می‌شوند، دو کفه‌ی ترازویش را با هم برابر نگاه نداشته. صنم تنها یک جا دلایل باطنی‌اش برای علاقه به امریکا را مطرح می‌کند؛ در جواب آرش که از حس صحبت می‌کند و این که در ایران از حس بهتری برخوردار بوده است. صنم با عصبانیت می‌گوید: “آره تو راست می‌گی آرش، چون هیچ وقت بابت لاک ناخن یه هفته از مدرسه اخراج نشدی. باید هم از حست حرف بزنی چون به‌خاطر یه ذره مو که از روسریت بیرون بوده، ده تا تعهد ندادی. باید هم اینجاHappy نباشی چون متر نذاشتن قد مانتویی رو که به زور تنت کردند، اندازه بگیرن. مدرسه رفتیم معلم امور تربیتی هر روز سین جیم‌مون کرد. دانشگاه رفتیم یه فیلم دیگه داشتیم. چپ و راست گفتن خواهر این‌وری نرو، خواهر اون‌وری برو. خواهر بشین. خواهر بتمرگ. خواهر سرت رو بنداز زمین بمیر. تو خیابون. سر کار. هر روز. هر روز. آره آرش زندگی بنز و بی‌ام‌و نیست ولی به خدا من هم آدمم. پس سهم من چی می‌شه از زندگی؟” این فرد همانطور که گفته است، به دنبال سهمش از زندگی آمده و تا آخر داستان نیز سعی می‌کند خودش را با شرایط جامعه وفق بدهد. 

از دیگر سو ما در سرزمین نوچ، با آرشی همراه هستیم که همیشه بین خودش و دنیای جدیدش که با پای خودش به آن آمده، دیوار می‌گذارد. او در دالاس است، اما با تاریخ شمسی و با ساعت به وقت ایران زندگی می‌کند. اخبار ایران را دنبال می‌کند. از حرفه‌ی جدیدش راضی نیست. زندگی به سبک آنچه که در ایران داشته را می‌خواهد. که مهندس مملکت باشد. که بتواند کمتر کار کند و درآمد کمتری داشته باشد و اما نگرانی‌ای هم نداشته باشد. نمی‌تواند خودش را با زندگی پر جنب و جوش و پرتلاش وفق بدهد. وی به مدد عماد، بعد از گذشت مدتی کوتاه، در بهترین وضعیت قابل تصور از لحاظ مالی، شغلی و اقامت، در مقایسه با یک تازه وارد، قرار می‌گیرد. اما باز هم راضی نیست. در نهایت دچار بیماری “پنیک اتک” یا همان “اختلال هراس” می‌شود. مجموع تمام اینها، در زندگی زناشویی‌اش اثر منفی می‌گذارد. این بیماری او را در مسابقه‌ی زندگی از پای در می‌آورد. بیماری پنیک اتک، ریشه در اضطراب دارد و تا حدود زیادی بین افرادی که به مدت طولانی تحت فشار و ترس بوده‌اند و یا جابجایی‌های متعدد و پشت سر هم داشته‌اند، شایع است. 

قلم ارزاقی بسیار روان است و در زمینه‌ی توصیف، قوی و گیرا. او که خود تجربه‌ی سفر به امریکا را داشته، به محیط آشناست و در وصف آنها، وفادار مانده است. هرچند این نویسنده مثل خیلی‌های دیگر از مهاجرت نوشته، اما برجستگی اثر او در این است که از دیدی، فراتر از حس‌های نوستالوژیک و دلتنگی‌های ایرانیان برای جاده‌های شمال و دیزی و کله‌پاچه و یا گله‌مندی‌های رایج آنها از هوای سردِ افسرده‌ی وهم انگیز اروپا و میل دائم به خودکشی، به ماوقع نگاه کرده؛ هرچند که آنها را هم مطرح کرده، اما به این کم بسنده نکرده؛ و سعی کرده که به تمام زوایا، با وسواس زیاد و گاه حتی شاید افراطی، نگاه بکند.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large