Skyscraper large

تشیع، خشونت و نواندیشان ایرانی

s6d5f444d - حسن یوسفى اشکورى

حسن یوسفی اشکوری

متفکران نوگرای مسلمان و از جمله شیعه در ایران معاصر، با تجهیز خود به نگرش تاریخی به پدیدة دین و دیانت و باور به قرائت پذیری متون و منابع دینی، به این اصل بنیادین رسیده اند که «تاریخ دین عین دین نیست»؛ بر این اساس، به این گفتة اقبال لاهوری (به یک معنا پدر فکری این جریان) ایمان آورده اند که در «کل دستگاه مسلمانی شان» تجدید نظر کنند و در نهایت طی بیش از یک قرن اخیر از زوایای مختلف علی قدر مراتبهم کوشش کرده و می کنند که دستگاه معرفتی نوین و اصلاح شده و تحول یافته‌ای را تنظیم و تدوین کنند که پیرایه‌ها را بزداید و در حد توان با یک رفت و آمد مستمر و خلاق و گشوده به حقیقت از قرن بیستم (و اکنون بیست و یکم) به قرن هفتم میلادی به حجاز و بر عکس، راهی به رهایی بگشایند. سید جمال این تلاش را در حدود یک قرن و نیم پیش «تنویر عقول» (به عبارتی «روشنفکری») می نامید و بعدها این جریان به مناسبت‌های مختلف عناوین مختلف یافته است (احیاگری، اصلاح گری، نوگرایی، پروتستانتیسم اسلامی، نواندیشی دینی، روشنفکری دینی و…). 

در ارتباط با موضوع مورد بحث، عموم نواندیشان کوشیده اند با بازاندیشی در تمام وجوه تاریخی و منابع دینی و شیعی، زمینه‌ها و مستندات نظری و عملی تاریخی را به گونه‌ای تفسیر و بازاندیشی کنند که از ساحت دین و تشیع خشونت زدایی شود. با توجه به گزارشهایی که در همین گفتار از زمینه‌های تولید خشونت مذهبی ارائه شد، می توان گفت که این متفکران با افسون زدایی و خرافه زدایی از چگونگی و چرایی زایش تشیع و بازتفسیرهای صلح جویانه و آشتی طلبانه از اسلام و تشیع در عصر نخستین، از نقارهای نادرست و غالبا توهمی بین مسلمانان و به طور خاص بین شیعه و سنی بکاهند و فاصله‌ها را کم کنند و در نهایت حداقل راه همزیستی دینی و انسانی را هموار کنند. این تلاش را در آموزه‌های نظری و تلاشهای سیاسی و عملی سید جمال (در قالب طرح «اتحاد اسلام») و شاگردش هادی نجم آبادی در عصر پیش از مشروطه تا تکاپوهای فکری شریعت سنگلجی و کسروی (در دورة نخست فعالیتهایش) و بعدتر طالقانی و بازرگان و شریعتی و اخیرا شبستری و سروش و کدیور و دهها متفکر دیگر می توان مشاهده کرد. 

اکنون دیگر هیچ متفکر نوگرای مسلمان نیست که به نظام دینی تئوکراتیک تحت عناوینی چون خلافت و سلطنت موروثی و یا امامت شیعی و ولایت فقیه و مانند آنها باور داشته باشد. محمد عبده در حدود یک قرن و نیم قبل و در عصر خلافت‌سلطنت عثمانی اعلام کرد که حکومت ماهیت مدنی و عرفی دارد نه شرعی و دینی و پس از آن علی عبدالرازق در مصر اعلام کرد که خلافت از آغاز نیز شرعی نبوده است. در جریان نواندیشی شیعی ایرانی نیز اکنون حتی یک نفر پیدا نمی شود که به حکومت شرعی باور داشته باشد. امروز تمام سخنگویان این جریان آشکارا از حکومت دموکراتیک و سکولار ملتزم به حقوق بشر دفاع و حمایت می کنند. 

مفاهیم کلیدی و مذهبی دیگر مانند عصمت، تقیه، علم امام، مهدویت، غیبت، ظهور، وصایت، امامت، خلافت، رستگاری، دنیا، آخرت، و…یا به شکلی مردود اعلام شده و یا تفاسیری نو و در تعارض با آموزه‌های نفرت آفرین و کینه زای دیرین یافته و کم و بیش معانی صلح طلبانه و آشتی جویانه و مدارگرانه مدرن پیدا کرده اند. احکام متصلب فقهی، که دستمایه فقیهان سنتی و جزم گرایان سلفی و مرتجع و بنیادگراهای جهان اسلام برای اعمال انواع خشونت است، در آموزه‌های نواندیشان یا به کلی منتفی اعلام شده و یا تفاسیری سازگار با زیست انسانی نوین و مسالمت جو یافته اند. ادبیات رایج و معمول نواندیشان مسلمان و شیعی شباهتی به ادبیات جریانهای دیگر اسلامی و شیعی (سنتی ها، سنت گراها، بنیادگراها) ندارد. بر بستر چنین تحول بنیادین گفتمانی است که در قرن اخیر یک روشنفکر مسلمان خود را در مرحله نخست مسلمان می داند و گرایشات شیعی و سنی و یا ملی و منطقه‌ای‌اش در حاشیه قرار دارند و در هرحال عامل نفاق و نفرت و جداسری نخواهند بود (هرچند در عمل گاه خلاف آن دیده شود).

اما لازم است به یک نکته مهم توجه شود. با چشم پوشی از سیر نواندیشی در جهان اسلام و خاورمیانه عربی، که تا حدودی با ایران متفاوت است، جریان نواندیشی دینی در ایران دو مرحله را طی کردده است: مرحلة پیش از انقلاب ایران و مرحلة پس از آن. در مرحلة نخست، که مرحلة استعمارستیزی و نقدهای رادیکال و سیاسی نسبت به غرب و دستاوردهای جهان مدرن بود (پیش از مشروطه تا انقلاب)، برخی اندیشه‌ها و آموزه‌ها تحت تأثیر ستیزه با استعمار و به ویژه در ستیزه با استبداد داخلی و در نهایت رواج تفکر و مشی انقلابی، مولد نوعی خشونت و رادیکالیسم سیاسی بوده اما در مرحلة دوم، تا حدودی زیادی از آن اندیشه‌ها و ادبیات فاصله گرفته شده و اکنون آگاهانه تلاش می شود که نه تنها راه هر نوع نفرت پراکنی و کینه ورزی مذهبی و صد البته غیر مذهبی بسته شود بلکه جدالها و کینه‌های ویرانگر تاریخی و فرقه‌ای فروکش کند و در نهایت نابود شود. اگر آموزه‌ها و ادبیات روشنفکران انقلابی چپ گرای پیش از انقلاب از جمله شریعتی را با روشنفکران راست گرا و یا لیبرال کنونی مقایسه شود (در اینجا این اوصاف صرفا توصیفی است و نه ارزشی و هنجارین)، این تفاوت را نشان خواهد داد. 

در آن دوران هرچند اصولی مانند امامت و ولایت و مرجعیت و مهدویت و انتظار و مانند آن به گونه‌ای نواندیشانه و خلاق و تحول آفرین تفسیر می شدند، تفاسیری که بی‌گمان در کار آگاهی و تحرکات اجتماعی و سیاسی کارآمد بودند، اما با این حال به مقتضای انگیزه‌های شور آفرینی و انقلابی گری و ستیزه جویی رادیکال با استعمار و استبداد و استثمار، ارادی و غیر ارادی، نوعی خشونت گرایی را در اقشار مختلف جامعه و از جمله جامعه دینی دامن می زد و به همین دلیل در مقطع انقلاب و پس از آن در نظام شیعی مبتنی بر ولایت فقیه برآمده از انقلاب، همان آموزه‌ها به سادگی تبدیل شد به ابزار خشم و خشونت و سرکوب دگر اندیشان و از جمله سرکوبی و حذف حامیان و حاملان همان تفکر ستیزه جویانه پیشن. تفاسیر انقلابی مدرن از امامت و امت و مهدویت و انتظار و طرح «انتظار مذهب اعتراض» و تصویر نوین از امام حسین انقلابی و از تشیع سنتی «شیعه یک حزب تمام» ساختن، که اساسا برای رهایی از بند استبداد و استثمار و در نهایت به انگیزة رسیدن به آزادی پیشنهاد شده بودند، در طوفان انقلاب عملا به کار کسانی آمد که قرار بود خود مشمول حذف انقلابی شوند تا راه رهایی توده‌ها هموار گردد. 

اما تجربة تلخ و عبرت آموز انقلاب اسلامی‌شیعی ایران و کارنامة نظام بر آمده از آن، بخشی از همان نسل و بیشتر نسل متفکران دو دهه اخیر را در مسیری قرار داده که از آن گفتمان و از آن گفتارهای ناموجه فاصله بگیرند و تلاش کنند تدین و تشیع را در جایگاهی قرار دار دهند که باید باشند و حداقل از ظرفیت تاریخی و سنتی خشونت زایی فرقه‌ای در حد امکان کاسته شود. بی‌دلیل نیست دیری است که از شیعی گری انقلابی دهه بیست تا پنجاه در ایران (از طالقانی تا شریعتی و مجاهدین) دیگر خبری نیست و حتی در میان حامیان و پیرون فکری شریعتی و طالقانی از آن اندیشه‌ها و ادبیات نشانی نیست. 

 امروز دیگر کسی از «خدای مستضعفین» در تقابل با «خدای مستکبرین» یاد نمی کند و «لا» را نماد تشیع نمی داند و حداقل بر آن تکیه نمی کند تا با این «لا» به نفی و انکار دیگران و از جمله سنیان (حتی سنیان اموی) همت کند و در اشکال مدرن تر به ستیزه جویی‌ها دامن بزند. خدای امرور «خدای رحمان و رحیم» است و اسلام عمدتا به معنای سلم و صلح دانسته می شود. تشیع دیگر با لا و نفی تفسیر نمی شود (هرچند اگر تشیع و علی و سیره علوی به نماد «لا» فروکاسته نشود، ایرادی ندارد و می تواند قابل دفاع هم باشد) بلکه تشیع و سیره علوی با آزادی و عدالت و عقلگرایی دیرین و تقدم اخلاق بر حکومت و سیاست تفسیر می شود.

در هرحال در آن زمان ابعادی از اسلام و تشیع به مقتضای زمانه برجسته می شدند و یا به گونه‌ای کارآمد و راهگشا تفسیر و تعبیر می شدند ولی امروز با دگرگونی احوال روزگار ابعادی دیگر از میراث برجسته و یا بازخوانی و بازتفسیر می شوند. نمی توان انکار کرد بخشی از برجسته سازیها و بازتفسیرهای انقلابی از آموزه‌های سنتی اسلام و تشیع، اخیرا دستمایه بنیادگرایی ارتجاعی و خشن شده است. نواندیشان متأخر تلاش می کنند با آسیب شناسی جدی از میراث خود از آن ابهام زدایی و خشونت زدایی کنند. با این حال، نباید فراموش کرد که اگر مجموعة آموزه‌های نوگرایانه و ضد سنتی نواندیشانی چون طالقانی و شریعتی و بازرگان در چند دهه پیش از انقلاب نبود، به احتمال زیاد، بنیادگرایان تجدد ستیز در مقطع انقلاب و پس از آن، بیش از پیش از ابزار قهر و خشونت و حذف استفاده می کردند.

سخن آخر این که تنها پادزهر بنیادگرایی و از جمله میراث تاریخی خشونت زایی در اسلام و تشیع، همان جریان اصلاح دینی است که هرچند محور اصلی و استوار آن جریان روشنفکری دینی غیر حوزوی است اما جریان ضعیف و محدود علمای نوگرای حوزوی نیز می توانند در آن نقش و سهم مهمی داشته باشند؛ چنان که تا کنون نیز چنین بوده است.

 


  • بخشى از یک مقاله بلند؛ گاهنامه فلسفى خرمگس
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large