Skyscraper large

روایتی از یک روزگار غریب

r3r6rt5rt4rrt21r4 - یاسر میردامادی - yaser mirdamadi

یاسر میردامادی

این پُست را سه سال پیش، بدون ذکر نام، در مورد برادرِ اکنون دربندم (سراج‌الدین میردامادی) نوشتم: 

دنیای عجیبی است. روزنامه‌نگار باسابقه‌ای که از بچه‌های جبهه و جنگ بوده است، امروز تلفنی داستان جالبی را تعریف می‌کرد. می‌گفت دوست کردی دارد که هفت-هشت سال است با او دوستی نزدیک دارد. 

آن دوست اکنون فعال حقوق بشر است و به طور خاص موضوع کشتار مخالفان سیاسی در زندان‌های ایران در سال ۶۷ را پیگیری می‌کند. دوستی این دو نفر در ظاهر امر چیز عجیبی نمی‌آید: یکی روزنامه‌نگار اصلاح‌طلبی است که جانباز جنگ بوده است و حالا جلای وطن کرده و دیگری یک کرد زجرکشیده‌ی فعال است که او نیز سال‌هاست وطن را ترک کرده است. 

آن‌چیزی که ورای این دوستی، عجیب می‌نماید این است که آن فعال کرد، سابقا از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده است و جزو معدود کسانی است که از عملیات مرصاد (یا به قول آن‌ها فروغ جاویدان) جان نیمه‌سالم به در برده است. در این عملیات او تیر می‌خورد و داخل گودالی می‌افتد و به قول خودش صدای پاسدارها را در نزدیک خودش می‌شنیده است و نهایتا موفق می‌شود خودش را به خاک عراق برساند. 

در عراق سازمان مجاهدین او را توبیخ می‌کند که چرا زنده برگشتی و او را زندانی می‌کند. وی جزو اولین گروه‌هایی بوده است که از مجاهدین جدا می شود. 

آن روزنامه‌نگار نیز در همین عملیات مرصاد ترکش می‌خورد و از ناحیه‌ی پهلو، بازو و پا زخمی شده و به پشت جبهه منقل می‌شود. آن روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب می‌گفت من با این دوست خودم گاهی شوخی می‌کنم و می‌گویم شاید آن تیری را که به تو اصابت کرد من شلیک کرده باشم و دوستم هم می‌گوید شاید بمبی را که ترکش‌اش به تو اصابت کرد من در لوله گذاشته باشم. 

 این دو هم‌وطن، که هر دو از سر عقیده، روزی مقابل هم ایستاده بودند و به روی هم آتش ‌گشوده بودند، حالا در کنار هم برای نفی خشونت و بسط حقوق بشر تلاش می‌کنند؛ زیرا خوب می‌دانند که اگر استبداد در هر دو طرف آن جنگ نبود، آن‌ها مجبور نبودند به روی هم گلوله بگشایند. 

روزگار غریبی است.  

 


  • فیس بوک نویسنده 
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large