Skyscraper large

ظلم امروز، ظلمت فرداست!

475ffg2318 tajzade mostafa مصطفی تاجزاده

سید مصطفی تاج‌زاده

یکم) 

۱- اولین فردی که تهاجم لباس شخصی های شناخته شده، سازمان یافته و با مصونیت قضایی پولادین را به کنسرت آقای تاج در یزد تأیید کرد، رادمرد فرهنگ و سعه صدر و «تا نوک قله دیدن» سیداحمد خاتمی بود. با این استدلال مشعشع که «مگر بچه های هیئتی به این کنسرت ها می روند؟ پس برگزاری شان لزومی ندارد.» سپس واضع نظریه اسارت بخش «شکستن بت آزادی در پرستشگاه الهه استبداد» به میدان آمد تا در عصر ارتباطات و دنیای جهانی شده بر جهل ایرانیانی غبطه خورد که موسیقی یا به تعبیر او ساز و تنبور را جزء فرهنگ می داند. اندکی بعد جراید از دستور شفاهی رئیس سازمان فرهنگی – هنری شهرداری تهران خبر دادند که پیرو آن اکثر قریب به اتفاق فرهنگ سراهای پایتخت، کلاس آموزش موسیقی خود را در فصل تعطیلات و در سال فرهنگ تعطیل کردند. 

۲- بستن آموزش گاه های موسیقی را می توان یکی از نخستین مسائل اختلافی رهبری با آقای خاتمی خواند که در زمان خود با حمایت کثیری از امامان جمعه مواجه شد. به زعم این گروه از روحانیون وزارت ارشاد اسلامی می بایست با پایان دادن به فعالیت های مراکز مذکور مانع گسترش بی دینی و بی بند و باری شوند و بر رونق مساجد بیفزایند. تلاش های وزیر ارشاد در تصحیح این قیاس خطا مؤثر نیفتاد و سرانجام بسیاری از آموزش گاه ها بسته شد. با وجود این نه آموزش موسیقی، قانونی یا زیرزمینی، بازار خود را از دست داد و از رواج افتاد و نه علاقه ایرانیان به موسیقی کاهش یافت. در جانب دیگر در بیست و پنج سال پس از آن اقدام، رابطه جوانان با نهادهای دینی نه تنها بهبود نیافت بلکه با کمال تأسف آنان به نحو روزافزونی از روحانیت بیشتر فاصله گرفتند و این روند منفی هم چنان ادامه دارد. 

۳- رهبر فقید انقلاب در دو سال آخر حیات خویش فتاوای بی سابقه و ارتجاع سوزی در مورد شطرنج، موسیقی، تک خوانی زنان، پخش مسابقات ورزشی مانند کشتی از سیما، سریال های تلویزیونی و … صادر کرد و به افشاگری علیه آخوندهای متحجری پرداخت که نوشیدن آب از کوزه وی را به دلیل تدریس فلسفه حرام می دانستند. مؤسس جمهوری اسلامی خطر بزرگ تر را نه از سوی روشنفکران که از ناحیه مرتجعانی می دید که به باور او با اجرای دیدگاه هایشان ایرانیان و در سطح عام تر، بشریت به عصر ماقبل مدنیت جدید و دوره الاغ سواری بازمی گشتند. گویی وی نیک می دانست که جمود دینی و تکفیری گری پدیده همزاد انقلاب اسلامی است که با ظهور خویش ضمن ترسیم چهره قرون وسطایی از دین و مقدسات و مؤمنان، مصیبت ها و بلاهای زیادی بر مردم وارد خواهند کرد. 

دوم) 

۱- با رهبری آیة الله خامنه ای مقابله با تهاجم فرهنگی غرب جایگزین مبارزه با جامداندیشی و قشرپرستی دینی شد. «استقلال فرهنگی» نیز که در گفتمان بنیان گذار جمهوری اسلامی به مفهوم داشتن حق و قدرت انتخاب فردی و ملی بود و معنایی ایجابی و گشاده داشت، نزد رهبر جدید به «تقابل با تهاجم فرهنگی غرب»، استحاله یافت و مفهومی سلبی، بسته و حتی جنگی (مبارزه با ناتوی فرهنگی) به خود گرفت. شگفت آن که حتی به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان نیز نتوانست توجه رهبر را به فوریت، گستردگی و ژرفای خطر خارجی گری جدید جلب کند. خطر خوارج مسلکانی که آمادگی دارند همه چیز را با خود به نابودی بکشانند. و من هنوز هم مطمئن نیستم که آیا عمق فاجعه تکفیری گری شیعه یا سنی درک شده است یا خیر؟ 

۲- مبارزه با تهاجم فرهنگی غرب با سپری شدن زمان به نفی تقریبا همه جنبه ها و دستاوردهای تمدن جدید منجر شده است. اکنون از عریانی و روابط آزاد جنسی تا آموزش موسیقی و برگزاری کنسرت و از حقوق شهروندی تا علوم انسانی را دربرمی گیرد و تا آن جا پیش رفته است که مشاور بین الملل رهبر از فیزیک اسلامی سخن می گوید و در میزگردی در صدا و سیما اعلام می شود «میز و صندلی نشانه غرب زدگی است و غذاخوردن با کارد و چنگال نشانه وابستگی به غرب است و این که در قدیم به خانم ها و آقایان آموخته می شد چگونه سر میز غذا بنشینند و غذا و سوپ و بخورند، دور شدن از آداب ملی است.» (قدس ۲۹/۳/۱۳۹۳) 

۳- آقای مهدی نصیری که هم زمان با اعلام تهاجم فرهنگی غرب توسط رهبر، مستند کردن این هجوم همه جانبه را وجهه همت کرده بود و در معرفی کتب و رمان های ضد اسلامی و منافی عفت و اخلاق، بولتن هایی را برای مقامات تهیه می کرد، در سال های اخیر مدعی شده است که تهاجم فرهنگی غرب به اسلام پس از تأسیس جمهوری اسلامی آغاز نشده است بلکه سابقه ای دوازده قرنه دارد و برطبق نظر قائم مقام سابق کیهان، ابن سینا و ابن عربی، خواجه نصیر و ملاصدرا، امام خمینی و علامه طباطبایی و استاد مطهری همه یونانی زده و در حقیقت غرب زده بودند و خود نمی دانستند. به تصریح اولین پرچم دار مطبوعاتی مبارزه با تهاجم فرهنگی، فلسفه (مشاء، اشراق یا صدرایی) و عرفان (خراسانی یا عربی) وارداتی از غرب یا شرقند و نسبتی با اسلام اصیل ندارند. برمبنای چنین دیدگاهی تکلیف علوم انسانی جدید نیز کاملا مشخص است. یک جا باید دور ریخته شوند. 

سوم) 

۱- عجیب نیست که هر ملت قدرتمندی مایل باشد و حتی بکوشد فرهنگش جهان گیر شود. پیش از ورود قدرت های اروپایی به آسیا، زبان فارسی نه فقط در دربار صفویان بلکه در دربارهای ترکان عثمانی و گورکانیان هند نیز حرف اول را می زد و گستره آن بخش هایی از چین را پوشش می داد، اگرچه در دو قرن اخیر پس رفت داشته است، اکنون آمریکایی ها خوشحال خواهند شد اگر همه مردم دنیا به انگلیسی سخن بگویند، جین بپوشند، همبرگر گاز بزنند، کوکاکولا بنوشند، فیلم های هالیوودی ببینند و به طور خلاصه سبک زندگی آمریکایی را برگزینند. قدرت نظامی و سیاسی، رشد و توسعه اقتصادی، پیشرفت های علمی و فنی و جاذبه های فرهنگی و اجتماعی تا حدودی مسیر آمریکایی ها را هموار کرده و اینترنت و ماهواره نیز به کمک شان آمده است. حتی تعجب آور نیست که معلوم شود واشنگتن در پس این تمایل عمومی مقاصد توسعه طلبانه ای را تعقیب می کند. شواهد زیادی هم می توان در این زمینه ارائه کرد. آن چه انسان را متعجب می کند، ادعای مدعیان انحصاری بصیرت در مواجهه با تهاجم فرهنگی و در عین حال عاملان در جهت تأیید اتهامات غربیان است. به بیان روشن اقتدارگرایان ایرانی از توطئه غرب در مشوه جلوه دادن چهره جمهوری اسلامی می نالند و در عین حال خود با ترسیم چهره ای طالبانی، ناکارآمد و سرکوب گر از جمهوری اسلامی اتهامات مذکور را عملا تأیید می کنند. چند مثال ساده منظور را روشن می سازد. ماه پیش منسوبان رهبر در مقابل دکتر روحانی صف کشیدند و به اعتراض برخاستند که چرا می گوید با شلاق نمی توان انسان ها را به بهشت برد. و بعضی چون علم الهدی بر استفاده از شلاق و حتی بدتر از آن مهر تأیید زدند. 

این در حالی است که بدخواهان جز این نمی گویند که اسلام دین زور و شمشیر است.رفتار و گفتار ذوب شدگان در ولایت در مورد زنان و حقوق و وظایف شان دست مایه استهزای نسل جوان ایرانی است چه رسد به غربی ها. و در هر حال تبلیغات سوء اسلام ستیزان حرفه ای را در زمینه نقض حقوق زنان درجوامع مسلمان تأیید می کند. در همین سال فرهنگ، معدودی بی فرهنگ با جلوگیری از دفن پروفسور فرای در اصفهان و نیز ایجاد مانع در سخنرانی پروفسور کلارک در مشهد به اعتبار میهن و مردم ما لطمه زدند. با وجود این اقتدارگراها از تبلیغات سوء غرب گله می کنند. از سوی دیگر می پرسم جهانیان وقتی که می بینند دو نامزد ریاست جمهوری بدون تشکیل دادگاه و صدور حکم هم چنان پس از سه سال در خانه بازداشتند یا سه روزنامه بهار و قانون و آسمان به بهانه یک خطا تعطیل می شوند غربی ها و همه دنیا چه قضاوتی درباره جمهوری اسلامی می کنند و ما اگر به جای آن ها بودیم چگونه داوری می کردیم؟ بدیع تر از همه تعیین مجازات ۲ تا ۵ سال حبس برای عمل عقیم سازی است و لابد پس از تصویب نهایی طرح دو گشت وازکتومی و توبکتومی برای شناسایی متخلفان در سطح شهر به راه خواهند انداخت. نمی دانم چرا آقایان با چنین رفتار و چنین سیمایی که خود از جمهوری اسلامی نشان می دهند، متعرض رسانه های غربی می شوند که کشورمان را به عقب ماندگی، نقض حقوق بشر و تحمیل یک سبک زندگی به شهروندان متهم می کنند؟! 

۲- فرض کنیم حق با کسانی است که می گویند غرب پس از ناتوانی و یا ناامیدی از شکست جمهوری اسلامی به جنگ نرم و ایدئولوژیک علیه آن رو آورده است. حال برای پیروزی در نبردی فرهنگی آیا باید ایران را سراسر پادگان کرد یا دانشگاه، استادان باید افسر شوند و دانشجویان سرباز یا نظامیان باید تشویق شوند که در پی کسب مهارت های نظری لازم برآیند تا در این رویارویی فکری کم نیاورند و مقهور نشوند. در جنگ گرم و نظامی عقل سلیم روش نخست و در جنگ نرم و نظری راهبرد دوم را توصیه می کند. پس چرا نهادهای منسوب یا منتسب به رهبری برخلاف حکم عقل عمل می کنند؟ از جنگ نرم سخن می گویند ولی درجهت استقرار فضای نظامی – امنیتی می کوشند و راه بر گفتگو و فعالیت های آزاد شهروندان و نهادهای مدنی می بندند؟ 

۳- پروژه تهاجم فرهنگی از ابتدا تاکنون در خدمت دو هدف مشخص بوده است. اول آن که علت وعامل دین گریزی قشرهای وسیعی از مردم به ویژه جوانان و تحصیل کنندگان را خارجی معرفی کند تا دلایل و عوامل داخلی و اصلی آن یعنی ناتوانی مدعیان در حل مشکلات جامعه و فسادهای گسترده حکومتی از یک سو و انحصار و انسداد سیاسی و نیز دین دستوری و تحمیلی را از سوی دیگر از اذهان عمومی دور بگرداند و پنهان سازد، جالب آن که آقای مصباح دلیل فروپاشی بلوک شرق را جنگ نرم آمریکا می خواند حال آن که رهبر فقید انقلاب سقوط آن را به دلایل نارسایی های ایدئولوژیک و نادرستی عملکرد نظام شوروی پیش بینی کرده بود، دوم و مهم تر آن که به نام مقابله با ناتوانی فرهنگی شرایط جنگی را استمرار بخشند و به سرکوب گسترده مخالفان و اعمال محدودیت های طاقت فرسا و روزافزون بر مطبوعات، فیلم، کتاب، تئاتر، موسیقی، اینترنت و … ادامه دهند و با راپل و جرثقیل به مصاف با دیش های ماهواره بروند و لباس شخصی ها را تقویت کنند. از سوی دیگر امپراتوری رسانه ای (نوشتاری، دیداری، شنیداری و مجازی) سپاه را به راه اندازند و مدیریت صداوسیما را هم چنان در کنترل نظامیان نگاه دارند و مؤثرترین گام را در جهت مبارزه با ناتوی فرهنگی آن بنامند که تعیین تمام سیاست ها و تمام پست های کلیدی کشور در اختیار سپاهیان قرار گیرد و چون و چرا از میهن رخت بربندد و ایران به پادگان بزرگی تبدیل شود. دقت شود که هرقدر دخالت سپاهیان در عرصه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و رسانه ای افزایش یافته ادبیات نبرد کذایی خشن تر، محیط بسته تر و بگیر و ببندها بیشتر شده است. تهاجم فرهنگی ابتدا به غارت فرهنگی بعد به شبیخون فرهنگی و سپس به ناتوی فرهنگی و سرانجام به جنگ نرم تغییر نام یافته و تعدادی از محصولات آن عبارت بوده است از اتوبوس مرگ نویسندگان دگراندیش، قتل های زنجیره ای مخالفان، کشتار جمعی نشریات منتقد و هجوم وحشیانه هرده سال یک بار به خوابگاه دانشجویان مظلوم. مبارزه با ناتوی فرهنگی به تعبیر یکی از مدافعانش برچیدن سفره تسامح و تساهل است و معلوم است که تشیع بی تسامح و تساهل تفاوت چندانی با اسلام طالبانی و داعش ندارد. 

چهارم) 

۱- چنانچه تهاجم فرهنگی غرب علت سستی ایمان جوانان ایران و هنجارگریزی آنان است پس چرا در دیگر کشورهای مسلمان که ماهواره و اینترنت و مطبوعات و … به اندازه ایران سانسور نمی شوند و با ممنوعیت های وسیع و گوناگون مواجه نیستند و نهادهای آموزشی و دستگاه های تبلیغاتی شان نیز شبانه روز به ترویج ارزش های اسلامی و افشای شبیخون فرهنگی اشتغال ندارند، هم دین خواهی و گرایش به هنجارهای اسلامی از جمله حجاب روبه افزایش است و هم نگاه و تمایل به غرب روبه کاهش؟ اما در جمهوری اسلامی به موازات وسیع تر شدن حجم تبلیغات نهادهای تبلیغاتی به سود باورهای اسلامی و علیه اندیشه و عملکرد غرب و بیشتر شدن میزان و شدت سانسور در رسانه های منتقد و مستقل دین گریزی و نگاه به غرب شامل فرار مغزها و سرمایه ها روبه رشد بوده است. به تعبیر آقای حداد «مثل روز که شب می شود، آرام آرام وضعیت حجاب بدتر می شود گویی پله پله پایین می رویم.» (شرق ۱/۳/۱۳۹۳) به باور من حیف و میل سرمایه های ملی و نیز تحمیل، تحقیر و تحمیق در قبل و بعد از انقلاب اسلامی نتیجه یک سانی داشته است. 

۲- روح شهید مطهری شاد که رشد اسلام را در گرو وجود «شرایط سالم و محیط آزاد» می خواند که در آن «صاحبان افکار مختلف بتوانند حرف هایشان را مطرح کنند.» و قاطعانه اعلام کرد «در صورتی انقلاب اسلامی راه صحیح پیروزی را ادامه خواهد داد که هر کس فکر و بیان و قلمش آزاد باشد.» و این که «هرمکتبی که ایمان و اعتقاد به خود نداشته باشد جلوی آزادی اندیشه را می گیرد.» استاد، استقلال فکری را «داشتن قدرت نقد و انتقاد و قدرت تجزیه و تحلیل مسائل» تعریف می کرد و معتقد بود که «هرچه دیگران دارند ما می گیریم آوریم. نمی ترسیم…روی این ها کار می کنیم، فکر می کنیم، خوب هایش را می گیریم و بدهایش را رها می کنیم.» و حجتش در این زمینه سیره ائمه بود. «درمیان احادیث و اخبار امامان خودمان که این همه با چشم نقد به خلفا نگاه می کردند و انحرافات آن ها را بازگو می کردند و مکرر بازگو می کردند… در یک حدیث نمی بینیم که بگویند یکی از کارهای خرابی که این ها مرتکب شدند این بود که علوم ملت های کافر را از یونان و روم و هند و ایران ترجمه کردند و آوردند. حال آن که در میان عوام بهترین وسیله برای کوبیدن آن ها بود. ولی ما حتی در یک حدیث هم ندیدیم این کار خلفا به عنوان یک امر بدعت و ضد اسلام تلقی شده باشد.» مطهری اساساً عقل شیعی را استدلالی تر ارزیابی و به اعترافات دانشمندان سنی از جمله احمد امین مستند می کرد و می گفت فلسفه دردوره اسلامی در میان شیعه شکفت. افزون بر آن یکی از دلایل مهم شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی را «باز شدن جامعه بسته ایران» می خواند. «اسلام مرزها را می شکست. رژیم موبدی سابق یک دیوار در ایران کشیده بود. نه از این طرف چیزی درز می کرد و نه از بیرون چیزی می آمد… دروازه های باز سبب شد که علاوه بر فرهنگ و علوم اسلامی، راه برای ورود فرهنگ های یونانی، هندی، مصری و … باز شود و ماده ساختن یک بنای عظیم فرهنگی – اسلامی فراهم گردد.» وی وجود «روح تسامح و تساهل و عدم تعصب در مقام فراگیری و علم آموزی را از علل سرعت پیشرفت مسلمانان برمی شمرد. در جانب دیگر روح خارجی گری را عبارت می دانست از «تدین خیلی شدید و قدرت نداشتن تجزیه و تحلیل که به دنبال خود تنگ نظری، تکفیر و تفسیق می آورد.» 

۳- بارها گفته ام گذار از مطهری به مصباح گذر از جامعه باز به بسته، از شرایط سالم به جنگی، از ستایش آزادی به آزادی ستانی، از استقلال فکری به فرقه پرستی و جمودگرایی و از دادوستد فرهنگی به تکفیری گرایی است و نفی همه دستاوردهای غرب به استثنای حکومت کلیسا و روحانیون. لابد چون میراث قرون وسطی است اخذ از غرب و تقلید از غرب بلااشکال است و عین اسلام خواهی. برای درک بهتر استحاله صورت گرفته در ربع قرن گذشته توجه شود که در سال های اولیه پیروزی انقلاب نزد عموم انقلابیون، حکومت آخوندی اتهام و تحریف جمهوری اسلامی به شمار می رفت و اعتراض و تکذیب آن ها را برمی انگیخت اما اکنون به شعار علنی مدعیان انحصاری بصیرت و دشمن شناسی تبدیل شده است. گویی حضرات به این نتیجه رسیده اند که برای جلوگیری از تکرار تجربه مشروطه و پل پیروزی نشدن روحانیت این بار باید ملت ایران را پل پیروزی یک قشر و حکومتی قشری کنند. 

شهید مطهری برخلاف این غرب ستیزی متحجرانه، ریاکارانه و قدرت پرستانه، با روی گشاده به مشروطیت و حقوق بشر خوشامد می گفت و حسرت می خورد که چرا مسلمانان واضع یا پرچم دار این حقوق نشده اند. اما در برابر حکومت کلیسا می خروشید که «این موج ماتریالیسم که در دنیا پیدا شده … عکس العمل شدیدی است در برابر نادانی ها و خشونت ها و کج روی های کلیسا. تفسیرهای غلط کلیسا… و هم چنین تفتیش عقاید و اختناق و روش ضد آزادی و دموکراسی کلیسا بود که دنیا را به این حالت کشاند. برپایه همین تجربه تلخ و سنگین بود که در آستانه پیروزی انقلاب هشدار داد «از اسلام فقط با یک نیرو می شود پاسداری کرد و آن علم است و آزادی دادن به افکار مخالف مواجهه صریح اسلام با آن ها.» (تمام نقل قول ها از کتاب جوامع مسلمان، دموکراسی و بن لادن صفحات ۱۷ – ۳۲) 

برمبنای نگاه و ادبیات مطهری باید گفت علت دین گریزی و هنجارستیزی بسیاری از ایرانیان بیش و پیش از آن که تهاجم فرهنگی غرب باشد، جهالت ها، خشونت ها، کج روی ها، تفسیرهای غلط، تفتیش عقاید، اختناق و روش ضد آزادی و ضد دموکراسی متولیان رسمی دین در ایران بوده است و تا زمانی که ناتوی فرهنگی اسم مستعار سرکوب منتقدان و معترضان و سرپوش گذاشتن بر علل واقعی ناهنجاری های فرهنگی و اخلاقی و فقر و فلاکت و فساد میهن و مردم باشد و رهبری سالم سازی شرایط و آزادسازی محیط را در دستور کار خود و نهادهای منسوبش قرار ندهد، سوگ مندانه باید شاهد تاریک تر شدن شب حداد باشیم. از قدیم گفته اند ظلم امروز ظلمت فرداست!

 


  • بازنشر از نوروز
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large