Skyscraper large
گزارش نوری‏‌زاد از هشتاد و نهمين روز اعتراض

پرچمِ بی‏‌باد، تماشایی نیست!

dg564f55f -  محمد نوری‌زاد mohamad rourizad

محمد نوری‏‌زاد، نویسنده و فیلمساز منتقد جمهورى اسلامى نزدیک به سه ماه است که در اعتراض به رفتار حاکمیت، در جایى که نامش را “قدمگاه” گذاشته قدم مى زند؛ “بزرگراه همت، غرب به شرق، بعد از خروجی پاسداران، زیر پل عابر پیاده، ساعت ۴ بعد ازظهر”؛ او مطالبات مشخصى در این اعتراض دارد که هنوز هیچیک از آنها برآورده نشده؛ آقاى نورى زاد گزارش مشاهدات هر روزش را در وبسایت اش مى آورد و آنچه در پى مى آید گزارش اوست از هشتاد و نهمین روز:

یک: هوا گرچه داغ بود اما گذرِ یک نسیمِ مداوم، آن داغیِ سوزنده را می روفت و از گرمایِ تن پوشِ کلفت و پلاستیکی ام می کاست. من بودم و تن پوش سفید و تصویری از گوهرعشقی که عکسی از ستار بهشتی بدست داشت و پرچمی قرمز که باد پیچ و تابش می داد. و این که: پرچمِ بی باد، عجبا که هیچ تماشایی نیست.

دخترِ هفت سینیِ من، که شبِ عیدِ سال گذشته برایم سفره ی هفت سین آورده بود همینجا، خبرآورد که خانم نرگس محمدی باید همین فردا – یکشنبه یازده خرداد ساعت نه صبح – به زندانِ اوین برود. و گفت: خانم گوهر عشقی – مادر ستار بهشتی – از منِ نوری زاد خواسته که جلوی زندان اوین باشیم و نرگس خانم را بدرقه کنیم. دخترِ خوش رویِ هفت سینیِ من، آنچنان عاطفی و غیرت مند و فهیم است که این پنج سال اخیر را دربست کمر به همراهی و همدلی با خانواده های آسیب دیده از کودتای سال ۸۸ بسته و هنوز در این راه سر از پای نمی شناسد. دست بردم و گوشه ی شالی را که بر سرکشیده بود بالا بردم و بر آن بوسه زدم و گفتم: دخترم، تو در این راه، بر نشاطِ جوانی ات پای نهاده ای. به اعتراض عقب کشید که این چه کار است؟ و دست برد و گوشه ی پرچم قرمزِ مرا بالا برد و بر آن بوسه زد به عوض.

دو: انتشار فیلمِ سخنرانی سردار جعفری که بی واهمه از خط قرمزهای حاکمیت در برنیامدنِ دوم خردادی ها می گوید، آنچنان سریع سر به هر سو دوانید که مرا جز این انتظار نبود. دیشب از بی بی سی زنگ زدند که می خواهیم آن را در چند نوبت پخش کنیم اما تاریخِ ایرادِ این سخنرانی را نمی دانیم. گفتم: اواخر سال ۸۸٫ پرسیدند: این فیلم چگونه به دست شما افتاده؟ گفتم: این فیلم یک سه گانه است که در ادامه اش حجة الاسلامان طائب رییس سازمان اطلاعات سپاه و سعیدی نماینده ی ولی فقیه در سپاه نیز سخن می گویند همگی با همین مضامین کودتاگری. و گفتم: این پکیج را برای توجیهاتِ درون سازمانی به بسیجیان هدیه داده بودند. و گفتم: چرا ما به اشتباه همه ی بسیجیان را وابسته و ناجور و بی فکر و مطیع و شعبون بی مخ می نامیم؟

سه: دوست قدیمی ام این روزها مرا به بهانه ای به سایه ی درختانِ مقابلِ خانه ی مرد ویلیچری می برد. می گوید این چند دقیقه ای که من اینجایم در سایه باش و بعدش برو. دیروز از همایشی گفت که چند سال پیش برای پاسداران بازنشسته پرداخته بودند. پیش از این گفته ام که این دوست قدیمیِ من، یک پاسدارِ حقوق خوانده است که بنا به نگرش متفاوتش امکان فعالیتِ حقوقی به او نداده اند و نمی دهند. وی در سالهای پر آشوبِ جنگ، سالها فرمانده ی سپاه شهرستان میناب – هرمزگان – بوده و چهل ماه در جبهه ها حضور داشته است و برادر شهید است و خلاصه از آن پاسدارانی است که نخواسته از دایره ی انسانیت و خردمندی پای بیرون نهد.

وی دیروز از آن همایش می گفت. این که: نشسته بودیم که یک حاج آقا را برای تلطیفِ ایمانیِ ما آوردند و پشت میکروفن نشاندند. حاج آقا نه گذاشت و نه برداشت و گفت: یک سئوال، چرا امام حسین موفق نشد؟ هریک از ما چیزی گفت و من گفتم: حاج آقا به این خاطر که امام حسین ضرغامی نداشت تا هم برایش دروغ ببافد و هم تبلیغش کند دریک اِشِلّ بین الملی. گفت: حاج آقا به یک پرسش دیگر فرو شد. این که: اگر همین اکنون، امام حسین ندا در دهد ” هَل مِن ناصرٍ ینصُرُنی ” آیا شما به کمکش می شتابید؟ که دوست پهلو دستیِ من گفت: اگر جمهوری اسلامی بر نیامده بود، بله، به کُمکش می شتافتیم اما با بر آمدن این نظام، نه. دوست قدیمی ام گفت: آن روز ما با همین شوخی های جدی، خود را از ناهاری که برایمان تدارک دیده بودند محروم کردیم. عذر ما را خواستند و محترمانه بیرونمان کردند.

به دوست قدیمی ام گفتم: همین حالا که داشتم اینجا قدم می زدم، بخود گفتم: اگر آقای خامنه ای تو را بخواهد و بپرسد مرگت چیست نوری زاد، چه می گویی؟ و به خود پاسخ دادم: به او می گویم شما که خود را علی زمان و نایب امام زمان می دانید، چرا گردش مالی خودتان و دستگاه های تحت امرتان مشخص نیست؟ چرا اجازه نمی دهید از آستان قدس رضوی و بنیاد مستضعفان و ستاد فرمان امام حسابرسی شود؟ و به ایشان می گویم: شما به همین خاطر و بخاطر صدها کارِ غیرقانونیِ دیگر، مدت هاست که از رهبری خلع شده اید. بویژه بخاطر نکبت هسته ای که با مدیریت و اصرار و فرمان شما تأسیسات تریلیاردیِ هسته ای سامان گرفتند و سر آخر به زباله ای از آهن آلاتِ آلوده بدل شدند. و این که چرا هرچه بی ادب و خلافکار و دزد و آدم کش و نابکار است در اطراف شما آرایش گرفته اند؟

چهار: جوان موبورِ شنبه ای آمد با دو بطریِ آب. که هر شنبه با خود قرار بسته به قدمگاه بیاید و یک چند دقیقه ای باشد و برود. دو جوان دیگر نیز آمدند از دوستان فیسبوکی که یکی ساکت و کم حرف بود اما دیگری آتش پاره و اهل بگو و بخند و بقول خودش: مدرس ادبیات فارسی. شدیم چهار نفر. یک مرد جوان چهار شانه و قد بلند و خوش چهره نیز آمد سرشار از اشتیاق با کیسه ای از چند بطری آب و یکی دو تا روسری به رسم یادگاری. شدیم چند نفر؟ بانویی چادر مقنعه ای و با محبت آمد و شدیم شش نفر. بحث از ترسی در گرفت که مقبولیتِ عام پیدا کرده است. و این که: مردم ما به این ترس احتیاج بسته اند و بدونِ آن احساس کمبود می کند. که اگر ترسی در کار نباشد، جماعتی می درندشان انگار. گفتم: الحق و الانصاف، اطلاعات و سپاه در ترساندنِ مردم موفق بوده اند.

گفتم: با همین ترس، موفق شده اند مردم را در روزمرگی سر در گم کنند. جوری که مردم در این سر درگمی، حاکمیت را نقد می کنند و حتی ناسزایش می گویند و با همین نقد و ناسزا خود را تخلیه می کنند اما فراتر از حرف پا نمی نهند. کدام مردم؟ مردمی که رام و اهل نچ نچ اند و با هر گرانیِ ناگهانی و حتی با هر جنایت و خیانتِ ناگهانی به همزیستی رسیده اند.

بانوی چادری با بوسه ای که من بر گوشه ی چادرش نشاندم رفت و پیرمردِ سیب آور از راه رسید و سیبی به دستم داد و جمع شش نفره ی ما دست نخورده باقی ماند. پیرمرد سیب آور از جناب امیر انتظام گفت. این که در این مدت، دو بار به عیادتش رفته. و این که جناب امیر انتظام شگفت زده بود از آنهمه جمعیتی که به دیدارش رفته بودند و همه نیز از طریق فیسبوک خبردار شده بودند که وی در بیمارستان ایرانمهر بستری است. پیرمرد سیب آور به رسم همیشه کمی ایستاد و خداحافظی کرد و رفت. جوان چهار شانه نیز. دوست قدیمی ام نیز. جوان موبور و دو جوان دیگر اما اصرار که بیا عکس بگیریم. بُردمشان کمی دور از قدمگاه. جایی که در دیدِ سربازان نباشد. عکس گرفتند و رفتند.

پنج: یک موتوری آمد و کلاه ایمنی از سر برداشت و دیده بوسی کرد. در کارِ چاپ بود. سپاهی بود و بازنشسته. گفت: این ماییم که از این جماعت طلبکاریم. و به در ورودیِ اطلاعات اشاره کرد. و ادامه داد: اینها هستند که به حوزه یِ حق ما دخول کرده اند. اینهایند که باید از ما بترسند بخاطر خیانتی که به ماها کرده اند نه ما. وشروع کرد به شمارشِ مشقاتی که پی در پی بر او و بر خاندان انقلابی اش باریده بود.

شش: سه جوانی که عکس گرفته و رفته بودند، باز آمدند. عکس هایشان تار شده بود. گفتم: شما حساسیت اینها را بر می انگیزید بالاخره. رفتیم و دوباره عکس گرفتیم. راهی شان کردم تا بروند. به سمت قدمگاه باز می رفتم که دیدم پژوی ۴۰۵ اطلاعات شلاقی آمد و از من گذشت و رفت و پیچید سرِ راه سه جوان. یکی از اطلاعاتی ها با خشمی که از صورتش فرو می چکید پایین آمد و مستقیم رفت سراغ جوان موبور و یک کف دستی به سینه ی وی کوفت و با همکاریِ همکارش به دست های او دستبند زد از پشت و او را نشاند بر صندلی عقب اتومبیل.

برگشتم و به سراغشان رفتم و از اطلاعاتی ها خواستم که با جوانها مؤدبانه رفتار کنند. همان اطلاعاتیِ عبوس بر من برافروخت که شما کنار بایست و در کار ما دخالت نکن. جلوی چشم من و همه ی آنانی که از بزرگراه رد می شدند، با دو جوان دیگر مثل سارقانِ مسلح برخورد کردند. دستهایشان را برسقف اتومبیل گذاردند و به ضرب لگد، پاهایشان را از هم واگشودند و به وارسیِ بدنشان دست بردند.

به جوان ها گفتم: نگران نباشید بچه ها. نیم ساعت دیگر خلاص می شوید. اطلاعاتی ها در نخستین قدم، تلفن های این سه جوان را گرفتند تا عکس های گرفته شده را پاک کنند. فاصله گرفتم و برگشتم قدمگاه. اما مدام چشمم به اطلاعاتی ها و جوانها بود. جوان آتش پاره از دور برای من دست بالا برد که یعنی نگران نباش. یک موتوری آمد و سلام و علیکی کرد و رفت و پانزده دقیقه ی بعد با دختری نوجوان نشسته بر ترکِ موتور باز آمد و گفت: زهرا را آورده ام که شما را ببیند و یاد بگیرد فردا چگونه از حق خود دفاع کند. و من، برای زهرای شانزده ساله اش آرزوی خوشبختی و نیکبختی کردم.

هفت: جوانی آمد بسیار خوش تیپ و چهارستون سالم. گفت: از شیراز به عشق شما آمده ام. اشتهایش برای گفتن و شنیدن زیاد بود. من اما نمی خواستم او نیز در گیر اطلاعاتی ها شود. به وی گفتم: آنجا را نگاه کن، اطلاعاتی ها دارند از سه جوان مثل تو بازجویی می کنند. تا این را گفتم، دست داد و مثل برق دوید سمت پله های پل عابر و ناپدید شد. جوانی دیگری آمد. به او نیز گفتم این اطراف شلوغ است. گفت: من که کاری ندارم. آمده ام سلام بگویم. دست داد و رفت و کمی دورتر سوار موتورش شد. اتومبیل ۲۰۶ اطلاعات پیچید جلویش. جوان دست به کیفش برد و خیلی خونسرد به آنان گفت: کارت شناسایی می خواهید؟ چه باشد خوب است؟ و زیپ کیف کوچکی را گرفت و کشید.

هشت: از دور دیدم که اطلاعاتی ها جوان موبور را از اتومبیل پیاده کردند و دستبندش را واگشودند. کمی که این سه جوان را توجیه و ارشاد کردند، هر سه را رها کردند. سه جوان، به سوی من خیز برداشتند. مشتاقانه به سمتشان رفتم. معلوم بود که به آنان گفته شده بی معطلی باید از آنجا دور شوند. صحبت کوتاهی بین ما رد و بدل شد و سه جوان از پله های پل بالا رفتند. اتومبیل اطلاعاتی ها آمد و از کنار من رد شد. یکی از مأموران برای من دست تکان داد. که یعنی دیدی آزادشان کردیم؟ دو سه قدم جلو رفتم و از آنان بخاطر آزاد کردن آن سه جوان تشکر کردم.

نه: دیشب رفتم منزل یکی از بهاییان. دوستان دیگری نیز بودند. از جوانان کهریزکی گرفته تا آقای ناصر اشجار و دختر هفت سینی ام. شاید از خود بپرسید چرا انتشار گزارش دیروز قدمگاه تا بدین ساعت به درازا انجامیده. امروز که صبح رفتم زندان اوین برای پیگیری اموالم که سپاه برده و نمی دهد. خانم نرگس محمدی را دیدم با وکیلش و خانم گوهر عشقی مادر ستار بهشتی. عجبا که جوانانی آمده بودند برای بدرقه ی ایشان. در آن جمع، همسر جناب عبدالفتاح سلطانی نیز بود.

داشتیم صحبت می کردیم که همسر آقای دکمه چی آمد و خبر داد که به زندان فراخوانده شده. با جناب دکمه چی، من یک چند وقتی در بند ۳۵۰ همبند بودم. بعدها دکمه چی را در بیمارستان مدرسِ تهران دیدم که بسیار نحیف شده بود و به پاهایش زنجیر بسته بودند تا مبادا فرار کند. چرا که حکم اعدام گرفته بود و فرار یک اعدامی کم تبعاتی ندارد برای زندانبانان. هفته ی بعدش خبر دادند که دکمه چی از دنیا رفته. و حالا همسر دکمه چی به داخل زندان می رفت تا مبادا سلولی خالی بماند. از حاضرین خواستم برای همسر دکمه چی کف بزنیم. کف زدیم. و بعد، برای همسر جناب عبدالفتاح سلطانی کف زدیم.

روز، روز تولد امام حسین است امروز. این روز، برای هر کاری اگر مناسب باشد، برای اعدام مناسب نیست مطلقاً. همانجا بودیم که خبر آمد صبح زود، غلامرضا خسروی را اعدام کرده اند. به پیشنهاد آقای ناصر اشجاری، یک دقیقه برای وی سکوت کردیم.

 


  • بازنشر از وبسایت محمد نورى زاد
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large