Skyscraper large
كتاب چهارشنبه

از رازهای دردناک زندگی

df6gdf444f

مرضیه آرمین

در هر جامعه‌ای دردهایی وجود دارد که همه، آگاهی کلی و تیتر وار از آن‌ها دارند؛ دردهایی که هرچند در مقام سخن، بسیار روان به لب می‌آیند و جاری می‌شوند، اما به تصویر کشیدنشان توسط هنرمند، کاری بسیار سخت و دشوار است. “هوشنگ مرادی کرمانی” نویسنده‌ی چیره‌دستی‌ست که در قلم زدن این تصاویر، ید طولایی دارد. “مهمان مامان”، نیز یکی دیگر از آثار اوست که پرده از رازهای دردناک زندگی برمی‌دارد. زندگی خانواده‌ای که شاید دیوار به دیوار خانه‌ی ما باشند و یا شاید حتی ساکن خیابانی باشند که ما هرگز از آن گذر هم نکرده‌ایم. فرقی نمی‌کند. ما با مهمان مامان، خودمان به همان شکل و با همان دردها زندگی می‌کنیم و آه می‌کشیم.

داستان، ماجرای خانواده‌ای است که زیر بار تنگدستی کمر خم کرده است. و حالا کمر مادر این خانواده، زیر بار تعارفات، ندانم‌کاری‌های اعضای خانواده و همچنین رودروایسی‌ها، دیگر تاب نمی‌آورد و می‌شکند. پسر تازه داماد خواهرِ عفت خانم به همراه نوعروسش، قرار است به دیدار او بیایند. چرا که مدتی‌ست دچار بیماری قلبی شده است. اما در پی همین عیادت ساده، ماجراهایی پیش می‌آید که مادر را از پا در می‌آورد. مادری جوان که هر آن منتظر مردن خودش است و امیدی به ادامه‌ی زندگی ندارد. دائما در حال حرص خوردن و نگرانی از بابت همه چیز است. زنی که دست تنهاست. همسر و فرزندانی دارد که “مراعات” نمی‌کنند. و البته در خانه‌ای ساکن‌اند که همسایه‌ها نیز نقش پررنگی در زندگی همدیگر بازی می‌کنند و همسایه‌ها نیز هر کدام در حال دست و پا زدن در سختی‌ها و تنگدستی‌های خودشان‌اند.

از سوی دیگر، مرادی کرمانی، میزان همکاری و نوع‌دوستی بین انسان‌ها را هم به تصویر می‌کشد. آنجا که مادر مجبور می‌شود با یخچال و فیزر و کابینت‌های خالی، سفره‌ای برای شش نفر بچیند، مرادی کرمانی، همسایه‌هایی که تا چند دقیقه پیش، نمی‌توانستند همدیگر را برای لحظه‌ای تحمل کنند را به کمک می‌طلبد و سفره‌ای رنگین می‌چیند.

همین چند خط از این داستان بلند ۹۴ صفحه‌ای، تمام نکات را در خودش جمع کرده است: “جلوی پسر خاله و عروس بشقاب تخمه بود و توی شیرینی خوری شیرینی‌های تری که خودشان آورده بودند. بهاره سر خود شیرینی‌ها را گذاشته بود تو شیرینی خوری و آورده بود: – می‌خواستیم شیرینی بخریم. فکر کردیم این دور و برها شیرینی خوب نیست که قابل عروس خانم باشد. بابام دیر آمد وگرنه می‌رفت از خیابان‌های بالا شیرینی می‌خرید. دیدید چه قنادی‌هایی آن بالاها هست!

عروس خندید.

- ماشاءالله چه سر و زبانی داری، چه تعارف‌هایی بلدی! ما با این سن و سال از این چیزها بلد نیستیم.

- استادش مامانش است. مامان کو؟

- تو حیاط با همسایه‌ها حرف می‌زند و کارهایی هم می‌کند.

پسرخاله بلند شد: – خاله جان به زحمت افتاد. خاله جان، خاله جان! تو را خدا نمی‌خواهد زحمت بکشی. یک چیز مختصر و ساده می‌خوریم. ما که غریبه نیستیم.

عروس آمد تو حیاط: – راست می‌گوید خاله جان. خودتان را به زحمت نیندازید. کاری دارید؟ می‌خواهید بیایم کمکتان؟

-  دیگه چی! خدا مرگم بدهد عروس خانم، چه حرف‌ها می‌زنی. همینم مانده که یک دفعه آمدی خانه ما بکشمت به کار. تو چه قدر بامعرفت و دانایی! معلوم می‌شود که مامانت خانم خانه بوده و تو زیر دست او بزرگ شدی وچیز یاد گرفتی. آفرین به آن مادر…

…مادر نشست کناردیوار،سرش گیج رفته بود، دست گرفت به دیوار و نشست. حالا چه کار کنم؟ چرا این کار را کردی مرد! کو گوشتم، کو مرغم، کو وسیله‌ی پخت و پزم؟”

بر اساس این داستان، فیلمی به کارگردانی “داریوش مهرجویی” ساخته شده است. بنا بر رسم تفاوت‌های عمیق و غیر قابل انکاری که بین کتاب‌ها و فیلم‌هایی که بر اساس کتاب‌‌ها ساخته می‌شوند، “مهمان مامان” مهرجویی نیز از قاعده مستثنی نبوده و داستانی که اگر قرار بود بر اساسش فیلمی ساخته شود، باید بیشتر نزدیک به فیلم “زیر پوست شهر” می‌شد، حالا تبدیل شده است به دنیایی دیگر. به فیلم کمدی‌ای که البته به بسیاری جملات کتاب وفادار مانده است.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large