Skyscraper large

روشنفکرى به روایت مصطفى ملکیان

df8g52ff - 4752716- مصطفی ملکیان - mostafa malekiyan

مصطفی ملکیان

من همیشه روشنفکر را به دو صورت توصیف کرده‌ام: یکی به این صورت که روشنفکر کسی است که در مرز میان عالمان و محققان و آکادمیسین‌ها از یک سو و مردم از سوی دیگری ایستاده است تا آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری را از متخصصان، صاحب نظران، آکادمیسین‌ها، عالمان و محققان، بگیرد و این آخرین دستاوردها را با زبان قابل فهم به مردم انتقال بدهد. برای اینکه از این طریق درد و رنج مردم کاهش پیدا بکند. و به تعبیر دیگری روشنفکر از آن رو که روشنفکر است خودش آکادمیسین نیست، خودش محقق نیست، خودش عالم نیست، صاحب نظرهیچ رشته از رشته‌های علوم نیست؛ البته از آن رو که روشنفکر است. 

ولی آخرین دستاوردهایی را که آن محققان و عالمان و آکادمیسین‌ها فراهم آورده‌اند بر می‌گیرد و به زبان غیرفنی و همه‌کس‌فهم به آگاهی مردم انتقال می‌دهد. به این منظور و قصد و نیت که از این طریق از درد و رنج‌های مردم کاسته شود. این توصیف اولم طبعا توصیف دومی خواهد داشت که همین امر را به زبان دیگری بیان می‌کند و آن توصیف اینکه روشنفکر کسی است که دو کار انجام می‌دهد؛ تقریر حقیقت و تقلیل مرارت. تقریر حقیقت یعنی ابراز حقیقت و ابراز حقیقت هم یعنی ابراز آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری.  

حقیقتی که من می‌گویم در اینجا به معنای آخرین دستاوردهایی است که علوم و معارف بشری به آن رسیده‌اند. دوم هم تقلیل مرارت یعنی کاستن از درد و رنج مردم. این تعریف هم اشاره دارد به همان نکته‌ که روشنفکر آخرین دستاوردها را به قصد کاستن از درد و رنج‌های مردم، به آستانه آگاهی عمومی، به آستانه آگاهی مردم می‌رساند. بنابراین روشنفکر دو کار دارد، یکی تقریر حقیقت کند، یعنی به زبان و قلم جاری کند و آخرین دستاوردهایی را که در هر کدام از علوم و معارف به دست آمده به اطلاع عموم برساند. در واقع این حقیقتِ همان زمان است. حقیقتِ این زمان آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری در این زمان است. به همین ترتیب، حقیقت ۵۰ سال آینده هم آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری در ۵۰ سال آینده خواهد بود.  

بنابراین، مطلقا مرادم از حقیقت در اینجا، معنای منطق و فلسفه منطق حقیقت نیست. حقیقت یعنی آخرین چیزی که از شناخت هستی، شناخت جهان و از جمله شناخت خود انسان برای تقلیل درد و رنج مردم در دسترس ما آدمیان قرار گرفته است. آن هم به‌خاطر این است که بارها و بارها گفته‌ام که درد و رنج مردم چیزی نیست که بشود آن را کاهش داد بدون اینکه خود مردم از محتوای سخن روشنفکران با خبر باشند. همیشه من از این مثال استفاده کرده‌ام که اگر من یک بیماری صعب العلاج داشته باشم، به‌شرط اینکه بیماری من، بیماری جسمی و بدنی باشد و چون بیماری من صعب‌العلاج است و پزشک معالج من از کمک به من عاجز است، آن‌وقت کمیسیون پزشکی تشکیل می‌دهد. در این کمیسیون پزشکی که تشکیل می‌شود، مثلا برسر بالین من، پزشکان با همکاران خودشان دایما سخنانی رد و بدل می‌کنند که منِ بیمار، به دلیل استفاده از اصطلاحات پزشکی و تعابیر لاتین و فرانسه و امثال ذلک، تقریبا هیچ چیزی از آن نمی‌فهمم. 

 اما اگر تشخیص این کمیسیون پزشکی درست در بیاید و براساس آن نسخه‌یی بپیچند که واقعا حاوی داروی بیماری من باشد، همان آمپول‌ها و شربت‌ها و قرص‌ها و کپسول‌هایی که تجویز می‌کنند مشکل من را رفع خواهد کرد و بیماری من را درمان خواهد کرد. پس چون من حرف پزشکانم را نمی‌فهمم درمان بیماری‌ام متوقف نمی‌شود. فقط لازم است که پزشکان تجویز درستی برای من کرده باشند بدون اینکه من کلمه‌یی از حرف‌هایشان را بفهمم. اما این فقط در مورد بیماری‌های جسمانی صادق است. وقتی نوبت به بیماری ذهنی، بیماری‌های روانی و مشکلات اجتماعی می‌رسد اصلا این‌طور نیست. یعنی چنین نیست که اگر فی‌المثل من جامعه ایران کنونی را یک مریض صعب‌العلاج بدانم، کافی باشد که روشنفکران به عنوان طبیب کمیسیونی تشکیل بدهند و سخنان‌شان را فقط خودشان بفهمند، ولی نسخه‌شان نسخه درستی باشد و طبعا مردم ایران را معالجه کنند. 

اگر ما مردم ایران که مریض آن مثالیم نفهمیم که روشنفکران چه چیزی با هم می‌گویند، در حال داد و ستد چه چیزی هستند، طبیعتا نسخه‌یی هم که می‌پیچند ما را بهبود نخواهد داد. یعنی فرق بیماری جسمانی با سایرمشکلات در این است که در بیماری جسمانی فهم سخنان پزشک شرط لازم و اجتناب‌ناپذیر برای درمان یافتن نیست، اما وقتی سخن برسر جامعه است اگر جامعه نفهمد که روشنفکران درباره چه چیزی با هم گفت‌وگو می‌کنند، هر نسخه‌یی هم که روشنفکران برای این جامعه بپیچند، سودمند نخواهد بود. از این نظر در آنجا تاکید می‌کردم که روشنفکر از آن رو که روشنفکر است باید آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری را به زبان همه‌کس‌فهم به مردم انتقال بدهد، تا مردم بفهمند چه چیزی می‌گوید. اگر مردم بفهمند، بیماریشان درمان و علاج خواهد یافت. 

اگر با اصطلاحات تکنیکال و فنی و مجموعه تعابیری که فقط خود روشنفکران معنایش را می‌فهمند با مردم سخن بگوییم، در آن صورت مردم فهم نمی‌کنند ما چه می‌گوییم. وقتی مردم فهم نکنند ما چه می‌گوییم، اگر بهترین نسخه را هم برای حل مسائل و رفع مشکلات‌شان پیچیده باشیم، باز هم آن نسخه نافع نخواهد بود. این در واقع تعریف من از روشنفکری است. در هر دو تعریف اگر خوب دقت کنید می‌بینید که مؤدّای واحدی دارد، به جای واحدی می‌رسد. در هر دو من هم تقریر حقیقت می‌کنم و هم از طریق تقریر حقیقت، تقلیل مرارت می‌کنم. این دو هدف را دارم. 

 


  • بخشى از یک گفتگو؛ وبسایت نیلوفر
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large