Skyscraper large
پرونده آخر هفته

حاتمی‌کیا؛ عشق و اشراق

p17bnoepprrh6100r57d1m9kqc42

مهرانه رضایی‌فر

هیس! حاتمی‌کیا فریاد نمی‌زند 

زاده ۱۳۴۰ در محله پامنار و از خانواده ای مذهبی با اصالت آذربایجانی است. با داشتن ۶ خواهر، تک پسر خانه بود و از قبل کارگری برای پسرعمویش، دوربین سوپر هشت دست دومی را برای خودش تهیه کرد. باورهای مذهبی خانواده باعث شد که حتی از تماشای تلویزیون هم محروم باشد اما پسرعمویش تنها منفذ او برای آشنایی با پرده نقره ای بود. ۱۴ ساله بود که نخستین فیلم خود را با کمک عروسک خواهرش و تخته سیاهی در زیرزمین خانه پدری ساخت و همین اتفاق، اعتماد به نفسش را برای ورود به سینما بالا برد. قصه فرار از مدرسه و پناه بردن به سالن سینما باعث شد که به ترک تحصیلی اجباری تن دهد که پس از مدتی به اصرار عمویش درس و مدرسه را از سر گرفت و هنوز هم خود را مدیون وی می داند.

ابراهیم حاتمی کیا، کارگردان، فیلمنامه نویس و تدوینگر پر حاشیه سینمای ایران، کارش را با ساخت فیلم کوتاه و مستند برای تلویزیون آغاز کرد و در ادامه نخستین فیلم بلند خود را در سال ۱۳۶۵ با نام هویت ساخت که البته کمتر کسی به او و فیلمش اعتنا کرد. وی در ادامه با ساخت فیلم های سینمایی خود رفته رفته از فضای جبهه و جنگ دور شد و به فیلمسازی اجتماعی رو آورد و با وجود توفیقات بسیار در این عرصه، این تغییر جهت به مذاق کسانی که همیشه سعی در مصادره او داشتند، خوش نیامد.

شاید بتوان حاتمی کیا را یکی از پرحاشیه ترین کارگردانانی دانست که اتفاقا خودش از این حواشی بیشترین لذت را می برد وگرنه، تاوان استقلال را به بهایی کمتر هم می توان پرداخت. در این نکته شکی نیست که ابراهیم حاتمی کیا، به گواه خود، آثار و سخنانش، فرزند خلف نظام است، اما حق گویی و حق طلبی او هم در طی سالیان بر کسی پوشیده نبوده و نیست. کسی بهتر از حاتمی کیا نمی تواند از سویی رهرو سخنان آقایش باشد و از سویی دیگر، در دانشگاه بهشتی و در حضور دانشجویان با صدایی رسا از رای خود به میرحسین موسوی دفاع کند.

حاتمی کیا هر که باشد و هر چه کند، نمی توان منکر صدق و راستی اش شد. دست کم این تفاوت را با بسیاری از هم نسلان و همرزمان خود دارد که از آنچه گفته و کرده، یک تنه دفاع می کند و ذره ای پشیمانی و خجلت به خود راه نمی دهد و از این باب، نگران کف و سوت های دیروز و تکفیرهای امروز هم نیست. کاش در این میانه حواسش به بزرگی خودش باشد و بزرگ بماند. 

“عشق” در آثار حاتمی‌کیا 

چیستا یثربی: عشق در آثار حاتمی کیا از همان جایی شروع می شود که در آثار دیگران به پایان می رسد. از غربت، رنج و تنهایی و از جایی که انسان می آموزد دیگر چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن ندارد، و در واقع دیگر اننتظار چیزی را نمی کشد. بزرگترین تجلی عشق در آثار حاتمی کیا، نوعی عشق مقدس و ته نشین شده در اعماق وجود انسان است که هدف آن پروردگار است و مانند یک جریان نیرومند در سراسر زندگی فرد وجود دارد; در روابطش، نگاه کردنش، نفس کشیدنش، و خلاصه در تمام جلوه های حیاتش. اما این عشق در روند معمول زندگی، نمود بارزی ندارد. تنها در لحظاتی فوران می کند که فرد به اوج رنج و یأس رسیده است. و ناگهان از تابش این عشق، همه چیز رنگ عوض می کند و همه چیز بیانگر مهر و آگاهی معبودی می شود که ناله های نیمه شبی را می شنود و اشک ها را می بیند…

اما هنر حاتمی کیا در تعریف این عشق مقدس، هنر تصویر کردن و عینیت بخشیدن به آن است. نمای پایانی فیلم مهاجر، همان اندازه از عشق می گوید که فریاد های سعید در مناره ی رود راین در فیلم “از کرخه تا راین” و یا خزیدن او به گوشه ی کلیسا در میان شمع های روشن نذری. فریاد شیرین در سیاهی دنباله دار تونل و در دل شکوه آمیز پدر در گورستان، نمایی فراموش نشدنی در فیلم “بوی پیراهن یوسف” است که در آن باز با تجلی انفجار گونه ی عشق در اوج رنج و ترس مواجه می شویم و این احساس در سرتاسر نماهای فیلم “برج مینو” جریان دارد و در آن بالا و پایین رفتن از برج و در آن دوری و نزدیکی به منشأ عشق…به هرحال تمامی آثار حاتمی کیا به محوی در جریان سیر طبیعی خود به اکتشاف این لحظه ی آفتابی می رسند و ساختار خاص این لحظه ها ماهیت دوگانه آن است. یعنی کشف عشق و شور از بطن تلخکامی و حرمان و یک بحران حسی شدید که کلیه وجوه زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.

اگر عنصر “حزن” را از مشخصه های اساسی عشق شرقی بدانیم، می توانیم عشق آدم های حاتمی کیا را نوعی عشق غریبانه و محزون تلقی کنیم. عشقی که در طلب وصا نیست، بلکه سراسر رضا و تسلیم است. عشقی که انتظار نمی کشد، بلکه خاموش و سر به زیر به راه خود ادامه می دهد. هیچ نمی پرسد و هیچ نمی خواهد…

حاتمی کیا در آثار آخرش، نمود های متنوع بیشتری برای این نوع عشق در زندگی اجتماعی پیدا کرده است. نماهای جشن تولد گرفتن برای سعید در فیلم “از کرخه تا راین” و شادی محزونی که در عمق لحظه های آن جاریست، همان قدر عاشقانه می نماید که چهره بیمار سعید در بیمارستان، وقتی که دوربین ناگهان بر چهره ی محتضرش ثابت می شود و او در پاسخ خبرنگار، حتی نمی تواند کلامی به زبان آورد. شاید در بسیاری از تماشاگران این لحظه ی خاص چیزی به جز احساس تأسف و اندوه نسبت به سرنوشت سعید احساس نشود. اما پیوند نماهای فیلم در نهایت، راه را بر احساس صرف تأسف می بندد و پرده از نیرویی برمی دارد که در عمق تاریک ترین لحظه ها، هنوز قهرمان رنجور فیلم را راهبر است. ایمان، امید و یا عشق … هر اسمی که بخواهیم می توانیم روی آن بگذاریم. اما تمامی این اسامی در یک نقطه مشترکند و آن بار مثبت و زندگی بخش آنهاست. چگونه می شود حتی در لحظه های درد و مرگ سخن از شور زندگی گفت؟ آیا این امر تنها به یاری نوعی خاص از عشق میسر نیست؟ نوعی از عشق که اگر این مکانی و این زمانی نباشد، حتما خصیصه ای وجدانی و مذهبی دارد، و به این ترتیب شاید بتوان گفت که هنر اصلی حاتمی کیا در فیلمسازی، نیت بخشیدن به انتزاعی ترین و بیان نشدنی ترین حس آدمی، یعنی عشق به خالق خویش است نوعی عینیت بخشی که شعاری تکراری و قالبی نیست بلکه از درون نگاه فیلمساز به جهان می تراودو تعجبی هم ندارد، چرا که اگر نگاه یک فیلمساز به جهان توحیدی باشد، حتما رنگ و بویی در از شور عشق قدسی در تمام لحظه های فیلم به چشم می خورد، و این شاید ثابت ترین و مشخص ترین خصیصه آثار حاتمی کیاست که در طول زمان و در فیلم های مختلف، حضور خود را به گونه ای مستمر حفظ کرده است. و شاید جذابیت همین ویژگی است که تماشاگر را هربار با احساس مثبتی از فیلم های او از سالن بیرون می راند. احساس مثبت و در عین حال آگاهی بخش و واقعی و از آنجا که هیچ آگاهی ارزان و آسان به دست نمی آید تلخی و دشواری این مسیر برای نیل به آگاهی در نهایت پاداش خویش را طلب می کند و این پاداش چیزی نیست به جز این که ایمان بیاوریم به عشق، حتی در آستانه فصل سرد، آن زمان که دیگر هیچ کس عشق را باور نمی کند!. 

نشانه‌شناختی تصویر زن در آثار حاتمی‌کیا 

6g444fسید محمد مهدی زاده- معصومه اسماعیلی: تصویر زنان در رسانه ها با واقعیت وجودی آنان فاصله زیادی دارد و به جرئت میتوان گفت که تصویر درست و منطبق با حقیقت وجودی یک زن به عنوان یک انسان در جوامع انسانی بازنمایی نشده است. زن در سینمای بعد از انقلاب اسلامی ایران نخست به شکل زنی خانه دار و تأثیرگذار در تربیت فرزند و هدایتگر و سپس به شکل زنی با شخصیت اجتماعی تبیین شد، این تصویر در طی زمان و با توجه به شرایط تغییراتی داشته است. مقاله حاضر با هدف نشانه شناختی تصویر زن در سینمای ابراهیم حاتمی کیا انجام شده است. فیلمهای مورد بررسی چهار فیلم دیدهبان، بوی پیراهن یوسف، روبان قرمز و دعوت، از شانزده فیلمی است که این فیلمساز از ۱۳۶۵ تاکنون در چهار دورة جنگ، سازندگی، اصلاحات و اصولگرایی ساخته است.

در این بررسی از بین ۱۶ فیلم سینمایی این کارگردان ۴ فیلم به طور نمونه انتخاب شده که مبنای انتخاب این ۴ فیلم نیز بدین صورت بوده است. با گذشت بیش از ۲۵ سال و ساخت نخستین فیلم بلند برای بررسی دوره کارگردانی این فیلمساز، دورة فیلمسازی وی به چهار دورة اجتماعی – سیاسی تقسیم میشود. 

- دوره جنگ (۱۳۵۹-۱۳۶۷)

این دوره، با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۹ آغاز و تا سال ۱۳۶۷ ادامه داشت، حاتمی کیا در این دوره دو فیلم هویت ( ۱۳۶۵ ) و دیده بان ( ۱۳۶۷ ) را کارگردانی کرده که برای بررسی فیلم دیده بان انتخاب شده است.

- دوره سازندگی (۱۳۶۷- ۱۳۷۶ )

در دورة سازندگی، جنگ تمام شده و بازسازی قسمتهای ویران شده جنوبی، غربی و مرکزی کشور آغاز میگردد. حاتمی کیا در این بازه زمانی از تحولات اجتماعی و سیاسی ایران ۷ فیلم را کارگردانی کرده که در تمام این فیلمها هنوز از جنگ به عنوان نعمت و از ارزشهای آن، به عنوان ارزشهای برتر یاد شده است. برای بررسی این دوره، فیلم بوی پیراهن یوسف انتخاب شده زیرا هم در اواسط این دوره ساخته شده و هم یکی از بازیگران نقش اول آن زن است.

- دوره اصلاحات (۱۳۶۸ – ۱۳۸۴)

اصلاحات، با مختصات و گفتمان خاص خود و نشان از حاکمیت یک رویکرد جدید در حیطه های مختلف کشور اعم از سیاست، اقتصاد و فرهنگ دارد. این دوره را میتوان دورة اوج غلبۀ رویکردهای مدرن و تلقی های پست مدرن به خصوص در حیطۀ فرهنگ و بالتبع در عرصۀ سینما دانست. حاتمی کیا در این بازه زمانی از ۳ فیلم را کارگردانی کرده که در این دوره هم برای بررسی فیلم روبان قرمز انتخاب شده است.

- دوره اصولگرایی از (۱۳۸۴) تا کنون

حاتمی کیا در این بازة زمانی سه فیلم به رنگ ارغوان ( ۱۳۸۳ ) توقیف شده در زمان خود و اکران در سال ۸۸ ، به نام پدر ( ۱۳۸۴ ) و دعوت ( ۱۳۸۷ ) را کارگردانی کرده که از بین سه فیلم وی در این دوره فیلم دعوت انتخاب شده است. 

۱- دوره جنگ : فیلم دیده بان

دیده بان اولین فیلمنامه ابراهیم حاتمی کیا و نقطه آغاز ورود او به جرگه کارگردان – مؤلف سینمای ایران است. این فیلم پر دیالوگی نیست و با تکیه بر چند شخصیت معدود و تنها مردانه و تمرکز بر یک خط فکری واحد و منسجم است. دیده بان روایت ابراهیم حاتمی کیا از آخرین روز زندگی شهید عارفی است. روایت قصه و شخصیت پردازی بر نوعی تقسیم بندی درونی از واکنشهای انسانی در ارتباط با ماوراء – امداد غیبی – شکل میگیرد. همچنین این فیلم دارای طنزی برای تلطیف فضا و نزدیک کردن آن به زندگی واقعی است. اما نکته قابل توجه این است که در فیلم دیده بان حاتمی کیا که به واسطه ارتباط با فضای جنگ اثری مردانه است و حاتمی کیا در روایتهای مردانه خود از جنگ زنان را در این دوره نادیده میگیرد. برخلاف عرف سینمای مردانه و با توجه به حضور چشمگیر زنان در عرصه های گوناگون دفاع مقدس، به ویژه در پشت جبهه و ایفای نقشهای گوناگون، به نظر میرسد نقش زنان میتوانست بسیار بیش از آنچه که تاکنون به آن پرداخته شده، مورد توجه فیلمنامه نویسان و سینماگران قرار گیرد. اما در فیلم های دوره جنگ حاتمی کیا، زن جایگاهی ندارد و تنها مردان هستند که مطرحند. 

۲- دوره سازندگی : بوی پیراهن یوسف

بوی پیراهن یوسف هفتمین فیلم حاتمی کیا در دورة سازندگی است. در این فیلم، که دارای ساختار روایتی کلاسیک است، حاتمی کیا به سراغ سینمای روایت گونه و قصه گو میرود. خواست حاتمی کیا بر بیان مفهوم انتظار، در پس موضوع آزادی اسرا، با یافتن استعاره پلاک و کوسه در باور پدر اسیری که پلاکش در شکم کوسه پیدا شده تحقق پیدا میکند، استعاره یونس و یوسف که هر دو بلعیده شده اند اولی توسط ماهی ودومی توسط چاه. این دو پس از تحمل رنج از میان شکم ماهی و چاه بیرون می آیند و انتظارها به سر میرسد. یونس پیامبر تا توبه نکرد خداوند او را از شکم ماهی بیرون نیاورد، اما یوسف این ماجرا به گناه دیگران (بانیان جنگ) به چاه افتاده بود. این استعاره و اشاره ها خود ریشه در فرهنگ عمیق جامعۀ ایران و بحث موعود و انتظار دارد. در بوی پیراهن یوسف، تنها زنان حاضر در فیلم، شیرین دختر جوانی است که از خارج آمده است تا در زمانی که اسرا به کشور برمیگردند برادر خود را پیدا کند و نسرین زنی که همسر یک آزاده جانباز صورت سوخته است. هر دوی آنها منفعل، سست و احساساتی هستند و منتظر دو مرد که سالها دور از آنها بوده اند؛ اما دایی غفور شخصیت قدرتمند، قوی و حامل تفکر اصلی و کلیدی فیلمنامه در جریان فیلم است که حکم قیم، پدر و حامی را برای صدیقه، نسرین و شیرین بازی میکند.

دایی غفور است که تصمیم میگیرد صدیقه از یوسف و پلاک آن به عنوان آخرین یادگار عشق قدیمی خود دل بکند و با مسعود ازدواج کند. او کسی است که در سکانس عقد غیابی و در میان تردید صدیقه در پاسخ به سؤال مسعود، بدون دیالوگ و فقط با واکنش کف زدن، خیال همه را راحت میکند و باز این دایی غفور است که با پنهان نگه داشتن موقعیت واقعی برادر شیرین، برای شیرین (بازیگر نقش اصلی زن) تصمیم میگیرد که امیدوار باشد. شیرین قرار است در کنار شخصیت دایی غفور باشد تا بیاموزد که ایمانش قوی باشد. در این فیلم ایمان شخصی جایگزین کارکرد اجتماعی است و مفهوم انتظار بیش از این که کارکرد اجتماعی داشته باشد، جنبه شخصی دارد و معرف جامعه و شخص امیدوار و با ایمان است که امید به جلو و پیشرفت دارد.  

۳- دوره اصلاحات : روبان قرمز

پانزده سال از زمانی که ابراهیم حاتمی کیا فیلم می سازد میگذرد و روبان قرمز دهمین اثر در دورة اصلاحات است؛ که باز به سینمای جنگ پرداخته و مضامین دلخواهش را آنطور که میخواسته، با الفبای سینما به تصویر کشیده است. روبان قرمز از تقابل آرمانگرایی و واقعگرایی سخن به میان میآورد. داستان در سال ۱۳۸۹ است، بیست و یک سال از پایان جنگ میگذرد و سه شخصیت اصلی در بیابانی نامشخص در پی خواسته های خویش هستند و میکوشند واقعیت روز را به نفع خود تغییر دهند و دیگران را مطیع خویش نمایند. محبوبه تنها زن فیلم نیمه فرا واقعگرا ۴ حاتمی کیاست. کل فیلم نمادین است و درک ماجراهایش برای مخاطب عام مشکل و دیرفهم. در میان دو نقطه مخالف، داوود و جمعه، محبوبه است که نمادی از جنس لطیف و در سمبلی جدیتر، نماد دنیاست. داوود و جمعه هر دو در پی محبوبه اند، اما به شیوه ای متفاوت. یا درست این که، فکر میکنند که شیوه ای متفاوت دارند و در واقع دو لبه یک شمشیرند، هر دو زخمخوردة جنگ، یکی مین درو میکند، دیگری شکار تانک میرود. یکی برای دل خودش و پاکسازی زمین، دیگری برای پول و یک زندگی بهتر. هر دو میخواهند محبوبه (استعاره از دنیا) برای خودشان باشد. در این فیلم، زن عامل ایجاد یک مثلث عشقی نمادین است و غیر آن هیچ نقش دیگری ندارد. البته نگاه کارگردان در این فیلم استعاره و نماد است. نگاه خاص دوربین و کارگردانی ویژة فیلم نیز در راستای همین دید مخصوص است و سعی دارد تماشاگر را از دریچه دوربین با وقایع سال ۱۳۸۹ رو به رو کند. زمان و مکانی فرضی که هنوز هیچ کس آن را تجربه نکرده است. در این فیلم در زمان و مکانی نامشخص دو مرد و یک زن به پایان دنیا رسیده اند و هر کدام سعی دارند با خشونت در محدوده خود ریاست کنند و زن آواره میان این دو مرد سعی دارد به استقلال برسد. روبان قرمز به نوعی نمادین ترین فیلم حاتمی کیاست که با تمرکز بر سه شخصیت وجهی تازه از این قهرمان آشنای خود را برجسته میکند. قهرمانی که تنها راه برای غلبه بر تضاد با پیرامون را در تنهایی و انزوا میبیند و تنهایی برای او مفهوم وفادار ماندن به آرمانها و در واقع فرار از واقعیتهای دوران گذار را دارد.  

دوره اصول گرایی : دعوت

شخصیتهای داستان هیچ اثری از تغییرات درونی و یا بیرونی را که به واسطۀ آن پایان هر اپیزود منجر به یافتن درون زنانه (متقابل برای مردان، درونی مردانه) است، بروز نمیدهند. تلاش ضعیف کارگردان در نمایش تحول شخصیتها بیش از حد زورکی است. نمونه بارز آن تحول درونی خانم دکتر در هنگام برخورد با شخصیت اپیزود آخر بهار دیده میشود. بازی آنها بدون رد و بدل کردن دیالوگی، حاکی از تحول یافتن نگاه به افراد است. هیچ اثری از دیالکتیک شخصیت و رخدادها بین شخصیتهای فیلم وجود ندارد و آنها کاملاً خشک و بی روح تصویر شده اند. تلاش آنها معطوف به روزمرگیها و نگرانیهای به راه افتاده است و هیچ تحولی در زندگی آنها دیده نمیشود، زنان سرد و بیروح که اساساً منفعل هستند. در اپیزود دوم شخصیتها و وقایع اندکی بهتر به هم مرتبط شده اند. سودابه (زن روستایی) که نقش اصلی زن را دارد در این اپیزود کودک خود را لخته خون میداند و بیشتر نگران النگوهای خود است و نگران از این که آنها را از دست بدهد. تلاش کارگردان به گونه ای است که میخواهد در طول اثر و با گذشت زمان عشق مادرانه را ایجاد کند. البته باید به این نکته نیز توجه کرد که گذشته از بازی ضعیف بازیگر مرد (زینال) و گریم نامناسب بازیگر زن (سودابه) بین این دو همسر نیز گسست ارتباطی و عاطفی مشهود است. برخلاف اپیزود دوم که بازیگر زن به دلیل فقر از مادر شدن می هراسد اما در اپیزود اول (شیدا) خانم بازیگر اساساً با مادر شدن مشکل دارد و نمیخواهد این مسئولیت و نقش را بر عهده بگیرد و با توجه به شغل و موقعیت اجتماعی بازیگر زن این اپیزود میتوان جدلهای انسانی غنی را مابین این دو زوج (علی وشیدا) به تصویر کشید. اما برخلاف جایگاه اجتماعی زن، زن در این ماجرا در حد نمایش سطحی از زن امروز باقی میماند. دیالوگهای این زن بیشتر شبیه دختران کم سن و سال بیتجربه است تا زنی جسور که برای رسیدن به موقعیت اجتماعی برتر تلاش میکند. به طور نمونه زن بازیگر (شیدا) در سکانسی که در مقابل بازیگر مرد (محمدرضا شریفی نیا) دربارة محدودیتهای بازیگر زن سخن میگوید، همچون آدمی نادان، تازه به دوران رسیده، خام و ناسنجیده به تصویر کشیده میشود و این با توجه به موقعیت شغلی و سطح خانوادگی وی در فیلم همخوانی ندارد و در تعارض است. زن تصویر شده در این اپیزود در یک ایستایی ذاتی قرار دارد که حتی پیش از تکامل و تحول نیز تصویری پویا از آن پدید نمی آید. در این فیلم شخصیت زن نه در موقعیت تلاش و مبارزه و نه در موقعیت تسلیم شدن در برابر جبرهای ناگزیر اجتماعی نیز منفعل است و تصویری از حرکت رو به جلوی آن به نمایش کشیده نمیشود. با توجه به این که زنان این فیلم رویکردهای آغازین متفاوتی دارند اما همه آنها در موقعیتهای ویژه، منفعل هستند و انفعال آنها در راستای آموزه هایشان نیست چون که شخصیت زنان از طبقات اجتماعی مختلف و با سطح تفکر و آموزش گوناگون هستند. پس میتوان گفت این تفکر رویکرد غایی این انفعال ناشی از دیدگاه کارگردان بر وجود درونی زن است. در این اثر تفاوت در جزئیات زندگی زنان است نه در وجود آنها با توجه به سازمانهای اجتماعی و پایه های فکری آنها. معضلات هر یک از این زنان در مواجهه با مسئلۀ بارداری در پیوند با زمینه های جامعه مهم است نه رویکرد صرف آنها با سقط جنین، یعنی اگر به غیر از این پنج زن، زنان دیگری در موقعیتهای دیگر به تصویر کشیده میشدند، در پایان همان کاری را میکردند که این پنج زن کردند و این نشانگر ضعف فکری کارگردان و نگاه او به زن است. زنان در این فیلم فاقد منِ درونی هستند برای نمونه دیالوگ مابین علی و شیدا (اپیزود اول) این سؤال را در ذهن ایجاد میکند که زنی که تا این حد برای رشد و استقلال شخصیتی خود تاوان میدهد و تلاش میکند چگونه با چنین مردی زندگی میکند. از منظر عقلانی این چنین دنیای زناشویی ممکن است؛ اما کارگردان تلاش می کند مخاطب را وارد دنیای پر تلاطم شیدا کند تا کنشها و عکس العمل های او را باور کند اما در طول اپیزود اول، خانم بازیگر(شیدا) تنها همراه با تصاویر و دیالوگهای روتین و تأییدهای تمسخرآمیز و آبکی همسر خود نشان داده میشود. علی در مقابل شیدا سوبژة فعال و سازنده است و شیدا برعکس او شخصیتی میان تهی و منفعل است و حاتمی کیا در این شخصیت به ظاهر پرشور و مستقل، زنی سوبژه را به تصویر کشیده است که اشتباهات خود را یکی پس از دیگری مرتکب میشود. همسر شیدا دلیل رفتار و خواست شیدا از پس زدن جنین خود را در نتیجۀ اجازه دادن به شیدا برای فعالیت اجتماعی (حق کار) میداند. این سوبژه گی زن بازیگر در تمام طول اپیزود اول مشهود است و هماهنگی ایدئولوژیک میان سرانجام شیدا، نه اثر، نه کارگردان، نه فضای فکری حاکم بر اثر نمیتواند حق اختیار زن بر بدن خویش را بپذیرد. تحول پایانی هر اپیزود با هر وضعیت، شخصیت، توالی رویدادها و هر آنچه در جزئیات تصور میشود به وقوع میپیوند و هیچ کمکی به نتیجه داستان نمیکند و در حد توصیف فضا باقی میماند. شخصیت زن سنتی با بازی خوب بازیگر زن (گوهر خیراندیش) و به لطف تیپیکال بودن وی به طور نسبی خوب از کار درآمده است. وقایع تا حدودی از دل یکدیگر بروز میکنند و حداقل ارتباطی میان شخصیتها وجود دارد. در این بخش رویکرد نهانی حاتمی کیا مسئلۀ زن نمایان میشود و تا حدودی از فرمالیسم بیرون میآید و مجال بروز و تفکر زن را در خود نمایش میدهد اما این زن هم با تمام میدانی که حاتمی کیا برای بروز و نمایش تفکر و اصالت خود به او میدهد، باز هم زن سنتی کاملاً منفعل است و عملاً برای تصمیمگیری در نهایت نیاز به سوبژة فعالی دارد که در نقش همسرش ظاهر میشود. با نگاه کلی به شخصیتهای زن داستان مشخص میشود که حاتمی کیا قائم به ذات زنان را بدون این انفعال به تصویر میکشد. در این داستان اثری از زن فعال، سوبژنده، تجربه گر و شکل دهنده نیست. حاتمی کیا نمیتواند موفقیتهای ملتهب و بغرنج ملودرامیک خلق کند. چالشی هم اگر به وجود میآید به ساده ترین شکل ممکن حل و فصل میشود (مثل داستان افسانه) که همه چیز در سطح تلقی تماشاگر تلویزیون باقی میماند. در فیلم بچه دار شدن چیزی ورای بچه دار شدن نیست. در آن پشت، چیزی وجود ندارد. فیلم به سادگی پنج داستان کوتاه است. درباره اینکه بچه دار شدن خوب است و بهتر است حتی اگر ناخواسته باشد آن را سقط نکنیم. حاتمی کیا حتی تمایلی به چالش کشیدن اصول اجتماعی امروز ندارند. زنان در فیلم به شکل مستمر با یکدیگر و با شرایط سازش میکنند و از چالش میپرهیزند. در این فیلم، مؤلف -کارگردان نقش ناصح بودن را برای خود قائل است و خردگرایی را خصیصه ای مردانه میداند که پند دادن به همه زنان فیلمهای خود و تعدادی کمی از شخصیتهای مرد نیز میپردازد. مفهوم “تفاوت” در سینمای یک فیلمساز زمانی اتفاق میافتد که او نسبت به آنچه در قالب فرمهای متمایز سینمایی بیان کرده، دچار دگرگونی و تازه اندیشی شود. اما حاتمی کیا تا ساخت فیلم دعوت در مورد زنان سکوت اختیار کرده بود و تنها گاهی با گریزهای مقدس و ارزشی، زنان ابژة بودن داشته است. در فیلم دعوت تمام زنان باردار هستند. در این فیلم شخصیتهای زنان موجوداتی کم خرد هستند که هر کاری میکنند تا جنین خود را از بین ببرند و از روی احساس خود تصمیم میگیرند تا عقل. حتی در اپیزود آخر که زن داستان سعی در محافظت از کودک خود در مقابل همسر صیغه ای خود دارد، از روشی غیر عقلانی برای مجاب کردن همسرش استفاده میکند. تازه ترین ساخته حاتمی کیا به بحث سقط جنین، بارداری ناخواسته و واکنش پنج زوج در شرایط مختلف اجتماعی و فرهنگی میپردازد. سقط جنین یکی از مسائلی است که مباحث بسیاری در فلسفه اخلاق برانگیخته است. دیدگاههای دینی و غیر دینی به حفظ زندگی، به هر شکل و هر قیمت، تأکید دارند و سقط جنین را به شدت مورد نکوهش قرار می دهند. زیرا جنین یک نفس انسانی است و تمام نفوس انسانی محترم اند. به عبارت دیگر همه حق حیات دارند و این حق سلب ناشدنی است. همچنین سقط جنین از نظر اخلاقی، گناه است. این استدلال را در فیلم از زبان شخصیتهای مختلف نیز شنیده میشود. البته بنا به آمار سازمان بهداشت جهانی در هر ساعت ۳۰ زن بر اثر سقط جنین غیر پزشکی میمیرند و این آمار گاه روزانه به ۷۵۰ نفر میرسد. آیا زنان این فیلم خیلی غیر واقعی جلوه نمیکنند که هیچگونه همذات پنداری را در ذهن مخاطب برنمی انگیزند و مخاطب احساس میکند که فیلم با هر ترفندی میخواهد اعلامیه ای بر علیه سقط جنین باشد، بدون آن که زوایای آن بررسی و نتیجه گیری به مخاطب واگذار شود. پس در این فیلم حکم نهایی صادر شده است که همه زنان باید از سقط جنین منصرف شوند و ارزشهای نوین در رابطه با سوژه زن و سقط جنین در این فیلم جایی ندارد. به بیان دیگر، تمامی این فیلمها به لحاظ فضای غالب مردانگی، گاهی به آثار کیمیایی پهلو میزنند. مردها در محور رخدادها قرار داشتند و زنها بدون حضور مردها تعریف نمی شدند. هویت، دیده بان و مهاجر، در میان معرکه جنگ میگذرند و تنها مردان هستند که حضور دارند و در جامعه مطرح میشوند. حاتمی کیا در فیلمهای بعدی خود سعی کرد زن را هم بخشی از موضوع فیلم قرار دهد، با اشاره به این نکته که اصولاً در مباحث تئوریک، ملودرام و فیلمهای زنانه، قرابتی جداناشدنی دارند اما در ملودرام به سبک حاتمی کیا این نگاه و حضور زنانه اصلاً نقشی ندارد و به جرأت میتوان گفت ملودرامهای او کاملاً مردانه هستند. 

نامه‌ها 

df6g5555fتو خود تعبیر پایان عصر وارونگی باش 

کمتر از دو سال پیش، ابراهیم حاتمی کیا، به سنت همیشه اش، پس از لختی سکوت، با نوشتن چند خط نامه خطاب به رضا میرکریمی، هیاهویی را به پا کرد که صدای دوست و دشمن را درآورد و صد البته هنوز هم با دستان خود، تر و تازه نگهش داشته و حاضر به کوتاه آمدن هم نیست. نامه ای که در ظاهر برای تمجید از آخرین ساخته میرکریمی نوشته شده بود اما در واقع هجویه ای بود علیه اصغر فرهادی و فیلم تحسین شده اش، جدایی نادر از سیمین. ابتدا نامه حاتمی کیا را می خوانیم و در ادامه واکنش حسین معززی نیا، منتقد و سردبیر ماهنامه سینمایی ۲۴ که از قضا، داماد شهید آوینی هم هست در پی می آید. 

“یا لطیف 

خیر ببینی آقا سیدرضای میرکریمی. 

کام‌ات شیرین. اگر این حَبّه قندت نبود، یادمان می‌رفت کجایی هستیم و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرس‌نشان ایستاده بودیم تا از سرزمین همیشه آفتاب‌مان به جبرِ همکار تلخ‌مزاج، همه مهر دروغ بر پیشانی، متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری بگیریم. خیر ببینی برادر. تو با حَبّه قندی کام دودگرفته‌مان را شُستی و به یادمان آوردی که ایرانی هستیم. نامی داریم و نشانی. ادبی داریم و آدابی، که به وقت شادمانی بدانیم چه باید کنیم و به وقت عزا چه باید باشیم. 

سیّد عزیز، متوقع نباش که با این حَبّه قندت قادر به شیرین کردن کامِ جفامسلکان باشی. این تلخی به بلندای نسلِ این نهضت همچنان ادامه‌دار است، ولی بدان، این بارانِ سیاهِ جفایِ غریبه‌هایِ دوست‌نما، پایانی دارد. تو حوصله کن و مباد که شکایت به غریبه بری. تو شاگردِ مکتبِ فردوسی و حافظی که نه کوچیدند و نه شوقِ ترکِ سرزمین به فرزندانشان دادند. این عصر وارونگی پایانی دارد برادر!» 

برادرت ابراهیم حاتمی‌کیا 

برگ‌ریزان یکهزاروسیصدونود”   

نقد حسین معززی نیا 

امروز متنی به قلم ابراهیم حاتمی​کیا منتشر شده در ستایش فیلم «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی. یا تعبیر درست‌ترش این است که بگویم متنی منتشر شده به‌منظور سرزنش اصغر فرهادی که تحسین «یه حبه قند» و رضا میرکریمی را هم در خود دارد. این یکی از تأسف‌آورترین متن‌هایی است که در زندگی‌ام خوانده‌ام. بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم. چون دیدم کسی که روزگاری از خالص‌ترین و صادق‌ترین آدم‌های این مملکت بوده، چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکار فیلمسازش شده که از اولین روزهای امسال که در برنامه‌‌ای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگ‌ریزان» فرا رسیده، هنوز نتوانسته بر احوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده در حالی دارد اصغر فرهادی را بابت نمایش شیوع دروغ‌گویی در جامعه‌ی ایرانی شماتت می‌کند که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ می‌نویسد و اصغر فرهادی را متهم می‌کند به این که «در صف سفارت خرس‌نشان ایستاده تا از سرزمین همیشه آفتاب‌مان… متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود! و او را متهم کرده که فیلم می‌سازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به فرزندانش بدهد!

می‌شود جدایی نادر از سیمین را دوست نداشت، می‌شود اصغر فرهادی را دوست نداشت و می‌شود «یه حبه قند» را دوست داشت. هیچ‌کدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسف‌‌بار و حزن‌انگیز است که کسی را توبیخ کنیم که چرا نشان می‌دهی مردم دروغ می‌گویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم. تأسف‌بار است که وقتی فیلم‌مان مجوز نمایش نمی‌گیرد چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین‌ همیشه آفتاب‌مان» شکایت کنیم و بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که می‌شود، ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم. تأسف‌بار است که خودمان برویم در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم می‌شود خدا را جست و به وقتش به کسانی که اعتراض می‌کنند این بسیجی را برده‌ای در آلمان که چه بشود حمله کنیم و بگوییم شما تنگ‌نظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان را آدم خودباخته‌ای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و تأسف‌آور است که از خواننده یادداشت‌مان پنهان کنیم که همکارمان قبل از ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و می‌توانست با تهیه‌کننده‌ای آلمانی کار کند، اما پروژه‌اش را نیمه‌کاره رها کرد و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت. بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.

موضوع بحثم اصغر فرهادی نیست؛ اینها را نوشتم چون دلم گرفته از منشی که ابراهیم حاتمی‌کیا در پیش گرفته. نوشتم چون دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد بیش از این ذهنش را صرف کینه‌جویی کند و حتی ستایش از فیلم شیرینی چون «یه حبه قند» را با این جور طعنه‌ و کنایه‌ها آمیخته کند. می‌توانستم عافیت‌اندیشی کنم و اینها را ننویسم. می‌توانستم سکوت کنم تا سلام و علیک‌مان برقرار بماند. می‌دانم که حالا دلخور می‌شود، اما ترجیح می‌دهم مثل خودش صریح حرف بزنم، هرچند که برنجانمش. ترجیح می‌دهم که بداند ما از او چنین انتظاری نداریم. ترجیح می​دهم بگویم که حواسش باشد روزگاری صراحتش با صداقت همراه بود.  

پست سفارشی

در طی سالیان گذشته، بسیاری از افراد به نام در حوزه های گوناگون، نامه های چندی را چه در تایید ابراهیم حاتمی کیا و چه در تکفیرش نوشتند. نامه ای سراسر مهر از سوی شهید آوینی و نامه ای دیگر از طرف ابولفضل جلیلی که پس از صحبت های تند حاتمی کیا در جشنواره فجر و  برنامه راز، نگاشته شده را انتخاب کردیم. 

نامه سید مرتضی آوینی به حاتمی کیا 

dfgdf888fآقای حاتمی کیا، بگذار که با همین خطاب آغاز کنیم تا از نگاشتن باز نمانم. چرا که اگر بخواهم آنگونه بخوانمت که در دل به تو می‌اندیشم دیگر جز آنکه نامت را بر زبان بیاورم چیزی برای گفتن نمی‌ماند. 

دوست من، می‌دانم که چه می‌کشی خوب می‌دانم اما تو که در دامنه آتشفشان منزل گرفته‌ای بایدبدانی که چگونه می‌توان زیر فوران آتش زیست. ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است چرا که مرغ عشق ققنوس است که در آتش می‌زید نه آنکه رنگین کمان می‌پوشد و در بوستان‌های عافیت، شکر می‌خورد و شکرشکنی می‌کند. مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش می‌توان خرید؟ 

گفتم بازار آتش و با یاد کربلای پنج افتادم کربلای پنج، کربلای چهار تناز دوستان من و تو بود.حسن هادی، رضا مرادی، ابوالقاسم بوذری و امیراسکندری یکه تاز که تو او را دیده بودی که چگونه در خون خویش فرو می‌غلتد. خون نیز همرنگ آتش است و همان سان فوران می‌کند. یادم هست که حیرت شهادت یکه‌تاز تا آنگاه که راز خون را کشف نکردی در تو فرو ننشست. در همان نخستین قدم هنوز فرصت فیلمبرداری نیافته سفیر عشق سر رسیده بود و امیر اسکندر یکه‌تاز را در برابر چشمان حیرت‌زده تو با خود برده بود با خود می‌گفتی او که هنوز فرصت انتخاب نیافته است حال آنکه او پس از انتخاب روی به راه نهاده بود من نمی‌دانستم وتو هم دریافتی. آن روزهای اخر، دیگر عصرها به خانه نمی رفت. می‌آمد و کنار من پشت میز موویلا می‌نشست وحرف می‌زد. چیزی در درونش شکسته بود و مثل منتظران دل به اکنون نمی‌سپرد.فهمیده بود که در عالم رازی هست که عقل به آن راه نمی‌برد. فهمیده بود که میان این راز و آسمان، رابطه‌ای هست فهمیده بود که آدم‌ها بر دو گونه‌اند. آنان که با عقل‌شان می‌زیند و دیگرانی که زیستشان با دل است چه بسیارند آنان و چه قلیلند اینان چه سهل است آنگونه زیستن و چه دشوار است این گونه بودن. 

بهشت ارزانی عقل اندیشان، اما در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود ظاهر عالم در سایه اسم ساتر و ستاره پرده بر این راز کشیده است و پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را. تا جز کشتگان راه عشق راهی به حریم این حرم نیابند.تو خود به چشم خویش دیدی که بهای ورود در این حرم چیست. آنگاه تو خود را میراث دار امیراسکندر یکه تاز یافتی و چنین بود. 

اما دوران حاکمیت عشق چه کوتاه بود عصر خود سر رسید و باب شهادت مسدود شد و باز هم عاشق و مجنون به دو مفهوم مترادف مبدل شدند. دیگر به هیچ میزانی جز جنون. عاشق را از غیر او تمیز نمی‌توان دید. چرا که حقیقت دین در ظواهری مقبول عقل متعارف تنزل می‌یابد وعشق به این ظواهر جای عشق حقیقی می‌نشیند. 

عادت، گورستان فرهنگ و ادب است و من در سفر حج به حق‌الیقین آزموده‌ام که چگونه عشق دیوارهایی سنگی جایگزین عشق خدا می‌شود و دینداران، حراست از ظواهر وعادات را با حراست از اصل دین اشتباه می‌گیرند.من در آن سفر دیده‌ام زاهدانی که قرب را با میزان طول سجود می‌سنجیدند. دیده‌ام که چگونه ظاهر نماز هر چند در برابر رکن‌ یمانی، می‌تواند انسان را فرسنگ‌ها از باطن حقیقت دور کند.و در سفر حج حسرت کربلای پنج را خورده‌ام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشیر پرده‌دار بسپارم و اگرنه. آنجا که پرده‌دار حرم، حرامیان آل سعودند. دست ما کی به حجر الاسود می‌رسد؟ و دریافتم که چرا امام عشق حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد. 

دوست من، اکنون که دیگر جنجگی در میان نیست که سربازی و جانبازی، معیار دینداری باشد چگونه می‌توان دینداران را از عیر آنها تشخیص داد؟ تو میراث دار امیراسکندریه یکه‌تاز هستی ومن بر این شهادت می‌دهم . دو بار از کرخه تا راین،‌را دیدم و هر دو بار از آغاز تا انجام گریستم. دلم می‌گریست اما عقلم گواهی می‌داد که تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفته‌ای دلم می‌دانست که تو بر حکم عشق گردن نهاده‌ای به همین علت، از عادت متعارف فاصله گرفته‌ای عقلم می‌پرسید چگونه می‌توان در این روزگار سر به حکم عشق سپرد؟ 

عقل من می‌گوید که او موقع‌شناس نیست ودلم پاسخ می‌دهد نباید هم چنین باشد، عقل می‌گوید ملاحظه عرف، حکم عقل است. دلم جواب می‌دهد. آخر او که عاقل نیست، عقل اعتراض می‌کند او نباید اینهمه بی‌پروا باشد. دل می‌گوید: در نزد عاشقان، پروا ریاکاری است. عقل پرخاش می‌کند: او هر چه را که دردلش گذشته، صادقانه بر زبان آورده است. 

دلم جواب می‌دهد: هر کس باید خودش باشد نه دیگری. عقل می‌گوید اینکه دیوانگی است. و دلم تایید می‌کند درست است. عقل از کوره به در می‌رود. او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است. و دلم جواب می‌دهد: روزگار چنین کرده است. مگر جبهه فاو رادر آخرین روزهای جنگ از یاد برده‌ای. اآن چشم‌های کور و چهره‌های تاول زده؟ مگر این روزها اخبار شهرچرسکا به تو نمی رسد؟ عقل اعتراض می کند هر واقعیت تلخی را که نمی توان گفت و دل پاسخ می گوید هر واقعیتی را که نمی توان به جرم تلخ بودن پنهان کرد. و عقل پیروز مندانه پس اذعان داری که این فیلم تلخ است؟ 

دوست من فیلم از کرخه تا راین تلخ است به تلخی بمب‌های شیمایی به تلخی از دست دادن فاو، به تلخی مظلومیت بسیجی، می خواهم بگویم که تلخ است اما ذلیلانه نیست. این تلخی همچون تلخی شهادت شیرین است. 

تو همواره پای در عرصه های خلاف عادت و غیر متعارف نهاده‌ای و این است که بسیاری را از تو رنجانده است تو با قلبت در جهان زندگی می کندی و همان طور هم که زندگی می کنی فیلم می سازی پس به تو اعتراض کردن خطاست چرا که سرپای وجودت قلب است. و مگر جز این هم راهی برای هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زیست ات عین هنرمندی است و هنرمندی ات عین زیستن پس چگونه از تو می توان خواست که از نفخ روح خویش در فیلم هایت ممانعت کنی؟ این بار هم فیلم تو بیرون از قالب های متعارف موجودیت پیدا کرده است. چرا که باز هم تو خودت را محاکات کرده ای و من می دانم کمه روزگاری چنین جقدر دشوار است که انسان خود را همان گونه که هست نشان دهد. عادت و آداب عالم ظاهر تو را وا می دارند که خودت را پنهان کنی و من می دانم که برای فردی چون تو مردن بهتر است از زیستنی چنین، هنر و فرهنگ در زیر نقاب خفه می شوند و آنچه باقی می ماند ریکاری است یک ریاکاری موجه. 

تو می خواسته ای که جوابی سزاور به فیلم بدون دخترم هرگز داده باشی و ده ها فیلم دیگری که از دینداران ایرانی چهره ‌ای پلید به نمایش می گذارند، و چنین کره ای و خواه ناخواه انتخابی چنین اقتضائات خاص خویش را به درون قصه فیلم کشانده است پس سعید بسیجی که برای درمان چشم‌های خویش به آلمان فرستاده شده است باید خواهری مهاجر داشته باشد که به مردی آلمانی شوهر کرده است آندریاس مرد شریفی است اما بتی محمودی چنین نبود. قصه فیلم می بایست که در تقابل سعی و خواهرش شکل بگیرد، یعنی خواهر سعید می بایست ضد جنگ باد و سعید یک بسیجی معتقد و چنین است. اگر بخاهیم که عمق مظلومیت بسیجیان را در این جنگ نابرابر بیان کنیم و پرده از ذات پلید سلاح های شیمیایی برگیریم می بایست که سعید در برابر عوارض شیمیایی از پای در آید در حالی که فرزندان تازه به دنیا آمده است که چنین شده است و باز هم برای آنکه این تراژدی عجیب معنوی در عین حال طبیعت حیات انسانی را از کف ندهد می بایست که سعید را شدت غلبه رنج به شکایت بکشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه کس دیگر و برای آنکه این تراژدی کامل شود می بایست که همسر سعید با آن چادر و مقنعه سیاه به غرب رنگارنگ سفر کند و در پشت شیشه‌های قرنیطیه بیمارستان شاهد شهادت سعید باشد که اکنون دیگر آرامش خود را بازیافته است… و باز هم چنین شده است . 

هرگز قصد نداشتم که نقد فیلم بنویسم و اگر ضرورتی در میان نبود از نگاشتن همین چند جمله نیز پرهیز می کردم تو میراث دار امیر اسکندر یکه تاز هستی و من نمی دانم به تو چه بگویم جز اینکه همین طور بمان اگر چه می دانم زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جراتی می خواهد.  

نامه ابوالفضل جلیلی به حاتمی کیا 

در هر جشنواره ای که بودم وقتی مراسم اختتامیه به پایان می رسید همة شرکت کنندگان می آمدند و از صمیم قلب به کسی که جایزه گرفته بود تبریک می گفتند. بعد هم با صفا و صمیمیت از هم جدا می شدند و هر کس راهی کشور و خانه خودش می شد.جشنواره امسال به عقیده من با توجه به همه مشکلات بودجه ای و غیره ای که از قبل به آن تحمیل شده بود، به بهترین وجه ممکن حتی چند سر و گردن بالاتر از بسیاری از جشنواره های بزرگ دنیا برگزار شد. خصوصاً که معاونت سینمایی با ریاست سازمان سینمایی اش فردی اندیشمند، متدین، باسواد چون دکتر ایوبی و مدیر جشنواره هم کسی چون علیرضا رضاداد که سوابق درخشانش لااقل برای اهالی سینما ثابت شده است . هر چند امسال فیلم های مرا نپذیرفت، اما مدیری مردمی و با حال و با صفا. بعد هم تمام مسوولان و کسانیکه برای برگزاری جشنواره از صمیم قلب کار کردند. صدا و سیما که به طور زنده و فعال لحظه به لحظه تمام طول برگزاری جشنواره را گزارش کرد ـ خبرنگاران ـ روزنامه ها مسوولان انتظامی جشنواره ـ حراست برج میلاد و بر و بچه های ارشاد ـ فارابی ـ دفتر جشنواره همه و همه خیلی خوب بودند خیلی –جایزه ها هم به عقیده من منصفانه و با صفا تقسیم شد، خصوصاً جایزه ای که به آهنگساز فیلم «رستاخیز» اهدا شد، خیلی خوب بود، سیمرغ بلورین فجر ما را با افتخار به آن سوی مرزها برد و بازتاب خیلی خوبی داشت. فقط آقای حاتمی کیا عزیز که به قول خودشان تا کنون آن همه سیمرغ دریافت کرده اند که طاقچه خانه شان دیگر جایی برای سیمرغ شیشه ای تازه ندارد! دلگیر و عصبانی شدند طوریکه از موقعیت شان استفاده کردند و به آقای رئیس جمهور گفتند: جریان فرهنگی ما مردان بزرگ می طلبد.به عقیده من در دولت «تدبیر و امید» لااقل در بخش فرهنگی، وزیر محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای جنتی و ریاست سازمان سینمایی آقای دکتر ایوبی و مدیر جشنواره فجر آقای علیرضا رضاداد مردان کوچکی نیستند اما اگر به عقیده آقای حاتمی کیا اینها ایده آل نیستند باید بگویم که سینما هم فیلمساز بزرگ می خواهد.

فیلمسازی که اگر خودش را سرباز انقلاب و جنگ می داند، معرفت بچه های جنگ را هم رعایت کند، کمی صبور باشد و اینقدر گله مند نباشد آن هم از مسوولانی که نه تنها برای اولین بار در تاریخ انقلاب تا این حد مورد حمایت جامعه هنری بوده اند بلکه هنوز جای پایشان محکم نشده. آقای حاتمی کیا من بعنوان یک رفیق با شما صحبت می کنم. انقلاب و مسوولان در هیچ برهه ای برای شما کم نگذاشتند. هر بار فیلمی می سازید بهترین امکانات کشوری و لشگری در رابطه با سینما را در اختیارتان گذاشته اند همیشه هم مورد مهر و محبت بوده و هستید چه در زمان برگزاری جشنواره با دریافت سیمرغ های فجر، چه با تقدیرها و بزرگداشت هایی که برایتان می گیرند و انجام داده اند.

البته من این یادداشت را آن زمان که شما با تهیه کننده فیلم «موج مرده» تان در برابر غریبه ها و خودی ها با یک کیسه راش فیلم آمدید و گفتید تهیه کننده فیلم تان که از انسانهای متدین و رفیق انقلاب بودند، فیلم شما را سانسور کرده اند و ایشان محترمانه سکوت کردند اما حضار برای شما دست زدند بنویسم اما ننوشتم. به خودم گفتم به تو چه مربوط اما امروز نسبت به بر و بچه های بسیج و دیگر کسانیکه فقط شما امکان گفتگو با آنها را دارید احساس وظیفه کردم !

آقای حاتمی کیای عزیز، امروز فیلم شهید چمران را ساخته اید با آن همه امکانات اقتصادی و غیره. حتماً لطف خداوند نصیب تان شده، قدر بدانید و خودتان را به خاطر یک جایزه کمتر یا بیشتر این قدر عصبانی نکنید. من سالهاست که عاشقانه آرزو دارم زندگی علامه طباطبایی و شهید حاج حسین خرازی را که با تمام وجودم به این دو بزرگوار ارادت دارم بسازم. اما هنوز هم بعد از این همه سال تجربه خودم را لایق نمی دانم. کسی که زندگی شهید چمران بزرگ را می سازد باید خیلی صبور باشد. چمران مرد دل بود، برای ورود به حیطه دل باید از همه چیز گذشت باید خون شد.من یک بار این بزرگوار را از نزدیک دیدم بگذارید برایتان بگویم که او را نمی توان به این راحتی ها تصویر کرد. چمران فراتر از کادر کوچک سینمای معمول است. اما شما این کار را کردید. اگر به نظر خودتان موفق شده اید، همین بس چه سیمرغی بالاتر از این موفقیت؟

تازه مگر سیمرغی که به قول خودتان به شما نداده اند را به چه کسی داده اند؟ کسی که «عاشورا» را به تصویر کشیده نه به کسی مثل من. که در تمام دوران فیلمسازی ام جز یکی از فیلم هایم، تمام پانزده فیلمم با توجه به زیر بنای فرهنگی مذهبی شان و با توجه به اینکه در بیش از پنجاه جشنواره بین المللی بزرگ و کوچک موفق بوده و توانسته هر بار پرچم پر افتخار کشورم را به اهتزاز در آورد. یک بار هم موفق به شرکت در جشنواره فجرمان نشده آن هم به دلیل اعمال سلیقه مسوولان قبلی.

حتی یک بار هم مورد مهر و محبت قرار نگرفتم و دست آخر همین چند روز پیش مجبور شدم برای جبران هشت سال بیکاری ام تمام فیلمهایم را که حاصل تمام سالهای عمر فیلمسازی ام هست را در ازای مبلغی که شاید هزینه ساخت یک سکانس از فیلم های شما باشد به موسسه رسانه های تصویری واگذار کنم که تازه بخشی از آن را بعنوان بدهی به همین موسسه بازگردانم که مسوولان قبلی در عالم رفاقت بدهکارم کردند. هیچ وقت گله نکردم ـ چرا شاید گاهی در جایی شکوه ای کردم اما بین خودی ها و همیشه در همه جای دنیا از کشورم و بچه های جنگ و دفاع مقدس، بچه هایی که با نثار جانشان برای من محیطی امن ایجاد کردند تا بتوانم در سایه آن تمرین فیلمسازی کنم، حمایت کردم و این کوچک ترین کاری بود که در برابر آن همه عظمت انجام داده ام، صبوری.

آقای حاتمی کیای عزیز ببخشید اگر به شما انتقاد کردم ـ از خودم هم زیاد تعریف کردم اما قصدم هیچ چیز نبود جز اینکه بگویم اگر انقلاب و دفاع مقدس سربازانی مثل شما دارد سربازانی مثل من هم دارد، هر چند لایق نیستم، اما مدعی هستم. 

هر سعیدی، عسگر نیست! 

۲۲ اسفند ماه ۱۳۷۸، شادمانی مردم در استقبال از نوروز، با ترور سعید حجاریان، تئوریسین اصلی جریان اصلاح طلب، در مقابل درب شورای شهر تهران، رنگی دیگر به خود گرفت. روزنامه صبح امروز، در نخستین شماره های پس از عید بود که یادداشتی را به قلم ابراهیم حاتمی کیا در واکنش به ترور مظلومانه حجاریان منتشر کرد.

۱۴ سال بعد، مجله مهرنامه به سردبیری محمد قوچانی، در آخرین روزهای پایانی سال ۹۲، جمعی از اصلاح طلبان از جمله سعید حجاریان را به تماشای آخرین ساخته حاتمی کیا دعوت کرد. در ابتدا شرح این دیدار که در ویژه نامه عید مهرنامه منتشر شده را می خوانیم و در ادامه یادداشت حاتمی کیا پس از ترور حجاریان را از نظر می گذرانیم.

«گام هایش آرام و لرزان است. برای عبور از جوی آب، زیربازوهایش را می گیرند. علیرضا علوی تبار «واکر» را از پشت ماشین بیرون می آورد. کنار دستش می گذارد و راه ادامه پیدا می کند. سعید حجاریان با همان عصای لرزان از مقابل نگاه کنجکاور نگهبانی که او را شناخته عبور می کند. زیرلب جملاتی کوتاه را با صدای نامفهوم در مورد خاطرات سال های ابتدای انقلاب و رجوعش به کتاب خانه بنیاد فرانکلین توضیح می دهد. آسانسور مقابل او ایستاده است. مرد جوانی بازوهایش را می​گیرد. موسیقی عربی در آسانسور پخش می شود، حجاریان بازهم جملاتی کوتاه در مورد فلسطین می گوید. طبقه ششم، مرد جوانی با اندامی تنومند و مودب به استقبال او می آید.  سالن کوچک سینمای ۵۰ نفره در انتهای راهرو قرار دارد. هیچ کدام از مهمانان هنوز نرسیده اند. حجاریان روی صندلی اول از ردیف سوم می نشیند. علیرضا علوی تبار به او کمک می کند تا کاپشن اش را درآورد. هنوز ۱۵ دقیقه به نمایش فیلم مانده است. حجاریان به سختی از جایش بلند می شود و میان دو صندلی خالی نماز مغرب را می خواند. علیرضا علوی تبار مراقب اوست.

مقابل ساختمان سعید لیلاز جای پارکی پیدا کرده  است. لبخند می زند و می گوید:« حداقل طی چهار سال گذشته این اولین جایی است که من، همسرم، دخترم و پسرم باهم به جایی می رویم.» خانم لیلاز کنایه آلود از همسرش گلایه می کند که زندگیش را به سیاست پیوندی سخت زده است. محمدحسین لیلاز تنها پسر سعید، کنجگاوانه سالن را رصد می کند تا چهره های آشنای سینمایی را بیابد ولی تلاش او بی نتیجه است. همگی میهمانان همان دوستان پدرش در سلول های اوین و بیرون زندان هستند. همسر آرام، خوش رفتار و صبور لیلاز  به جست و جوهای فرزندانش پایان می دهد:« ما فکر کردیم  حداقل اینجا این سیاسی ها نیستند. قرار بود همه هنرمند باشند ولی اینها که همان هایی هستند که همیشه خانه ما می آیند.» سعید لیلاز ، عینک ته استکانی را روی صورتش جابه جا می کند و با لبخند می گوید:« البته با توجه به اینکه مراسم رایگان برگزار می شد، می خواستم تقریبا تمام اقوام درجه اول را بیارم که نشد.» 

نور سالن به کمترین حد رسیده است. چراغ های گوشه دیوار روشن شده اند. حجاریان ساکت است. علوی تبار، لیلاز را در آغوش می گیرد. خانواده لیلاز همان کاری را انجام می دهند که سعید مقابل ورودی سالن گفته بود:«ما زود آمدیم که ردیف اول قبل از خاتمی بنشینیم.» البته محمد خاتمی به مراسم دعوت نشده است.

عباس عبدی، تازه به سالن رسیده است. به سرعت کنار سعید لیلاز می نشیند و به نشانه احترام دستی برای دیگران روی سینه می گذارد. هر دو سرشان در گوش هم می رود. هنوز ده دقیقه به آغاز مراسم مانده است. ابتدای خیابان فلسطین، محسن صفایی فراهانی و جلایی پور آرام و سنگین قدم برمی دارند. رفاقت هر دو به حداقل سه دهه قبل باز می گردد. محسن صفایی فراهانی مدیر مقتدر اقتصادی و علیرضا علوی تبار جامعه شناسی با لحن همیشه تند حتی در حزب مشارکت هم بیش از دیگران با هم صمیمی بودند. طبقه ششم، ردیف چهارم، دو صندلی آخر به این دو می رسد. هر دو احوالپرسی گرم با علوی تبار و حجاریان انجام می دهند. تقریبا تمامی میهمانان مراسم، پیش از نشستن روی صندلی، نزدیک حجاریان می شوند، او را در آغوش می گیرند و سرجایشان می روند. جلایی پور با صدای بلند حرف می زند و صفایی فراهانی درحالی که نگاهش را به روبرو دوخته گاهی برای او سرتکان می دهد.

مهدی فیروزان، داماد امام موسی صدر، آدرس سینما را گم کرده است. ماشین را در انتهای خیابانی دیگر پارک کرده و پیاده به همراه دخترش به سمت سینما می آید. میزبان مقابل وردی ساختمان به سختی تلاش می کند، فیروزان را به سمت سالن هدایت کند. ۵ دقیقه بعد، مردی با اورکت بلند دست در دست دخترش در سالن کوچک طبقه ششم جایی برای خودش پیدا کرده است. 

پراید سفید رنگ هاچ بک، از همه خوش شانس تر است. مقابل ساختمان جای پارکی پیدا می کند که تقریبا ماشین هیچ کدام از میهمانان در آن جا نمی شد. یوسف اباذری دست به موهای لخت و سفیدش می کشد و از پراید پیاده می شود. او به همراه یکی از دوستانش آمده است. در طبقه ششم و ردیف پنجم جایی برای خودش پیدا می کند. سالن برای نمایش فیلم طراحی نشده است. صندلی ها پشت به پشت هم و بدون کمترین شیبی روی زمین قرار گرفته اند. سر و گردن نفرات ردیف اول نیمه پایینی پرده را می پوشاند ولی اباذری با قامت افراشته اش مشکلی برای دیدن پرده ندارد. احوالپرسی با حجاریان، علوی تبار، جلایی پور و غلامرضاکاشی انجام می شود. مسوول برگزاری مراسم، به سالن نگاهی می اندازد. صندلی ها همگی پرشده اند. با تلفن همراهش از کسی که مقابل وردی ایستاده است در مورد مهمانان سوال می کند. الهه کولایی به همراه فرزندانش نفس زنان به طبقه ششم می رسند. احوالپرسی های سرپایی بازهم آغاز می شود و بازهم برای حجاریان بیش از دیگران زمان صرف می شود. بهروز گرانپایه روزنامه نگار هم به همراه دختر و پسرش رسیده است. جایی برای آنها خالی می شود.

در ردیف اول عباس عبدی و سعید لیلاز سرگرم بحثی شده اند. همسر لیلاز و دخترش باهم صحبت می کنند. علوی تبار و حجاریان از همه ساکت تر هستند و جلایی پور همچنان برای صفایی فراهانی موضوعی را توضیح می دهد.  عبدالجبار کاکایی هم  به همراه همسرش به طبقه ششم رسیده اند. 

مقابل سالن ورودی یکی از جنجالی ترین مدیران سابق دولتی کشور در فیس بوک راه را از نگهبان می پرسد. احمد پورنجاتی با نوشته هایش در فضای مجازی به محبوب ترین مدیر سابقا دولتی بدل شده که در دل کاربران اینترنت برای خودش جایی ثابت باز کرده است. شاید او جدی ترین رقیب ظریف باشد. پس از پورنجاتی، احمد نقیب زاده و مقصود فراستخواه هم به سالن رسیده اند. عماالدین باقی آدرس را به سختی پیدا کرده است و  مسیری را پیاده به سمت ساختمان آمده است ولی صورتش همچنان آرام و همراه با لبخند است. او به همراه خانواده اش در ردیف آخر نشسته اند. محمد قوچانی که مراسم به ایده او شکل گرفته ، در جست و جوی کارگردان است. به اطلاع می دهند، کارگردان در راه است.

مقابل سالن مسوول برگزاری مراسم خبر می دهد محسن گودرزی ، هادی خانیکی و فاصله صادقی به مراسم نمی رسند. چراغ های سالن خاموش می شود، حرف های درگوشی تمام شده است. 

محسن صفایی فراهانی قائم مقام بهزاد نبوی در وزارت صنایع سنگین، سعید حجاریان در اطلاعات نخست وزیری، علیرضا علوی تبار در سپاه پاسداران، جلایی پور در استانداری کردستان، عماالدین باقی در دفتر سیاسی سپاه، عباس عبدی در دفتر نخست وزیری ، احمد پورنجاتی در ارشاد و صدا و سیما و سایرین هم در دانشگاه و حاشیه حوادث انقلاب همگی با جملاتی مواجه می شوند که سه دهه قبل بارها شنیده بودند. تقریبا تمامی میهمانان در مراسم اکران خصوصی فیلم سینمایی چ در دولت میرحسین موسوی نخست وزیرجنگ مسولیتی داشته اند. همان نخست وزیری که ابراهیم حاتمی کیا سه هفته پس از اکران فیلمش در جشنواره اعلام کرد در انتخابات سال ۸۸ به او رای داده بود و حتی پس از انتخابات سال ۸۸ و در واکنش به برخوردهای صورت گرفته با معترضان فیلمی ساخت بود. فیلمی که همچنان و پس از تغییر رئیس جمهور محصول انتخابات سال ۸۸ همچنان در محاق توقیف باقی مانده است.

صدای چمران در سالن می پیچد:« سیاست، انقلاب، اسلام، ظلم، طاغوت و…» کلید واژه های سخنرانی های چمران است که در تیتراژ فیلم جایی گرفته اند. همگی میهمانان بیش از تمامی جوانان و نسل سوم انقلاب با این جملات آشنایی دارند. هر کدام در دوره ای تاریخی مسولیتی داشته اند که زندگیشان را به چمران و انقلاب گره می زده است.

ابراهیم حاتمی کیا در تاریکی راهرو به دیوار تکیه داده است. کاپشن سیاه اش را ازتنش بیرون آورده و چشم هاش را به واکنش تماشاچیان فیلم اش دوخته است. آنهایی که در سالن نشسته اند، حاتمی کیا را در تاریکی نمی بینند ولی او روی صورت همگی مهمانان مراسم اکران فیلمش، چند ثانیه مکث می کند و با هر صدای شلیک تلاش می کند واکنش ها را رصد کند.

پره های هلیکوپتر که سر یکی از کردهای مدافعان را از تنش جدا می کند، حاتمی کیا با دقت بیشتری تماشاچیان را نظاره می کند. جذاب ترین لحظات برای او زمانی رقم می خورد که احساس رضایت را در صورت میهمانانش می بیند. بیش از همه روی رفتار فرزندان لیلاز دقت می کند. آنها را نسلی می داند که برایش اهمیت بسیاری دارد. حاتمی کیا در همان تاریکی و در حالی که نگاهش از سالن جدا نمی شود می گوید:« این گروه را بسیار دوست دارم.» منظور او به روشنفکرانی است که همگی رنگی از دین و انقلاب در رفتارشان پیداست. 

صدای موسیقی پایانی فیلم در سالن پیچیده است. ابراهیم حاتمی کیا مقابل میهمانان ایستاده است. مهدی فیروزان پیش از دیگران از جایش بلند می شود، حاتمی کیا را در آغوش می گیرد. جملات چمران و یاد از امام موسی صدر او را به وجود آورده است. عماالدین باقی صورت حاتمی کیا را می بوسد و می گوید:« فیلم او بیش از صدها کتابی که نوشته شده، موثر تر تاریخ انقلاب را نشان داده است.»

علیرضا علوی تبار تلاش می کند وسایل سعیدحجاریان را جمع کند. حاتمی کیا کنار حجاریان می رود. او را در آغوش می گیرد و چند کلمه ای در گوش او  می گوید. سال ها قبل حاتمی کیا در دفاع از حجاریان و در مذمت تروراش نوشته بود:« همه سعیدها که عسگر نیستند، یکی هم می شود سعید حجاریان.» حجاریان با «واکر» و کمک علوی تبار در حال ترک سالن است و زیر لب و به آرامی می گوید:« ما از این چمران خاطره زیاد داریم. از برادرش هم خاطره زیاد داریم. در نخست وزیری او را دز دفتر بیرون کردیم.» جلایی پور هنوز در تردید است. می گوید:« بیشتر دوست دارد واکنش کردها به این فیلم را ببیند.» محسن صفایی فراهانی مقابل سالن به انتظار جلایی پور ایستاده است. میهمانان همگی از حاتمی کیا خداحافظی می کنند. به سمت آسانسور می روند و هر کدام موضوعی برای بحث های دونفره پیدا کرده اند.  

موسیقی فیلم به پایان رسیده است. حاتمی کیا در سالن خالی ایستاده است. چند نفر از اطرافیان تحلیلی در مورد واکنش میهمانان ویژه مراسم برای او می گویند. چند دقیقه بعد، میهمانان همگی ساختمان را ترک کرده اند، ساعت نزدیک نه شب است. چراغ های ساختمان خاموش می شوند. جوانی از تیم میزبانان مراسم با کنایه می گوید:« احتمالا پس از دادگاه های سال ۸۸ هیچ وقت این جمع سیاسی دور هم جمع نشده بودند.» 

یادداشت ابراهیم حاتمی‌کیا پس از ترور حجاریان 

عکس “سعید عسگر” را روزنامه‌ها چاپ کردند. تصویری نه چندان واضح. اگر گذری تصویرش را ببینی یک لحظه با “حاج همت” اشتباهش می‌گیری. چه می‌گویم. سعید عسگر و شهید حاج همت! من هم جا خوردم. چه شده است. آغاز سال ۷۹ و چنین توهمی!

۱- نمی‌دانم اواخر جنگ هنوز خاطرتان هست. بعد از قبول قطعنامه از طرف ایران و حمله گروهک رجوی از سمت جنوب غرب ایران. خشمی‌ غریب از سوی مردم. پخش دیرهنگام موسیقی ای ایران! از رادیو و تلویزیون! همان روزها من هم در هیبت فیلمبردار به کرمانشاه رسیدم. شهر نیمه تعطیل، خبر از توقف گروهک رجوی در نزدیکی منطقه کوزران. در حال گشت شهر بودم که رفیقی را یافتم. او مضطرب بود و به ما پیشنهاد داد هرچه سریعتر لباسهایمان را تغییر دهیم. چرا که “شهر آلوده” است.

واژه شهر آلوده برای اولین بار به گوشم رسید. می‌گفت گروهک رجوی در هیبت بچه‌های رزمنده در آمده‌اند و تشخیص آن‌ها از نیروهای واقعی بسیار سخت است. برای عوض کردن لباس مقاومت کردم، چرا که لباس ساده خاکی رنگ- مثل همیشه- بر تن داشتیم و اصلا لباس بزمی ‌همراهمان نبود. وقتی مقاومتم را دید دستم را گرفت و وارد محوطه‌ای کرد که یادم نیست، مدرسه بود یا پادگان. دیدم عده‌ای در گوشه وسیع حیاط دست بسته نشسته‌اند. حیرت کردم جوانانی مثل ما، عین ما. بعضی چفیه بر گردن، ریش بر صورت و در قد و قواره بچه‌های رزمنده. دقایقی شوک زده بودم چه می‌دیدم، همه به زبان ما سخن می‌گویند.حتی لهجه‌های شهرستانی آنها قابل تشخیص بود. بیرون زدم، حال خوشی نداشتم، گمانم بر این بود که کمی‌ استراحت حالم را عوض خواهد کرد و می‌توانم به کار فیلمبرداری برسم. ولی کم کم احساسی دیگر قوی‌تر شد. حال در مقابلت شهری می‌دیدی پر از جوانانی همچون خودت. ولی دیگر آن حس قبلی را نداشتی، دچار خوف و رجا می‌شدی. از انبوه دیدن آنها لحظه‌ای وحشت می‌کردی و لحظه‌ای خوشحال. دوربین در دستم بیکار مانده بود، حسب معمول جلو می‌رفتم. خسته نباشید می‌گفتم، شوخی می‌کردم تا در مقابل دوربین راحت باشند، ولی نمی‌دانستم با این حال خودم چه کنم. همه در وضعیت متهم برایم بودند. مگر نشانی می‌دادند و من آرام می‌شدم. تازه فهمیده بودم مفهوم شهر آلوده را.

۲- نمی‌دانم روزهای حملات شیمیایی عراق خاطرتان هست. عملیات خیبر، بدر. آغاز موج جدیدی از بازدارندگی قوای ایرانی توسط بمب‌های شیمیایی. اجباری شدن اقدامات پیشگیری و مجهز شدن رزمنده‌ها به ماسک‌های تنفس. قاعده این ماسک‌ها چنان بود که باید محکم به صورت می‌چسبید و هیچ منفذ اکسیژن جز از طریق فیلتر ماسک نباید به مشام می‌رسید و یک چیز مانع بزرگی بود. ریش بچه‌ها! به چشم دیدم مقاومت بچه‌ها را که حاظر نبودند ریششان را بتراشند. ولی واقعیت خشن‌تر از این مقاومت‌ها بود، ریش‌ها تراشیده شد و اتفاق جدیدی افتاد، چهره‌هایی تازه خلق شد، یک جوری شده بودیم. به هم می‌خندیدیم. بعضی زیباتر و بعضی کج و کوله‌تر از قبل.

برمی‌گردم سر همان دو سطر اول. تا اینجا سعی کردم آرام، نرم، متین و منطقی جملات را بچینم ولی از این به بعدش فشار بغضم به نوک قلم بیش از حد فشار آورده است و عنقریب از حرکت بازماند. پس اجازه دهید راحت باشم.عزیزان شهر آلوده است. چفیه حاج همت به یغما رفته است. ریش به خون خضاب شده حاج همت به دست صورتک سازان نیرنگ و نفاق، جعل شده است. بهوش باشیم. من نمی‌دانم چه اصراری بوده است که همه روزنامه‌های دوم خرداد چنین عکسی را از سعید عسگر قاب کرده‌اند. خدا کند مکر ژورنالیستی نباشد. خدا کند از حب علی دست به چنین کاری زده باشند. وای چه می‌بینم. سال ۷۹ روزنامه‌ها با عکسی آذین می‌شوند که چفیه، این نماد بسیجی، همچون نماد آغازی شوم بر سال جدید تعبیر شود!

دوباره بر می‌گردم سر همان دو سطر اول. وقتی یکی از همین روزنامه‌ها را به رفیقی از یادگارهای جنگ نشان دادم. در سکوت سرش را پایین انداخت. ما سینمایی‌ها هر ثانیه و هر لحظه برایمان حساب و کتاب دارد. من این سکوت و سر به زیر انداختن را می‌فهمم. نکند این سر به زیر انداختن ما به حساب ندامت و شرمندگی باشد. این غم بزرگ را کجا طرح کنیم که این روزها ضربه‌ای که به اساس و پیکره جنگ رفته‌ها وارد می‌شود کمتر از گلوله‌ای نیست که به سمت سعید حجاریان شلیک شد. من دلم گواهی می‌دهد که سعید حجاریان هم این غم بزرگ را درک می‌کند چرا که او نیز متعلق به همین نسل جنگ رفته‌هاست.من تحلیل‌گر خوبی نیستم. ولی وقتی شهر آلوده می‌شود جز سایه نشستن و نظاره‌کردن کاری از دستمان بر نمی‌آید. نمی‌دانم چه مرگم شده است که زبان به تکلم باز کرده‌ام. حس غریبی آزارم می‌دهد. نکند سال ۷۹ سال به محکمه کشاندن بچه‌هایی باشد که هشت سال به دفاع از این آب و خاک “یا علی” گفتند. مواظب باشیم در دام سیاست بازانی گرفتار نشویم که چنان واژه‌ها را مسخ کنند که نام بسیج و بسیجی مترادف با خشونت تعبیر شود. هر سعیدی، عسگر نیست. هر سعیدی، امامی‌ نیست. می‌تواند سعید حجاریان نیز باشد. 

 


  • منابع: زن در فرهنگ و هنر، نقد سینما، جوان‌آنلاین و سوره
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large