Skyscraper large

اندیشه‌هاى صلح خواهانه در اشعار فردوسی، مولوی، سعدی و حافظ

fg564654dfg55f

مینو مرتاضى لنگرودى

بنا به روایات اسطوره ای ایرانی، قبل از آنکه آفرینش در جهان صورت پذیرد و هر چیزی برای خود متعین و صاحب نامی شود، تنها وجود حقیقی در گستره هستی زمان بود. بی شکل و سیال و ناشناخته. او هزار سال عبادت کرد و قربانی داد تا صاحب فرزندی شود تا بتواند زمین و آسمان و هر چه در آن است را صورت و هویت بخشد. تا قدر خود را بازشناسد. چون هزار سال سپری شد، زمان آبستن گشت. نطفه اهورمزدا با عشق به آفرینش و حیات در دل زمان جوانه زد .اما زمان عجول بود وچنان بی تاب دیدار فرزند بود که در اصل بودن اش تردید کردواز خود پرسید اگر هست چرا نمی آید؟ با همین تردید نسبت به وجود اهورا، نطفه اهریمن در دل زمان ودر کنار اهورا بسته شد! با این حساب اهریمن از تردید زمان  نسبت به خود در رابطه وقفه ناپذیر و هزار ساله اش  با هستی و تردید به موجودیت  اهورمزدا، موجودیت می یابد. هنگامی که زمان که او را بخت و تقدیر و فرّ نیز خوانده اند، دانست که باری توأمان دارد، با خود عهد کرد، هر که زودتر برون اید، شاهی جهان را به او خواهم داد. اهریمن بشنید و شکم زمان را پاره کرد و بیرون جست و پس از آن اهورا خود را نمایان ساخت.و زان پس،ت صاویر و نمود های حیات و آفرینش در جهان بر اساس ویژگی های فرزندان توامان زمان جلوه گری اغاز کردند.این جلوه گری ها که سراسر از طریق تنشها و در گیری های رقابت آمیز فرزندان دو قلوی زمان خود را می نمایاند . عمری دوازده هزار ساله دارند .و پس از آن جاودانگی  به مثابه میراٍث زمان به فرزند خلف او یعنی اهورمزدا و تمامی جلوه های اهورائی می رسد.و جهان برای ابد، به آرامش و نظم ازلی دست می یابد.در نگرش اسطوره ای ،این دوازده هزار سال تعین کننده وهویت بخش ،به چهار سه هزار سال تقسیم می شود.

نخستین سه هزار سال، دوره اصلی آفرینش صورت های جهان است. در سه هزار سال نخست آفرینش همه چیز در حالت شفاف و مانند خورشید درخشان است. هیچ پوسته و لفافی وجود ندارد.

دومین سه هزار سال دوره مانع تراشی های  اهریمن و تخریب افریده های اهورایی است . در این سه هزار سال اهریمن حمله می کند. جهان را ازمندی و نیازمندی و درد و گرسنگی و تنبلی فرامی گیرد. گیاهان زهرآلود و آبها می خشکند. جهان مادی در این مبارزه در معرض نابودی قرار می گیرد. اهورمزدا،برای حفظ آفریده ها، آسمان و همه چیز را در پوشش و پوسته ای سخت قرار می دهد.اما اهریمن موفق می شود شر و تردید را در تمام دنیا منتشر سازد. انگاه اهریمن سرخوش از پیروزی تصمیم می گیرد به جایگاه خود در تاریکی بازگردد.

سه هزار سال سوم سال درگیری و کار زار مبارزه سخت و بی امان اهورا و اهریمن و جلوه های این دنیایی آنان است. اهورمزدا به کمک فروهر (خود حقیقی و آسمانی هر انسان) می آید و در برابر اهریمن ایستادگی می کنند و اجازه نمی دهند اهریمن به اعماق زمین رود و تاریکی را در آن جا بگستراند. در این جا فروهرهای به کمک انسانها می ایند وبا مبارزه با تردید هایی که زتدگی انسان را تیره وتار می سازند، من حقیقی واهورایی انسانها را شکوفا می کنند. به عبارت دیگر، این اهورمزداست که پیکان های نورانی خود را بر ظلمت کده تردیدهای اهریمنی روانه می سازد و او را از خواب و بی هوشی، بیدار و هشیار می کند. تا در این چالش و مبارزه معنادار،شر فرسوده و تردید نابود شود و خیر و فره اهورایی قوی و مجرب و کارآزموده گردد .

سه هزار سال چهارم. سال شکست اهریمن و رنگ باختن ظلمات تردید و اضمحلال اندیشه های منفی است. و در آغاز سیزدهمین سال، به یاری اهورمزدا، انسان به رمز و راز جاودانگی دست می یابد و جهان سرشار از پندار نیک می گردد که مظهر واقعی گفتار نیک و کردار نیک است.در این مبارزات بارزترین ابزار و ویژگی اهورا خرد است. اهور+مزدا. اهور به معنای هستن هستی و مزدا به معنای فکردهنده است.

اهورمزدا، خدای فکردهنده است. همان خداوند جان و خرد فردوسی است. اهریمن به معنای نادانی است و کسی که در شعور آدمیان ،یعنی در وجود اهورای درون آدمیان تردید روا می دارد و نهایتا ان را منکر می شود.

صلح جویی در ادبیات و اشعار ایرانی

در یک روایت پهلوی آمده است که اهورمزدا آفریننده زندگی و نور است اهریمن زایشگر، مرگ و نابودی است و ویژگی هایش، نادانی، تخریب، بی نظمی و ریاکاری و دروغ گویی است. و بنا بر آنچه در اسناد آمده است حیات جاوید انسان نتیجه مبارزه اهورا و اهریمن است. که در درون هر انسان قرار گرفته اند. منظور از این مبارزه الزاماً جنگ و خونریزی و کشتار نیست. بلکه تلاش در جهت خودشناسی و حقیقت بینی از طریق اندیشه ورزی و گفتگو برای خود آگاهی است. در این تلاشها خرد راهنما و راهگشاست نه زور بازو و اعمال سلطه! به نظر من ادبیات صلح طلبانه ایرانی بر چنین پایه و مایه های فکری ساخته و پرداخته شده اند.

به نظر من برادبیات آشتی جویانه و مبانی صلح خواهی فردوسی در  شاهنامه و  مولوی در مثنوی وسعدی در گلستان و بوستان و شعر حافظ چنین نگرشی  سیطره دارد . مثلا وقتی به شاهنامه  برای یافتن مضامین صلح جویانه مراجعه می کنیم در می یابیم منظور فردوسی از صلح ،تنها در نه جنگیدن خلاصه نمی شود .از این رو شاهنامه ، تنها نامه شاهان و شرح زندگی و جنگها و مبارزات و قهرمانی های انان نیست. بلکه بیشتر شرح فهرستی از آرزوها و آرمانها و اخلاقیات انسانی است. مخاطبان شاهنامه، قرار است راه و رسم خردمندانه فره مندان در مبارزه با اهریمنان را از شاهان  و پهلوانان و وزیران  خردمند فرابگیرند تا بتوانند نیکی را از محبس پلیدی، و نور را از زندان تاریکی، رهایی و نجات بخشند. و در این راه به قول فردوسی

که یزدان پیروزگر یار ماست
جوانمردی ومردمی کار ماست 

صلح در شاهنامه‌ی فردوسی 

در شاهنامه فردوسی حکایت عموماً بر سر پهلوانان است. این پهلوانان هرگز در جنگ پیشقدم نمی شوند، بلکه قصد آنها دفاع از سرزمین و موجودیت وطن شان  در برابر پلیدی و ستم و دروغ کاری است. و در این راه از اهدای جان خویش دریغ نمی ورزند. به هنگام درآویختن با خصم، راه و رسم مروت و اخلاق و جوانمردی را از یاد نمی برند. پهلوانان، راست کردار و نیک پندارند. اگر غیر از این باشند، پهلوان نیستند. هدف آنها از مبارزه پیروزی و قهرمانی خویش نیست.بلکه پیروزی راستی بر دروغ است.از این رو پهلوانی به معنای زورگویی و زورگیری و ضعیف کشی و کبر ورزی و سلطه  نیست.

مفهوم جنگ به ویژه در دوره اسطوره ای شاهنامه حکایت مبارزه نیکی با پلیدی و نور با ظلمت است. پهلوانان مأمور و ابزار نجات زندگی از آغوش مرگ و نجات نور از زندان ظلمت هستند. فردوسی جنگ را واقعیت زندگی بشر می داند.زیرا زندگی انسان توأم و سرشار از تناقضات است. نور و ظلمت، نیکی و بدی، شب و روز، سرما و گرما، قهر و آشتی، عشق و کینه، جبر و اختیار … سراسر زندگی انسانها را مبتلا ساخته است.از این رو مبارزه و نبرد در واقعیت زندگی انسانهاخود را پدیدار می سازند.

در شاهنامه، خردمندانی که برای نجات روشنایی و دانایی از دست اهریمن بدخوی جاهل تلاش می کنند، دارای فره می شوند. به گمان فردوسی اهورا و هر آنچه اهورایی است چون نیکی و جوانمردی و دانش و گذشت و …، در ظلمات جهل و ناشناختگی اسیرند. هم چون الماس و طلا که در دل زغال و خاک پنهان اند. اما با آنها ترکیب نمی شوند. نیکی نیز چون زیبایی ،تاب مستوری ندارد و همواره در جستجوی راهی برای خروج از تاریکی هاست. خردمندان و پهلوانان و شهریاران به مدد اهورمزدا برای استخراج نور و نیکی از اعماق درون آدمیان تلاش و مبارزه می کنند.نگرش فردوسی که از زاویه نگرش یک مسلمان ایرانی به نگرش زردتشتی ایران باستان می نگرد، با نگرش و تفکر ثنویت  حاکم برمذهب زردشتی یک تفاوت عمده دارد. تفاوت این دو نگرش در این است که در تفکر ثنویت گرای زردشتی، بین خیر و شر و اهریمن و اهورا هرگز صلح واقع نمی شود. اما در نگرش توحیدی فردوسی اصل بر این است که در دل هر چیزی می توان نشانه هایی از خیر و حقیقت و اهورا را دریافت و تلاش برای آزادی و رهایی خیر که آغشته به حجاب هاو ظلمت تردید شده است را آغاز کرد.در این جا تردید به مثابه ابزار برانگیزاننده انسان، واورا  به رمز و راز جاودانگی خویش واقف می سازد. این مبارزه و جنگ ابتدا  در درون انسان واقع می شود .جنگ های بیرونی  جلوه های مبارزاتی خیر و شر درون آدمیان اند.

در پرتو این تلاشهاست که انسان پهلوان می شود. یعنی کامل می شود. در عین حال فردوسی پهلوانی را هویتی ثابت و لایزال نمی داند. هر پهلوانی در معرض نشیب و سقوط قرار دارد. این فرو غلطیدن ها و شکست ها معمولاً از درون و به واسطه وانهادگی انسان در برابر غرور و منیّت و کین توزی و بیگانگی از ریشه های خود، رخ می دهد.چون فردوسی اصالت را به درون و اندیشه نیک و بد آدمیان می دهد، هیچ پهلوانی و هیچ شاهی را مطلق نمی داند. هر پهلوانی جلوه های اهریمنی و اهورایی را توأمان در خود دارد. سقوط هر پهلوان حکایت از شکست او در برابر اهریمن درون و ناتوانی از نجات اهورمزدای درون از دست اهریمن دارد.و البته تقدیر را نیز نبایست فراموش کرد.

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

منبع صدور ارزش های صلح و آشتی خواهانه در اندیشه فردوسی، همان اعتقاد به دانایی، روشنی، راستی و پندار نیک است. که فردوسی در هر سه دورانی که در شاهنامه به آن ها اشاره می کند یعنی دوره اسطوره و دوره دین و دوره پهلوانی و حماسه بر آنها تأکید دارد و پای می فشرد. فرهنگ هرجامعه بر سه پایه اسطوره، دین و حماسه قرار دارد. سه پایه ای که بیانگر روح کلی در هر قوم و ملیتی هستند و خودآگاهی ملی را شکل می دهند.در ادبیات  منظوم آشتی جویانه ایران این سه پایه به نوبه خود بر خرد استوار شده اند.

نخست آفرینش، خرد را شناس
نگهبان جان است و آن سه پاس

سه پاس تو گوش است و چشم و زبان
تویی کرده کردگار جهان

خرد را و جان را که یارد ستود
و گرمن ستایم که یارد شنود

همیشه خرد را تو دستور دار
به دو جانت از ناسزا دو دار

کزین سه رسد نیک و بد بی گمان
شناسی همی آشکار و نهان

خرد راهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی و زویت غمی است
وزویت فزونی و زویت کمی است

خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان

فردوسی در شاهنامه از هیچ شخصیتی جانبداری نمی کند و هیچ تعصبی به شخصیت های شاهنامه ندارد. زن و مرد، پهلوان، موبد و شاه و وزیر آمیخته ای از جبر و اختیار و خیر و شر اند. مثلاً سودابه زنی است که جلوه های اهریمنی و اهورایی را توأمان درون خود دارد. از سویی جلوه اهورایی از عشق دارد و همین عشق او به سیاوش سبب شکوفایی جنبه نامیرایی و جاودانگی سیاوش می شود. و از دیگر سو اسیر پلیدی های اهریمنی است زیرا به من حقیقی و اهورایی خویش بی اعتنایی می کند و با دروغ و نیرنگ، سیاوش را متهم به کار نکرده می نماید. سودابه که روزی زنی عاشق و فرشته خو بوده، چنان به خود مغرور می شود که اهریمن بر او چیره می گردد. همچنان که کاووس و اسفندیار و هوشنگ و حتی رستم از وسوسه های اهریمنی در امان نیستند. 

صلح از منظر مولانا 

مولانا که عارف عارفان و شاعر عارفان است، برغم دوری زمانی چند صد ساله با فردوسی در مبانی صلح خواهی با فردوسی توافقات اساسی دارد. حاصل جهان بینی مولانا ارائه راهکار عارفانه برای کنترل جباریت درون و برون انسانها ا ست. نگرش عارفانه در برابر نگرش صوفیانه در ایران مطرح می شود. تفاوت تصوف با عرفان این است که، تصوف مطلق گرا و متعصب و متکی بر شریعت و احکام خاص هر دین است. صوفی نگهبان متعصب شرع خویش است.جهان صوفی جهانی دو قطبی و متضاد با یکدیگر است. نگاه صوفی معطوف به جهان آخرت است. صوفی دنیا را در ضدیت کامل با آخرت میداند. در حالی که در عرفان نگاه معطوف به دو جهان است. دنیا و آخرت از یکدیگر جدا نیستند. و هر دو تجلی گاه یک حقیقت اند.

عمده ترین اشتراک نگرش در مبانی اندیشه های صلح خواهانه شاعران بزرگ ایران، نگرش عارفانه و عدم تفکیک دو جهان است که در نگرش عارفانه موجود می باشد. اصول صلح خواهی حاکم بر نگرش عارفانه شرقی بر ادبیات ایران را می توان در خردباوری،خدا پرستی صداقت پیشگی، نوعدوستی، معناگرایی، زیبایی دوستی، مقاومت و پایداری، وطن دوستی، خیرخواهی، فرهنگ ایرانی جستجو نمود.

مولانا چون دیگر عارفان بر این عقیده بود که هر مذهب و مرامی جزیی از حقیقت را درون خودش جای داده است و از این رو قابل اعتنا و احترام است. همچنان که هر انسان جزیی از کل انسانیت است و هر جمال، جلوه ای از زیبایی خداوند است. عارف معتقد است خداوند منبسط و در همه عالم گسترده است و هیچ کس نمی تواند خود را نماینده مطلق، حقیقت مطلق که خداوند است بداند. زیرا حقیقت در انحصار هیچ کس نمی تواند باشد و از آنجا که هر کسی و هر پدیده و آیتی سهمی از حقیقت را نزد خود دارد. پس برای دستیابی به حقیقت کل باید با کلیت جهان از در آشتی و صلح درآمد وابزار شناخت حقیقت خرد ورزی و دانایی است.

ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای

مولانا در مقام یک عارف به همه مذاهب و صاحبان عقیده احترام می گذارد و هر مرامی را به مثابه ابزار و نردبانی برای بالا رفتن و حرکت به سوی دریافت حقیقت می بیند.

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست

مولانا پایبند این اندیشه است که اگر به عقیده خاصی تعصب بورزی و عقاید دیگران را کفر بدانی و مسخره کنی، در این صورت ضرر می کنی، زیرا خود را از علم به بخشی از حقیقت که نزد عقیده مخالف تو وجود دارد محروم می سازی! زیرا حقیقت (خداوند) بسیار بزرگتر از آن است که در انحصار تفکر و عقیده وشخص خاص محدود شود.

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسی ایی با موسی ایی در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی

قانون صلح کلی برای مولانا بیانگر نظمی است که بر جهان هستی حاکم است. نظم پایداری که برغم همه خرابی ها و بیماری ها و تغییرات و تحولات، طبیعت را به سمت کمال رهنمون است. صلح است که آرامش و شناخت می آورد، و شناخت به نوبه خود به برقراری صلح مدد می رساند. شناخت حقیقت هر پدیده یا هر انسان یعنی شناخت بُعد ملکوتی وابدی پنهان در درون آدمی که محل استقرار قوانین ثابت و حقیقت کلی و صلح کلی است: بُعد ملکوتی یا من حقیقی هر انسان اولین نقطه برای دریافت و شناخت صلح است. صلح با خود در پرتو شناخت من حقیقی حاصل می شود. و پس از آن مرحله صلح با خالق و خدا آغاز می گردد.

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

تنها پس از  خودشناسی است، که خداشناسی و حق شناسی مقدور و محتمل می گردد. و مرحله بعدی، مرحله صلح با مردم است. چو سیمرغ جمع شدن و یک تن واحد و حقیقت کل را عیان کردن است. صلح با مردم در واقع گرفتن مخرج مشترک بین منافع و مصالح خویش و دیگران در دستیابی به حقیقت است. حقیقتی با ثبات و مشترک که پشت پرده های مرزهای فیزیکی و خلقیات و صفات متفاوت در باطن انسانها مخفی شده است. تا آن حقیقت مشترک آشکار نشود و جلوه فروشی آغاز نکند، عدم تعادل عارض شده بر انسان و جهان از میان برداشته نمی شود.

از خیال، صلح شان و جنگ شان
وزخیال، فخرشان و ننگ شان

و یا مولانا در جایی دیگر می فرماید:

زین خیال رهزن راه یقین
گفت هفتاد و دو ملت راه دین

زین روشها مختلف بین از برون
زان خیالات ملون در درون

مولانا نیز چون فردوسی و سعدی و حافظ انسان ها را شاخه و برگهای درخت انسانیت و از یک ریشه می داند. از این رو جنگ و تعصب و تنگ نظری را کار جاهلان و جنگجویان فاقد قدرت اندیشه ورزی می داند.

چو برخیزد ترا این پرده از پیش
نماند نیز حکم مذهب و کیش

همه شریعت از من و توست
که آن بربسته بر جان من و توست

تنگ فکری و تعصب خامی است
تا جنین، کار خون آشامی است 

مدارا و گذشت، ملزومات صلح از منظر سعدی 

از عقل گراترین شعرای تاریخ ادبیات ایران است. او هنرمندی است که توانسته عقل و عشق را ماهرانه در هم بیامیزد و یکی از اصول پنهان اما ثابت و تغییرناپذیر طبیعت را در معرض دید عاشقان عاقل قرار دهد.اصل وحدت عشق و عقل. اصلی که به قول گاندی زندگی را واحدی تجربه ناپذیر می داند.و بین انها به جای تضاد، وحدت را جاری می سازد . سعدی چنان در یک ریشه گی بنی آدم اصرار دارد که حتی برای دشمن اش هم بد نمی خواهد.

دشمن ام را بد نمی خواهم که آن بدبخت را
این عقوبت بس که بیند دوست هم زانوی دوست

با وجودی که سعدی چون مولانا و حافظ و دیگر عارفان شاعر مسلک ایرانی دم از عرفان و صوفی گری نمی زند. اما انسان ها را از یک گوهر و ریشه می داند و به صلح کلی در پرتو حقیقت کلی اعتقاد دارد.

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

سعدی عاقل تر از آن است که تحریکات بی خردان قلدر او را به واکنش وادارد.

هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه با زورآوران انداختن فرهنگ نیست

تدبیر نیست جز سپر انداختن که خصم
سنگی بدست دارد و ما آبگینه

سعدی در صلح و اشتی با جهان قرار دارد و خود را جزیی از حقیقت کل می داند.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به گمان سعدی گذشت و مدارا ملزومات صلح اند.

بیا که نوبت صلح است ودوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

و یا

به جز این گنه ندارم که محب و مهربانم
به چه جرمی دگر از من سر انتقام داری

و یا اینکه می گوید:

با رعیت صلح کن وزخصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است

کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که مانده است غنیمت شمری 

حافظ، شاعر جهانی صلح و آشتی 

شعر حافظ شعری جهانی است. به قول خانم آن ماری شیمل، اشعار جهانی اشعار آشتی و صلح هستند. زیرا هیچ چیز در جهان بیش از صلح نمی تواند گسترده و منبسط گردد. زیرا تمایل اصلی و مشترک آدمیان به زندگی در صلح از درون و برون است. صلح حقیقتی است که ساختار جهان بر آن بنا شده است. اشعار جهانی هر چند در محدوده های جغرافیایی خاص سروده شده باشند از آن جا که برخاسته از حقیقت ثابت و مشترک همه انسانها در سراسر جهان اند، برای جهانیان ترانه های ابدی هستند.

اصول و مبانی صلح خواهی حافظ هم شباهت کامل با مبانی صلح دوستی سعدی و فردوسی و مولوی دارد.از یکسو پرهیز از دروغ و ریاکاری، دروی از بی خردی و زورگویی و ستمگری از دیگر سو، زیبایی ستایی و حقیقت جویی و آزادیخواهی است. حافظ عداوتی دیرینه با صوفی مسلکان دارد. صوفی در اشعار حافظ شخصیتی منفی دارد. انحصارطلب و ریاکار معرفی می شود.

صوفی نهاد دام وسرحقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

در عالم حقیقت جویی و شناخت حقیقت حافظ می گوید:

جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

زن و شراب و میکده و بتخانه، نشانه های مادی و این دنیایی عشق اند. حافظ نیز چون مولانا و فردوسی مفهوم عشق را نیرویی فرامادی می داند و خواهان بازگشایی رمز جاودانگی حقیقت با ثبات نهفته در باطن انسان از طریق عشق است. نشانه های مادی و دنیایی عشق، ابزار دستیابی انسان به جاودانگی اند. همچنانکه در هر صفحه شاهنامه پهلوانی موضوع شکست یا پیروزی پهلوان دیگر می شود. اما آنچه مطلق و جاودانه می شود زیبایی و نیک اندیشی است. موضوعات مادی عشق، حافظ را به مفهوم مطلق و جاودانه عشق و آشتی رهنمون می گردد.

عاشق که شد؟ که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست، وگرنه طبیب هست!

حافظ از طریق عشق ما را به صلح و آشتی با همه جهان فرا می خواند. و عشق بر زیبایی تکیه دارد و درعین حال زیبایی را رمزگشایی و جاودانه می سازد.

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
و آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتبسم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

دریافت زیبایی و رمزگشایی و جاودانه ساختن آن بی هزینه نیست رنج و محنت فراوان بر آدمی تحمیل می کند. ولی چه کسی گفته که معنای خوشبختی و سعادتمندی انسان در بی  غمی و رنج نبردگی نهفته شده است؟

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

آشنایان ره عشق گَرَم خون بخورند
ناکِسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

صلح دوستی حافظ نسبتی خاص با بی نیازی عارفانه او دارد.

چو حافظ در قناعت کوش و وز دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد مَن زر نمی ارزد

همچنان که صلح دوستی حافظ بدون آزادیخواهی معنا ندارد:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادم

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود

و اعتماد به نفس در پرتو شناخت من حقیقی، صلح را امکان پذیر و قابل دسترس می سازد.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

و نهایتاً پرهیز از خودبینی و تعصب توصیه حافظ است برای دستیابی به بهشت موعود.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گربد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که چه خوب است و چه زشت

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

و در جای دیگر می گوید:

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

هدف، صلح است

نتیجه آنکه در تاریخ ادبیات ایران، هر چند ابزار دفاع از خیر و نور در برابر شر جنگ است ولی هدف صلح است. در ادبیات کهن ایران هدف و وسیله از یک جنس نیستند. و همین سبب می شود که ما فکر کنیم ادبیات مقاومت در ایران به معنای ادبیات مدافع جنگ و خشونت است. در حالی که حتی با نگاهی شتابزده و گذرا می توان دریافت که ادبیات ایران با پایبندی بر اصول صلح خواهی و ارجاع این اصول به مبانی معرفتی و قدرت اندیشه ورزی و حقیقت جویی انسان، آشتی و صلح را رمز تعادل و ثبات پایدار در درون و محیط پیرامون آدمی می بیند. انسان جزء تفکیک ناپذیر طبیعت است و باهمکاری و صلح با طبیعت است که می تواند زنده و ایمن و عاشق زندگی کند.

هر چند ادبیات منظوم ایران صلح خواهی را با بیان های گوناگون و متفاوت ابراز می دارند،اما مبانی و سامانه های شکل گیری نگرش صلح خواهانه در انها مشترک است و گذشت زمان در این مبانی مشترک  تغیرات چندانی ایجاد نکرده است زیرا این سامانه ها بر نیاز های حقیقی  و مشترک همه انسانها در سراسر جهان به آرامش و امنیت پایدار بنا شده اند.

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 


  • بازنشر از “مادران صلح”
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large