Skyscraper large

براى کودکانِ کار…

98dgh7df - حسن سلامی hassan salami

حسن سلامی

مُردن، آسان تر از پایداری و تحمل یک زندگی رنج بار است. (گوته) 

ابتدای شب بود. باد زمستانی در درختان عریان، زوزه می کشید، آن ها را می جنباند و شاخه های بی برگ خشکیده شان را خم و راست می کرد. ابرهای تیره ی پاره پاره ی کم ارتفاعی در آسمان شمال شرق تهران به سرعت روان بودند.

برای قرار دادن کیسه ی آشغال درون سطل، از خانه بیرون آمده بودم. نوجوانی دیدم که بدنش روی سطل آشغال شهرداری خم شده و سرش به درون سطل ِ سیاه رفته بود؛ گویی به درون گور. کیسه های سیاه پلاستیکی را خِنج می زد، سوراخ می کرد و از درون آن ها اشیایی را بیرون می آورد و در گونی خود می گذاشت.

دست هایش می رفت و می آمد و همچنان کیسه های دیگری سوراخ می شدند. بوی بد حاصل از چیزهای متعفن و مایعات غلیظ، به پیرامون برمی خاست؛ مانند بویی که از نعش های پوسیده بلند می شود. رعشه ای از سر تا پایم دوید. دیدم دلم دارد به هم می خورد.

شغل و کار این نوجوانان و کودکانِ کار، شباهتی به بازی یا عادت و سرگرمی ندارد. به گمانم برای «پُر کردن زمان» و اوقات فراغتشان هم این کار را نمی کنند. برای «پُر کردن شکم» است. زمان و شکم هر دو پهن و پهناور و فراخ اند و هر چه در آن قرار دهی کِش می آید.

به پسرک نزدیک تر شدم. صورتش و حرکاتش به گربه می مانست؛ گربه ای که استخوانی یافته است. آرام و قرار نداشت. رخت کهنه ای به تن داشت. به قدری لاغر بود که گفتی از گورستان گریخته است. بیشتر به برگ کاهی در دست باد می مانست. هنوز جوان نگشته، پیر شده بود.

برای کودکان ِکار* چون او، شب را بستری نیست و روز در تلاش حیات و بقا لَه لَه می زنند. چقدر این مصیبت، عجیب و رقت انگیز است. آیا او و امثال او – که در کوچه های تاریک این شهر، فراوانند و قابل مشاهده –  تاب ِ یک عمر جور و فلاکت و تحمل مصیبت این شغل نامناسب را دارند؟ آیا باید مرگشان را بخواهیم و بپذیریم؟ این رسوایی است . نویسندگان و روزنامه نگاران باید پرده از روی رسوایی های شهر و جامعه بردارند.

نوجوان بی نوا، اوقاتش تلخ و جسم اش خسته بود. بی نور، عبوس، با باری سنگین بر دل و یاسی عمیق در جان. متعجب و هراسان چشم هایش را بر هم می زد. بوی سبزیِ مانده می داد و هر وقت نفس بیرون می داد با بوی سطل به هم می آمیخت. خودم را پس کشیدم تا نفس بدبویش به صورتم نخورد. انسان چه موجود خودخواه و مسکینی است.

خیر ندیده ها محکومش کرده اند به کار اجباری تا آخر عمر. کار کودکان و نوجوانانی که در سن تحصیل هستند با مفاد کنوانسیون بین المللی حقوق کودک مغایرت دارد؛ کنوانسیونی که ایران نیز امضا کرده است. تندرستی و بهداشت جسم و روان این نوع کودکان کار و نوجوانان در مخاطره است. 

در این شهر و جامعه همه چیز و همه ی کارهای بد، محصول فقر و بیکاری است. اگر این شهر به راستی ویران شدنی باشد ویرانی اش هولناک خواهد بود. پیداست که اگر جامعه و رسانه ها و نهادهای مسوول و نظارتی، با وضع فقیران و بیکاران بیگانه شوند، مکافات بر سرشان و بر سرِ همه سایه خواهد انداخت.

پول اندکی به آن نوجوان که می دیدم آینده اش در گور مصیبت مدفون شده است، دادم و از این کارم لذت بردم. لذت حاصل از این گونه بخشش ها  لذتی است غیر اخلاقی زیرا اساسش، تکبر  و  غرور است. لذت ثروتمندی است مغرور از دارایی و توانایی خود که از سر ِ ترحم به فقیر کمک می کند. لذت حاصل از مقایسه ی جایگاه و شان خود است با شان فقیر.

این نوع کمک ها هم دهنده را تباه می کند هم گیرنده را. بدتر از آن، نتیجه ای که می خواهیم از آن بگیریم حاصل نمی شود زیرا نتیجه اش تشدید فلاکت و فقر و بدبختی است. پول های سیاه بی مقداری که در دست فقیران و کودکان کار گذاشته می شود برای ارضای یک دهم نیازهای خود و خانواده شان هم کافی نیست. عزتشان نیز آزرده و نابود می شود و به کینه و نفرت تبدیل می گردد. باید به فقیران و بیکاران « کار آبرومندانه» داد؛ کاری که از راه آن بتوان به  عزت و اخلاق و خدا نزدیک شد.

نوجوان ِ گونی بر دوش، پول که گرفت لبخند تلخی زد. اشکی سوزان زیر لبخندش پنهان بود. سرش پایین انداخت و رفت و در سیاهی، گم شد. خود را در برابر او، شکست خورده احساس کردم؛ شکست در برابر ِ نوجوانی تنها و رنج دیده، بدون اهمیت اجتماعی و فراموش شده. نوجوانی که برخی او را حتی لایق آن نمی بینند که در موردش حرفی بزنند و بشنوند یا در باره اش، وضعیت حال و آینده اش، مطلبی بنویسند و بخوانند.

 


  • در سال ۱۳۸۵ خورشیدی، مرکز آمار اعلام کرد از مجموع ۱۳ میلیون و ۲۵۳ هزار کودک رده سنی ۱۰ تا ۱۸ سال کشور، سه میلیون و ۶۰۰ هزار کودک خارج از چرخه تحصیل و یک میلیون و ۷۰۰ هزار کودک به صورت مستقیم درگیر کار بوده‌اند. 
  • وبلاگ نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large