Skyscraper large

شبِ بزرگداشت دو برادر؛ دو شهید

rd58g4 - محمد نوری زاد mohamad noorizad

محمد نوری‌زاد

یک:  درست مجاور زندان اوین، به جوانی برخوردم که پشت فرمان یک پراید نشسته بود و شعاع یک متریِ اطراف خود را با آشغالِ آجیل  آلوده بود. وقتی من به او رسیدم، هنوز می خورد و می آلود. حجم انبوه زباله ای که او بجای نهاده بود، نشان از این می داد که زمان بسیاری را به انتظار مانده است. من آن روز با پای خود به دادسرای اوین می رفتم اما تقدیمِ یک تذکرِ دوستانه  به آن راننده ی جوان مگر چه هزینه ای داشت و چه وقتی از من می ستاند؟

تذکر دوستانه ی من، عصبیتِ  پنهان جوان را برکشید. جوری که  پاسخِ  شتابناک و محکمی نثار من ساخت. که  یعنی:  این به خودم مربوط است و شما چکاری ای و راهت را بگیر و برو. و نیزشاید گفته باشد: رو به قبله بنشین و بخاطر این که  دک و پوزت را بهم  ندوخته ام خدای را شاکر باش.

صحبت کردن با فرد مغرور و بی منطقی که هیچ مفرّی برای همدلی و هم سخنی باقی نمی گذارد، به این می ماند که شما بخواهید ابرهای آسمان را با پفِ دهان جابجا کنید. همانجا در نیم متری او پایین نشستم و با کف دست، زباله های آجیلیِ او را روفتم. آرام و بی شتاب. جوان بخود پیچید.  کمی معطل ماند. نمی توانست بی تفاوت  بماند.  این بار اما بسیار مؤدبانه گفت:  شما اجازه بدهید من خودم جارو دارم نظافت می کنم.  وبا عجله پیاده شد و رفت طرفِ صندوق عقب اتومبیلش.

دو: شب جمعه  در یک  فضا ومحفلِ تنگ  و بهم فشرده برزمین نشستم و بخود گفتم: این، عاقبت وسرنوشت قومی است که جانانه خود را فدای جهالت کرد و همچنان سر به طوق جهل دارد. شب شریفی بود آن شب. شبِ بزرگداشت دو برادر. دوشهید. کدام دو شهید؟ باکری ها. کجا؟ دریک زیرزمین کوچک با جمعیتی فراوان و مشتاق. حالا چرا زیرزمین؟ بخاطر این که همه ی مساجد کل کشور و همه ی حسینه ها و همه ی سالن ها و همه ی تالارها و همه ی سوله ها حتی، آری همه ی اینها  درشان را  به روی خانواده ی این دو شهید بسته بودند. چرا؟ چون خانواده ی این دوشهید و خانواده ی شهید همت و خانواده ی خیلی از شهدا در فهرست فتنه جای دارند و از حقوق شهروندی محروم.

سه:  دکتر ناصرمهدوی زنگ زد که امروز آخرین جلسه ی درس نهج البلاغه ی من است اگر می توانی بیا. خانوادگی رفتیم به محفل درسش. چه جمع با صفایی فراهم آورده بود او با اخلاق و فهم خواستنی اش. وصیت نامه ی امام علی به فرزندش را وا می شکافت. به اینجا رسید: ملاک درستیِ راه، تمرکز و صفای باطن است. این که ذهن تو از هزارپارگی دست بشوید و به نکته ای و فهمی و خواسته ای خاص “خیره”  شود. وگفت: آنچه که به تمرکز، بقا می بخشاید، محبت و عشق است. این دو –  تمرکز و صفای باطن – که با هم جمع آیند، درستی راه را نوید می دهند.

چهار: جوانی درحینِ ورزشِ اسکی سرش به سنگ می خورد و به مرگ مغزی فرو می رود. پدرو مادر این جوان چه می کنند؟  کاری بزرگ. چه؟ اجازه می دهند اعضای بدن جوانشان، در بدن دیگران جا بگیرد و حیات لرزانِ همان دیگران را بقا بخشد. عصرجمعه، برای این جوان مجلس ختم گرفته بودند.  پرسان پرسان رفتم و در زیرزمین خانه ای دست پدرِ این جوان را به گرمی فشردم و به غیرت مندی و فهم فراوانش آفرین گفتم. به مادراین جوان نیزگفتم: شما دردل ما جای دارید. اگرچه حاکمیت جهل، شما را به رسمیت  نشناسد و به اسم  بهایی  بودن، خونتان بریزد و اموالتان به تاراج برد و بخت و اقبال تان بخاک اندازد.

 


  • وبسایت نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large