Skyscraper large
كتاب چهارشنبه

همچنان می‌بیند و روایت می‌کند

6d5fg4f55f

مرضیه آرمین

یک بار هم کتابی را دست بگیریم و بنشینیم پای موسیقی‌ای که از درونش به گوش می‌رسد. بازش کنیم و حل بشویم در لا به لای حرکات دستان رهبر ارکستر. که هی می‌روند و می‌آیند و با تکانی، صدای یک ساز را از دور در می‌آورند و با تکان‌های مخصوص دیگری، سازها را در هم می‌آمیزند و آهنگی می‌سازند که آدم را بر می‌دارد و می‌برد و می‌اندازد در مسیری که به گردبادی ختم می‌شود؛ و گم بشویم در همان راه‌ها.

یدالله، مهاجری‌ست ایرانی، که در اتاق زیر شیروانی، طبقه‌ی ششم یک ساختمان قدیمی، که با وزش باد، اسکلت چوبی‌اش به صدا در می‌آید، سکنی گزیده. سکنی که نه، زندانی شده است. همراه همسایه‌هایش. دیوارهای بین قلمروهایشان آنقدر نازک است که تقریبا دیگر تعریف و موجودیت این واژه، از بین می‌رود و حریم خصوصی می‌شود چیزی مانند توالت عمومی. هر کدام از این همسایه‌ها، چه ایرانی و چه فرانسوی، به نوعی مهاجرت کرده‌اند که در کتاب، به همه‌ی اینها پرداخته می‌شود. صدای تخت‌ها، درها، راه رفتن روی چوب‌ها، اره کردن و وصل کردن تکه‌های چوب، جهت بزرگ‌تر کردن فضای سلول‌ها، همه و همه، ارکستر چوب‌ها را می‌سازد و باید با آن صداها، شب‌ها و روزها، همنوایی کرد. “همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها”، کتابِ مفصلی‌ست که بر آن، شرح و حتی شرح بر شرح هم می‌توان نوشت.  

شخصیت آفریده‌ی “رضا قاسمی”، راوی، سال‌ها پیش، داستانی کاملا خیالی نوشته است و حالا، عین همان اتفاقات، برایش رخ می‌دهند. شخصیت‌های داستانش، جاندارانی‌اند که شده‌اند همسایگان و نکیر و منکرش. شاید می‌خواهد بگوید من خودم سرنوشتم را نوشته‌ام، تمام و کمال. شاید چون نامش دستِ خداست! و چه جالب که سرنوشتش را خیلی تلخ نوشته است. البته، پس از رخ دادن یک اتفاق تلخ و احساس خطری که بدنبال آن می‌کند، شروع می‌کند به بازنویسی کتاب. چون در سرنوشتی که رقم زده، اتفاقاتی می‌افتد که منجر به مقتول شدن او و بدنبالش، قاتل شدنش می‌شود. بعد از منتشر شدن نوشته‌هایش (که بعد از مرگ خودش منتشر می‌شود)، یکی از شخصیت‌های کتاب، خودش را می‌اندازد زیر قطار و دیگری دق می‌کند. و یدالله می‌داند که بعدا باید پاسخ این حوادث ناگوار را بدهد. برای همین شروع می‌کند به بازنویسی. البته “کوششی که متاسفانه بی‌نتیجه بود. چون خیلی زود در یافتم یا باید کتابم را ضایع کنم یا زندگی‌ام را”. اما ماجرای کتاب چیست؟  ”من دو بار می‌میرم، یک‌بار به وسیله‌ی پسرم، که سایه‌ام را می‌کشد؛ یک‌بار به وسیله‌ی…(ناخواناست) بخش اول خطاب به پسرم. بخش دوم خطاب به نکیر و منکر. بخش سوم… این یادداشت‌های شماست؟ – بند دلم پاره شد. این یادداشت‌ها مربوط به کتابی بود که سال‌ها پیش نوشته بودم و هیچ وقت هم منتشر نشده بود”.

کار به همینجا ختم نمی‌شود. مساله‌ی دیگری پیش روی اوست. او باید پاسخگوی اعمالش باشد. باید مسئولیت آنچه که انجام داده را بپذیرد. “- شما خودتان در این یادداشتی که بر کتابتان نوشته‌اید به نفس وقوع قتل اعتراف کرده‌اید. منتها کوشیده‌اید، با کشیدنِ پای این و آن به میان، اصل قضیه را لوث کنید. نوشته‌اید قاتل کیست؟ سید الکساندر؟ دیوانه‌ی بغلی؟ پسرم؟ یا خاتون، زنی که هرجا می‌رود پیک حامل مرگ است؟ گفتم: برای درک حقیقت، من به خیال خودم بیشتر اعتماد می‌کنم تا به آنچه که در واقع رخ می‌دهد. شما بهتر می‌دانید که رفتار و گفتار آدم‌ها، چیزی نیست جز پوششی برای پنهان کردن آنچه که در خیالشان می‌گذرد. فاوست مورانو گفت: شما می‌توانستید عمله باشید و صبح تا شب آجر بالا بیندازید و اگر هم مرتکب خطایی شدید، آجر روی سر خودتان خراب شود. اما با این چیزهایی که به هم بافته‌اید، زندگی عده‌ای را از هم پاشید‌اید”. اما او تا به آخر، سعی می‌کند شانه از زیر بار این مسئولیت خالی کند.

نویسنده، سه بیماری دارد. “وقفه‌های زمانی”، “خود ویرانگری” و “آینه”. سه بیماری‌ای که خواه ناخواه، خواننده را هم دچار می‌کند. مسری‌ست انگار.

او در باره‌ی وقفه‌های زمانی‌اش اینگونه می‌گوید: “بی آن که بدانم کی، چگونه و چه طور، دست به کار چیز دیگری شده‌ام؟ مثل سیگاری که بیشتر وقت‌ها روشن می‌کنم بی آن که بدانم کی کشیده‌ام و کشیده‌ام بی آن که بدانم کی خاموش کرده‌ام؟”و وقتی می‌گویم مسری‌ست، به این خاطر است که خواننده، نمی‌داند آنچه که خوانده است را، آیا واقعا خوانده؟ بی آن که بداند کی و کجا، اما خبر دارد از یک چیزی که نمی‌داند خوانده یا نخوانده. بعضی از ماجراها در کتاب، تکه تکه و از آخر به اول تعریف می‌شوند. گاهی هم با بهم ریختگی زمانی و همان طور تکه تکه. و همین‌ها، به وقفه‌های زمانی خواننده دامن می‌زنند.

بیماری آینه‌اش، از چهارده سالگی شروع شده و یک جهنم زمینی برایش درست می‌شود. “مردِ بیابانی تنها ثروتش سایه‌ی اوست. می‌نشیند، با او می‌نشیند. می‌ایستد، با او می‌ایستد… راه می‌دهی که از زیر ناخن پاهایت نشت کند در تو. طبیعتت شده که کمترین کارِ توست در قبال او. خوب که به قالبِ تنت در تو نشست، تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس، آرام آرام از زیر ناخنِ پاها خودش را می‌کشد بیرون. اما اگر نکشید؟ این همان بلایی بود که سال هزار و سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تا سُمَیلو بیاید و نامه‌ی محبوب را بیاورد”. اما ماجرای این محبوب چیست. در هیچ یک از نقدهای بر همنوایی با  ارکستر سمفونی چوب‌ها که خواندم، ندیدم توضیحی حول این ماجرا نوشته شده باشد. در کتاب هم یک موضوعی‌ست غبار اندود که در هاله‌ای از ابهام فرو رفته باشد. شاید همان خطوط، دچار ممیزی شده باشند. اما از جمع تمام نوشته‌های پراکنده در متن، می‌توان این برداشت را کرد که یدالله، محبوبی داشته. دوستِ یدالله، روزی محبوب را آزار می‌دهد. از توصیفات صحنه، آزار جنسی، می‌تواند برداشت شود. دختری که در توالت حبس شده و دارد گریه می‌کند، پسر هم بیرون ایستاده و دارد تماشا می‌کند. اما یدالله، هیچ واکنشی به این امر نشان نمی‌دهد. دخترک می‌آید و می‌رود و خودش را در رودخانه رها می‌کند. حالا شاید فاجعه‌ی شوم، همین باشد. “من که سال‌هاست دیگر تصویرم را نمی‌بینم. درست از وقت آن اتفاق شوم”. “وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده‌اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی‌نیِ چشمانش می‌چرخید کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله‌ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت؛ با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می‌دوید و می‌گریست و من توفان زده، به چشم خویش دیدم که سایه‌ام در من ماند.  و مرا از زیر ناخنِ پاها بیرون کرد”.

و بعد از این اتفاقات، لگد می‌زند به سایه‌اش. به بختش. به سایه‎اش که اوی واقعی را بیرون کرده و سال‌هاست غاصبانه به جای او نشسته. و او همیشه با خودش در جنگ است و همواره بر خلاف مصلحت خودش عمل می‌کند. و می‌شود خود ویرانگر. شخصیتی که هیچ اقتداری ندارد و همیشه شاهد قتل‌هاست، بدون آن که بتواند جلویشان را بگیرد. هیچ کاری را نمی‌تواند به درستی و تمام و کمال و تا به آخر انجام دهد. همه‌ی کارها به دست او که می‌رسند، عقیم می‌شوند.

این فرد با این که مهاجرت کرده است، اما تمام آن اتفاقاتی که بخاطرشان، خودش را مهاجرت داده، با او همراهند؛ رهایی ازشان ممکن نیست. آمده است و اتاق زیر شیروانی خانه‌ی یک کمونیست را اجاره کرده است. به قیمتی نازل. پیرمرد صاحب‌خانه‌ای که تمام عمرش را صرف ساختن جهانی عادل کرده است. خانه‌ای که روبرویش یک کلیساست و هر چند وقت یک بار، صدلی اذانش را در هوا می‌پراکند. تا مدتی همه چیز خوب پیش می‌رود. اما زمانی که یک ایرانی دیگر به جمع زیر شیروانی‌ها اضافه می‌شود و در اتاق کنار او، خانه می‌کند، تعادل‌ها بهم می‌خورد. پروفت، ایرانی جدید، فردی‌ست مذهبی. و همین نماد مذهب است که در نهایت، چاقویش را پشت یدالله فرو می‌کند و به درک واصلش می‌کند. راوی چند جای کتاب، مستقیما دردهایش را به تصویر می‌کشد. “من که کشورم را ترک کرده بودم برای آن که به همه چیزِ من کار داشتند، حالا احساس می‌کردم نفرین شده‌ای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارندم، به جایی خواهم رفت که به همه چیزِ من کار خواهند داشت!” یا می‌گوید: “مدتی بود که اینجا و آنجا، هر از گاهی، دستِ خدا از آستینِ مردانِ خدا بیرون می‌آمد و من که از هراسِ آن دست‌ها، خانه‌ی پدری را ترک کرده و به پایتخت آمده بودم، آن دست‌ها که در کشور به قدرت رسید، کشور را هم ترک کرده و به اینجا آمدم؛ اما حالا می‌دیدم که آن دست‌ها روبروی منند. در اتاقی درست چسبیده به اتاق من!” و اوج روزهای سیاهی که مثل کنه به آدم می‌چسبد و خیلی‌ها تجربه‌اش می‌کنند، این گونه بر کاغذ دوخته شده است: “این گذشته است که شب می‌خزد زیر شمدت. پشت می‌کنی می‌بینی روبروی توست. سر در بالش فرو می‌کنی می‌بینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما گذشته، در خموشی و ظلمت با توست. و من که نمی‌توانم نبودن خودم را رقم بزنم، و من که چهار میخ اقتدار سوزان گذشته‌ام، حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشه‌هایم در باد می‌لرزد، به این زن حق می‌دهم که به یاد نیاورد…”

در این کتاب، گاهی حرکت همه چیز رو به پایین است. مثل دود چپق نکیر و منکر. یا صدایی که همه‌اش به التماس می‌گوید “بیا پایین! بیا پایین! خواهش می‌کنم!”. اینها جمع می‌شوند با صدای قمری‌هایی که گلویشان را پاره می‌کنند “اعدام باید گردد! اعدام باید گردد!” و یک چیز را در ذهن یدالله تداعی می‌کنند. که بیاید پایین. تنزل مرتبه بدهد و از انسان، تبدیل به سگ شود. و می‌شود. و همچنان می‌بیند و روایت می‌کند. فراموشی ماتیلد، همسر صاحب‌خانه را. فراموشی‌ای که به ظاهر فراموشی‌ست، اما انسان را سر جایش، ایستا، نگه می‌دارد. “پیشا پیش او به طرف جسد راه می‌افتم. شگفت زده می‌ایستد بالای سر اریک: “چرا اینجا خوابیده؟” و لحظه‌ای بعد فراموش می‌کند چه چیز شگفت‌زده‌اش کرده. چشمش به باریکه‌ی خونی می‌افتد که از بینی اریک سرازیر شده است. نگران می‌شود. و لحظه‌ای بعد فراموش می‌کند چه چیز نگرانش کرده است. باز انگار که همین حالا چشمش به او افتاده، از خودش می‌پرسد: “چرا اینجا خوابیده؟” و لحظه‌ای بعد فراموش می‌کند چه پرسیده. باز چشمش به باریکه‌ی خون می‌افتد و لحظه‌ای بعد…” 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large