Skyscraper large

تشیّع ملوکانه؛ ٣۵ سال پس از انقلاب

sdg6sdg61- محمدجواد اکبرین mohamad javad akbarein

محمدجواد اکبرین

اگر امام على را نخستین نماد سیاسى شیعه بدانیم امام جعفر صادق، نماد فرهنگى آن است؛ تصویر شیعه بنا بر روایات بسیارى که از امام صادق رسیده تصویرى اخلاقى و اجتماعى است. 

روایات به جاى مانده از امام صادق، در تشیعِ کسى که مورد اعتماد مردم نباشد تردید مى آورند و مختصات رفتارى شیعه را به شدت اخلاقى و انسانى توصیف مى کنند.

این روایات حتى پا را از این هم فراتر مى گذارند و شیعیانى که “شاهانه و ملوکانه” رفتار مى کنند را مایه نابودى تشیع مى خوانند.(…و ساروا بسیرة الملوک… و سیوفهم علینا- تحف العقول؛ مطبعة بیروت ٣٢۵)

واژه ملوک (پادشاهان) در قرآن (سوره نمل آیه ٣۴) نیز با نوعى ملامت همراه شده و از قول ملکه سبا آمده است که پادشاهان به هر سرزمینى که قدم مى گذارند آن را آلوده و منحرف مى کنند و عزتمندان آن دیار را به ذلت مى کشانند.(وقالت إن الملوک إذا دخلوا قریة أفسدوها وجعلوا أعزة أهلها أذلة وکذلک یفعلون)

فقیهان از جمله مرحوم “شهید ثانى”، شیعه را در مشایعت با امام على تعریف کرده اند و برخى دیگر صف بندى شیعه با دیگران را در پیامدهاى ماجراى کربلا جستجو مى کنند.

اما قدر متیقن این است که هویت سیاسى شیعه با سیره «عدالت محور» امام على تعریف شده و سیره فرهنگى آن با معارف به جاى مانده از امامان پنجم و ششم شیعیان شکل گرفته که دقیقا در راستاى همان تعریف نخست است.

“شیعه اخلاقى” چنان در این دسته روایات پررنگ است که حتى بر تشرع شیعیان غلبه مى کند؛ آنجا که امام صادق سخنِ کسى که از عبادات شیعه اى ستایش مى کند را گویى نشنیده مى گیرد و مى پرسد: «مردم درباره او چه مى اندیشند و رفتارش با مردم چگونه است؟»

انقلاب ۵٧، بستر تولد شیعه اى دیگر بود؛ تنزل ولایت امام على به ولایت فقیه، صورتى دیگر از تشیع صفوى بود با این تفاوت که فقیهان عصر صفوى، همراهان و مؤیدان قدرت بودند نه ارباب و صاحبان آن و البته از انتقاد نسبت به شاه عباس پرهیز مى کردند.

رسول جعفریان که پژوهش های زیادی درباره دوران صفویه منتشر کرده و کتابهایى چون «سیاست و فرهنگ روزگار صفوی» و «صفویه از ظهور تا زوال» از نمونه هاى آن است درباره نسبت فقیهان و آن روزگار بر این باورست که رفتار صفویه منتقدانى جدى در میان فقیهان نداشته و انتقادها معمولا ساده و با حفظ حرمت اساس دولت صفوی مطرح مى شده.

انتقادهاى وارده در کتاب “حدیقة الشیعه” و یا نقدهاى “محمد تقی مجلسی” بیشتر انتقادهای درونی و ساده از رفتارهای عادی است.

آقاى جعفریان از رساله ای یاد مى کند در انتقاد از قاضی کاشان که «بسیار تند و انتقادی است اما نسبت به شاه عباس بسیار محترمانه است. در واقع یا جرات نمی کند یا باور دارد که شاه حریم خاصی دارد و نباید به او چیزى گفته شود».

البته به نظر نمی رسد که نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینى، “عامدانه” راه سلطنت فقیهان را مى پیمود؛ اما پیامد ناخواسته این نظریه به اینجا انجامید.

گویا انگیزه آیت الله خمینى از آن نظریه، بستر سازى براى نوعى گذار از جهان سنت به جهان مدرن بود.

بنیانگذار جمهورى اسلامى، با هجوم فقیهانى مواجه شد که با تکیه بر متونِ نخستین، نه با اقتصاد نوین بر سر مهر بودند و نه موسیقى و شطرنج و سینما و مجسمه سازى و هنرهاى دیگر را تحمل مى کردند. 

نظریه ولایت فقیه بابى گشوده براى همه این مسئله ها بود؛ نمونه اش پاسخ آیت الله خمینى به یکى از مدرسان حوزه علمیه قم بود، آنجا که “آیت الله محمد حسن قدیرى” بر او خرده گرفت که در جایگاه ولى فقیه، نه تنها مانع هنر جدید و اقتصاد نوین نمى شود بلکه در مسئله اى مرتبط با محیط زیست، حکم شرع را مراعات نکرده است؛ آیت الله خمینى اما در پاسخ به او نوشت: 

«این جانب لازم است از برداشت جناب‌عالی از اخبار و احکام الهی اظهار تأسف کنم. بنابر نوشته جناب‌عالی… امروز هم شیعیان می توانند بدون هیچ مانعی با ماشین‌های کذایی جنگل‌ها را از بین ببرند و آنچه را که باعث حفظ و سلامت محیط زیست است را نابود کنند و جان میلیون‌ها انسان را به خطر بیندازند و هیچ‌کس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد… آن‌گونه که جناب‌عالی از اخبار و روایات برداشت دارید، تمدن جدید به کلی باید از بین برود و مردم کوخ‌نشین بوده و یا برای همیشه در صحراها زندگی نمایند… ما باید سعی کنیم تاحصارهای جهل و خرافه را شکسته تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدی برسیم و امروز غریب‌ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانی می‌خواهد ودعا کنید من نیز یکی از قربانی‌های آن گردم». (صحیفه امام، جلد ٢١) 

مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز با همین دغدغه توسط آیت الله خمینى تاسیس شد؛ مجمعى که قرار بود در میان دعواى مجلس و شوراى نگهبان و جدال ناتمام میان برداشت هاى سنتى و مدرن، جانب «مصلحت نظام» را بگیرد تا به تعبیر آیت الله خمینى «اسلام به ناتوانى در اداره جامعه متهم نشود».

اما هم راهبرد ولایت فقیه و هم راهکار مصلحت، هر دو سرنوشت غم انگیزى یافت.

اگر بنا بر متون به جا مانده از آیت الله خمینى، او دل نگرانِ یک حکومت شیعىِ موفق در اداره جامعه بود کار ولایت فقیه به «ولایت مطلقه غیرپاسخگو» انجامید و تنها کسانى از گزند حکومت، سر به سلامت مى بردند که در برابر ولى امر خضوع مى کردند.

تشیع سنتى، کار دخالت در خوراک و پوشاک و زندگى مردم را به حداکثر رساند و نقد قدرت نیز جزء محرمات شد تا آنجا که آیت الله منتظرى که خود از نظریه پردازان ولایت فقیه بود نیز به جرم نقد رویه غیرعادلانه حکومت در برابر منتقدان و مخالفان سیاسى، حذف شد.

استدلالِ پیوسته آیت الله منتظرى مستند به “نهج البلاغه” امام اول شیعیان بود.

او بر این باور بود که ترازوى حکومت، بیش از آنکه فقه باشد نهج البلاغه است که بر “حق الناس” و حرمت مردم تاکید مى کند و حتى آداب رفتار عادلانه با مخالفان سیاسى را نیز آموزش مى دهد.

در روزگارى که کمتر فقیهى درس نهج البلاغه مى داد و کتابى در این باب مى نوشت آیت الله منتظرى هم تدریس نهج البلاغه داشت و هم کتابى در شرح آن؛ آفت حکومت در نظر او، دورى از معارف عدالت محور امام على بود.

اما سخن آیت الله منتظری ناشنیده ماند و پس از درگذشت آیت الله خمینى کار، دشوارتر شد. 

در دهه ٧٠ شمسى، در قم جشنواره هایى به مناسبت سالگرد تولد آقاى خامنه اى به راه افتاد که آن را «از غدیر خُم تا غدیر قم» نام نهاده بودند؛ نامى بسیار رسا در روایت اتفاقی که براى تشیع افتاد.

اگر به باورِ تشیعِ معرفت و هویت، امام على در غدیر خم جانشین پیامبر شده بود این بار غدیر قم، آن ولایت را زیبنده رهبر دوم جمهورى اسلامى مى دانست. 

فقیهان سنتى از این ماجرا خشنود نبودند اما ماجراى کُرنش فقیهان در برابر شاه عباس صفوى بار دیگر تکرار شد و کسى (جز اندکى معدود و البته مغضوبِ حکومت) در اعتراض، سخنى نگفت.

ولایت و مصلحت تنها به کار ساکت کردن معترضان آمد و فضاى بسته سیاسى و فرهنگى را به ارمغان آورد.

در این میان اما نسل تازه اى پس از انقلاب ۵٧ پدید مى آمد که تشیع را نه از نهج البلاغه آموخته بود و نه تصورى از تشیعِ معرفت و هویت داشت؛ شیعه در تجربه نسل جدید، همین فقیهى بود که در جاى سلطان نشسته و امر و نهى مى کرد، مشورت نمى پذیرفت و در برابر خواست مردم متواضع نبود. 

مهدى بازرگان، نخستین نخست وزیر پس از انقلاب که صداى پاى استبداد دینى-شیعى را از همان آغاز شنیده و اعتراض کرده بود در آخرین گفتگوى پیش از مرگ، به ماهنامه توقیف شده “کیان” گفت:

حاصل نبوت پیامبر اسلام، این وحى الهى بود که مردمان فوج فوج دیندار مى شوند (و رأیت الناس یدخلون فی دین الله أفواجاً) اما حاصل انقلاب این است که مردم فوج فوج از دین بیرون مى روند و آن آیه را چنین خواند که و رأیت الناس “یخرجون” من دین الله أفواجا. 

در گزارشی که سازمان ملى جوانان یک دهه پیش منتشر کرد از دورى نسل جدید از معارف دینى حکایت داشت و چنین شد که “تشیع ملوکانه” شکل گرفت و به تعبیر امام ششم شیعیان در تقابل با هویت اخلاقى و معرفتىِ شیعه قرار گرفت.  

 


  • بازنشر از پرونده سالگرد انقلاب ۵٧؛ وبسایت بى بى سى فارسى
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large