Skyscraper large

به خاطر سى و پنج سالگى انحراف انقلاب ۵٧

654tger4r

امین بزرگیان

از نظر لنین هیچ طبقه حاکمه اى به دلخواه دست از قدرت نمى کشد و تضاد هاى درونى براى سقوط آن کافى نیست. حزب سیاسى باید این تضاد ها را فعال نماید. به نظر او سقوط سیستم فرآیند خودبه خودى نیست و نظام، هیچ گاه بدون اعمال اراده و زور از میان نخواهد رفت. لنین معتقد بود که «انقلابیون حرفه ای» وظیفه دارند که توده‌های زحمتکش را برای کسب قدرت با توسل به «قهر انقلابی» آماده کنند.

آرنت در کتاب وضع بشری مشکل نظریه مارکسیستى را در این می بیند که انتظار انقلاب را از کسی دارد (پرولتر/ مستضعف خودمان) که اصولا «نمی تواند». کسی که اتفاقا سو استفاده از معضلات او مقدمات انحراف انقلاب را به وجود می آورد. از نظر آرنت یکى از تفاوت هاى اساسى انقلاب واقعى و انقلاب غیرواقعى مسئله توده هاست. انقلاب آمریکا هرگز در دام بدبختى توده گرفتار نشد و اصولاً آنان مشکلى به نام فقر و بیکارى نداشتند.

در عوض انقلابیون فرانسه با مشاهده فقر موجود سعى مى کردند، نوعى احساس همدردى را تقویت نمایند. آنان چون دیده بودند که چگونه لذت پرستى جنایت به همراه مى آورد دلیل مى آوردند که بنابراین زجر بینوایى باید موجد خوبى و نیک نهادى شود. از نظر آنها قدرت همدردى در این بود که پیوندى طبیعى میان مردم استوار مى کند. آرنت برخلاف این رویکرد براى رد هرگونه احساس همدردى مى گوید که خطر «خیر مطلق» چیزى کمتر از «شر مطلق» نیست. خیر مطلق براى آنکه در جامعه پیاده شود ناگزیر از توسل به خشونت است. از نظر آرنت انقلاب فرانسه گرفتار احساس همدردى شدید و در فکر یک امر مطلق سراسر خوب بود؛ تلقى اى که زاینده خشونت است.

از نظر آرنت، انقلاب فرانسه با پروژه همدردى، سیاست را به دست تهیدستان داد، و خواست با خشونت به حل نگرانى ها و معضلاتى بپردازد که مى بایست در حوزه خصوصى و به تعبیر خود او در چهاردیواری خانه محدود گردد و در اینجا بود که حوزه عمومى اساساً شکل نگرفت و خواست ها و دغدغه هاى حوزه خصوصى به عرصه عمومى سرایت کرد و سیاست انقلابى حافظ آن گردید. از نظر آرنت انقلاب در فرانسه و در شرایطى همچون موقعیت فرانسه به دام توده هاى تیره بختى مى افتد که مى خواهند با یک راه حل سیاسى، مشکلات اقتصادى و معیشتى خویش را حل نمایند.

از نظر وى مسائل اجتماعى راه حل سیاسى ندارند و وقتى که از طریق سیاست بخواهیم مشکلات اجتماعى را حل کنیم در دام خشونت و تناقض گرفتار مى شویم. برینتون نام این وضعیت را «مردن انقلاب» مى گذارد. از نظر او از فرداى روزى که انقلاب پیروز مى شود و رژیم نو استقرار مى یابد، دلالت هاى عاطفى واژه «انقلاب» در نظر جامعه دگرگون مى شود. انقلاب اصل و بخشى از تاریخ مى شود، یا به گفته «کروچه» جنبه اى محترمانه به خود مى گیرد، و مى میرد. با این چارچوب فکرى که از آرنت بیان شد مى توان فهمید که برخلاف بیشتر نظریات جامعه شناختى در باب انقلاب، وى «خشونت» را نه ذاتى انقلاب بلکه محصول واگشت و انحراف انقلاب ها مى داند.

از سوى دیگر، آنتونیو گرامشى، مارکسیست ایتالیایى، علت اساسى شکست جنبش کمونیستى در سطح جهان را این مى دانست که مارکسیسم بیش از اندازه ماتریالیست شده بود و لنینیسم در این میان بزرگ ترین مقصر بود. از نظر وى تکیه لنین بر روابط قدرت و تسخیر حکومت و عدم توجه به ابعاد فرهنگى و اخلاقى در رخداد انقلاب، ماهیت مارکسیسم را تغییر داد. گرامشى در بازگشتى از مارکس به هگل، مبارزه طبقاتى را مبارزه اى فرهنگى مى دانست که مى باید در نهادهاى فرهنگى جامعه مدنى «هژمونى» پیدا کند. ایجاد این هژمونى از نظر او نیازمند کار فلسفى است. هژمونى که توسط روشنفکران ارگانیک عرضه شده و سازنده اراده جنبش توده اى براى انقلاب است. اراده اى توده اى و نه اراده مختص به یک حزب کوچک انقلابى لنینیستى. 

 


  • فیس بوک نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large