Skyscraper large

در فضیلت شرم (بخش آخر)

sh04Kaveh5- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

من بر دو مقوله تاکید می‌کنم. حق و تکلیف؛ اما من هیچ یک از این دوتا را تماما نمی‌پسندم. یعنی به گمان من، ما چه حقوقی باشیم یعنی حق گرا باشیم، حق مدار باشیم، در اجتماع‌مان، در سیستم سیاسی‌مان یک خلل‌ها و نقصان‌هایی وارد می‌شود که تکلیفی باشد، باز هم اشکال ایجاد می‌کند. همیشه هم چنین بوده است که، حق و تکلیف وجود داشته‌اند، اما در دوران ماقبل مدرن، کفه‌ی تکلیف سنگین‌تر بوده، در جهان جدید کفه‌ی حق. می‌شود هم اندیشید که ما بیاییم و یک بالانسی اینجا ایجاد کنیم اگر بتوانیم و هم حق حق را بدهیم و هم حق تکلیف را. اینها همه را قبول دارم. 

ولی من می‌اندیشم که ما باید به یک پارادایم سومی عبور کنیم. از پارادایم تکلیف و پارادایم حق، احتمالا به شیوه‌ی هگلی، باید یک سنتزی صورت بدهیم، بصورت همان مفهومی که هگل دارد، Entfernen  به قول هگل، که روی کلمه هم بازی کرده. بهترین ترجمه‌ش به فارسی می‌شود رفع. رفع می‌دانید که در زبان عربی و همچنین فارسی، دو تا معنی دارد. یکی رفع یعنی این که دوتا چیز را مرتفع کنید و کنار بزنید، یکی هم رفع، یعنی ارتفاع ببخشید، ببرید بالا. Entfernen در آلمانی دقیقا یعنی رفع. یعنی دوتا چیز که دارید، آن دوتا چیز را کنار بزنید، ارتفاع بگیرید بروید بالا، به یک سنتزی برسید که متضمن آن دو چیز ماقبل است. آن دوتا چیز را به یک معنا نفی کنید، به یک اثباتی برسید، اثباتی که جامع آن دوتا نفی شده است. این به اصطلاح می‌شود آن تز و آنتی تز که در یک سنتز با هم جمع می‌شوند و رفع می‌شوند، به بالا می‌روند. من فکر می‌کنم، ما برای این که از آن dichotomy حق و تکلیف رهایی پیدا کنیم، و یک پارادایم سومی بیابیم که در این پارادایم سوم، نواقص این دوتا پارادایم حق و تکلیف را حل کنیم، آن پارادایم سوم، یک چیزی خواهد بود شبیه پارادایم شرم. توجه می‌کنید؟ یک چیزی خواهد بود شبیه پارادایم شرم. 

آدمی که اهل شرمگینی است، هم اهل تکلیف است و هم اهل حق است ولی نه تماما تکلیفی‌ست چنان که او برود نظام‌های اقتصادی و برده داری را هم توجیه کند و نه آن چنان اهل حق است به معنای امروزی کلمه که افراط کند و به جاهای غیر اخلاقی برسد نه این که این نظام شرم، این پارادایم سوم که پرادایم شرم نامیده می‌شود، می‌تواند این دوتا نظام حق و تکلیف را در بر بگیرد اما از آنها فراتر هم برود. ارتفاعی بگیرد، بطوری که نیکی‌های آنها را داشته باشد، اما آن آفاتشان را نداشته باشد. اینجاست که در واقع شرم، از حالت یک فضیلت اخلاقی فردی خارج می‌شود و بدل به یک پارادایم اخلاقی اجتماعی می‌شود که حتی می‌تواند مبنای قانون قرار بگیرد و مبنای اخلاق قرار بگیرد و شاید تعارض میان قانون و اخلاق را هم از میان بردارد. اهمیت به میان آوردن مفهوم شرم و یک چنین جایگاهی را به آن دادن و در چنین مرتبه‌ای نشاندن، به نظر من این است. یعنی ما آدمیت را به آدمی بطور کامل و full برگردانیم و از یکی از آن خمیر مایه‌های اصلی وجود آدمی که شرمگین شدن اوست که از همان ابتدای خلقت هم با او همراه بوده استفاده کنیم و بعد از این طریق او را هم به تکالیفش متوجه کنیم هم به حقوقش متوجه کنیم هم به خالق متوجه کنیم هم به مخلوق متوجه کنیم و هم آن جامعه‌ی اخلاقی را که می‌خواهیم بسازیم، بر اخلاقی بنا کنیم که پایه‌های زیرینش روی عنصر شرم نهاده شده است. 

من دیگر به اواخر سخنم نزدیک می‌شوم؛ ببینید، شما می‌دانید مکاتب، یعنی فلسفه‌های اخلاق، تقریبا در زمان ما، سه تا فلسفه‌ی اخلاق وجود دارد. یکی فلسفه‌ی اخلاق فایده گراست (Utilitarianism). یکی فلسفه‌ی اخلاق کانتی که وظیفه گراست و یکی هم فلسفه‌ی اخلاق فضیلت گرا (Virtue-oriented) که نسبتا جدید است، ولی البته سابقه‌ش خیلی دیرین است، یعنی از ارسطو به آن طرف است. فلسفه اخلاق فضیلت گرا، که بیشتر به ملکات اخلاقی در آدمیان توجه دارد. وظیفه گرا هم که به وظایف اخلاقی و Utilitarianism، به نتایج عمل توجه دارد. هر کدام اینها خب کاستی‌هایی دارند و مزایایی دارند، هیچ کدام هم perfect نیستند، نمی‌توانند باشند. من می‌خواهم بگویم که این شرم گرایی و این فضیلت شرم، بیشتر با همان فلسفه‌ی اخلاق فضیلت گرا مناسبت دارد. می‌تواند با فلسفه‌ی اخلاق وظیفه گرای کانتی هم نسبتی و مناسبتی داشته باشد، اما فلسفه‌ی اخلاق فایده گرا، آن تقریبا نمی‌تواند بر این مبنا بنا بشود. 

 فلسفه‌های اخلاق فایده گرا، بدیهی‌ست که موفق بوده‌اند. مخصوصا در عالم سیاست و وقتی که محاسبه‌ی نتایج عمل مطرح است، حتما ما باید با utility کار کنیم و ببینیم نتایجی که مترتب بر عمل ما و بر قانون ما می‌شود، چه خواهد بود. اما خصوصا وقتی که شما به فرد مراجعه می‌کنید، چه به لحاظ وظیفه گرایی و چه به لحاظ فضیلت گرایی، به نظر من آنجا عنصر شرم خیلی خودش را بیشتر نشان می‌دهد. حالا این سه تا را گفتم که چه نتیجه‌ای بگیرم؟ در سوال و جواب شاید این را بیشتر بازش بکنم، ببینید، فلسفه‌ی اخلاق utilitarian، برای همان عقل سودجو است که محاسبه‌ی عواقب امور را می‌کند. و مناسب است با یک نوع دین داری‌ای که بیشتر بنا شده بر قصه‌ی بهشت و دوزخ. و مناسب با دوران کودکی بشر است یا وقتی که آدمی به میزان کافی رشد عقلی پیدا نکرده بوده است. 

فلسفه‌ی اخلاق فضیلت گرا، و وظیفه گرا، اینها مال انسان‌های رشد یافته‌اند، که بیش از این که محاسبه‌ی سود و زیان بکنند، محاسبه‌ی رشد شخصیت و فضیلت را می‌کنند. اینجا به بعد است که ماجرای شرم، اهمیت ویژه‌ی خودش را پیدا می‌کند و نشان می‌دهد که به تعبیر آن اسطوره‌های دینی، آدمی وقتی که گناه کرد و از آن، این نکته را و از آن معصومیت کودکانه‌ی اولیه خارج شد، دچار شرم می‌شود. یعنی آن نقش گناه که گفتیم حافظ و اینها، اینقدر مورد اهمیت قرار می‌دادند، در حقیقت از یک طرف عصمت را می‌پسندیدند، اما از یک طرف دیگر هم می‌گفتند عصمت یک حالت کودکی‌ست، آدمی با گناه بالغ می‌شود. یعنی وقتی که در حقیقت جرات نافرمانی پیدا می‌کند. اما بالغ می‌شود وقتی که پس از جرات نافرمانی و نافرمانی، شرمگین هم بشود. و این بلوغ است که با شرم همراه می‌شود و ناشی یا به هر حال مسبوق به گناه است، اما راه رشد را در آینده بر آدمی، می‌گشاید و فضیلت را معنا می‌کند و باب اخلاقی شدن، نه اخلاقی شدن سود گرایانه، بلکه اخلاقی شدن فضیلت گرایانه را به روی آدمی باز می‌کند.

به قول حافظ گفت:

“ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد 
آفرین بر تو که شایسته‌ی صد چندینی”

امیدوارم که ادب و شرم، شما را خسرو خوبان کند و باب فضیلت را به روی شما باز کند.

 


  • پیاده شده از نسخه صوتى؛ وبسایت عبدالکریم سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large