Skyscraper large

در فضیلت شرم (بخش چهارم)

sh04Kaveh5- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

راولز ، می‌دانید که از فیلسوفان سیاسی عهد ما و از اساتید دانشگاه هاروارد، اتفاقا همان موقعی که بنده در هاروارد بودم، در همان سال ۲۰۰۰ یا ۲۰۰۱ بود که عمرش را داد به شما و به ما و بالاخره از دنیا رفت. بنده همین چند هفته پیش برای دوستان تعریف می‌کردم که من چقدر آدم بد قدمی هستم، دوتا مسجد در ایران به من دادند که من در آنجا سخنرانی کنم، و این دوتا مجلس امام جماعتشان فوت کردند و یکی پس از دیگری بنده را بیرون کردند و دیگر هم هیچ مسجدی به من ندادند. 

در دانشگاه هاروارد که بودم، سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲، چندتا از بزرگان آنجا فوت کردند، یکی همین آقای جان راولز بود. به هر حال این چنین شد. که خب همه‌شان هم از اعاظم بودند. جان راولز ((John Rawls را می‌گویند احیاء کننده‌ی فلسفه‌ی سیاسی‌ست، برای این که با پیشنهاد کردنتئوری تازه‌ای در باب Justice در باب عدالت، فلسفه‌ی سیاست را یک حیات و توان تازه‌ای بخشید. بطور کلی چند جور می‌شود تحلیل کرد فلسفه‌ی سیاسی راولز را. از اینها بگذریم. 

در بیان خودش برای بیان اصولی که در باب جاستیس (Justice) دارد را تبیین کند، یک شیوه‌ی خاصی را پیشنهاد کرده. و من آن شیوه‌ش را می‌پسندم. شیوه‌ش هم آن است که مشهور است به نام پس پرده‌ی بی‌خبری. در فارسی این را پس پرده‌ی نادانی ترجمه کرده‌اند که ترجمه‌ی بدی‌ست، ترجمه‌ی نادرستی‌ست. درست است که او می‌گوید veil of ignorance ولی منظور از veil of ignorance پرده‌ی نادانی نیست، پرده‌ی بی‌خبری‌ست. یک کسی که از یک چیزهایی بی‌خبر است، ما به او نمی‌گوییم نادان، نادان را جای دیگری بکار می‌بریم. باری، این معنایش این است. ایشان می‌گوید که فرض کنید که هیچ کس هنوز آفریده نشده، ما را در یک مرحله‌ای مثل عالم زر که در ادیان هم داریم، یک مرتبه‌ایست قبل از مرتبه‌ی آمدن به این دنیا، گذاشته‌اند، و از ما آدمیان می‌پرسند که اگر وارد جهان شوید، دلتان می‌خواهد در کجا قرار بگیرید؟ 

 اما این سوال را وقتی از ما می‌کنند که ما از خیلی چیزها بی‌خبریم. و از همه مهم‌تر این که ما نمی‌دانیم که چه خواهیم شد در جهان آینده. ما از این بی‌اطلاعیم. پوزیشن‌هایی که در دنیا وجود دارد و امثال آنها، بر ما پوشیده است. از ما می‌پرسند فی‌المثل که دلتان می‌خواهد مرد باشید وقتی می‌روید به دنیا؟ دلتان می‌خواهد زن باشید؟ دلتان می‌خواهد slave باشید، برده باشید؟ می‌خواهید آقا باشید؟ چه می‌خواهید باشید؟ بعد می‌گوید که آدمیانی که پشت پرده‌ی بی‌خبری هستند و نمی‌دانند فردا کجا قرار خواهند گرفت، شرایطی را پیشنهاد می‌کنند برای ورود به جهان و برای نشستن در جای خویشتن که این شرایط به ضررشان نباشد. هیچ کسی چیزی را نمی‌گوید که به ضرر خودش باشد. یعنی پیش خودش می‌گوید که خیله خب، اگر نظام برده داری در جهان باشد و من به این جهان بروم، ای بسا که من جزو برده‌ها بشوم. بنابر این بهتر است اصلا برده داری نباشد که منی که وارد جهان می‌شوم، احیانا و امکانا بنده را جزو بندگان بنشانند. توجه می‌کنید؟ یا ای کاش که تفاوتی بین زن و مرد نباشد تا منی که وارد جهان می‌شوم و ممکن است که جزو زنان باشم (چون ما نمی‌دانیم که کجا قرار خواهیم گرفت)، آن وقت از یک حقوقی محروم باشم. توجه می‌کنید؟ ماها را نگه می‌دارد پشت پرده‌ی بی‌خبری. 

من هیچ وقت یادم نمی‌رود. فیلم تایتانیک. همه‌تان دیده‌اید دیگر. در آنجا، آن دختر خانمی که عاشق آن پسر شده یا همان دی کاپریو، خب این already یک نامزدی هم دارد، بعد مادرش در آن اطاقی که ایستاده‌اند، و دوتایی با هم صحبت می‌کنند، خیلی با عتاب به دختر می‌گوید که: دیگر آن پسر را نخواهی دید، دیگر پیش او نرو. می‌دانی که ما از نظر financial، از نظر مالی وضعمان برگشته و پدرت ورشکست شده و چنین و چنان و تنها امید ما این است که با این مرد که پولدار است ازدواج کنی و ما بتوانیم بخشی از مشکلاتمان را حل بکنیم. حالا این جمله‌ی حکیمانه محل نظرمان است، دختر به مادرش می‌گوید: mom, it is unfair! و مادرش می‌گوید: of course it is unfair! We are born in. توجه می‌کنید؟ ببینید این تایتانیک قصه‌اش مال اوایل قرن بیستم است دیگر، ۱۹۱۰، واقعا راست می‌گوید. من یک وقت‌ها با بعضی از دوستان صحبت می‌کنم می‌گویم همین، course it is unfair! We are born Iranian نکته‌ایست این، نکته‌ایست، یعنی جهان ظاهرا unfair است. در شرایط مجود، تا من نمی‌دانم کِی! unfair باقی خواهد ماند. 

 این آقای راولز اتفاقا کتابش این است، Justice as Fairness، اصلا عدالت به منزله‌ی انصاف، به منزله‌ی عدم تبعیض، fairness را هم خیلی‌ها انصاف ترجمه کرده‌اند، غلط نیست، ولی تبعیض است. عدالت را چنان معنا کنید و چنان apply کنید، چنان اعمال کنید که تبعیضی نماند. خب، راولز در واقع حرفش این است، می‌گوید پشت پرده‌ی بی‌خبری، که ما را نگاه دارند و ما ندانیم فردا که وارد جهان می‌شویم، کجا قرار خواهیم گرفت، ما قانون‌هایی را وضع خواهیم کرد که در آن قانون‌ها از تبعیض خبری نباشد. یعنی به ما می‌گویند به کدام جهان می‌خواهید بروید، خلاصه‌اش این است که به جهانی می‌رویم که تبعیض نباشد. آنوقت البته راولز وارد بحث‌هایی می‌شود. می‌گوید ولی در جهان تساوی مطلق هم برقرار نمی‌شود anyway . حالا یک کسی ضعیف‌تر است، یک کسی قوی‌تر است، و امثال اینها، آنوقت دنبال این می‌رود که ما چگونه این کوالیتی را جاستیفای بکنیم. حالا ببینید، این مقدمه بود، می‌خواهم بگویم که حالا من با خودم می‌اندیشیدم که درست، این مدل و قیاس راستکاری که آقای جان راولز در باب justice ارائه کرده، اگر در باب اخلاق و در باب حسن روابط انسانی بخواهیم اندیشه کنیم و بخواهیم راهی پیدا کنیم، ما را دوباره پشت پرده‌ی بی‌خبری، قبل از ورود به این دنیا نگاه دارند، و به ما بگویند وارد جهان که می‌شوید، دلتان می‌خواهد هم نوعان شما، خود شما و هم نوعان تان، از چه احساسی برخوردار باشند؟ 

به منزله‌ی اولی‌ترین و بنیادی‌ترین احساس که شما فکر می‌کنید که آنها را قابل تحمل می‌کند. شما را قابل تحمل می‌کند. رفتارتان را با یکدیگر بهتر تنظیم می‌کند. و مبنایی می‌شود که روی آن می‌توانید انسانیت را بسازید و بالا ببرید. من با خودم خیلی فکر می‌کردم. فکر می‌کردم اگر آدم بگوید عقل. خب ببینید، این عقل واقعا چیز خوبی‌ست، اما خیلی چیز بدی هم هست. همه‌ی این شیطنت‌ها و کلک‌ها و حیله‌گری‌ها و غیره همه از همین عقل است دیگر! بله؟ مگر غیر از این است؟ این همه عرفا از عقل می‌نالند. به قول مولانا این که می‌گفت:

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را 

به این دلیل بود. برای اینکه اگر شما به عقل تنها تکیه بکنید، ویران می‌کند این آدم را. برای این که عقل، سودجو است. این دقیقا این است. هر کسی مصلحت خودش را می‌خواهد دیگر. دعوا می‌شود. اینی که شما می‌بینید در این عالم یک جاهایی از یک نزاع‌هایی پیشگیری می‌شود، این بخاطر این است که عناصر دیگری وارد ماجرا می‌شود. والا عقل محض، مثل شمشیر تیز تیز است. فقط می‌برد. توجه فرمودید؟ به او نمی‌شود فقط تکیه کرد. عقل محض را شما بگیرید، می‌شود موشک، می‌شود بمب، می‌شود سلاح شیمیایی، می‌شود مکاری، می‌شود حیله‌گری و همه‌ی اینها. خب عقل خوب است. اما همه‌ی آدم‌ها فقط عقل داشته باشند، و به قول مولوی اگر این عقل دوراندیش تاجر صفت را در پیش بگیرند، آنوقت نه فداکاری می‌کنند، نه از خود گذشتگی می‌کنند، هیچ! بنده تصورم این است، یعنی دارم به شما ارائه می‌کنم، عرضه می‌کنم. من به این نتیجه رسیدم که احتمالا شرم، آن صفتی‌ست که من پشت پرده‌ی بی‌خبری انتخاب خواهم کرد و خواهم گفت که من آدمیانی را می‌پسندم و با آدمیانی می‌توانم معامله کنم، دوستی بورزم، رفتار انسانی داشته باشم و در مقابل آنها هم با من داشته باشند که همه‌ی ما از یک احساسی به نام احساس شرم و شرمساری برخوردار باشیم. 

حالا توضیح خواهم داد شرم دقیقا چیست. ولی الان به همان معنای مشترکش اکتفا می‌کنم. آدمی که واقعا شرم نکند، بی‌شرم باشد، هیچ کاری با او نمی‌شود کرد. توجه می‌کنید؟ حتی ریشه‌ی اخلاقی بودن، شرم است. چرا؟ برای این که آدم باید شرمنده باشد یا بشود از این که بی‌اخلاق باشد. ممکن است انسان کار بد بکند، همه‌ی ما می‌کنیم، ما خطاکاریم، ما لغزش‌کاریم، اما مهم این است که از لغزش‌کاری‌مان شرمنده بشویم. اگر نشویم، ادامه می‌دهیم. اگر نشویم، بدل به یک موجودات خطرناکی می‌شویم. دیگر قابل تحمل نیستیم. مهم این است. مهم این نیست که ما یک انسانی را پیدا بکنیم که کم می‌داند. خب کم بداند. انسانی را پیدا کنیم که لغزش بورزد، خطا بکند، خب خطا بکند. آدمی همین است. به قول حافظ گفت:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده 

ما دوتا صفت داریم، یکیش خواب آلوده و یکیش شراب آلوده. خواب آلوده یعنی این که خواب آلود هستیم. یعنی این که حقایق را بطور کامل نمی‌بینیم. مثل این که در خوابیم. با چشمان باز باز این عالم را نگاه نمی‌کنیم. سجاده‌مان هم شراب آلوده است. یعنی گناه آلودیم. و هیچ انسانی نیست که این دو صفت را نداشته باشد. خواب آلوده و سجاده شراب آلوده. لذا اشکالی ندارد. اینها آدمی را از آدمی بودن نمی‌اندازد. کسر شان ما نیست. وقتی ما از آدمیت ساقط می‌شویم به طور کامل، که شرم نکنیم! بگوییم به قول حافظ سجاده شراب آلوده و خب، خیله خب، شراب آلوده باشد. آدم کشتیم، باشد، هیچ باک‌مان هم نیست. و در توجیه گری، ببینید یکی از مهم‌ترین مسائلی که توجیه گری به سر آدم می‌آورد این است که شرم را از او می‌ستاید. شما می‌آیید شرمگین بشوید از یک کار بدی که کردید، یک توجیهی، توجیه را هم عقل یادتان می‌دهد، همان عقل خطرناک، یک توجیهی درست می‌کنید و می‌گویید خوب کاری کردم، بد هم نبود، لذا هیچ حاجت به شرمنده شدن هم نیست. توجه فرمودید؟ آدمی در اثر آن زیرکی‌های شیطانی، همان که مولانا می‌گوید:

داند آن کو نیک بخت و محرم است
زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است

خیلی این سخن مهمی‌ست، من البته فضولی می‌کنم، اگر به جای مولانا بودم می‌گفتم:

دلند آن کو نیک بخت و محرم است
زیرکی ز ابلیس و شرم از آدم است 

منتها گفتم، عشق چنان چشم او را پر کرده بود. عاشقی یا شرمندگی اصلا شان آدمی‌ست. زیرکی، از آن زیرکی‌های توجیه گرانه، که می‌تواند چکار کند؟ سود را بر همه چیز مقدم کند. می‌تواند حتی شرم را هم بپوشاند و آدمی را از شرمسار شدن نجات بدهد، این ابلیسی‌ست، این شیطنت است، این کار اوست.

خب، من فکر می‌کردم، هنوز هم اینگونه فکر می‌کنم که اگر پشت پرده‌ی بی‌خبری ما را نگاه دارند و بپرسند اولین صفتی را که دوست دارید آدمیان داشته باشند، این است که عالم باشند؟ این است که فیلسوف باشند؟ حتی این است که عاشق باشند؟ و برخی صفت‌های دیگر. بخشنده باشند، سخی باشند، نمی‌دانم چه باشند و چه باشند، رذایل که هیچ، حتی از این فضائل هم من به این مطلب متمایلم، که بگویم که من مایلم بهره‌مند از احساس شرم باشم. بتوانم شرمگین شوم. (ادامه دارد)

 


  • پیاده شده از نسخه صوتى؛ وبسایت دکتر سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large