Skyscraper large

حزن، حسرت، پشیمانى

9dfg78777f - مصطفى ملکیان - mostafa malekiyan

مصطفی ملکیان

حضرت علی ابن ابی طالب به عبارت های مختلفی، تعبیر می کنند که جهان حِوَل دارد. جهان قرار و ثبات ندارد، بنابراین شما طالب ثبات و قرار جهان نباشید. اگر طالب ثبات و قرار جهان باشید، طالب چیزی هستید که خدا نخواسته است. خدا این جهان را خواسته و آفریده است و اولین ویژگی این جهان حِوَل این جهان است. حضرت علی ابن ابی طالب در ۴٧ موضع از نهج البلاغه بر حِوَل جهان تاکید می کنند این که خدا خواسته جهان بی قرار و بی ثبات و متحول و مبتدّل باشد. آنجا که در نهج البلاغه به فرزندشان امام حسن می فرمایند: ” پسرم حسن من به زمان اقرار کرده ام. ” یعنی به تحول مقر هستم. زمان در فلسفه به مقدار حرکت گفته می شود، اما در اصل زبان عربی و زبان سامی و عبری ” زمان ” یعنی اصل حِوَل و ” اصل تحول “، حضرت علی (ع) می فرمایند: من ” المقرّ لالزّمان ” هستم. جالب این است که اقرار فرموده اند و نه اعتراف، یعنی به تحول قرار دارم، به بی قراری قرار دارم، یعنی چه؟

فهم عرفی ما هم می پذیرد که در جهان که محیط بر ماست و ما محاط بر او هستیم، چیزی ثابت و لا یتغیّر نیست. شاید کسی بگوید در دو چیز دیگر، قرار هست: ۱- عالم و عوالم دیگری ورای عالم طبیعت یا فوق عالم طبیعت که درشان قرار و آرامش است. ۲- اصول حاکم بر همین عالم طبیعت هم قرار دارند. به لسان فلسفی قوانین ثابت اند، نوامیس و اصول ثابت اند. مثلاً اگر کسی بگوید خود این که می گویید، ” همه چیز در جهان طبیعت متغیّر است “، نامتغیّر است. ما این را نفی نمی کنیم و از حیث نفی و اثبات کاری به این نداریم. از این نظر می گویم جهانی که محیط بر ماست و ما محاط بودن خود را بر او احساس می کنیم بی قرار است. البته در این مطلب بی قراری نیست. بدین معنا که هیچ پدیده ای نیست که ما با آن سر و کار پیدا کنیم و ببینیم که بر یک قرار باقی می ماند. آنچه زیباست، رو به زشتی می گذارد. آنچه زشت است، رو به زیبایی می گذارد؛ این بی قراری هم در واقعیت هاست و هم در ارزش ها.هم بی قراری های Factual ( واقعیت ها) داریم و هم بی قراری های evaluative ( ارزش ها)، هم واقعیت ها بی قراراند و هم ارزش ها. معنایش این است که هم چیزی که دارای فلان ویگی واقعی است ممکن است روزی این ویژگی خود را از دست بدهد و هم چیزی که دارای فلان ویژگی ارزشی است، شاید روزی آن را از دست بدهد. ما کاری به این مطلب نداریم ( این مطلب محل بحث نیست) که این ارزش ها از سنخ واقعیت ها هستند یا نیستند. چه ارزش ها از سنخ واقعیت ها نباشند و چه از سنخ واقعیت باشند و تفکیک جهان هم به دو قلمرو درست باشد، در هر دو حال هم ارزش ها بی ثباتی و تغیّر دارند و هم واقعیت ها. حضرت علی (ع) از ما می خواهد که این ” بی قراری ” را قبول کنیم. و این جاست که به درد ” چگونه زیستن ” ما می خورد. این سخن چند معنا دارد:

اولاً این که بی قراری را بپذیرم، معنایش این است که طالب قرار یافتن بی قرارها نباشم. مثلاً نباید طالب پایدار ماندن جوانی برای خودم باشم، چون جوانی بی قرار است. نباید طالب باقی ماندن هوشیاری برای خودم باشم، چون هوشیاری بی قرار است. نباید طالب پایدار ماندن قوت حافظه باشم. همه ی این ها آمده اند که بروند. و کیست که وقتی خدا اراده کرد چیزی ونده باشد، بخواهد مانع رفتن آن بشود. بنابراین طالب ماندن آنچه آمده است که برود، نباید شد. این بدین معناست که به چیزی در آم وضع و حالی که هست، نباید دل بست. این همان قطع علاقه ای است که عارفان می گفتند. وقتی می گویند قطع علاقه کنید و تعلق خاطر نداشته باشید، همه عرفای ما از محی الدین گرفته که می گفت: ” شما اگر بخواهید به خدا برسید، اول تعلق خاطر را کنار بگذارید ” تا مایستراکهارت که در رساله ی ” عدم تعلق خاطر” خود یا ” بی تعلقی” یا ” ناوابستگی” می گفت: ” قدم اول این است که وقتی توجه پیدا می کنید که جهان بی قرار است، قطع علاقه کنید.”علاقه یعنی بستن خود به یک اوضاع و احوال، به لحاظ عاطفی و این کار بدین معناست که به این اوضاع و احوال راضی اند. یعنی اگر این اوضاع و احول بخواهد تبدّل به یک وضعیت دیگری پیدا کند، من دیگر ناراضی ام. وقتی این طور باشد و من به یک چیزی که بی قرار است دل می بندم، به محض این که بی قراری بالقوه اش بالفعل شد، یعنی این اوضاع و احوال تبدیل به اوضاع و احوال دیگری شد، یعنی جای خود را به اوضاع و احوال دیگری سپرد، من معروض چند احساس عاطفی نامطلوب می شوم.

اولین احساس عاطفی نامطلوب ” حزن ” است. اما اولیاء الله ” حزن ” ندارند، چون ” ولی” الله قرارمند هستند و نه ” ولی” امور بی قرار. وقتی من به یک وضعی دل بستم، وقتی این وضع از بین رفت، اول چیزی که برای من حاصل می شود، این است که حزن عارض من می شود. حزن همیشه معطوف به گذشته است و “گذشته” به معنای لغوی اصیل یعنی ” آن چه گذشت”، ” مامضی”. انسان هر وقت به گذشته ی خود برمی گردد، دست خوش حزن نمی شود، وقتی دست خوش حزن می شود که به آن چه گذشته است دلبستگی داشته و حالا گذشته است. اگر به چیزی که گذشته دلبستگی نداشته باشد، با گذشتن آن دست خوش حزن نمی شود. بنابراین در عین حال که ماهیت جهان ( مخلوق خدا) بی قراری است، لزومی ندارد که ما در عالم محزون به سر بریم. حزن ما به دلیل دلبستگی ما به قرار امر بی قرار است. بنابراین این طور نیست که بگویند چون در جهان بی قرار به سر می برید، محکوم هستید به این که غمگین باشید. اگر من طالب قرار امور گذرا باشم با گذشتن آن ها غمگین می شوم.

دومین احساس عاطفی نامطلوب ” حسرت” است. با گذشتن امر بی قرار گاهی دچار ” حسرت”، حالی است که وقتی احساس می شود که مثلاً امر مطلوب و دلبرده ی من، آن وقتی هم که بود آن چنان که باید نظاره اش نکردم، قدرش را ندانستم. مثل این که من یک وقت می گویم چرا بهار رفت، یک وقت هم می گویم آن وقت که بهار بود چرا صبح ها من از زیبایی آن استفاده نکردم. این ” حسرت” است. ولی حسرت هم نصیب و روزی کسانی است که به آن وضع دلبستگی داشتند، اگر به آن وضع دلبستگی نمی داشتند، عارض آن ها نمی شد.

سومین احساس عاطفی نامطلوب ” پشیمانی” است. ندامت و پشیمانی به این دلیل حاصل می شود که چرا من برای ابقای اوضاع و احوالی که گذشت تلاش نکردم و مانع از میان رفتن آن نشدم.اگر بخواهیم این سه حالت عارض نشود، باید دو کار بکنیم: یا ” دل نبندیم”، یا به ” بی قرارها دل نبندیم”. اولی آن چیزی است که بوداییان می گویند و دومی آن چیزی است که ادیان ابراهیمی می گویند. در ادیان شرقی و علی الخصوص در آیین بودا گفته می شود ” دل نبندید”. در ادیان ابراهیمی از جمله دراسلام و در کتاب نهج البلاغه، گفته می شود که به ” بی قرارها دل نبندید”.

 


  • بخشى از درس گفتار معنویت در نهج البلاغه 
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large