Skyscraper large

نقش تسامح و پلورالیسم در تعادل تمدنها (۴)

6f5g4df555f

فائزه توکلى

بحث کثرت فرهنگی (multiculturalism) یعنی تداوم هویت های چندگانه فرهنگی چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی گسترش بسیاری یافته است. نویسنده ای به نام استوارت هرشبرگ درکتاب در یک جهان و چندین فرهنگ، چنین دیدگاهی دارد. از این دیدگاه به طورکلی، فرض برتری ذاتی سنت یا تمدن غرب زیر سؤال میرود و در مقابل بر اهمیت میراث تمدنها و فرهنگهای دیگر تأکید میشود. بنابراین دیدگاه انسان همواره موجودی چند تمدنی است و هیچ فردی نمیتواند خود را در تمدنی خالص یا ناب بداند. 

 همچنین تمدنها نیز در تاریخ به واسطه ارتباط اجتناب ناپذیری که با یکدیگر دارند قوام و تکامل می یابند. هیچ تمدنی در انزوای کامل به سرنبرده و به تنهایی نبالیده است، بالعکس تلفیق و ترکیب تمدنها عامل اصلی تکامل و پیچیدگی آنها بوده است. جامعه امروز نیز در عصر تجدد، درست به همین دلیل پیشرفته تر است که «چند تمدنی تر» است. 

انسان امروز نیز به همین دلیل تکامل یافته تر است که «موجودی چند تمدنی» است. نکته ای که باید بر آن تأکید کرد این است که آدمیان به حقیقت کثیرند و کثرت شان به سبب تکثر ارزشها است.

هرکس فضایل و رذایل چندی را به هم آمیخته است و شخصیتی و هویتی یافته است و به هیچ رو از او نمیتوان توقع داشت که همه فضایل را حامل و حائز شود. این کثرت، یک کثرت واقعی است و آدمیان و جوامع را به همین صفت کثرت طبیعی باید شناخت و پذیرفت. جامعه توسعه یافته برخی فضایل را بر نمیتابد و هکذا، رذایل را. همچنین است جامعه توسعه نیافته. لذا عالم، عالم کثرات است و مقتضای علل طبیعی و اذهان بشری، این است که ملتها و دولتها و فرهنگها و تمدنها متنوع و متکثر شوند و هر کوششی برای برانداختن کثرتی به کثرتی دیگر بینجامد، همچون چند درخت روییده در سرزمین واحد! 

دیتر میسگلد )Dieter Misgeld بر این نکته تأکید میکند که حس و تجربه همه مردم را باید فهمید و از یکپارچه کردن فهم آدمیان نسبت به مسائل عالم و آدم پرهیز کرد و باید حس مردمی را که فرار از ستم و آدم کشی های هولناک را تجربه کرده اند، دریافت نمود و یاد بگیریم که بر روی این قاره ها، انسانهایی با درک هایی متفاوت نسبت به دیگری و به طبیعت زندگی میکنند. او یک جامعه انسانی را قابل حصول میداند که نظام اخلاقی و فناپذیری و محدودیت، برای تمام انسانها، مشترک هستند و این خود منشأ وحدت انسانها است. تمام وجودهای انسانی همبسته اند، برهمین اساس آنان وسیله ای هستند که با آن میتوان همکاری

اجتماعی ایجاد کرد و بین الملل صداها را آفرید. بدین ترتیب میسگلد آینده ای را ترسیم میکند که در آن هیچ کس، دیگری را خوار نمی شمارد و جهان متعلق به همه ساکنان آن است. 

بنابراین میتوان با توجه به نظرات بالا، این گونه نتیجه گرفت که لازمه تسامح بین تمدنی، تسامح بین مللی و بین دولی میباشد چرا که گفتگوی تمدنها جدای از گفتگوی ملتها و گفتگوی دولتها نیست و در این راستا همانگونه که نیگل گفته است، دولت باید بپذیرد که هرکس شیوه زندگانی خود را داشته باشد به این شرط که آن شیوه با آزادی دیگران تعارض پیدا نکند. 

در واقع تسامح باید بین بی طرفی دولت و کثرت گرایی، سازش برقرار سازد و همانگونه که لوی اشتراوس تأکید کرده که زندگی بشر به اشکال فرهنگی بی نهایت گوناگونی گسترش یافته است و اعلامیه حقوق بشر به عنوان آرمانی اغلب بی اعتنا به این واقعیت که انسان ماهیت خود را نه در یک انسانیت ذهنی بلکه در فرهنگی سنتی تحقق میبخشد، باید گونه گونی فرهنگها را بپذیریم و در حقیقت پیشرفت بستگی کامل به همکاری فرهنگها دارد و تنها در یک فرهنگ جداگانه پدید نمی آید و لازمه این امر، تسامح ورزیدن و حالت پویایی از دریافتن و ارج نهادن به هر آنچه میخواهد باشد و هر یک سهمی در بیشترین بخشایندگی از سوی دیگران داشته باشند. همچنین هابرماس، مدارایی را پذیرفتنی ذکر میکند که در عین حال مرزهای مدارا را هم مشخص سازد و تا وقتی که مرزبندیها بر اساس اتوریته، یعنی به نحوی یک جانبه صورت گرفته باشد، مدارا دچار نقیصه طرد و رد خودسرانه است. لذا گفتگوی تمدنها در سایه تسامح و مدارا و مدیریت مشترک است که میتواند عاملی برای پربارسازی و تعادل بین تمدنها گردد. (پایان)

 


  • ارائه شده در همایش بین المللی گفتگوی تمدنها از منظر جوانان- تهران ٨٢
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large