Skyscraper large

سالهاى پس از ٢٨ مرداد

ed654ert

لطف الله میثمى

یک: روش من گفتن خاطرات است و نه تحلیل تاریخ. زیرا بسیاری از وقایع تاریخ معاصر گفته نشده است و لازم است عده‌‌ای با گفتن خاطرات خود امکان تحلیل تاریخ معاصر را برای مورخان فراهم کنند. این تحلیل صحیح از تاریخ هم با بررسی و ارتباط دادن بین شرایط داخل و خارج از منطقه میسر می‌شود. به همین دلیل هدف من گفتن خاطرات ناگفته است و سعی می‌کنم در کنار آن تحلیل‌های آن روز را نیز بیان کنم. 

دو: توصیه‌ای برای جوانان دارم. از جوانان می‌خواهم از همین امروز وقایع مهمی را که در زندگیشان اتفاق می‌افتد و باعث تحول آنها می‌شود، به صورت روزشمار بنویسند تا بعدها مجموعه‌ای گرانبها از تاریخ و خاطرات در اختیار داشته باشند. این کمک بزرگی است به آیندگان مثلاً مهندس حسیبی نیز خاطرات خود را به‌صورت روزشمار ثبت می‌کرد. برخی از آنها را برای ما هم می‌خواند که بسیار جالب بود. یکی از آنها تحلیلی بود از دکتر شاپور بختیار که در سال ۴٠ و در زندان قزل قلعه نوشته بود و بعدها به حقیقت پیوست. به هر حال اگر از امروز این کار را بکنید دیگر مثل من مجبور نمی‌شوید که به حافظه‌تان فشار بیاورید و مطالب را بدون ذکر منبع بگویید. 

بلافاصله بعد از کودتاى ٢٨ مرداد سال ٣٢ کودتایی علیه دکترمصدق، نهضت مقاومت ملی تشکیل شد. از آیت‌الله زنجانی، مرحوم رادنیا و آقای شاه حسینی می‌توان به‌عنوان سران اولیه این نهضت نام برد. 

در سال ١٣٣٩ در درون نهضت ملی مسئله‌ای به وجود آمد که منجر به تشکیل نهضت کاذب شد. می‌گفتند بعد از کودتا انتخاباتی انجام شد که به استقرار مجلس شورای ملّی انجامید. پس ما هم باید وارد نظام سلطنتی شده و مشغول به کار شویم. نهضت کاذب دارای سه وجه بود: ١. صحبتی از نفت نکنیم، ٢. صحبتی از رهبری مصدق به میان نیاوریم، ٣. صحبتی علیه شاه نکنیم. 

این قضیه در شماره ١٨ نشریه نهضت مقاومت افشا شد و به‌دنبال آن، مقاومت شدیدی انجام گرفت. تا جایی که دیگر هیچ‌یک از یاران مصدق، جذب نظام سلطنتی نشدند بلکه همه آنها خانه‌نشین یا تبعید شدند و یا به زندان رفتند. به‌هر‌حال هیچ‌کدام از آنها به درجه‌ای مثل وزارت، وکالت نرسیدند که همین مسئله، حالت قهری ایجاد کرد. 

در سال ١٣٣٩ آن عده‌ای که مانده بودند، شرایط پنهانی و داخلی را مساعد تشخیص دادند. سپس به گروه‌های پنج نفری یا به قولی سه نفری تقسیم شدند (مرحوم عطایی این گروه‌ها را پنج نفره و مهندس مقدم سه نفره می‌دانستند). هر روز یک گروه به خانه سران جبهه ملی و یاران مصدق می‌رفتند و تحلیل خود را از شرایط زمانی ارائه می‌دادند. سران جبهه‌ملّی هم از این رفت و آمد و تقاضاهای فراوانی که در راستای انجام فعالیت می‌شد، به این نتیجه رسیدند که گویا اوضاع مساعد است و می‌توانند دوباره گرد هم آیند. پس جبهه ملّی دوم تشکیل شد. در همان زمان کندی، رئیس‌جمهور آمریکا و از دموکرات‌ها بود. نیروهای جبهه ملی و طرفداران مصدق هم نسبت به دموکرات‌ها خوش‌بین بودند. چون تا زمان حاکمیت ترومنِ دموکرات در دوران مصدق، هیچ کودتایی علیه او انجام نشد. اما بلافاصله بعد از آن و به محض اینکه آیزنهاورِ جمهوریخواه حاکم شد، ورق برگشت و کودتا علیه مصدق شکل گرفت. در هر حال، نیروهای جبهه ملی از روی کارآمدن کندی خوشحال بودند. صحبت‌های او علیه دیکتاتورها، ارتجاع و نیروهای عقب‌مانده تاریخ، بسیار جالب بود. در آن زمان من جوان بودم و خوب به‌یاد دارم که صحبت‌های او بر سر زبان‌ها بود. در دوره دانش‌آموزی ما، آمریکا کشور منفوری نبود. کندی هم رهبری جوان، خوش‌قیافه و خوش‌لباس بود که با صحبت‌های جالبی که می‌‌کرد، توجه همه را به خود جلب کرده بود.  این مسائل ازجمله شرایط بین‌المللی حاکم بود.  

خوب است کمی هم درباره شرایط داخلی آن زمان بگوییم: آن موقع شاه برای نخستین‌بار اعلام کرده بود که سعی می‌کند تا انتخابات آزاد برگزار شود. نخست‌وزیر وقت هم دکتر اقبال بود. او بعد از کودتای ٢٨ مرداد، رئیس دانشگاه شد و به‌دلیل ارتباط نزدیکی که با شاه داشت توانست استقلال دانشگاه را حفظ کند. اقبال یک فراماسون بود و وابستگی مشخصی داشت. او تا مدّتی که در مقام ریاست دانشگاه باقی بود، توانست بسیاری از استادان و رؤسای دانشکده‌ها را سیاسی کند و حزبی به نام «حزب ملّیون» تشکیل دهد. اسدالله عَلَم هم که غلام خانه‌زاد شاه بود (او این‌طور امضا می‌کرد: چاکر، غلام خانه‌زاد) حزبی تأسیس کرد به نام «حزب مردم». حزب ملیون و حزب مردم، همیشه در جنگ مطبوعاتی به سر می‌بردند. اقبال چیزی می‌گفت و علم چیز دیگر. در این اوضاع، شاه هم سعی می‌کرد تا با ایجاد احزاب و به‌دنبال آن دموکراسی مصنوعی، نظر آمریکا را جلب کند.  امینی هم به‌عنوان نیرویی به‌ظاهر مستقل، به میدان آمد. او با صحبت در باشگاه مهرگان به ریاست آقای درخشش، مبارزات انتخاباتی خود را شروع کرد. صحبت‌های او به‌گونه‌ای بود که مرا هم که دانشجوی سال اول دانشکده فنی بودم متوجه درگیری جدّی بین امینی، اقبال و علم کرد. این در حالی بود که تمامی این مسائل، به دربار ختم می‌شد.

من درباره گروه‌هایی صحبت کردم که بارها به دیدار یاران مصدق رفته و باعث تشکیل جبهه‌ملی دوم شدند. زمزمه تشکیل جبهه‌‌ملی دوم، باعث خوشحالی مبارزان و به‌خصوص کسانی شد که دوران مصدق را به یاد می‌آوردند. به‌دنبال این خوشحالی، آنها هم به صف مبارزان جبهه ملی پیوستند. 

به گفته شاه قرار بود در سال ١٣٣٩ انتخابات مجلس انجام شود. به‌همین دلیل در تابستان همان سال شرایط انتخاباتی خاصّی حاکم بود. وقتی من از اصفهان به تهران آمدم، به منزل دوستم احمد قیصریه رفتم. او جریان تظاهراتی را برایم تعریف کرد که در میدان جلالیه (امروز محل پارک لاله است) و بلوار الیزابت دوم (بلوار کشاورز) اتفاق افتاده بود. گفت که در آن تظاهرات، جنگ و گریزهای فراوانی شد که حتی به خیابان‌های فرعی بلوار الیزابت دوم و تخت جمشید (طالقانی) هم کشیده شد. احمد قیصریه هنگام تعریف این وقایع، آن هم بعد از چند سال شرایط خفقان کودتایی، چنان احساس شور و شعفی داشت که انگار خودش در متن تظاهرات بوده است. من هم از اینکه چنین حرکتی ایجاد شده، به وجد آمده بودم. 

پدر احمد قیصریه، مصدقی بود و به‌همین دلیل، آرشیوی از مطبوعات آن زمان را در اختیار داشت. من هم چون اول سال تحصیلی بود و درس زیادی نداشتم، شروع به مطالعه آن نشریات کردم و مطالب زیادی خواندم که ازجمله آنها مطلبی درباره خلع ید مصدق بود.  آن مطلب، خبری از سفر هیئت خلع ید به آبادان بود.  در آن زمان، یکی از لوله‌های نفت آن منطقه ترکیده و نفت آن با آب باران مخلوط شده بود. بخشی از روزنامه، عکس پیرزنی را نشان می‌داد که دستمال خود را در آب و نفت برده و سپس آن را درون شیشه‌ای می‌چکاند تا از نفت این مخلوط، برای گرم کردن خانه‌اش استفاده و چراغی روشن کند، زیر این عکس، مطلبی ادبی با این مضمون آمده بود که زیر پایش مخازن بزرگی از نفت وجود دارد. اما او در این آفتاب گرم با پایی برهنه، آن هم برای چند سیر نفت، باید چنین زحمت و مشقّتی را متحمل شود. با دیدن این عکس، بی‌اختیار اشک از چشم‌هایم جاری شد. احساس می‌کردم پیوند عمیقی بین من، خلع ید، نهضت ملی و مصدق ایجاد شده است. 

احمد قیصریه نشریات ایرانیان مقیم آمریکا را هم در اختیار داشت. آن‌موقع دکتر قطب‌زاده در آمریکا بود و نشریه‌ای به نام «پیام دانشجو» منتشر می‌کرد که روی کاغذی بسیار نازک چاپ می شد و به ایران می آمد.  نشریات چاپ آمریکایی و ازجمله نشریه «پیام دانشجو» به دلیل آزادی‌ای که در آمریکا وجود داشت، بسیار آزادانه به نوشتن مطالب خود می‌پرداختند. همین مسئله سبب می‌شد که نشریه «پیام دانشجو» در ایران دست به دست بگردد. با خواندن مطالب نشریاتی از این دست، به‌تدریج خود را در دنیای جدیدی به نام «دنیای مبارزه» یافتم و فهمیدم که این رژیم، رژیمی کودتایی و ناحق است که باید با آن مبارزه کرد. بعد از تشکیل جبهه ملّی هم به‌دنبال این بودم که با سران این جبهه آشنا شوم. آقای عنایت‌الله ربانی دوست سیاسی ـ مذهبی و همکلاسی من در اصفهان در این  باره کمک فراوانی به من کرد. او چند برادر داشت که همگی مصدقی بودند. به‌طور کلی فضای حاکم بر خانه آنها مانند یک حزب بود و آنها همیشه با هم بحث سیاسی می‌کردند. من از آقای عنایت‌الله ربانی، بسیار الهام گرفتم. ایشان مرا روشن می‌کرد و حوادث دوره مصدق را نکته به نکته برایم می‌گفت و من هم احساس می‌کردم که عصر مصدق در حال بیدارشدن در وجود من است.  

آقای ربانی ضمن توضیحاتی که به من می‌داد، نام تمام سران جبهه ملی را هم می‌گفت و مطالبی را در مورد آنان مطرح می‌کرد.  یکی از این افراد، اللهیار صالح بود که آدمی مؤمن، ملّی و اهل نماز و قرآن بود. او سفیر ایران در آمریکا بود که بعد از کودتای ۲۸ مرداد به عنوان اعتراض، پست خود را ترک کرد و به ایران آمد.  این باعث خوشحالی بود که کسی با چنین موقعیت و پستی آن هم در آمریکا (که رفتن به آنجا آرزوی هر کسی بود) همه چیز را رها کند و به ایران بیاید. این مسئله برای جوانی مثل من، بسیار جذّاب بود. از دیگر سران جبهه ملی می توان به دکتر سنجابی، وزیر دادگستری مصدق، دکتر غلامحسین صدیقی، وزیر کشور مصدق، دکتر آذر، وزیر فرهنگ و آموزش و پرورش، مصدق که فردی بسیار جدی بود و به اوضاع فرهنگ رسیدگی بسیاری کرد، آقای نریمان، مهندس حسیبی، استاد دانشکده فنی و مشاور اقتصادی و نفتی مصدق که قهرمان خلع ید بود و بعد از ٢٨ مرداد مدتی در زندان و مدتی در تبعید به سر برد و در امر ملی شدن نفت هم زحمات بسیاری را متحمّل شد، مهندس بازرگان، استاد دانشکده خودمان، آیت‌الله طالقانی، دکتر سحابی (البته تا آن زمان اسم ایشان را نشنیده بودم)، کشاورز صدر، سخنگوی جبهه ملی، دکتر پارسا، که پسرش خسرو جراح معروف مغز و اعصاب است، آقای اردلان اشاره کرد. شنیدن شرح زندگی این افراد و دانستن اینکه آنها نان را به نرخ روز نخورده، پای اعتقاد خود ایستاده و به مصدق هم وفادار مانده‌اند، بسیار جذّاب بود.

 


  • این متن، پاره اى از خاطرات مهندس لطف الله میثمى (از پیشکسوتان حوزه نظر و عمل سیاسى) درباره روزگار و سالهاى پس از کودتاى ٢٨ مرداد است که چنانکه در وبسایت وى آمده در فروردین سال ٨٧ به عنوان بخشى از تاریخ شفاهى کشورمان روایت شده است.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large