Skyscraper large

شرح درد اشتیاق

Shariati 2 (ghalamro-e-saadi) حسن سلامی hassan salami

حسن سلامی

مدتی بود که علاقه داشتم شرح زندگانی درونی این مرد ساکت و آرام را بدانم. او چشمان قهوه ای رنگ نافذ و دقیقی دارد. به هر کس و هر چیز نگاه تیز و منظمی می کند. رفیقان اندکش او را عمیقا دوست دارند اما مخالفانش از اندیشه و قلم اش می ترسند. او با آن که تحصیلات عالی دارد خود را برتر از سایر مردم نمی شمرد، دیگران را تحقیر نمی کند اما منتقد منصف وضع موجود است و اعتقاد دارد که چراغ انتقاد را باید در جامعه روشن نگه داشت.

حالت روحی برجسته ی او، تفکر و سکوتش است. او را چندین بار بخصوص هنگام چله نشینی و در ماه رمضان و شب های قدر دستخوش حالت روحی هیجان آلودی دیده ام و همین حادثه باعث شده که من متوجه او شوم. نیمه ی شب قدر او را در جایی در مهمانی خداوند دیدم . در زیر روشنایی اندک ماه، صورتش مانند قیافه ی کسی که دچار درد شدیدی شود و بخواهد فریاد بزند اما نمی تواند و سکوت می کند، پریشان نشان می داد.

به او گفتم: چرا حالتان این طور است؟ چه شده؟ گفت: هیچ، داشتم فکر می کردم. گقتم: به چه فکر می کنی؟ از من پنهان مکن. حالاتتان را در این ایام و لیالی بخصوص شب های قدر برایم شرح بده.

او مرا سراپا ورانداز کرد و پرسید: شما چه احتیاجی به شرح حال من در این شب ها و روزها دارید؟ پاسخ دادم: میانسالم، در بدترین دوره های زندگی ام به سر می برم زیرا جوانی ام رفته و پیری هنوز نیامده، باید برای بقیه ی عمرم بدانم چه کنم و تجربه بگیرم. مایلم از تجربه ی باطنی و درونی ات برایم بگویی تا درس عبرتی شود.

چند دقیقه ای سکوت کرد و سپس مثل کسی که از کوه بلندی بالا رفته باشد آهی کشید و گفت: نظریه ها، داستان ها، حکایت ها، خبرها، علم ها و… چیزی به انسان یاد نمی دهند. فقط “ادراک و تفکر، عشق و عشق ورزی” است که چیزهای زیادی به مردم می آموزند و منبع شناخت درست و منشا عمل صالح اند. انسان هر نظریه، داستان، خبر و حکایتی را می تواند نقل کند و در این میان، دروغ هایی را هم می تواند جا بزند اما “ادراک و تفکر و عشق و عشق ورزی”، با دروغ نمی سازد. زندگی، خسته کننده است اما تنها با این دو چیز، قابل تحمل می شود.

به خود جسارت دادم و پرسیدم: ادراک و تفکر در باره ی چه چیز یا  چه چیزهایی و عشق و عشق ورزی نسبت به چه کس یا کسانی؟

تکانی به خود داد، انگار که می خواهد بار سنگینی را از روی دوش بیندازد. چشمانش را به هم زد و گفت: ادراک و تفکر در باب دنیا، دوگانگی ماهیت آدمی، جنگ انسان – شیطان، مفاهیم ترس و امنیت و آزادی، مقوله های تقدیر و مسوولیت، روح و مرگ و سرنوشت بشر. نیز عشق و عشق ورزی به زیبایی، حقیقت، خوبی، خوبان و خدای ایشان، عشق به صلح و خیر و خلقت. تمامی وجود من بر اثر این نوع تفکر و عشق، بخصوص در این شب ها، دستخوش پریشانی، اضطراب و حیرت می شود.

با علاقه به سخنانش گوش می کردم و او مرتب حرف می زد. می گفت: در رمضان با کمتر خوردن و ترک کامجویی، با فرسوده کردن و فرسایش جسم، آزادی روح را جستجو می کنیم. جستجوی آزادی، فرد را با اضطراب و ناامنی و “تنهایی” درگیر می سازد. من این روزها “تنها” هستم، مثل مسافر تنهایی که به شهری غریب فرود آمده و سرگردان راه می رود. مضطربم اما به یاد “او” هستم. وقتی اشتیاق به او در دلم هست به هر ” دم و لحظه” از صمیم قلب می چسبم. می دانم که این دم و لحظه، یگانه و بدون جایگزین است. با همه ی این، وقتی  یاد او می رود  دم و لحظه نابود می شود و عجیب این که هیچ حرکتی برای جلوگیری از نابودی اش نمی کنم. “عشق در دل ماند و یار از دست رفت”.

با حالت تواضع گفت: من حاجتی به جمله پردازی ندارم. برای آن می گویم که تو خواستی بعضی اوضاع و احوال و روحیات خودم را برایت روشن کنم. جز کلمات و نوشتن، محرمی ندارم. نمی توانم از فکر کردن و عشق ورزیدن و ادبیات عاشقانه برحذر باشم. فکر می کنم که آیا من در این دنیا و برای دنیا متولد شده ام؟ اما بدی های این دنیا مانند خار تیزی بر پای من فرو رفته و مجروحم کرده است و مانع این است که من آن طور که می خواهم با یاد او به مقصد و وصال و سرافزاری برسم.

سپس آهسته از من پرسید: از مرگ و وصال می ترسی؟ جواب دادم: مرگ در دل من ترس و وحشت ایجاد می کند. می ترسم این پدیده به زندگانی راحت و شادمانی دنیایی ام پایان دهد. زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن (نیمایوشیج). گفتم: من از کلمه ی مرگ نفرت دارم و از آن می ترسم چون که این کلمه مانند پُتک سنگین و سردی است که تقدیر آن را درست کرده است تا با ضربات آن، امیدهای مردم را در هم بشکند.

پرسیدم: شما چه طور؟ گفت: من پیش از این که به جبهه بروم هیچ در باره ی مرگ فکر نکرده بودم. نه به یاد مرگ افتاده بودم نه به یاد خدا. البته به مسجد می رفتم اما بی آن که فکر کنم و فکر خدا در دلم عمیق باشد بی خوف و ترس زندگی می کردم. در جبهه عمیقا دانستم که خدا هست و مرگ یک واقعیت است و از واقعیت نباید فرار کرد و نفرت داشت. در جبهه مرگ بالای سرم و سر هر کسی که آن جا بود چرخ می زد. امروز یک نفر را با خود می بُرد و فردا یک نفر دیگر را. حتی گاهی دو سه نفر را با هم می بُرد. آن جا فهمیدم که “او” همه چیز را می داند و می بیند و به هر که خواست کمک می کند. اما می ترسیدم که اگر خدا به من کمک نکند وعاشقش و مشتاقش نشوم ممکن است دشمن او و مردم شوم.

موضوع عشق و اشتیاق پیش آمد. از او پرسیدم: تا حالا عاشق شده اید؟ به من چپ چپ نگاه کرد و با صدای بلند و تندی گفت: عاشق ِ چی و کی؟ بله، اولا: عاشق درس خواندن بوده ام. شماها می گفتید و می گویید باید درس خواند و چیز یاد گرفت. پس از سال ها درس خواندن اکنون به این سوال رسیده ام که از بشر چه چیزی می توان یاد گرفت؟ از بشر جز بدجنسی و نفرت، تنگ نظری و حسادت، خودخواهی و رذالت، پول پرستی و نفاق، خشم و کینه، شکستن قلب دیگران، ایجاد جنگ و خونریزی، چیز دیگری نمی توان یاد گرفت. برخی از این افراد بشر مانند گرگ ها و شغال ها و کفتارها گاهی همدیگر را تکه پاره می کنند؛ مانند صحنه و رفتارهایی که این روزها در سوریه و مصر و عراق و پاکستان می بینیم.

ثانیا: عاشق زن زیبا نیز بوده ام اما این نوع عاشق شدن، دیوانگی است. این، نوعی لوس بازی است که از هیجان و دلتنگی طرفین پدید می آید. وقتی هم فهمیدی که منشا و علت آن، نه خلوص و صداقت بلکه اغراض و هوس های خُرد آدمی است، رهایت می کند. هر چند نباید هیجان، غریزه و هوس هایمان را ملامت کنیم اما آن چه آرزویش را داشته و دارم بیشتر مطلق ِ عشق به زن و زیبایی است تا تصاحب و لذت جسم. هدف عشق های کوچک و هوس های خُرد آن است که ما را از “زندگی آگاهانه” به سوی خواب و کامجویی تن ببرند و ما را از داشتن “افکار آزادیخواهانه” و همچنین “درد بیداری” باز دارند.

شب به سحر نزدیک می شد. گفتم امشب که شب قدر است از آن شب هایی است که دیده به خواب نمی رود. برایم از تقدیر بگو. آیا تو به تقدیر و سرنوشت باور داری؟ پاسخ داد: برخی عقیده دارند که هر کسی متناسب با سرشت خود، سرنوشتی دارد. هر چه تلاش و کوشش کند کاری از پیش نخواهد برد. زُهدت به چه کار آید گر رانده ی درگاهی – کفرت چه زیان دارد گر نیک سرانجامی [۱]. این ها معتقدند نقشی که سرنوشت و تقدیر برای انسان بازی می کند اغلب بی رحمانه است. من اما سهم اراده، کوشش و خواست آدمی در تامین سعادتش را نادیده نمی گیرم. ما بخصوص نخبگان جامعه می توانیم تقدیر زندگی فردی و جمعی مان را رقم بزنیم . ارزش زندگی ما در آن است که خودمان باشیم و پیوسته به توشه ی حکمت، اخلاق و دانش خویش بیفزاییم و آن را بدون ترس و بی چشم داشت در میان توده های مردم گسترش دهیم.

پس از پایان بحث، خداحافظی و سپاسگزاری کردم و برای رفتن به خانه به خیابان رفتم. غوغای شهر فرو نشسته بود. از “آرامش تفکرانگیز” سحر لذت می بردم اما به دلیل تاثیر آن دیدار و گفت وگو، با ” رنج خود بودن” روبرو شدم.

 


[۱] بیت از سعدی است 

  • تعبیر “شرح درد اشتیاق” از مولانا است.
  • وبلاگ نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large