Skyscraper large

انسان؛ کار و اوقات فراغت

A0762937-maghsood ferasatkhah مقصود فراستخواه

مقصود فراستخواه

تعریف: «زمان فراغت» زمانی از زندگی است که افراد،  آن را با علاقه بیشتری تجربه می­کنند و دوست دارند در آن فعالیتی ناملتزمانه، غیراجباری و مطابق با علایق خود را انجام بدهند. انتظار می رود  فعالیتی که در این زمان صورت می­گیرد، نه برای معیشت و اهداف بازاری، بلکه برای تأمین نیازهای والاتر آدمی باشد و  به  شادی درونی، رضایت از زندگی، ارتقای کیفیت زندگی، خلاقیت، شکوفایی، ظهور انسانیات و کمالات نهفته بشری بینجامد.

اوقات فراغت با اوقات بیکاری تفاوت ماهوی دارد. در زمان بیکاری،  کاری برای انجام دادن نداریم و انسانیت ما با تهدید بطالت، بیهودگی و بی­معنایی روبه رو می شود. بیکاری نه تنها  از نظر «داشتن و نداشتن»  برای مردم مهم است  و آنها را  از حیث گذران زندگی دچار مشکل می کند، بلکه  «بودنِ آدمی» را نیز مورد تهدید قرار می­دهد. به عبارت دیگر در اوقات بیکاری،  انسان نمی­تواند خود را  تجربه بکند و این بسیار وخیم­تر از نداشتن آب ونان  است. در کار است که خلاقیت­ها و استعدادها آشکار وتجربه می­شود، به تعبیر مشهور لوتر، کار؛  اجابتِ دعوت حق است. پروتستانتیزم از آنجا آغاز شد که بخشی از مسیحیان به این نتیجه رسیدند که کار مولد و خلاق، گوهری نهفته از  پرستش حق در خود  وبا خود دارد.

پایۀ نظری بحث

اوقات فراغت با مراتب متنوع نیازها وانگیزه های آدمی مرتبط است. انسان،  اقیانوسی بی انتهاست. تنها مشهور ترین بحثها در این حوزه،  بحث مازلو است. در اوقات فراغت،  انسان به کارهایی می­پردازد که انجام آنها موجبات لذت و آرامش او را فراهم بکند وبا آن  به مطلوبیت­های زیباشناختی، معنوی و ارتباطی نایل بیاید. در فلسفه اپیکور، به لذت توجه شده است. این متفکر  بحث می کند که  لذت، ساحت مهمی از هستی بشر است . اگر آدمی بتواند درک خود از لذت را ارتقا بدهد ، شکفته می شود. او قادر می شود که خود را از  لذت های حقیری که رنجهای بزرگی در پی دارد  برهاند و رنجهای با معنایی را برای نیل به لذتهای پایدار به جان بخرد . وقتی شما روز تعطیلی،  از خانۀ راحت می کَنید وبه کوه ودر و دشت می زنید یا  خواندن کتاب را بر گذران بی معنای زمان ترجیح می دهید ، در واقع به دنبال لذت هایی برتر هستید و از اوقات فراغت خویش ، برای کسب مطلوبیت هایی مهم تری بهره می گیرید .

 اما زمان فراغت تنها یک موضوع روانشناختی فردی نیست، بلکه منطق جامعه شناختی و علم الاقتصادی دارد. نهادمند شدن زمان فراغت در یک جامعه نیازمند عبور آن جامعه از اقتصاد معیشتی است، در اقتصاد معیشتی اوقات فراغت معنی ندارد، بلکه «داشتن» وفقط«داشتن»  است که اهمیت پیدا می کند، در اینجاست که «بودن» فراموش می­شود. هر چقدر در جامعه­ای «زمان معیشت»  برمردم استیلا پیدا بکند، از اهمیت و میزان اوقات فراغت کاسته می­شود. جوامعی که اقتصاد پس­افتاده دارند، جوامع معیشتی هستند، در چنین جوامعی انسان­ها دچار مادیت­گرایی ساده وبدوی می­شوند و سبکبال نیستند تا به تعبیر اینگلهارت ، نیازهای فرامادی خویش را بجویند. در دنیای آزاد پیشرو، جوامع دارای اقتصاد معیشتی از طریق  توسعۀ متوازن وپایدار به جامعۀ فراغتی ارتقا می یابند. آمارتیا کومارسن، در کتاب «توسعه به مثابه آزادی» ،  توسعه را گسترش افق انتخاب­های آدمی تعریف کرده است. اوقات فراغت در جوامعی معنی پیدا می­کند که دارای افق­های گسترده ای از انتخاب هستند.

اوقات فراغت؛ توسعه ودموکراسی

نمونه باستانی نهادینه شدن اوقات فراغت، جامعۀ یونان است . هرچند در آنجا نیز این اوقات فراغت، متأسفانه  در دسترس تمام ساکنان شهر نبود. اما  تقسیم کار یدی و فکری در آن جامعه ، موجب  می شد که حداقل کسانی وقت آزاد داشته باشند تا بتوانند آن را به هنر، فرهنگ، دانش، زیبایی­شناسی، تعلیم و تربیت، مشارکت داوطلبانه در حوزه عمومی، بسط حیات مدنی بشری و بسط شهروندی اختصاص بدهند. به دلیل تحقق عرصه عمومی در جامعه یونانی بود که دموکراسی در آن  تکوین یافت.

دموکراسی نیازمند عبور جامعه از اقتصاد معیشتی است تا  طبقات متوسط آن  بیشتر ونیرومند تر بشوند و  در باب حقیقت و مصلحت جامعه بیندیشند و گفت­وگو بکنند. بخش بزرگی از  پیشرفت­ها در عرصه عمومی از اوقات فراغت مشروب شده است. در جامعه یونانی،  اوقات فراغت، زمانِ مولّد ونه زمان بطالت  بود. یعنی زمانی بود که در آن تولید معنا صورت می­گرفت و فرهنگ نتیجۀ  همین است.

 ارسطو کار و فراغت را دو بال زندگی انسانی تعبیر کرد. در کتاب اخلاق نیکوماخوس چند فصل مبسوط به این امر اختصاص داده است. اقتصاد و مناسبات موجود در آتن دارای ساخت فراغتی بود. فرصتی برای شهروندان وجود داشت تا در حوزه عمومی ( ودر « آگورا ») شرکت بکنند و به مسائل سیاسی و اجتماعی خود بپردازند. گزینه­ها و انتخاب­های زیادی پیش روی مردم وجود داشت. چرا؟ برای اینکه در حوزه عمومی مردم به صورت چهره به چهره و آزاد و بدون محدودیت،  پیرامون مباحث مربوط به مصلحت و حقیقت گفت­وگو و مناظره می­کردند. کسی متولی ایجاد خطوط قرمز و محدودیت برای این گفتگوها نبود. فلسفه­ورزی نیز نتیجۀ این چنین بافت­های اجتماعی است که در آن دانایی به عنوان نیاز اصیل آدمی  به رسمیت شناخته  می­شود.

متأسفانه در جامعه ما زمان فراغتِ مولّد ،  نهادمند نشده است. دلایل عمده این امر نیز ساخت اقتصادی پس افتاده، نامولد، رانتی و حامی­پرور، بخش غیردولتی ضعیف، عادتواره­های برآمده از مزد دهی دولتی در فضای نفتی، فرهنگ سهم­دهی و سهم­گیری و سهم­خواهی، فرهنگ دلالی و واسطه­گری، وجود فرهنگ رعیت­داری به جای فرهنگ شهروندی و نهادمند نشدن سازمان های رقابتی و عقلانیِ  اقتصادی است . تنها یک «حکومت داری خوب»  است که  می تواند به این مصائب ملی،  فکری مؤثر و پایدار بکند .

 تعلیم وترییت نیز موکول به اوقات فراغت است. بخش آموزش ما  با دامن زدن به حافظه گرایی و تب نمره وکنکور و مانند آن سبب شده است که فراغت مولدی در حیات تحصیلی برای شوق اندیشیدن  واکتشاف وجود نداشته باشد. مدارس، فرزندان ما را دوستدار دانایی تربیت نمی­کند، بلکه حتی آنها را از دانستن دل­زده می­سازد .در زندگیِ مدرسه،  فراغت اندیشیدن  فراهم نمی آید و شعله های پرسشگری خاموش وسرکوب می شود.

فوردیسم وتیلوریسم دو معرض دنیای جدید صنعتی

یکی از مهم­ترین بخت­های زندگی بشر، وجود امکانات نهادی برای اوقات فراغت جامعه است. توفیق بزرگی  است که مردمان در  جامعه ای زیست بکنند که در او  اوقات فراغت نهادمندی وجود دارد و امکان اندیشیدن، شوق اندیشیدن، سهولت اندیشیدن و آسودگی اندیشیدن هست. می­توان گفت رنسانس در غرب به یک لحاظ ریشه در اوقات فراغت نهادمند در جوامع غربی داشت.

اما سپس جوامع صنعتی  به ورطه تیلوریسم و فوردیسم افتادند. فوردیسم ک‍ژدیسه­ای از مدرنیسم است. پیشرفت و توسعه اقتصادی بسیاری از مشکلات را حل نمود، ولی جامعه انسانی را دچار مشکلات جدیدتری کرد که از آن به تیلوریسم و فوردیسم تعبیر می کنند. تیلوریسم بر تقسیم کار ، سازمان­دهی و سنجش زمان کار تأکید کرد و خواهان میزان کار بیشتر در زمان کمتر، افزایش شتاب فرآیندهای تولید ، افزایش محصول ورشد کمی  و بیشینه­سازی سود شد. در این ورطه بود که کم­کم استعدادهای نهفته  و قابلیت­های انسانی بشر مغفول ماند.

 بت وارگی کار و خودبیگانگی بشر

در نتیجۀ این نگرش بود که اوقات فراغت در ورای زمان کار و تولید و در حاشیه دیده شد و خود کار نیز به امری کالایی و ابزاری تنزل یافت. بت وارگی کار وعمل بت وار آدمی حاصل سیطرۀ  کمیت گرایی بر اقتصاد کلاسیک صنعتی بود. استخدام ، به  بردگی داوطلبانه بدل شد و اوقات فراغت به «زمان فروخته نشده »تقلیل پیدا کرد. جنبشهای کارگری نیز از این معرض در امان نماندند و سوسیالیسم ، حداقل در روایت متعارف آن ، به تعمیم بورژوازی فروکاسته شد.

در طی این راه اشتباهی بود  که هم کار و هم فراغت بُت­واره می شد و نیازهای ابزاری ، نهایت کمال بشری انگاشته می شد، نگاه­ها به آن ختم می شد و در آن باز می ایستاد. در این ورطه،   انسان  به خودبیگانگی دچار می آمد . بت­پرستی تنها نشاندن اشیا و افراد و قدیسین به­جای امر متعالی نیست. بت­پرستی در دنیای مدرن به شکل دیگری ظهور پیدا کرد؛ سطح نازل انسانی، نهایت انسان تصور شد و پرستیده شد. عمق فاجعه اینجاست که این بُت­وارگیِ کار در غرب ، در جامعه ما به  مبتذل ترین شکل آن  اتفاق می افتد.

آفاق تازه ای از مفهوم کار وفراغت در اقتصاد دانش

در اقتصاد «مابعدصنعتی» که از آن به عنوان اقتصاد دانش یاد می­شود، پویشهای انتقادی نوینی برای تحول مفهوم کار و احیای اوقات فراغت پاگرفته است؛ بحث­هایی مطرح می­شود که ساخت کار باید منعطف و مطبوع بشود. فراغت باید در دل کار به وجود بیاید و کارکنان بتوانند  از اوقات کاری خود در امور مورد علاقه و خلاقانه استفاده بکنند. وقت خود را دلبخواهانه وخلاق  ومعنا دار صرف بکنند . آفاق تازه ای از  کار لذت بخش، کار معنا دار و  کارمتأملانه وفکورانه ، به روی بشریت در حال گشوده شدن است  ؛ کاری که  کسل کننده نباشد و جنبه هایی از خلاقیت در بر بگیرد.

 در یکی دو دهه گذشته نقدهای بسیاری از ساختار کار کردن  به عمل آمده است. فضاهای مجازی کار، کار در خانه، آزادی در انتخاب شکل کار و ارتباط دادن هرچه بیشتر کار با خلاقیت و تفکر مورد بحث قرار گرفته است. به تعبیر راسل در ستایش فراغت،  برای خوشبختی بشر باید به تغییر در الگوی کارکردن و به توسعه سازمان کار بیندیشیم. سازمان­هایی که در آن انسان به «آدم سازمانی» فروکاسته نشود.

 برای این منظور مفهوم شهروند سازمانی که موج چهارم شهروندی و موج چهارم دموکراسی است، به میان آمده است. دنیای امروزی احساس نیاز به سازمان­هایی می کندکه در آن گفت و شنود و نشست­های مشترک و فضای عمومی وجود داشته باشد. استقلال حرفه­ای نهادینه بشود. علایق «مابعد ابزاری» و علایق ارتباطی و شناختی انسان ، مورد توجه قرار بگیرد. سازمان­هایی که در آن رویه­های دموکراتیک به جای سلسه­مراتب خشک بنشیند. خلاقیت و تفکر و ابتکار و یادگیری به درون ساخت کار راه یابد. در اقتصادِ دانش،  اوقات فراغت  دیگر لزوما ساعات جدا ازکار تلقی نمی شود. کار نه در مقابل اوقات فراغت بلکه حاوی اوقات فراغت  و در پیوند با آن است ، کار   نه کسالت بار  بلکه دارای عنصر خلاقیت  است، زمان کاری و زمان فراغتی در آمیخته می شود.  اینجاست که بحث «کیفیت زندگی کاری» به میان می آید.

معنای مصرف

 از سوی دیگر یکی از رویدادهای بزرگ دهه های اخیر، ابداع مفهوم سرمایه انسانی و سرمایه فرهنگی بود. سرمایه­گذاری انسان در خود اهمیت یافته است. نمادها وزیباشناسی و معانی مهم شده است. انتظار می رود که انسانها برای تجربۀ ذات خود، زمان های فراغتی بیشتر وبهتری حتی در حین کار کشف و خلق  بکنند ، یعنی  درست در متن کار ، فراغت فکر داشته باشند. در حین کار ، زمانی برای اندیشیدن داشته باشند.

اکنون دیگر انسان شناسی و فرهنگ شناسی فراغت وکار  اهمیت یافته است.  ورزش ، موسیقی، اشتغال خلاق  ،حضور در حوزۀ عمومی، فلسفه ورزی ، سبک زندگی ،توسعه فردی و هویت ، همه می توانند با کار  ودر کار عجین بشوند . انتظار می رود که مصرف  واز جمله «مصرف زمان»  و مصرف زمان کاری ، دیگر پوچ وبی قدر نباشد بلکه در آن معنایی موج بزند. مصرف،  فحوای معنوی و معنای فرهنگی پیدا می کند و  واجد عنصر  هویتی واستعلایی می شود .

جنبش آهستگی

  اشاره ای نیز به جنبش آهستگی داشته باشم. این جنبش بر نیاز دنیای امروز بر داشتن سیاره­ای آرام انگشت می گذارد و در پی آهستگی در کسب و کار و زندگی و آموزش است. برای نمونه در «آموزش آرام» است که فرصت گفت­وگو و اندیشیدن و پرسش فراهم می شود .

 بشریت نیازمند  زندگی آرام تر و برکنار از دوندگیهای سرگیجه آور است. افراد باسرعت از محل کار به سمت خانه وبالعکس،  دوندگی می کنند  ودر این میان چیزی که گم می شود حقیقت هستی آدمی است. مردمان در  زندگی آرام متأملانه وفکورانه  است که امکان معنا ورزی  وارزش آفرینی  وحضور مؤثر در حوزۀ عمومی پیدا می کنند. کارلو پترینی در برابر «مک­دونالدی شدن» زندگی، مفهوم «آهستگی» را به میان آورده است؛ آهستگی در همه عرصه­ها ؛ زندگی آرام، کار و تولید آرام، عمل فعال آرام و آموزش آرام. ثمرۀ  چنین آرامشی می­تواند کار لذت­بخش و بامعنا، کار وزندگی متأملانه و توأم با  معنا ورزی و ارزش آفرینی باشد ؛ در این الگو از کارکردن،  سرخوشی حرفه­ای وجود دارد و به کیفیت هر چه مطلوب­تر زندگی و تجربۀ ذات وخود شکوفایی آدمی می انجامد وبه ارتقای شرایط بشری ما کمک می کند.

 


  • وبلاگ نویسنده
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large