Skyscraper large

ما مسلمان ناتنى بودیم

q65z4dr

میرحسین مهدوی

هروقت که تشنه می شوم، هر وقت که شدیدا تشنه می شوم، تصور نوشیدن دوغ سرد از کوزه ی گلی، در زیر سایه درخت بیدی  در قریه ی سرخ آباد، روان مرا تازه می کند، این تصور، این خیال قشنگ تشنگی مرا به شکل خاصی سیراب می کند. اگر راستش را بخواهید گاهی عمدا خودم را تشنه نگه می دارم تا خاطره ی آن کوزه ی گلی و دوغ شیرین سرخ آباد در ذهن و ضمیرم زنده شود. 

برای “سفید سنگ” دیده ای چون من، خواندن شعر تازه ی محمد شریف سعیدی هم دقیقا حکم همان کوزه ی دوغ سرد در یک روز گرم را داشت. شعر را که خواندم خیال کردم در تشنه ترین حالت عمرم ، کوزه ای به حلاوت و شیرینی همه ی عسل های عزیز جهان را لاجرعه و یکسره سر کشیده ام. شعر را که خواندم، نفس عمیقی کشیدم، مثل اینکه گیلاس آبی گلوی گلوله خورده ی مرا جان تازه بخشیده باشد. شریف سعیدی البته که خود یکسره شیرینی و حلاوت است. سالهاست که او را می شناسم. سالهاست که از او آموخته ام و با او خندیده ام. سعیدی آدم “فی البداهه” ای است. همیشه چون شعر، چون غزل تازگی دارد. 

شعر تازه ی آقای سعیدی قصه ی زندگی اکثر آنهایی است که چند صباحی را در ایران سپری کرده اند. ( این کلمه “اکثر” هم فقط به خاطر اداء و اطوار درست نویسی اینجا آمده است و خواسته ام کلی گرایی نکنم اما واقعیت اینست که اگر به جای آن  کلمه “همه” را بگذاریم نه تنها بسیار قشنگ تر و واقعی تر می شود بلکه حتی  ”همه ” نیز چیزی ازحجم حجیم واقعیت کم می آورد.). در ایران البته که تبعیض قانون رسمی این سرزمین است و هیچ کسی هم منکر آن نیست.  شهروندان خود این سرزمین نیز به مومن و کافر، صالح و ناصالح، انقلانی و ضد انقلاب، خودی و غیر خودی و … تقسیم شده اند و هرکدام متناسب با اینکه در کدام یک از این گروه ها دسته بندی شده اند، حقوق سیاسی و اجتماعی همان گروه را دریافت می کنند. اما تبعیض را به شدید ترین شکل مممکن و به سیاه ترین شیوه ی تاریخی آن می توان در نحوه ی برخورد این نظام اسلامی با افغان ها دید. اهل افغانستان که باشی، به ویژه اگر چشم بادامی هم باشی،  به شکل طبیعی واجد هیچ نوع حرمت و احترام و شخصیت نیستی و همه ارزش های اجتماعی ات صرفا به خاطر افغانی بودن و یا هزاره بودنت ضرب در صفر می شود. 

شعر تازه سعیدی مرا به اردوگاه سفید برگرداند. سالها پیش بود که نا خواسته و ندانسته از اردوگاه سیاه سنگ، نه ببخشید سفید سنگ سر در آوردم. من البته درست نمی دانستم که به چه جرمی آنجا بودم. هم کارت سبز داشتم و هم که چشمانم بادامی نبود، لهجه قمی را هم که از خود قمی ها قمی تر حرف می زدم. اما آنجا بودم، در یک سالن کوچک، هر شب چیزی نزدیک به هزار تن افغانی را روی هم می چیدند، هزار تن چشم بادامی و چشم نا بادامی. اکثر وقت ها گوسفند به حال ما می خندیدند، هزارتن در فضایی به کوچکی یک  طبیله. 

البته یاد آوری این تلخ کامی ها هیچ وقت شیرینی شب های شعر را در کامم کم نمی کند. من با شجریان بزرگ شدم، با شریعتی و با شب های شعر به سروش رسیدم. این ها همه متعلق به آن سرزمین بودند، زاده و پرورده ی آن آب و خاک و صد البته به مخاطبان افغانی شان به همان اندازه  مهربان بودند که با مخاطبان ایرانی شان. 

بله از شعر آقای سعیدی می گفتم و از نسبتی که این شعر با قصه های آوارگی ما دارد. عنوان شعر ایشان ” مسلمان ناتنی” است. این عنوان ضمن اینکه درجانش شهد عمیق شاعرانگی جاری است، کنایتی به عنایتِ خاص نظام ولایت فقیه به مهاجرین افغان نیز دارد.افغان ها هرچند مسلمان بودند اما در ایران مسلمان درجه دو به حساب می آمدند، مسلمانانی که اهمیت مسلمانی شان کمتر از مسلمانان “تنی” یا مسلمانان وطنی بود. شریف شعرش را با همین تکان، با همین زلزله آغاز می کند، بعد می گوید: 

چند روز است امام هشتم را خواب می بینم و دلم تنگ است
بر سر راه من سه “تلِّ سیاه” یا سه “سنگ سپید” بر سنگ است 

شاعر از امام هشتم آغاز می کند که “ضامن آهو”است، چون سخن هم از رمیدن است و هم از پناه آوردن. آهویی که سراسیمه ، از وحشتِ تفنگِ شکارچی سنگدل در حال کشاندن جان نیمه جانِ خویش به نقطه ی امنی است، امام هشتم او را در میان عبای خویش می گیرد و جانِ تقریبا از دست رفته ی او را به او باز می گرداند. اینک در سرزمین آن امام، همان که آهویی را به مهربانی در آغوش گرفت، در جایی که او صاحب طلایی ترین خانه ی این کره ی خاکی است، افغان ها همانند همان آهوی وحشت زده، از دست تفنگ داران ولایت فقیه در طلب یک لحظه ی زندگی سراسیمه و وحشت زده اند، می گردند، گرد می گردند و آرامش را نمی یابند. اما افغانی امام رضا را  تنها می تواند در خواب ببیند، آنهم در سر راه دیدار با این ضامن عزیزِ آهو، شش نوع تله و چاه حایل شده اند. چه کسی می تواند از این چاههای وحشت به سلامت عبور کند و به مراد معنوی و ضامن زندگی اش برسد؟ ” تل سیاه” اردوگاه مخوفی است در زاهدان، اردوگاهی  که از مرگ گاه های نازی چیزی کم ندارد. “سنگ سفید” هم همان وحشت خانه ای است در نزدیکی های شهر فریمان، مشهد ، در نزدیکی های بارگاه ضامن آهو قرار گرفته است. تکرار حرف “سین” در مصرع دوم، نوعی بند شدن زبان، نوعی سکتگی، نوعی ناتوانی بسیار جدی را به نمایش می گذارد. در سرزمین تبعیض زده ی ایران، آهو که هیچ، که گوسفندان نیز مقامی بالاتر از افغان ها دارند. افغان ها اگر مسلمان هم باشند، مسلمان های ناتنی به حساب می آیند. تا رسیدن به رستگاری و دریافت ضمانت امام هشتم، سه تل سیاه، سه کوه واره ای از سنگ های سفید که روی هم تلنبار شده اند و راه را تا رسیدن به تضمین گاه سد کرده اند. سعیدی در کنار این سنگ ها می نشیند و خطاب به یکایک آنها، چنین شرح روایت می کند: 

سنگ اول سفید برفی، گرگ، دشمن جان آهوان بزرگ
سنگ دوم به گورِ “تل سیاه” سنگ سرخی که داغ و خون رنگ است 

سنگ اول که نه سنگ است و نه سفید. تازه اگر سفید هم باشد “سفید برفی” است. سفید برفی همان گرگ ناتنی است که به هیچ تنی رحم نمی کند و تا می تواند به دریدن تن های تنها سرش را گرم می کند. این گرگِ درجه ی دوم دشمن آهوان بزرگ است. آهوی کوچک اما در روایتی شیرین به زیر جامه یِ عنایت هشتمین امام در آمد و جانِ سبکِ خویش را به ضمانت همیشگی رساند. اینک این آهوان بزرگ مانده اند و تله ای از گرگ های نانتی. شاعر بعد به سنگ دیگری اشاره می کند و با صدای غم آلودی آنرا چنین شرح می دهد: در اینجا که “تل سیاه” نام دارد، در حقیقت کوهی از جنازه های غریب، آخرین یادگار های جان های تشنه و بی نشان اند. آنهایی که نه عسکر بودند و نه رهبر، تنها بهانه بودن شان تهیه ی یک لقمه نان برای یک دسترخان کلان بود. تله ای از این تن ها در نقطه ای که از سر تصادف و اتفاق به همین اسم نام گذاری شده اند ، برای همیشه از شر نان و آب راحت شده اند. شاعر با انگشتان شریفش به این نقطه اشاره می کند و می گوید: بعضی از سنگ های این منطقه هنوز به خون آن تن های تله شده آغشته است، این سنگ ها را ببینید. این سنگ که سفید می نماید، سفید نیست، سرخ است، سرخ از خون ما. شاعر کار نشان دادن سنگ ها را چنین ادامه می دهد: 

سنگ سوم به زیر میل تفنگ، رو به رویم به روز روشن جنگ
تکیه گاه قبایل قابیل ، خاکریز قبیله‌ی جنگ است 

کار سنگ سوم از تفنگ هم روشن تر است. نه اینکه یک طرف جنگ است و طرف دیگر آرامش و قراری، نه، کسی که متهم به افغانی بودن باشد، در همه ی وسعت این قبیله یک فراری است، یک فراری تاریخی. فرار از جنگی که در آن سوی سیم های خاردار جریان دارد و فرار از جنگی که هنوز جان دارد و در جریان سیم های خاردار، دار های از خار را بر چیده است. 

نه اقامت نه برگه‌ی برگشت، در حیاط کثییف اردوگاه
می خورم چوب راس ساعت هشت، به همین پا که مدتی لنگ است 

در جریان همین جنگ هاست که شاعر، به نمایندگی از نسلی، اسیر اردوگاه می شود. در اردوگاه که جای ماندن نیست اما در عین حال توان رفتن هم نیست. اردوگاه جایی است که نه در آن می توان قرار یافت و نه فرصت فرار به کف آورد. اردوگاه نقطه وصل زندگی و مرگ است، نقطه اشتراک بودن و نبودن. جالب اینست که در همین نقطه ی پایان همه ی نظم ها، نظمی مهاجر آواره را راس ساعت هشت صبح از جای – نه از خواب- بر می کند. چون خوردن تازیانه و چوب روزانه ساعت هشت شروع می شود. این ساعت هشت البته اشارت ملایمی است به شماره امام هشتم، شکوه ی ملایم و ارام، زهرخند ساده و سرد. البته این چوب خوردن های ساعت هشت نیز بر پایی اصابت می کند که دیگر پا نیست، تنها جای پاست. پا اگر پا باشد که راس ساعت هشت نمی تواند همچنان برقرار باشد تا چوب های آبدار، آرامش نداشته ی او را بسوزاند. 

انتهای سپید جاده کجاست؟ خنده کودکان ساده کجاست؟
بین من تا طلوع کودکی ام راه شیری هزار فرسنگ است 

کودکان کار البته که روایت فراتاریخی نیست. در بسیاری از نقاط این جهان گیج می توان کودکانی را یافت که دوشادوش بزرگتر ها کار می کنند. اما کودکان افغانی در ایران کودکان کارهای بزرگ اند. شانه به شانه ی بزرگتر ها خشت می زنند، خشت های بزرگ و تر را از صبح علی الطلوع تا غروب دیرهنگام بالا و پایین می کنند. کودکی افغان ها نثار خشت و گل می شود، درس و مکتب البته که نه سهم مسلمانان درجه دوم است و نه زندگی خشتی و بیرحم مجال آنرا می دهد.

شب به فکر پری و پدرامم چشم بادامیان ناکامم
آن یکی خشت می زند تا صبح این یکی فرش باف بی رنگ است 

شاعر در عبور راه شیری کودکان خویش و شاید هم کودکی خویش را به خاطر می آورد . شرح شرحه شرحه شدن پری و پدرام که نان و شیر می خورند ، خشت می زنند و قالین می بافند. این همه ی زندگی کودکانه دو کودک شاعر است. یکی شب تا صبح خشت می زند و دیگر صبح تا شب قالی می بافد. کودکی شب ها را با خشت به صبح پیوند می دهد و کودک دیگربا رنگ فرش ها روزش را به شب بیرنگ پیوند می دهد. 

صبح ها روی خشت تازه و تر با سر انگشت نفش کنده “پدر”
مادر اما به فکر اردوگاه با سپید و سیاه آونگ است 

خشت های تری که هیچ وقت فکر خشک شدن ندارند، نقش تازه ی دستان پدر را در پیشانی خیس نشانده اند. این خشت های خسته اما خیس، جان پدر را لحظه لحظه، ذره ذره از او گرفته اند و اینک تنها خیسی و خستگی این خشت هاست که زندگی پدر را جار می زنند. مادر اما گیسوی بلند و تاریک خویش را در میانه ی این همه زندگی سیاه می کند. شاعر بعد از شرح این روایت تلخ، باز به اصل و نسب خویش باز می گردد و با صدای رسا مسلمانی خویش را به یاد می آورد. 

نه یهودی، نه ارمنی بودیم ما مسلمان ناتنی بودیم
در دیاری که دار و دیوارش خط خطی از شعار فرهنگ است 

سخن تلخ شاعر با شکوه و شکایت که نه، با یاسی امید آلود به پایان می رسد. امیدی خفیف به ضمانت و صیانت، شکایت اما از تداوم خستگی و خواب، خواب و بی خوابی، سنگ و فرسنگ، فرار و قرار.  این شعر، حجم عظیمی از در بدری های سالهای تلخ ما را به شیرینی به تصویر کشیده است. 

خواب دیدم که در شلوغ ِحرم شب دو کودک شکسته و در هم…
چند روز و شب است بی خوابم؟ تا حرم آه چند فرسنگ است؟ 

این هم شعر به هیئت کاملش. سعیدی آنقدر در حق من لطف داشت که این شعر منتشر نشده اش را ابتدا در جان من منتشر کرد. اینک شما می توانید همه ی هستی این شعر را اینگونه زمزمه کنید:  

مسلمان ناتنی 

چند روز است امام هشتم را خواب می بینم و دلم تنگ است
بر سر راه من سه “تلِّ سیاه” یا سه “سنگ سپید” بر سنگ است [۱] 

سنگ اول سفید برفی، گرگ، دشمن جان آهوان بزرگ
سنگ دوم به گورِ “تل سیاه” سنگ سرخی که داغ و خون رنگ است

سنگ سوم به زیر میل تفنگ، رو به رویم به روز روشن جنگ
تکیه گاه قبایل قابیل ، خاکریز قبیله‌ی جنگ است…

نه اقامت نه برگه‌ی برگشت، در حیاط کثییف اردوگاه
می خورم چوب راس ساعت هشت، به همین پا که مدتی لنگ است

انتهای سپید جاده کجاست؟ خنده کودکان ساده کجاست؟
بین من تا طلوع کودکی ام راه شیری هزار فرسنگ است

شب به فکر پری و پدرامم چشم بادامیان ناکامم
آن یکی خشت می زند تا صبح این یکی فرش باف بی رنگ است

صبح ها روی خشت تازه و تر با سر انگشت نفش کنده “پدر”
مادر اما به فکر اردوگاه با سپید و سیاه آونگ است 

نه یهودی، نه ارمنی بودیم ما مسلمان ناتنی بودیم
در دیاری که دار و دیوارش خط خطی از شعار فرهنگ است

خواب دیدم که در شلوغ ِحرم شب دو کودک شکسته و در هم…
چند روز و شب است بی خوابم؟ تا حرم آه چند فرسنگ است (محمد شریف سعیدی

دوشنبه ١٣ مه ٢٠١٣ – ٢٣ اردیبهشت ١٣٩٢ اوپسالا سویدن) 

 


  • [۱]. تل سیاه و سنگ سفید دو اردوگاه برای مهاجرین افغانستانی در ایران است. 
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large