Skyscraper large

وقتی همه‌ی راه‌ها به بیت رهبری ختم می‌شود

65dfgsgt56

مرتضی کاظمیان

سیدمحمد خاتمی امکان نامزدی نیافت، و اکبر هاشمی رفسنجانی ردصلاحیت شد. دو نامزد حداکثری اصلاح‌طلبان و تغییرخواهان در انتخابات ۹۲ حضور ندارند، یا به تعبیر دقیق‌تر از امکان رقابت، منع شده‌اند. هم‌زمان نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی موج جدیدی از بازداشت فعالان سیاسی و کنشگران مدنی را ـ به دلیل تحرک اجتماعی این افراد در صحنه انتخابات ـ کلید زده‌اند، و به ستادهای محمدرضا عارف و حسن روحانی هم تذکر داده‌اند، فعالان ستادهای هاشمی را همراه نسازند. 

درخواست نامزدی خاتمی، و بعدتر حمایت از نامزدی هاشمی، تلاشی بود برای تحقق دموکراتیزاسیون، و پیشبرد گذار دموکراتیک. تمامیت‌خواهان حاکم اما بی‌اعتنا به امکانی که هاشمی برای «مصالحه» میان جامعه مدنی و دولت فراهم می‌آورد، و بستری که بن‌بست گشا بود، نشان دادند که به چه میزان بر پیگیری راهبرد اقتدارگرایانه‌ی خود مصرّند؛ رویکردی که دست‌کم با کودتای انتخاباتی ۸۸ آشکارا جلوه‌گری کرد؛ و اینک تداوم آن کودتا، با سماجتی ضدملی، در دستور کار راست افراطی قرار گرفته است. 

اکنون، تلاش برای ادامه‌ی حضور در انتخابات، چنان هر اقدام سیاسی عقلانی و خردمندانه‌ی دیگر، باید از زاویه‌ی «هزینه ـ فایده»ی کنش مورد داوری قرار گیرد. آیا عارف و روحانی امکان ایجاد موج اجتماعی دارند؟ آیا آنان واجد شناخته‌شدگی ملی هستند؟ آیا از جذابیت‌های لازم برای جلب حداکثری آرای شهروندان برخوردارند؟ آیا امکان تبلیغ گسترده در سراسر کشور دارند؟ آیا ستادهای آنان توان جلب لایه‌های اجتماعی معترض و حامی خاتمی و هاشمی را دارد؟ آیا می‌توان شهروندان ناراضی و سرخورده از عدم امکان نامزدی خاتمی و بعد ردصلاحیت هاشمی را پشت عارف یا روحانی، بسیج کرد؟ و فراتر از این همه، وقتی نامزدی هاشمی مورد تایید شورای نگهبان قرار نمی‌گیرد، آیا شاهدی دال بر عدم مخالفت مرکز ثقل قدرت با پیروزی روحانی و عارف وجود دارد؟ آیا تمامیت‌خواهان مسلط در ساختار سیاسی قدرت به آنان اجازه‌ی پیروزی در انتخابات خواهند داد؟ 

پاسخ نگارنده به این پرسش‌ها، و سئوال‌های مشابه، یک‌سر «منفی» است. تداوم حضور در انتخابات از زاویه‌ی حمایت از روحانی و عارف، به‌معنای محدود کردن راه سیاست‌ورزی به «انتخابات» است و اصرار بر حضور در پای صندوق‌های رای؛ هرچند که انتخابات نمایشی و فرمایشی و مهندسی شده باشد. 

مخاطب این مکتوب، آن دسته از شهروندانی نیستند که به هر دلیل و علت، خود را ناگزیر از حضور در انتخابات می‌دانند؛ همچنین، مخاطب این نوشتار آن بخش از فعالان سیاسی اصلاح‌طلبی نیستند که انتخابات ۸۸ را واجد تقلب معنادار و کودتای انتخاباتی نمی‌دانند؛ بلکه مخاطب اصلی این نوشتار آن گروه از اصلاح‌طلبان و تغییرخواهانی هستند که به‌عزم گذار دموکراتیک در بستر انتخاباتی موجود فعال شدند. اینان تنها با هدف پیروزی در انتخابات، کنشگری در فضای اجتماعی را پی نگرفتند، بلکه به تکان خوردن نهادها و پایه‌های جامعه مدنی و جنبش اجتماعی نظر داشتند، تثبیت و تبلیغ هویت تغییرجوی خود را می‌خواستند، به جان گرفتن جامعه‌ی زیر سرکوب و ارعاب و انسداد سیاسی نظر داشتند، و تقویت شبکه‌های اجتماعی و افزایش تعامل و پیوندها در جامعه مدنی. البته اگر امکان پیروزی در انتخابات، و توفیق مصالحه با حاکمیت از کریدور هاشمی ممکن می‌شد، بسیار عالی بود؛ اما دریغ که رویکردهای ضدملی، با تمسک به ابزارهای خشونت و اقتدار غیردموکراتیک، مسلط است. 

با این همه، بخش مهمی از اهداف اصلاح‌طلبان و سبزها، متحقق شده است؛ جای یأس و پریشان‌خاطری نیست؛ گو این‌که تمامیت‌خواهان حاکم، چنان که «میر» جنبش سبز در آذر ۸۹ گفت، مصرّند که ایران را به‌سوی «کره شمالی با بزک دموکراسی» سوق دهند. سیاست‌ورزی در جامعه اما پایان نیافته است. راه‌های کنش سیاسی، محدود به شرکت در انتخابات و انداختن برگه‌ی رای انتخابات نمایشی و مهندسی شده به صندوق رای، نیست. 

در این بستر و وضع، نقش آقایان خاتمی و هاشمی، بس ویژه است. آنان می‌توانند با تکیه بر سرمایه اجتماعی شکل گرفته پیرامون عدم حضور و ردصلاحیت ایشان، گفتمان دموکراسی‌خواهی را تکثیر و حمایت کنند، و سخنگویان مهمی برای پاسداری از مطالبات شهروندان ناراضی از وضع موجود باشند؛ بلندگوهای برجسته برای پیگیری خواسته‌های مدنی و اساسی ایرانیان تغییرطلب. طیف گسترده‌ای از شهروندان ناراضی از اوضاع اقتصادی و نیز اجتماعی و سیاسی، درپی تغییر وضع موجود هستند. اصلاحات الزاما به اصلاحات حکومت‌محور محدود نمی‌شود؛ اصلاحات جامعه محور و مبتنی بر نیروی اجتماعی نیز فراروی کنشگران سیاسی گشوده است. ختم کردن تمام راه‌های سیاست‌ورزی به حضور پای صندوق‌های رای، یعنی بی‌اعتنایی به توان جامعه مدنی و پتانسیل سپهر عمومی.

زنده‌یاد مهندس مهدی بازرگان نیز پس از استعفا از دولت موقت، دو بار برای انتخابات ریاست جمهوری نامزد شد؛ پس از ردصلاحیت، او و یارانش از انتخابات غیرسالم، کناره گرفتند. بازرگان وزنه‌ای در جامعه مدنی شد. او چونان مرجعی برای اعتماد شهروندان تغییرخواه ایفای نقش کرد. 

اکنون نیز، این پتانسیل ارزشمند (سرمایه اجتماعی) در میان مدت و کوتاه‌مدت می‌تواند مددرسان گذار به دموکراسی و منافع ملی شود. به‌ویژه در این روزهای پرخطر ایران؛ که از داخل و خارج، تهدیدها کم نیستند.

هاشمی و خاتمی به خوبی از سنگ‌اندازی‌ها و مانع‌تراشی‌های تمامیت‌خواهان مطلعند و بر آن اشراف دارند. تداوم حضور آنان در انتخابات مهندسی شده، و زیر کنترل اقتدارگرایان افراطی، جز هزینه‌کردن سرمایه اجتماعی شکل گرفته در تمام هفته‌ها و روزهای اخیر، حاصلی در بر نخواهد داشت. بخش معناداری از شهروندان تغییرخواه که پس از تقلب معنادار و کودتای انتخاباتی ۸۸ به شرکت در انتخابات بی‌اعتماد شده‌اند، حالا با عدم امکان نامزدی خاتمی و ردصلاحیت هاشمی، بیش از پیش از صندوق‌های رای فاصله گرفته‌اند. فراخوان خاتمی و هاشمی به حمایت از یک نامزد، سقف محدودی از اقبال را به همراه خواهد داشت؛ شهروندان الزاما گوش به فرمان نخبگان نیستند؛ آنان انگیزه‌ و عزم تعریف شده‌ای برای فعالیت سیاسی دارند. وقتی «بازی» سالم و منصفانه نیست، دلیلی برای مشارکت در آن، و رفتن به «میدان»ی که قواعدش را به‌شکل تام و تمام، رقیب تعریف می‌کند، وجود ندارد. 

آن موج اجتماعی که می‌توانست با نامزدی خاتمی شکل بگیرد و با ورود هاشمی، می‌رفت متحقق شود، الزاما با حمایت از روحانی و عارف سامان نخواهد یافت. رعایت اصول و پرنسیپ‌های سیاست‌ورزی، و ادای تعهدات ملی، گاه با کناره‌گیری اعتراضی از انتخاباتی معنا می‌یابد که بر تنور تمامیت‌خواهی می‌دمد. 

انتخابات تنها راه سیاست‌ورزی، و عدم شرکت در آن، پایان سیاست نیست؛ وقتی همه‌ی راه‌ها به بیت رهبری ختم می‌شود و قرار است «قد» رییس‌جمهور در ایران کوتاه‌تر و کوتاه‌تر شود (حتی تا سقف جلیلی)، چه الزامی به مشارکت در این رقابت توهین‌آمیز، و چه اصراری برای هزینه‌کردن از سرمایه اجتماعی در انتخابات فرمایشی؟ 

 


  • بازنشر یادداشتى با عنوان “خاتمى، هاشمى و روحانى و عارف” در نداى سبز آزادى
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large