Skyscraper large

او چشم و چراغ ما بود

6s5df4s

پویان فخرایی

به مناسبت چهلمین روز درگذشت احمدصدرحاج سیدجوادی

 برای کسی که قریب به سه دهه ازعمرش گذشته باشد، یک دههٔ آن٬ یک سوم عمر و زندگیش محسوب می‌شود. علی الخصوص اگر این دهه٬ آخرین دهه ازعمر باشد، غالب تجارب اجتماعی مستقل آدمی را در بر دارد. دیدار دکتر سیداحمد صدرحاج سیدجوادی در ابتدای دهه سوم زندگی ام٬ یکی از تاثیرگذارترین٬ ارزشمند‌ترین و ماندگار‌ترین این تجارب را رقم زد. بیش از یک دهه پیش بود که در آذر ماه سال ۱۳۸۰ برای اولین بار مرد سالخورده‌ای را دیدم که پیش از آن تنها نامی از او شنیده بودم. دکتر صدرحاج سیدجوادی، که زندانی شدن او در فروردین همان سال به همراه دیگر اعضای نهضت آزادی آن هم در سن ۸۴ سالگی بسیار جنجالی شده بود، به مراسم عروسی نوه مرحوم طالقانی آمده بود و همین اتفاق، اولین نوبت دیدار من با ایشان را موجب شد.

کمتر از یک ماه بعد با دو تن دیگر از دوستانم به عنوان هواداران نهضت آزادی در دفتر دایره المعارف تشیع به دیدار او رفتیم که مسئولیت کارهای نهضت آزادی درزمان اسارت اعضا و در سفر بودن دبیر کل و کهولت سن دکتر یدالله سحابی بر عهده ایشان بود. اما مجال سخن به خاطر حضور سر زده یکی از دوستان بسیار کوتاه شد. چند روز پس از آن دیدار در روزنامه‌ها خواندم که مراسم دومین سالگرد درگذشت دکتر علی اردلان، وزیر اقتصاد و دارایی در کابینه مهندس مهدی بازرگان و یکی از رهبران جبهه ملی در منزل آن مرحوم برگزار می‌شود. من که در آن روزگار به خاطر صغر سن حتی اجازه داشتن گواهی نامه رانندگی هم نداشتم، با وسایل نقلیه عمومی رهسپار مراسم شدم و از جایی به بعد سرگردان پیدا کردن محل خانه بودم، که ناگهان صدای بوق ماشینی توجهم را جلب کرد. آقای صدر پرسیدند منزل آقای اردلان می‌روید؟ گفتم بله. گفتند سوار شوید و با ایشان رهسپار منزل مرحوم دکتر اردلان شدیم.

برخورد آقای صدر با یک هوادار جوان ۱۸ـ۱۷ ساله آنچنان مرا مجذوب کرد که به مؤانستی بدل شد که تا آخرین روز عمرم بدان خواهم بالید. اگر قلم ضعیف و ذهن فراموشکار صاحب قلم یاری دهد، این نوشتار تلاش دارد از رهگذر این آشنایی ۱۲ ساله٬ گوشه‌ای از شخصیت او را به مخاطبان جوانی که در روزهای اخیر، شاهد سیل اخبار و پیام‌ها و اعلامیه‌های تسلیت فوت ایشان بودند، معرفی کند. شاید این یادداشت کمکی باشد تا کسانی که او را از نزدیک درک نکرده‌اند، الگویی مناسب از او بیابند که در روزگار حاضر بسیار نادر و کمیاب است. 

زندگی سیاسی و احوالات شخصی

دکترسید احمد صدرحاج سیدجوادی، مردی است که قریب یک قرن، زندگی پر باری داشت؛ اعم از تشکیل یک خانواده موفق، طی کردن مدارج بالای تحصیلی و شغلی و یک عمر مبارزه شرافتمندانه برای تحقق آرمان حاکمیت ملت. او که متولد سوم خرداد ۱۲۹۶ شمسی درقزوین بود٬ در اعوان جوانی رهسپار تهران شد و مقطع متوسطه را در این شهر به اتمام رساند. او دروس حوزوی خوانده بود و با تسلط به زبانهای عربی و فرانسه به راحتی وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و دو لیسانس حقوق قضایی و حقوق سیاسی گرفت و دکترای علوم سیاسی خود را نیز از فرانسه اخذ کرد. خدمت سربازی را همزمان با سقوط رضا شاه پهلوی از سلطنت گذراند و به دستگاه قضا وارد شد و در سال ۱۳۴۰ به دادستانی تهران رسید و به پرونده فساد نزدیکترین افراد به دربار رسیدگی کرد. بعد از این دوره به اجبار بازنشسته شد و پروانه وکالت اخذ کرد.

s6e54frzrاو در ۳۰ سالگی (۱۳۲۶) با دخترعموی مادرش وصلت عاشقانه‌ای کرد که حاصل آن شش فرزند است. همسرش قریب به ۳۰ سال زود‌تر از او بر اثر بیماری زندگی را وداع می‌کند. دکتر صدر رباعی زیر را در وفای عشق خود به همسرش سروده٬  و در ۹۰ سالگی آن را برای گزارشگر روزنامه هم میهن می‌خواند:

گفتند که عشق می‌رود از یادت
شادی زمانه می‌کند دلشادت

رفتی و نرفت عشقت از یاد مرا
شیرین منی که سوختی فرهادت

در سیاست هم او از یک فعال سیاسی عادی وارد کارزار با حکومتی شد که دولت ملی دکتر محمد مصدق را با کمک دول خارجی سرنگون کرده بود و لذا به نهضت مقاومت ملی پیوست. خانه‌اش محل رفت و آمد و جلسات مبارزین بود و در سال ۱۳۴۰ از موسسان نهضت آزادی شد. از همان دهه ۴۰  مشاور و حامی نیروهای جوان نهضت آزادی بود.

او در دهه ۵۰ یکی از پر تلاطم‌ترین فراز‌های عمرش را سر کرد و از بنیانگذاران انجمن دفاع از حقوق بشر و وکیل مبارزین با حکومت شاه شد. در سال ۱۳۵۷ به عضویت شورای انقلاب درآمد، در نوشتن پیش نویس قانون اساسی نقش برجسته‌ای داشت و نخستین وزیر کشوردولت موقت برآمده از انقلاب شد. امنیت کشور را بعد ازانقلاب تامین کرد، رفراندوم تغییر رژیم و انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی را برگزار کرد و به وزارت دادگستری رفت. در سال ۵۹ به نمایندگی مردم قزوین در مجلس شورای ملی (اسلامی) انتخاب شد.

بعد از اتمام دوره نمایندگی مجلس٬ در نهضت آزادی به مبارزات خود ادامه داد و از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۹۰ سرپرست دایره المعارف تشیع بود. دکترصدرحاج سیدجوادی بعد از جنایتهای هولناک آذر ۱۳۷۷ ریاست کمیته دفاع از حقوق بازماندگان قربانیان قتلهای زنجیره ای را بر عهده داشت و پرونده قتل دگراندیشان را دنبال کرد. او در سالهای ۱۳۶۳ و ۱۳۸۰ بازداشت شد و در نوبت اول به طور وحشیانه‌ای شکنجه شد و در نوبت دوم در محکمه دادگاه انقلاب با حکم شلاق و جریمه نقدی در ۸۴ سالگی بدرقه شد. دادگاهی که آن را غیر قانونی دانست و از خود دفاعی نکرد و به حکم آن نیز خود اعتراضی نکرد. او تا آخرین روز عمر خود از مبارزه و امر به معروف حاکمان دست نکشید و چراغ عمرش در ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ خاموش شد. 

منش، اخلاق و ایمان

اخلاق صدرحاج سیدجوادی از او الگویی ساخته است که می‌تواند سر مشق بسیاری از تشنگان منش انسانی باشد. او به نسلی تعلق داشت که اخلاق و رفتار بسیاری از آنان برای نسل‌های بعدی الگویی از اخلاقی زیستن است و سیاست ورزی٬ فرعی از اخلاق مداری آن‌ها محسوب می‌شود. بسیاری از این نسل نه کار اصلی اشان سیاست بود و نه سودای قدرت داشتند و تنها  بر اساس احساس وظیفه ی دینی و ملی، برای حل مشکلاتی که حکومتهای خودکامه به وجود آوردند، وارد کارزار و مبارزه شدند و در این مسیر از جاده انصاف و اعتدال خارج نشدند و برای ساختن دست به تخریب نزدند. همین خصوصیات در سیاست ورزی، بیش از آنکه از آنها یک سیاستمدار بسازد، آنها را به یک مصلح و الگوی اخلاقی بدل می‌کرد.

 متواضع و خاکی بودن، رعایت ادب و متانت٬ حفظ حرمت‌ها و رعایت احترام همگان٬ اهل قرار و بر سر پیمان بودن، اعتدال، عمل گرایی، انتقاد پذیری٬ دوری از هیاهو٬ جنجال و خودنمایی٬ شجاعت و صراحت٬ و درد مردم داشتن از خصوصیات بارز شخصیتی صدرحاج سیدجوادی بود. این خصوصیات مشابه آن چیزی بود که نزدیکان و دوستان مهندس بازرگان از او نقل کرده بودند و بسیاری از آنها را در دکتر یدالله سحابی دیده بودم.

صدرحاج سیدجوادی درد جامعه را حس می‌کرد و از رنج مردم رنج می‌کشید. در سال پایانی عمر٬ چند تن از دوستان و آشنایان سابق که به دیدارش رفته بودند برای نگارنده نقل کردند، تا چشمش به دوستان قدیمی افتاد از رنج به گریه افتاد که چرا مملکت به این روز افتاده است. بار‌ها وقتی خدمت ایشان رسیدم، او از فقر مردم روایت‌ها می‌گفت و از طرفی دیگر دل نگران فروپاشی اخلاقی جامعه بود. در آخرین روزهای حیات در نوروز ۱۳۹۲ به میهمان‌هایش یادآوری کرده بود که زمانی وکالت رهبر فعلی جمهوری اسلامی را بر عهده داشته است، اما از او حق الوکاله نگرفته است. حالا در نامه‌ای حق خود را طلب کرده و خواسته است زندانیان سیاسی را عوض حق الوکاله‌اش آزاد کنند.

صدرحاج سیدجوادی پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ شجاعانه و با صراحت لهجه به صدور نامه‌ها و بیانیه‌هایی دست زد و تهدیدهای نیروهای امنیتی مبنی بر بازداشت فرزندان و نوه‌های او، یا انتقال او به مکان نامعلوم، او را ساکت نکرد. همین نامه‌ها منجر به صدور حکم ممنوع الخروجی او در سال ۱۳۹۱ شد.

اگرچه بسیار انگشت شمارند کسانی که در سابقه هفت دهه فعالیت مداوم سیاسی به پای او برسند، اما او نه این سابقه را به رخ کسی می‌کشید، و نه با آن فخر فروشی می‌کرد. مدیر داخلی دایره المعارف تشیع، مرحوم خانم فهیمه محبی، روزی برای نگارنده تعریف کرد که کمتر کسی را مثل آقای صدرحاج سیدجوادی دیده که در جریان انقلاب به جای اینکه اموالش زیاد شود، کم شده است و از خانهٔ ویلایی به یک آپارتمان ساده نقل مکان کرده باشد. او ماجرای بازداشت و شکنجه وحشیانه خود در دهه ۶۰ را وسیله خودنمایی و مظلوم نمایی نکرد و لب به روایت آن نگشود. نگارنده تنها زمانی به اصل ماجرا پی برد که دکتر ابراهیم یزدی در بازگویی فشار‌ها به نهضت آزادی به آن پرداخته بود.

او خصایص شخصیتی ارزشمند دیگری داشت که بیش از آنکه جنبه عمومی پیدا کنند، جنبه شخصی داشتند و در برخورد‌های چهره به چهره با او قابل درک و توصیف هستند.

دکترصدر حاج سیدجوادی همیشه شخصا به استقبال میهمانان خود می‌آمد و خود نیز آنها را بدرقه می‌نمود و این امر را در مورد همگان رعایت می‌کرد. تا میهمان کاملا از دید دور نمی‌شد، درب خانه را نمی‌بست و به احترام بر جای خود می‌ایستاد. دو تن از دوستان که برای دیدارش به دایره المعارف تشیع رفته بودند، تعریف کردند ایشان پشت میز خود مشغول کار بودند و لباس آستین کوتاهی به تن داشتند. کارشان را که تمام کردند، پیش از آنکه به سمت میهمانان بیایند اول کت خود را پوشیدند تا احترام میهمان را کامل حفظ کرده باشند.

اگر از دست کسی عصبانی بود صدایش را بالا نمی‌برد، اما اعتراض خود را بیان می‌کرد. برای مثال در سال ۱۳۸۶ آگهی مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی را در روزنامه خوانده بود و بدون اینکه بداند بانی آن مراسم موتلفه است، به آنجا رفته بود. سخنران مراسم شیخ جعفر شجونی بود و به جفا به بازرگان ویارانش نسبتهایی داده بود. صدرحاج سیدجوادی پس از پایان سخنرانی به طرف او رفته بود و به اعتراض گفته بود: «خجالت نمی‌کشی نسبت دروغ به بازرگان می‌دهی؟» آقای شجونی هم در جواب با او برخورد تندی کرده بود. این ماجرا در روزنامه‌های‌‌ همان روزگار هم منتشر شد.

در خاطره‌ای دیگر، روزی اقوام یکی از دوستان فوت کرده بود و دیگر دوستان از من خواستند به آقای صدر پس از برگزاری مراسم ختم اطلاع بدهم تا زحمت حضور در مجلس را به خود ندهد. من هم به همین منوال عمل کردم. آقای صدر وقتی فهمیدند که دیر‌تر از مجلس ختم به ایشان خبر دادم با ناراحتی گفتند باید زود‌تر اطلاع می‌دادید. من هم در پاسخ جواب دادم، صلاحدید دوستان بود تا به زحمت نیفتید. این جواب جناب صدر را خوش نیامد اما گلایه خود را با آرامش همیشگی اینگونه بیان کردند «آقا جان شما اطلاع می‌دادید، بنده خود در مورد آن تصمیم می‌گرفتم.»

مورد دیگر این گونه برخورد آرام او را در سال ۱۳۸۲ شاهد بودم. ایشان خود از چند جوان برای شرکت در یک گردهمایی ای دعوت کرده بودند. وقتی این جوانان به محل مراسم رسیدند، از طرف یکی از مسئولان برنامه به آنها اعلام شد که در لیست میهمانان جای ندارند و توضیح آنها در مورد دعوت آقای صدرحاج سیدجوادی کارگر نیفتاد. آنها هم  بیرون محل آن جلسه منتظر ایستادند و وقتی آقای صدر رسید، ماوقع را به ایشان اطلاع دادند و قصد ترک مجموعه را کردند. ایشان گفتند صبر کنید من با شما برمی گردم. شخصی که اولین برخورد را با آنها کرده بود و شاهد این صحنه بود، به سرعت جلو می‌آید تا از ادامه ماجرا جلوگیری کند اما دکتر صدر با حفظ آرامش به آن شخص اعتراض کرد و قصد ترک مجموعه را کرد. مسئولان دیگر مراسم تا متوجه ماجرا شدند، به پادرمیانی برخواستند و در ‌‌نهایت با دلجویی از دکتر صدر و آن جمع جوان قائله ختم شد.

رنجش خاطرش از کسی باعث نمی‌شد که اشخاص را حذف کند و سعی می‌کرد در هر شخصی نکات مثبت شخصیتی یا رفتاری بیابد و‌‌ همان را ملاک و معیار قرار دهد.

رفتارهایی از این دست، در احمدصدحاج سیدجوادی کم نبود و همین رفتار‌ها او را محبوب بسیاری از جوانان کرده بود. او از جوانان٬ تمام قد حمایت می‌کرد، به انتقادات آنها گوش فرا می‌داد و در پایان از آنها می‌خواست برای نقصان‌هایی که بر شمردند راهکار ارائه دهند. در تفویض مسئولیت‌ها به جوانان سعی در گشاده دستی داشت و به جای نوچه پروری، برای آنها شخصیت قائل می‌شد و در انتقال تجربیات خود به جوانان خست نمی‌ورزید. به سبب همین رفتار‌ها٬ محبوبیت او نزد جوانان به حدی بود که در سال ۱۳۸۲ پیشنهاد کردیم هر هفته جلساتی با حضور جوانان در خانه او برگزار شود و او با گشاده رویی میزبان آن جمع شد. او که پیش از این٬ با گفتار قاضی پرونده  خود در سال ۱۳۸۰ روبرو شده بود که: «ما نمی‌توانیم بدنه و ریشه نهضت آزادی را قطع کنیم، اما شاخه‌های آن را قطع می‌کنیم تا این درخت بخشکد»، سعی می‌کرد خونی جوان به رگهای دیرپا‌ترین حزب ایرانی و مسلمان تزریق کند. خود ایشان که در سال ۱۳۸۲ در حالی که مسن‌ترین عضو حزب بودند، معرف چند جوان برای عضویت در حزب شدند که یکی از آن افراد٬ نگارنده این یادداشت است که در آن روزگار ۲۰ ساله بودم و با پذیرفته شدن درخواست عضویتم٬ جوان‌ترین عضو حزب در آن سال شدم.

از خصلت‌های دیگر او ایمان خالص او به خداوند و دین اسلام بود. او مسلمانی معتقد و عامل به احکام بود و نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد. در ایمان راسخ او به ذکرهمین نکته کفایت می‌کنم که روز آخر ماه رمضانی که او ۸۹ سال داشت، برای تبریک عید فطر به ایشان زنگ زدم و بعد از تبریک، خدمتشان عرض کردم اگر مشکلی نیست و برنامه‌ای ندارید، فردا برای نماز عید که در هنرستان کارآموز (زیر نظر انجمن اسلامی مهندسان) برگزار می‌شود، شما را همراهی کنم. ایشان قبول نکردند و گفتند دو روز از ۳۰ روز را نتوانستم روزه بگیرم و نمی‌خواهم نماز دیگران را خراب کنم. خودم به فرادی در خانه می‌خوانم.

اما با این سطح از ایمان و پایبندی به آداب شریعت، حتی به فرزندان خود در اعتقادات اجباری نکرد و آن‌ها را برای انتخاب شیوه زندگی آزاد گذاشت. 

آخرین دیدار

زمانی که در سال ۸۶ به منظور ادامه تحصیل قصد خروج از ایران را داشتم، برای خداحافظی خدمت ایشان رسیدم، و به رسم یادگار به بنده دیوان حافظی هدیه دادند که در پیشانی آن یک رباعی با خط خود نگاشته بودند و در ذیل آن نوشته بودند«… که در تنهایی غربت با ناله‌های غریبانه حافظ دمساز باشد». یک سال پس از آن هم برای آخرین بار توانستم به وطن مراجعت کنم و کتاب خاطرات «صدر انقلاب» را مرحمت کردند. بعد از آن با وقوع وقایع جنبش سبز، امکان مراجعت به وطن دست نداد و تنها راه ارتباطی باقی مانده خط های تلفنی بود، که هر‌گاه غربت، دلتنگی را از حد می‌گذراند، با شنیدن صدای ایشان و با آرزوی دیدار دوباره شان آرام گیرم، اما پیش از آنکه دیدار میسر شود؛ آن «پیر» که به قول جلال آل احمد «چشم ما بود» را «بوی پیراهن گرفت» (سایه)؛ اما چه باک که به قول حافظ «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق». اما هر چه به خویش دلداری دهم بازهم افسوس دیدار او برای آخرین بار همیشه با من خواهد بود و تنها می‌توانم به این مصرع حافظ بسنده کنم … «کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت».

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large