Skyscraper large

دروازه‌های بهشت (بخش پایانى)

9d55a5bdb-300x374- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

سعدى مى گوید:

“آن بدر می‌رود از باغ به دل تنگی و داغ
وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملک ایست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را”

می‌گوید این کس در باغ نشسته، اما دلش تنگ است. یکی در زندان است اما دلش خوش است.

” آن بدر می‌رود از باغ به دل تنگی و داغ
وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را”

یکی در زندان است و فرحناک. توی باغ بودن کافی نیست. به تعبیر سعدی شما کفش‌ت اگر تنگ باشد، در باغ باشی، در عذابی. ولو اینکه دورت صدها بلبل چه چه بزنند، هزاران درخت گل و میوه هم در اطراف شما باشد. دلت تنگ باشد، باغ که باغ نیست. باغ از اینجا شروع می‌شود. حقیقتا اینطور است. به همین دلیل شما می‌بینید که، قرآن می‌گوید که بهشتی‌ها اولی که می‌آیند، ما بهشان شراب طهور می‌دهیم، بعد می‌گوییم بروید در بهشت. یه شرابی، یک نوشابه‌ای بهشان می‌دهیم که سر تا پای اینها را بشورد. طهور یعنی پاک کننده، شستشو کننده. طاهر یعنی پاک. طهور یعنی پاک کننده. یک شراب طهور. یک نوشابه‌ی شستشو کننده بهشان می‌دهیم. “و نزعنا ما فی صدورهم من غل” هر غلی، کینه‌ای، حسدی، بغضی، عقده‌ای، هرچه که در دل اینها هست، پاک می‌شوریم. از این به بعد است که اینها می‌توانند بهشت را درک کنند. آدمی که صدها مرض دارد، در بهترین باغ‌ها بنشانیدش، او از خودش در رنج است. آن باغ، آن درخت‌ها به شما شادی نمی‌دهد. سعدی چه می‌گوید؟ می‌گوید:

“توانم آن که نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است”

می‌گوید من که کاریش ندارم. او خودش دارد خودش را می‌خورد. از خودش رنج می‌برد. او اگر بخواهد بهشتی باشد، آسوده و آرام باشد، باید این مرض خودش را علاج کند.

لذا ببینید، دروازه‌ی بهشت این نیست که شما نگاهتان به درخت و باغ و بلبل و میوه و اینها بیفتد. دروازه‌ی بهشت، آن شراب طهور است. یک چیزی باید بخورید، یا یک مرد الهی باید یک شراب طهوری به شما بدهد بخورید که این بیماری‌ها پاک بشود. بیماری خودخواهی، بیماری حسد، بیماری کینه، بیماری نسبت به دیگران بغض داشتن، نزاع ورزیدن، خودخواهی، حق دیگران را ضایع کردن… اینها وقتی که بروند، اصلا بهشت خودبخود آنجا درست شده. دیگر همه چیز برای شما زیبا خواهد بود. همه چیز.

بیاییم سراغ آخرین کلام؛

معلم اخلاقی بود، یادش بخیر، هنوز هم زنده است، انشاءالله هرجا که هست خداوند به او طول عمر بدهد. روحانی بود. در باب اخلاقیات که سخن می‌گفت، خیلی هم از صمیم دل حرف می‌زد. مردی بود اخلاقی. شما چند جلسه که پای سخن‌اش می‌رفتید، وقتی که ساعت‌ها پای سخن‌اش می‌نشستید، می‌دیدید که خلاصه‌ی حرف او این است… من به یاد این سخن بو سعید ابولخیر می‌افتادم، حالا اول این را بگویم، بو سعید ابولخیر چنان که نوه‌ی او در احوالش نوشته، می‌گوید که روزی آمد به مسجدی و خواست که بر منبر برود. مسجد پر بود، جا نبود که از بیرون کسی بدرون مسجد بیاید. موذن آمد و قبل از اینکه بو سعید سخن‌اش را آغاز کند، گفت: “همه‌ی مومنانی که در مسجد هستند، هر کس از جایی که هست، یک قدم جلوتر بیاید تا جا باز بشود که بیرونی‌ها هم به درون بیایند و بتوانند محضر شیخ را درک کنند”. مردم چنین کردند و پیش‌تر آمدند و نشستند و جا باز شد و بیرونی‌ها هم وارد مسجد شدند. شیخ بو سعید بوالخیر رفت بر منبر، و گفت : “ای مومنان، تمام انبیاء و اولیاء خدا آمده‌اند که به ما همین یک سخن را بگویند. هر کس، از آنجایی که هست، یک قدم پیش‌تر بیاید.” این بگفت و از منبر فرود آمد.

وقتی که ما سخن آن بزرگوار، آن معلم اخلاق را می‌شنیدیم، در واقع، نهایت حرف او این بود که تمام انبیاء و اولیاء آمده‌اند تا به ما بگویند، این دو کلمه را: “مرنج و مرنجان”. توجه می‌کنید؟ این در اشعار مولانا هم هست. من نمی‌دانم این را از مولانا گرفته بود، یا خودش به این تجربه رسیده بود؟ می‌گفت لب تمام تعلیمات و آموزش‌های اخلاقی پیامبران این بوده است که “مرنج و مرنجان”. اولا دیگری را مرنجان که بدترین گناه است. بیشترین عقوبت را دارد. چون چنان که گفتم، دل مردم، حریم خداوند است. حرم خداوند است. بسیار محترم است. شکستن دل، کار کوچکی نیست. دوم این که مرنج. یعنی یک حاضمه‌ی فراخ داشته باش. تحمل کن. این تحمل جفای خلق، که در ادبیات عارفانه‌ی ما هست، سخن خیلی بزرگی‌ست. خلاصه‌ی حرف همه‌ی انبیاء این است که اولا نسبت به بندگان خدا، شفقت داشته باشید، نرنجانیدشان، نگذارید کسی از زبان شما، از دست شما، از قلم شما، از نگاه شما، از اشارات شما، اندک رنجشی حاصل بکند. از آن طرف هم اگر کسی شما را  رنجاند، چنان خودتان را تربیت کنید که کمتر برنجید. تحمل کنید، از حق خودتان بگذرید. این هم نوعی شفقت بر خلق خداوند است. مولانا غزل خیلی زیبایی دارد در دیوان شمس، می‌گوید:

“تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می‌خوانیم”

تا به این بیت نیکو. می‌گوید:

“تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم”

در این صورتیم یعنی در این جهانیم. این سخن بزرگ، مال یک عارف بزرگ است. و شما فکر نکنید اینها نشسته‌اند تا چند کلمه را هم قافیه کنند. یک دریا معنا و ارزش در این سبوی کوچک ریخته شده است. تمام تعلیمات این معلمان اخلاق را که شما جمع بزنید، و بخواهید در ارتباط با مردم در جامعه، در خانواده، آن را بیان کنید، مختصرا به همین جا می‌رسید. اما یک اما هم اینجا داریم. بعدها که ما به سخنان این معلم بزرگ اخلاقمان گوش کردیم، خب، نوشته‌های معامان اخلاق دیگر را هم خواندیم، رسیدیم به حافظ عزیز. من نکته‌ی دیگری را هم در حافظ دیدم و گفتم ای کاش آن معلم عزیز اخلاق، این نکته را هم اضافه می‌کرد که دیگر کامل مکمل می‌شد. و آن این است:

“ای نور جان من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن”

این هم دومی‌اش است. بنابر این اگر یکی از من بپرسد که شما کل اخلاق را برای ما تعریف کن. من خواهم گفت: “به فتوای مولانا و به فتوای حافظ، مرنج و مرنجان، بنوش و بنوشان.” این می‌شود اخلاق انسانی. این می‌شود اخلاق الهی و این می‌شود بهشت خداوند. در این دنیا و در آن دنیا. شما ببینید، در آن دنیا در بهشت که رنجی نیست اصلا، بنا به تعریف، اصلا در آنجا دیگر دردی نیست. رنجی نیست. بعد هم بنوش و بنوشان است. تازه این کمترین‌اش است. خیلی بالاتر از اینها هم هست. اما این دنیا، این که من گاهی دیده‌ام از پاره‌ای روحانیان مذاهب دیگر که این تعبیر را بکار می‌برند live and let live ، زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند. این دقیقا همین بنوش و بنوشان است. و این مقتضای همان حکم بزرگی‌ست که حالا که خدا به تو داده و می‌توانی بنوشی، دیگران را هم سهیم کن وبنوشان. بهشتی بودن این است دیگر. در سوره‌های قرآن ما داریم که جهنمیان به بهشتیان که رو می‌کنند، می‌گویند: “افیضوا علینا من الماء فیضا” از آن آبی که می‌نوشید به ما هم بنوشانید. این نوشاندن، شان بهشتیان است. نوشیدن هم شان آنهاست. نرنجیدن و نرنجاندن. این چهارتا کلام را شما در نظر داشته باشید و این دو بیت را از این دو بزرگی که متعلق به فرهنگ ما هستند.

یکی از مولانا که گفت:

“تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می‌خوانیم

تا در این صورتیم، از کف
ما هم نرنجیم و هم نرنجانیم”

این از مولانا.

از جناب حافظ هم که همه‌تان می‌دانید.

“ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن 

در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی‌ست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن” 

خب، این آخرین کلام من بود. نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم از این، این است که اگر اهل نوشیدن و نوشاندنی، اگر اهل نرنجیدن و نرنجاندنی، این، با تخیلات تحقق نمی‌یابد. این باید واقعیت بیرونی پیدا بکند. حقیقتا همان که حافظ گفت:

“آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود
شرمی از مظلمه‌ی خون سیاوو‌ش‌اش باد”

ببینید، حافظ می‌گوید می نوشی هم قاعده‌ای دارد. می نوشان و باده گساران هم قاعده‌ای داشتند. آنهایی که همه‌اش خودشان می‌نوشیدند، آنها می‌گساران واقعی نبودند. “آن که یک جرعه می از دست تواند دادن” آن که می‌تواند به دیگری هم تعارف کند. آن که می‌تواند از خودش بزند و به دیگری بدهد. آن است که “دست با شاهد مقصود در آغوشش باد”. برای او آرزوی توفیق می‌کنیم. برای او آرزوی وصال حق می‌کنیم. این واقعیتی‌ست. به قول نظامی

“درد ستانی کن و درماندهی
تات رسانند به فرماندهی”

اولا درد را بستان از دیگران، بگیر، درمان بهشان بده تا به فرماندهی برسی، به فرماندهی عالم بالا برسی.

“گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش”

ماه و خورشید جوانمردند. می‌دانید برای چه؟ برای اینکه نورشان را می‌افشانند بدون ذره‌ای توقع. جوانمردانه، بی‌توقع اینها نورافشانی می‌کنند. روشنگری می‌کنند. حالا گفته‌اند نور خورشید گرم است، نور ماه سرد است و نظامی هم دقیقا همین را اینجا گفته است.

“گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش”

“درد ستانی کن و درماندهی
تات رسانند به فرماندهی”

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large