Skyscraper large

دروازه‌های بهشت (٧)

sdf654ss- - عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

حالا نکته کجاست؟ چه کسی ما را این همه دوست دارد. ما چگونه می‌توانیم به مقام معشوقی برسیم. در مقام بهاءالعارفین هم که پسر مولاناست، از او می‌پرسد که: “پدر، سخنانی که تو امروزه می‌گویی، پیش از تو بعضی‌ها یک صدم آن را هم نگفته‌اند و به انواع عقوبت‌ها مبتلا شده‌اند. مثل حلاج، سر آنها بر دار رفت. مثل عین القضات، شمع آگینشان کردند. تکفیر کردند. از زندگی انداختند. تو، صد برابر آنها و هزار برابر آنها را جرات می‌کنی، شجاعت و دلیری می‌کنی و می‌گویی و کسی با تو کاری ندارد. قصه چیست؟ راز چیست؟” مولانا می‌دانید در جواب پسرش چه گفت؟ گفت: “مقام آنها مقام عاشقی بود و مقام ما، مقام معشوقی‌ست. آنها بلاکش بودند. عاشقی، بلاکشی‌ست. و آن بلاها بر آنها رفت. اما مقام معشوقی، برتر از بلاکشی‌ست. تنعم است. کامرانی‌ست. کامیابی‌ست. کام جویی‌ست. و بنا بر این یکی از آن بلاها و رنج‌ها که بر آنها رسید، به ما نمی‌رسد.”

بهشت هم همینطور است دیگر. در بهشت که رنجی نیست. دردی نیست دیگر. همه‌ی آنها پشت سر گذاشته شده‌اند. محدودیتی نیست و گریه نیست. همه‌اش خنده است. این خنده‌ای که از عمق جان برمی‌خیزد. نه خنده‌ای که با جوک‌های مصنوعی بر لب انسان می‌نشیند. نه اینکه وقتی که ملال‌ها شما را فرا می‌گیرد، می‌روید که یک کسی برای شما دو سه کلمه‌ای مزاح و لطیفه‌ای بگوید مصنوعا بخندید. نه! جان وقتی که می‌خندد. از عمق ضمیر وقتی که این شکوفایی برمی‌خیزد. همان که مولوی در خطاب به معشوق خودش می‌گفت. می‌گفت:

“مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی
بر بد و نیک جهان همچو شرر می‌خندی

همچو گل ناف تو بر خنده بریده است خدای
لیک امروز مها نوع دگر می‌خندی

بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می‌تازی
آفتابی تو که بر روی قمر می‌خندی

در خزان باغ و درختان همگی زرد شوند
چه باغی تو که همچون گلِ تر می‌خندی”

سر تا پای وجود کسی که از خرابات خدا می‌آید، مست ملاقات با خداست، چنان خنده‌ایست که هر یک لبخندش به صد بهشت می‌ارزد. صد بهشت در جان آن شخص متولد شده است و به صورت خنده بیرون می‌آید. این مقام معشوقی‌ست. ما همه‌مان معشوق خداوندیم. نگویید چه کسی است که ما را دوست داشته باشد. ببنید، مولانا در مورد کسانی که می‌خواهند معشوقی مصنوعی بکنند، در مثنوی بیان خیلی زیبایی دارد. می‌گوید صد فن، صد حیله بکار می‌بری تا دوتا مشتری پیدا کنی. دو نفر مرید تو بشوند، دو نفر تحسین کنند. دو نفر کف برای تو بزنند.

“تا کنی مر غیر را حبر و دوستی 
خویش را بد خو و خالی می‌کنی

عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش

عاشقانت در پس پرده‌ی کرم
بهر تو نعره زنان بین دم به دم”

همه دوست دارند معشوق باشند، دیگران دوستشان داشته باشند. این مقام محبوبی، مقامی‌ست. آدمی شایستگی این مقام را دارد. فقط نباید در مرتبه‌ی عاشقی بماند. می‌تواند ارتقاع پیدا کند. به مرتبه‌ی معشوقی برسد. منتها می‌گوید چرا عاشق می‌تراشی؟ چرا بازی در می‌آوری؟ چرا خودت را به صد رنگ می‌کنی تا چهارتا مشتری کسب کنی؟ تو عاشقان داری. نمی‌شناسی‌شان.

“عاشقانت در پس پرده‌ی کرم
بهر تو نعره زنان بین دم به دم”

“عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش”

اینها عاشقان پنج روزه‌اند. دور تو هم بگردند، همه رفتنی‌اند. خودت هم رفتنی هستی. عاشقان جاودانه، همیشگی و پایدار و این معشوقیت پایدار. بدنبال او باش. ببینید شما دیگر از اینجا حالا می‌توانید اهمیت این مطلب را در بیابید. ما می‌توانیم خیلی مفتخر باشیم. فربه باشیم. خوشنود باشیم، راضی باشیم که خدا ما را دوست دارد. ما مقام معشوقی داریم. فقط این نیست که ما خدا را دوست داریم. او هم ما را دوست دارد.

“عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش”

این که مولوی می‌گوید که:

“که دید ای عاشقان شهری که شهر نیک بختان است
که عاشق کم رسد آنجا و معشوق فراوان است”

در واقع دارد بندگان خوب خدا را می‌گوید. می‌گوید اینها هر جا زیاد باشند، همه معشوقان‌اند. نه فقط عاشقان. شهر نیک بختان آنجاست. بهشت هم آنجاست. هر یک از آنها یک بهشت‌اند. یک دروازه‌ای از بهشت توسط آنها گشوده می‌شود. جان آنها بهشت آفرین است، بجای اینکه بهشتی باشند. این مرتبه را آدمی می‌تواند برسد و آسان هم هست. درهای بهشت بیشتر از درهای جهنم است. کارهای کمی‌ست که آدمی را مغضوب خدا کند. اما کارهای زیادی‌ست که آدمی را محبوب خدا می‌کند. و زیادتر بودن درهای بهشت بر درهای جهنم، معنایش همین است. این که بدنبال محبوبی و معشوقی باید گشت همین است. شما فکر نکنید آدمی حظ‌ش از خداوند فقط همین است که بنشیند و گریه کند به درگاه خداوند. حظ ما فقط همین نیست! بهره‌ای که ما از حضور در محضر خدا می‌بریم این نیست. شما فکر کنید که در حضور یک دوستی نشسته‌اید. خدا را بگذاریم کنار. یک دوستی که خیلی هم دوستش دارید. فقط گریه می‌کنید؟ فقط التماس می‌کنید؟ این که نشد دوستی که! یا حرف‌هایی که در غیبت‌ش می‌زنید، در حضورش هم می‌زنید؟ دیگر تمام شد آن دوره، شوق به پایان رسید، دوره‌ی فراق به پایان رسید. الان دوره‌ی وصال است. ما همیشه در حالت وصال با خداوندیم. فقط به شرط اینکه این جهل و این عدم معرفت رفع بشود. مولانا قصه‌ی عاشقی را می‌گوید که وقتی به معشوق‌ش رسید، باز هم نامه تقدیم او می‌کرد.

“گفت معشوق اگر این بهر من است
گاه وصل این عمر ضایع کردن است

من به پیشت نشسته و تو نامه خوان
نیست باری این طریق عاشقان”

گفت تو نامه‌ها را می‌دادی که به ما برسی، حالا که رسیدی باز نامه می‌دهی؟ معلوم است نفهمیدی ماجرا چیست اصلا. و این که آدمی طالب وصال است یعنی چه. دیگر نوبت نامه نوشتن و تضرع و التماس گذشت. دیگر وقتی که رسیدی به معشوق، خودت معشوق شدی اصلا! خودت به آن درجه واصل شدی. ما با خداوند که می‌نشینیم در خلوت، فقط این نیست که اظهار نیاز بکنیم، التماس بکنیم، گریه بکنیم! دوستی باید بکنیم، معشوقی باید بکنیم. به قول مولانا در مورد پاره‌ای از بندگان خدا می‌گوید که:

“تو چه دانی ای قراره‌ی پر حسد
که خدا هم منت او می‌کشد”

می‌گوید تو چه می‌فهمی؟ بندگانی دارد خداوند که منت‌شان را می‌کشد. تو هنوز این را نفهمیدی که رابطه‌ی آدمی با خدا، رابطه‌ی بنده و سلطان نیست. رابطه‌ی برده و خواجه نیست. فرق دارد. جور دیگری‌ست. فقط آن طرف قصه را و آن چهره‌ی از ماجرا را برای ما گفته‌اند و بزرگ کرده‌اند. نه! جنبه‌ی دیگر هم دارد. این بهشت، بهشت عاشقان نیست فقط. بهشت معشوقان هم هست. که آنوقت وقتی که شما می‌بینید در قرآن می‌گوید که خداوند به بهشتیان سلام می‌فرستد وقتی که اینها آمدند در بهشت. این بخش بعدی سخن من است. یک دروازه‌ی دیگر بهشت را می‌خواهم باز کنم به روی شما. یعنی خدا به روی همه‌ی ما باز کرده.

ببینید، دو صفت در قرآن آمده، یکی در باب بهشت و یکی در باب جهنم.

در باب بهشت خداوند می‌گوید که در بهشت، نزاع نیست، دشنام نیست، اینها به صراحت گفته شده. “لا یسمعون فیها لغوا و لا تأثیما إلا قیلا سلاما سلاما” اصلا سخن زشت در بهشت شنیده نمی‌شود. افراد با یکدیگر نزاع نمی‌کنند. دشمنی نیست. فقط دوستی، صلح، صدق، صفا و اینهاست.

از آن طرف درباره‌ی جهنمیان می‌گوید که: “إن ذلک لحق تخاصم أهل النار” تخاصم و خصومت ورزی اهل آتش، یکی از واقعیات جهنم است.

ببینید، دو چیز را خداوند در مقابل هم نهاده. یکی تخاصم است و یکی محبت است. می‌گوید اینجا جای نزاع دعواست و بر سر هم زدن، آنجا جای آشتی، صلح، صفا، دوستی و مودت است. از این شما چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ هرجا دعوا زیاد است بدانید آتشی، شعله‌ای، زبانه‌ای از زبانه‌های جهنم آنجاست. هر جا محبت هست، دوستی هست، سلم و صفا و محبت و مهر و وفا هست، بدانید که آنجا بهشت است. واقعا همینطور است. (ادامه دارد)

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large