Skyscraper large

دروازه‌های بهشت (۴)

156478_502- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

حالا از شهید بلخی بیاییم پایین‌تر و برسیم به سعدی خودمان. سعدی از مقوله‌ی دیگری و از منظر دیگری، این معنا را مورد بحث قرار می‌دهد. اجازه بدید پاره‌ای از شعر او را هم بخوانم. این اشعار شعرای ما، خودشان دروازه‌های بهشت‌اند. حالا معانی‌ای که در آنها نهفته است یک سو، ولی خود زیبایی و بلاغتی که در کلام آنهاست، یک سوی دیگر. و اینها من حیث المجموع حقیقتا درهایی از بهشت هستند که خداوند برای ما گشاده است و ما داریم و نمی‌بینیم. داریم و نمی‌بینیم. علامت ورود به آنجا را هم زده‌اند. همه گونه تشویق و انگیزه‌اش را هم بوجود آورده‌اند، ولی آدمی غفلت می‌کند. سعدی می‌گوید که:

“خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

بشدی و دل ببردی و بدست غم سپردی
همه روز در خیالی و ندامت کجایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای دوست که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما نفروش پارسایی”

حالا به این شعر نگاه کنید.

“درِ چشم بامدادان به بهشت بر گشادن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی”

خود این شعر، یک بهشت است. اما خبر و مژده‌ی یک بهشت دیگری را هم می‌دهد.

” درِ چشم بامدادان به بهشت بر گشادن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی”

یکی از کالج‌های امریکا من را دعوت کرده بود برای سخنرانی در باب دوستی. اساسا عنوان جالبی هم داشت که “دوستی چیست؟” دوستی ورزیدن، چه شانی و چه جایگاهی در زندگی آدمی دارد. همه‌ی سخنرانی من، تفسیر همین یک بیت سعدی‌ست. گفتم دوستی از بهشت برتر است. بلکه دوستی همان بهشت است. آدمی که دوست ندارد، بهشت را نمی‌شناسد، بهشت هم نخواهد رفت.

حالا به شما خواهم گفت که مولانا، قدم‌ش را بالاتر از این هم می‌گذارد. این تازه مرحله‌ی عاشقی‌ست. آدمی که دوست نداشته باشد، بلد نباشد که چگونه دوستی بورزد، نتواند که دوستی بورزد و دوست بگیرد و در کنار دوست و در همنشینی با او خرمی و فرخندگی و نشاط دل حاصل کند، کسی که این نعمت بزرگ را نشناسد، از همه‌ی امور جهان، فقط بهره بردن، برای خود خواستن، نه برای دیگری، این را بفهمد، این آدمی به بهشت هم نمی‌رود. عموم مردم در این جهان، اهل استخدام‌اند. حتی دوستان‌شان را هم می‌خواهند به خدمت بگیرند. برای اینکه کاری برای آنها بکند. برای اینکه گره‌ای بگشاید. برای اینکه پارتی بازی بکند، برای اینکه جایی، قدمی برای آنها بردارد. اما آن کسی که دوستی می‌کند، کسی‌ست که دوست را برای خود دوست می‌خواهد. نفس دوستی برای او لذت بخش است. این نعمت را می‌فهمد. لیاقت دوستی ورزیدن دارد. و می‌داند با یک آدم دیگر، رابطه‌ی استخدامی و استثماری نباید برقرار بکند. رابطه‌ی مساوی و متقارن برقرار می‌کند و در اثر آن، هم خود او شکوفا می‌شود، هم دیگری شکوفا می‌شود. این دوستی می‌تواند بین دو مرد، بین دو زن، بین مرد و زن، از همه جهت می‌تواند برقرار شود. علی الخصوص بین انسان و خدا، بین خدا و انسان، می‌تواند برقرار شود. و این همان نکته‌ی بسیار عالی ایست که عارفان به ما آموخته‌اند که در این جهان خداوند نه تنها خالق است، نه تنها آمر است، نه تنها ناهی‌ست، نه تنها شارع است، بلکه محبوب و معشوق هم هست. فقط آنجا نیست که ما فرمان او را ببریم. فقط او آنجا نیست که ما از او بترسیم! یا به دعا از او چیزی بخواهیم. این مصرف کردن خداوند است برای خواسته‌های خویشتن. از او چیزی خواستن، از او توقع نعمتی داشتن، که البته بد نیست، ولی آن

“محب حق ز بهر حق کجاست
که ز اغراض و ز علت‌ها جداست”

آنی که خود او را برای خود او می‌خواهد کجاست؟

“ما ز دوست غیر از دوست نعمتی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی” 

لذا دوست داشتن، یکی از درهای بهشت است در این عالم. حقیقتا اگر در این جهان دوست داشتن نبود. فقط ما با یکدیگر ارتباط ابزاری داشتیم، من می‌دیدم شما به چه درد من می‌خوری، شما هم می‌دیدی من به چه درد شما می‌خورم، رابطه حیوانی بود، رابطه تکنولوژیک بود. درست، مصرف کردن دیگری و به خدمت گرفتن دیگری بود، همان‌طور که آدمی طبیعت را به خدمت می‌گیرد. همان‌طور که ماشین را به خدمت می‌گیرد. همان‌طور که سوار دوچرخه‌ای می‌شود. همان‌طور که از هواپیما استفاده می‌کند. ولی دوست برای آدمی، این سمت را و این صفت را ندارد و نباید داشته باشد. بر این آشنایی‌های ابزار انگارانه، نام دوستی نهادن، جفا کردن بر مفهوم دوستی‌ست. جفا کردن بر مفهوم عشق است. بسیاری از آنچه که امروزه تحت نام عشق می‌رود و شنیده می‌شود، خوانده می‌شود، در فیلم‌ها دیده می‌شود، هیچ کدام دوستی به معنای دوستی ورزیدن متقارن نیست. همه ابزاری‌ست. همه استفاده کردن از دیگری‌ست. مصرف کردن دیگری برای خویشتن است. اگوییزم است، خودخواهی‌ست، خود محوری‌ست. و این، مطلقا در دوستی راه ندارد و جایی ندارد. آنکه سعدی می‌گوید:

“درِ چشم بامدادان به بهشت برگشادن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی”

لطافتی که در نظر کردن به چهره‌ی دوست هست، از لطافت بهشت سرتر است. خرمی، فرخندگی، شکوفایی و گشادگی‌ای که در اثر این نظر حاصل می‌شود، معادل صد بهشت است. این، آن دوستی‌ای نیست که دوستی ابزار انگارانه باشد. آن دوستی‌ای نیست که آدمی، دیگری و دیگران را بخاطر خود بخواهد. خرج خود کند، مصرف خود کند تا خودخواهی خود را فربه‌تر کند. این را ما دوستی نمی‌دانیم. دوستی وقتی‌ست که دیگری را برای خود او بخواهید، نه برای خواسته‌ای از خواسته‌های خود. در این صورت، نوعی از خود گذشتگی حاصل می‌شود. نوعی از خود بیرون رفتن حاصل می‌شود. نوعی قفس شکستن، زندان شکستن حاصل می‌شود. و این رهایی، این پرواز، این عروج، عین بهشتی‌ست که آدمی خواهد داشت. و این دوستی‌های ناب است در این عالم که کم است. اما در آن بهشت را همین‌جا می‌توان به روی خود گشود. و به قول حافظ که گفت:

“ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آنکه که سیب زنخدان شاهدی نگزید”

تعبیر این است دیگر. می‌گوید اگر در این دنیا تجربه‌ای نداشتی، در آن دنیا هم آن تجربه را نخواهی داشت. در قرآن هست که: “و من کان فی هذه أعمى فهو فی الآخرة أعمى و أضل سبیلا”. هر که در این جهان کور است، آنجا هم کور خواهد بود. هر که اینجا طعم بهشت را نچشیده، آنجا هم نخواهد چشید. این را شما به منزله‌ی یک مبالغه‌ی شاعرانه نگیرید. این اولا سخن خداوند است. سخن عارفان نیست که از سرچشمه‌ی وحی برداشت کرده‌اند. تامل عاقلانه هم ما را به همین می‌رساند. “و من کان فی هذه أعمى فهو فی الآخرة أعمى و أضل سبیلا”. هر که در این جهان کور است، آنجا کورتر است. هر که اینجا گمراه است، آنجا گمراه‌تر است. در هدایت را همین جا باید گشود. در بهشت را هم باید همین جا گشود. و این بهشت وقتی که درش باز شد، آنگاه شما اجازه‌ی ورود به آن را خواهید داشت. و گشودن این باب بهشت در اختیار شماست. دروازه‌های بهشت، علامت‌ها و نشانه‌های آن را باید بشناسید. جاده‌های آن را باید ببینید و بشناسید و تمرین رفتن در آن بکنید. منشینید به خیال اینکه این در را به روی شما باز خواهند کرد. فرصتی‌ست در اینجا که این درها را به روی خودتان باز کنید. یکی یکی این نشانه‌ها را باید پیدا کرد. و باید دید که خدا، در کجا آنها را نهاده است. کسانی که در این جهان حقیقتا از نعمت دوستی، از نعمت محبت، برخوردارند، توان این را و شایستگی این را دارند که محبت بی‌دریغ بورزند، بدون اینکه توقعی از کسی داشته باشند، بدانند که بهشتی‌اند. بدانند که خداوند برای آنها، در بهشت را گشوده است. یکی از آن هشت در بهشت یا سی و سه در بهشت، یا سی و سه هزار در بهشت، به روی آنها گشوده شده است. و از همین جا جاده‌ی آن را کشیده‌اند و آن را آماده کرده‌اند تا در آن قدم بگذارند. به دور خود گردیدن، همه چیز را برای خود خواستن، دیگران را ندیدن، در مقابل خدمت کوچکی، توقع زیادی داشتن، اینها، شرط انسانیت نیست. اینها معامله است. اینها داد و ستد است. نام اینها را نمی‌توان سخاوت نهاد. نمی‌توان محبت نهاد. اینها در واقع، به خود خدمت کردن است. اما در صورت و در چهره، خدمت به دیگران است. وقتی دیگری مطرح می‌شود و دوستی با او معنای حقیقی پیدا می‌کند که شما حقیقتا از خودتان چشم بپوشید و بتوانید این چشم پوشی را تمرین کنید. و این از خود رفتن، آغاز ورود به بهشت الهی‌ست. (ادامه دارد)

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large