Skyscraper large

دروازه‌های بهشت (٢)

sh04Kaveh5- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

آنچه را که خداوند نوید و وعده داده است و وعده‌ی او هم وفا شدنی‌ست و آینده‌ی درخشان و نیکو و بهجت آفرینی‌ست که در انتظار مومنان و عابدان و زاهدان است، آن خود بهشت است. اما دروازه‌های بهشت، مدخل‌ها و ورودی‌های بهشت، این کاخ عظیم و پر نعمت، کدام است؟ 

آیا می‌توان امروز و در همین جهان، در همین حیات نخستین و آغازین که ما داریم، آن درها را به روی خودمان بگشاییم تا پس از اینکه از این جهان قدم به جهان دیگر نهادیم، آنگاه بدانیم و دریابیم که بهشتی را که ساخته‌ایم، در اختیار ما قرار خواهند داد و ما می‌توانیم به طیب خاطر در آن زندگی کنیم. آرزوی مرگ کردن، مرگی که دنباله‌ای ندارد، حیاتی ندارد و دنباله‌ی آن تاریکی و فنای محض است، آرزوی نیکو و شیرینی نیست. برای همه‌ی ما، شیرین‌تر آن است که بدانیم بقائی داریم، جاودانگی داریم، این حیات ما عبث نیست، بیهوده نیست و ادامه خواهد یافت و ما بنا بر نقشه و تدبیری به این عالم آمده‌ایم و لذا این عمر را ادامه خواهیم داد و چنین نیست که هر کمالی در این جهان حاصل شده باشد، ناگهان نابود شود و ادامه‌ای نیابد و ما با یک آینده‌ی کاملا تاریک و بی‌معنا، روبرو باشیم. آن مکتبی که می‌تواند جاودانگی را به ما ارائه کند، افاده کند، در اختیار ما بگذارد و دل ما را گرم بدارد که ما برای بقا آمده‌ایم، نه برای فنا، مکتبی‌ست که فقط از مبداءی و سرچشمه‌ای می‌رسد که بر همه‌ی هستی، تفوق دارد و نظارت دارد و می‌تواند از همه‌ی این عالم، گذشته و آینده‌ی آن با ما سخن بگوید و آن تضمین و اطمینان را در اختیار ما بگذارد. 

از اینجا آغاز کنم. برگردیم به ادبیات فارسی. برگردیم به هزار سال قبل؛ از شعر فارسی، و ببینیم که ادیبان ما و شاعران ما از دروازه‌های بهشت، چگونه سخن گفته‌اند تا رفته رفته گام برداریم و به دوران کنونی نزدیک شویم. تاملات عقلانی را هم برپا کنیم. برای اینکه به این مسئله‌ها نزدیکتر شویم.

شهید بلخی، از شعرایی که شهرت کمتری دارد بدلیل اینکه ابیات فراوانی از او بجا نمانده است و از شاعرانی‌ست که برای دوران آغازین امتحان و تجربه‌ای که شاعران می‌کردند، برای اینکه به زبان فارسی شعر بگویند، آثاری از خود بجا نهاده است. یک قصیده‌ی نسبتا مشهور و مهمی دارد، البته عاشقانه است. اما منظور ما هم در کلام او یافت می‌شود.  

“مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی
که هرگز از تو نه بگردم نه بشنوم پندی

به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتش حسراتم فکند خواهندی

تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی
نماز بردی و دینار بر پراکندی

و گر تو را ملک هندوان بدیدی موی
سجود کردی و بتخانه هاش برکندی”

می‌رسیم به دروازه‌ی بهشت.

“شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی”

این بیت را باید با طلا نوشت. جمعى از من خواستند که یک شعر فارسی را به آنها معرفی کنم که بر سردر سرای خودشان بنویسند و در بیانیه‌های خود، آن را هم بکار ببرند. من همین بیت شهید بلخی را برای آنها خواندم. گفتم این را بنویسید:

“شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی”

او البته به معشوق خود می‌گوید و از او می‌خواهد که آرزوی عاشق را برآورد. اما آرزوی آرزومندان را برآوردن، حقیقتا دروازه‌ی بهشت است. اگر خداوند این در را به روی کسی باز کند، کسی آرزوی خود را، حاجت خود را با او در میان بگذارد، اما این حاجت را بر نیاورد، در بهشت را به روی خود بسته است. ما به راحتی می‌توانیم این باب را باز کنیم، گشاده بداریم، یا می‌توانیم در هم بزنیم و ببندیم و خودمان را از ورود به این باغ نعیم الهی، محروم کنیم.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large