Skyscraper large
اقرار قرائتی سبز

برگ بیستم : بهمن قبادی

ert61ds

مهرانه رضایی‌فر

زاده ۱۳۴۸ در شهرستان بانه از توابع استان کردستان است. تا مقطع متوسطه در سنندج ماند و برای ادامه تحصیل راهی تهران شد. البته بعدها دانشگاه را رها کرد و سینما را تجربی آموخت. وی که سابقه عکاسی را هم در کارنامه کاری خود دارد، پس از کسب تجربه در ساخت فیلم کوتاه، به فیلم سازی بلند روی آورد و جوایز و افتخارات متعددی را برای سینمای کشورش به ارمغان آورد.

بهمن قبادی، که از جمله هنرمندان حامی جنبش مردمی سبز به شمار می رود، همواره خواهان یکپارچگی همه ایرانیان و نیز کردهای غیور برای دستیابی به یک حکومت مردمی بوده و هرگز راضی به تکه تکه شدن مرزهای سرزمینش نبوده و نیست.

قبادی به عنوان کارگردانی مستقل و درد آشنا که هیچ گاه اجازه فیلمسازی به زبان مادری اش را هم نیافت، پس از انتخابات ۸۸ و اعتراض به باطل و حق طلبی اش، مجبور به کوچ اجباری از وطن شد و زندگی را در غربت ادامه داد.

وی که هرگز، چه در پس کوچه های تهران و هم آواز با گربه های ایرانی و چه در رفاه و آزادی نسبی کنونی، همراهی با مردمش را فرو نگذاشت، همواره تاوان این اندیشه سبز خود را به انحای مختلف پرداخته و می پردازد.

در اولین اقدام حکومت، حتی پس از کوچ اجباری وی از ایران، با خبر دستگیری نامزد، دوست و همراهش، رکسانا صابری رو به رو شد و در پی این اتفاق، نامه ای خطاب به مسئولین حکومتی ایران نوشت و از وضعیت وی ابراز نگرانی کرد. وی در بخشی از این نامه می نویسد : « نامه‎ام خطاب به همه دولت مردان و سیاست مداران و همه کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازی‎های بزرگان نکنید. او نحیف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید اینگونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاهِ او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بی‎گناهیِ او شهادت بدهم.»

از سویی دیگر، پس از ساخت جدیدترین اثر خود، با مضمون زندانیان سیاسی و بی گناهِ زندان های حکومت ایران و با حضور ستاره هالیوود، مونیکا بلوچی و نیز بهروز وثوقی و آرش (خواننده محبوب پاپ ایرانی)، به ناگاه در ۱۴ آبان خبر دستگیری برادرش را شنید. قبادی که فیلم “فصل کرگدن” را به صانع ژاله و فرزاد کمانگر، دو شهیدِ کردِ جنبش سبز تقدیم کرده بود، تاوان سنگینِ دستگیری برادر بیمار و عود بیماری مادر را به جان خرید. وی در توضیح نحوه بازداشت بهروز قبادی چنین می گوید : « در اوایل صبح روز یکشنبه، ۴ نوامبر، بهروز، سنندج را بایک تاکسی ، به مقصد تهران برای رسیدن به پروازش  ترک می کند. در حدود ۱۵ کیلومتری خارج از شهر سنندج، لباس شخصیها سوار بردو خودرو، تاکسی را متوقف و او را دستگیر می کنند. برادرم به همراه دو تن از دوستان قدیمی‌اش… سوار ماشین بودند. راننده برای خانواده‌ام توضیح داده که دو سه ماشین منتظرش بودند. راننده می‌پرسد مسافرانم را کجا می‌برید اما جوابش را نمی‌دهند. همه پیگیری‌های خواهرم در همه این روزها بی‌نتیجه مانده و کسی نگفته که کجاست. اطلاعی که دارند که یکی از دوستان بردارم به مادرش زنگ می‌زند و می‌گوید جای خوبی هستیم و فردا آزاد می‌شویم اما دو هفته است که از آنها خبر نداریم.»

safe_imageبهمن قبادی در شرایطی در برابر حقوق فراموش شده ملت ایران سخن می گوید که نه تنها این را وظیفه خود دانسته، بلکه در این میان سکوت هم صنفان هم آزارش می دهد. وی در اقدامی تحسین برانگیز سکوت افرادی مثل عباس کیارستمی که نرخ روز را به خوبی می شناسند، معیار بی عزتی و نداشتن شرافت حرفه ای دانست و طی نامه ای سرگشاده خطاب به کیارستمی نوشت : « آقای کیارستمی عزیز!!! شما برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظه کاری، صحیح نیست وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلم های ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنش مان کنی.

در تمام این سال ها با کمترین تاثیر پذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابه سامان اجتماعی هم می گشودی، حاشیه امنیت ات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت می کنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما می ایستد. با این حال همان طور که گفتم سکوت حق شماست. اما آنچه حق شما نیست، بیان حرف هایی است که تیتر روزنامه های حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود می کند. بر چه اساس به خود اجازه می دهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده و شرافتمند را با کلمات ناپسند به مسخره بگیری و بد تر از آن هم زبان با دیکتاتور های دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرف هایی که پیش از این تنها از زبان مسولان حکومتی سینما و روزنامه نویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟ پیش تر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است.شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلم هایی که می سازی چنین باشد. اما خوب می دانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغه شان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور می توانی کشوری را که سخت ترین سانسور ها را در فیلمسازی اعمال می کند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذ مت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟ حتما مزاح کرده ای. اما من هیچ نشانی از لطیفه گویی و طعنه و کنایه در حرف هایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چراتازه ترین فیلمت را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟ من هم مثل شما می خواهم در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانه ام هستم. اماهمه این ها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه این ها را داری – به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش می گذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت می رفتی با داشته هایت و با خواب آرامی که – در خانه ات در ته آن بن بست-  حاصل می شد، و ما هم به راه خودمان می رفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشت شان برای ما از سینما مهمتر است و با داشته هایی که از ما دریغ کرده اند و می کنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب می کنند؟

آقای کیارستمی عزیز! در این روز های حساس و سرنوشت ساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرف ها یت، ما را از اعتراض در کردن جشنواره ها و پیوستن به مردم وفیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کرده ای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران اند.»

آذر ماه ۹۱، پس از حادثه دلخراش مدرسه شین آباد بود که قبادی در نامه ای خطاب به دختران کرد شین آباد نوشت : « از این ظلم، درونم شعله های آتش سر می کشد. اشکهایم روان است اما صدایم در نمی آید. انگار حنجره ام سوخته.
از دور بر بدن های سوخته تان بوسه می زنم. نمی دانم چه موقع، اما می دانم روزی می آید که پولی که باید برای گرم کردن شما خرج می شد دیگر به جیب دغلبازان و فریبکارانی که دنیا از دستشان به ستوه آمده نمی رود. شرم بر آنانی باد که شما را در آتش خود سوزاندند و عذر خواهی شان یک لودگی وقیحانه بیش نبود.»

بهمن قبادی، که غیرت را معنایی دوباره داد، بداند، حنجره ی همگی مان سوخته و اشک ها روان است، اما به مانند او رد سرسبزی همه دره های سبز را بی اعتنا به مرزها پیش می گیریم و تا امتداد این سرسبزی به قلب ایران زمین، از پای نخواهیم نشست. 

   


  • “اقرار قرائتی سبز” تعبیری است وام گرفته از سید علی صالحی تا نام دفتری باشد که از هنرمندان سبز یاد می کند؛ آنانکه با مردم شان، همدل و همراه بودند و هستند، حتی در دشوارترین روزها…
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large