Skyscraper large

عشق و گناه به روایت عبدالکریم سروش (۶)

sd654Reference- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

بخش پایانى: من که از عاشقی در اینجا سخن می‌گویم، نمی‌خواهم آن مفهوم آشنا را انکار بکنم. چون ببینید، شاید ذهن شما باز از تلقی سینمایی بیاید بیرون، ولی آنوقت سراغ یک سری عشق‌های آسمانی برود که اصلا روی زمین پیدا نمی‌شود، بگویید مگر چه کسی یا چند عاشق با این اوصاف در دنیا پیدا شده، من می‌خواهم به شما عرض بکنم اینگونه نیست. همین اوصافی که ما داریم می‌گوییم، به درجات قابل یافت شدن است و باید هم آدم پیدایش بکند. ببینید، یک حرف کلیدی‌ای حافظ می‌زند، این حرف البته در واقع حرف مسیحیت است. می‌گوید که:

“با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در عین خود پرستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستند

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”

این شعر، یکی از آن کلیدی‌ترین شعرهای حافظ است و به زبان خیلی روان و لطیفی هم گفته شده. می‌گوید برو و عاشق بشو، برو و حتما این کالا را کسب کن. می‌گوید وقتی عمرت به سر می‌آید، کار جهان به سر می‌آید و تو می‌بینی که تهی دستی. اصلا تنها کالای با ارزشی که توی این دنیا می‌شود خرید، می‌شود یافت، همین است.

“عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”.

چرا این حرف را حافظ به ما می‌زند؟ و این چه دریافت و تشخیصی بود که این مرد داشت که ما را تشویق می‌کند؟ می‌گوید دارم به شما می‌گویم:

“نقطه‌ی عشق نمودم به توی هان سهو مکن
ور نه تا بنگری از دایره بیرون باشی”

چرا این را حافظ می‌گوید؟ این چه توصیه‌ایست که می‌کند؟ هیچ وقت به ما نگفت برو گناه بکن و نخواهد گفت، اما در عین حال جا و اعتبار گناه را برای ما گفت. اما در مورد عشق نه، می‌گوید بروید و عاشق بشوید. این خیلی فرق دارد با سخنانی که فرض کنید سعدی در باب عشق می‌گوید. سعدی فقط توصیف می‌کند عشق را. می‌گوید که در این عشق چه زیبایی‌ها هست. چه لطافت‌ها هست. در عین حال چه سختی‌ها هست. فراق چیست. وصال چیست و یک عاشق چه رنج‌ها که در فراق معشوق خودش می‌برد.

“شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر دلی که به زندان عشق در بند است”

پیام ما که رساند به یار مهرگسل
که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست 
به خاک پای توست کان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل 
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

غم فراغ که پیش تو برگ کاهی نیست
بیا و بر دل ما بین که کوه الوند است”

این غزل با این همه لطافتی که دارد، بیان حال نزار یک عاشقی‌ست که در فراق معشوق نشسته است.

“دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

به یادگار کسی با من نسیم صبا 
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است”

من این غزل را بارها با خودم می‌خوانم. آنقدر سعدی در این غزل حلاوت ریخته خدا شاهد است. یکی از شاهکارهای سعدی‌ست. اما هیچ کدام از اینها به شما نمی‌گوید که برو عاشق بشو. سعدی می‌گوید در عاشقی چه خبرهاست. به قول حافظ:

” فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد”

اما حافظ به ما می‌گوید:

“عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش 
بیماری اندر این ره بهتر ز تن درستی”

این حرف حافظ اهمیت‌اش از این جهت است که اولا نقش مقصود را در کارگاه هستی همین عاشقی می‌داند. اما دومی‌اش این است که می‌گوید برو عاشق بشو. گویی که اردای است این کار! اختیاری است و این درست همان چیزی‌ست که خلاف دریافت عامه است. مردم فکر می‌کنند عاشق شدن که اختیاری نیست، ارادی نیست، خب انسان یک دفعه درون چاله می‌افتد، ممکن هم هست که نیفتد. ممکن است که عاشق هم نشود. توجه می‌کنید؟ از بسیاری از ماها بپرسند که عاشق شدید در عمرتان؟ بگوییم نه. بپرسند چرا؟ بگوییم خب قسمت نبود دیگر، نشد! اما اگر از ما بپرسند شما کوشیدی که عاشق بشوی؟ شما اصلا این شعر حافظ را تامل کردی؟ که می‌گوید برو عاشق شو. برو و نشین که به سراغت بیاید. تو دنبالش بدو. اصلا به این فکر کردی که دنبال دویدن یعنی چه؟ در سخنان حضرت عیسی هست دیگر، وقتی که پیشش آمدند، هر چه که ازش پرسیدند آقا علاج اینها چیست. گفت من فقط به شما می‌گویم دوست بدارید، دوست بدارید. آماده بشوید که دوست بدارید. دوست را که هیچ، دشمنتان را هم دوست بدارید. گفت که:

“شنیدم که مردان راه خدا
دل دشمنان هم نکردند تنگ

تو را کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلاف است و جنگ”

تو که با دوستانت هم دعوا داری، چگونه می‌توانی محبت بورزی؟ ببینید، پس عاشقی تمرین می‌خواهد. غزالی بحث قابل توجهی در باب توکل دارد، که همه‌اش مورد بحث من نیست. می‌گوید که وقتی از در منزل بیرون می‌روید، به هر حال در منزل را می‌بندید و غیره، ولی با این حال گاهی هم ممکن است که دزد بیاید و چیزی را از منزل شما بردارد. دو نکته را به دنبالش می‌گوید. می‌گوید اولا توصیه‌ی من به شما این است که مالی را که دزد برده، برش حلال کنید. بگذارید یک لقمه‌ی حلال در عمرش بخورد. شما اصلا به عقلتان رسیده بود این کار را بکنید؟ خودش یک منطق است. شما وقتی وارد وادی محبت شدید این چیزها به ذهنتان و زبانتان می‌آید. این یک منطقی است برای خودش که ما اصلا از کدام دیدگاه نگاه کنیم به این مسائل. خب یک آدم دزد است فی‌ المثل، حالا یا مجبور شده. خب غزالی یک بحث مفصلی دارد که آدم‌ها چرا دزد می‌شوند. چرا گدا می‌شوند. خیلی سخنان نیکو و شنیدنی دارد. یعنی دقت نظر جامعه شناسانه داشته. می‌گوید اولا خب دلتان می‌خواهد بروید دزد را پیدا کنید و مالتان را بگیرید. آن یک کار است. ولی از من می‌شنوید، اشکالی ندارد. یک بار هم که شده ببخشید. بگویید باشد، برداشت برد، دنبالش نمی‌روم، حلالش کردم که این در عمرش یک لقمه‌ی حلال بخورد. شاید اصلا همان لقمه‌ی حلال باعث شد دلش روشن بشود. باعث شد از این کار دست بردارد، هدایت بشود، به هر حال، به فکر تازه‌ای بیفتد. این نکته‌ی اول. نکته‌ی دوم این که می‌گوید که، (از قول یکی از بزرگان البته می‌گوید) بهوش باش، زنهار، از اینکه مالت را برده‌اند ناراحتی، حق داری، اما باید بیشتر از این ناراحت باشی که در جامعه‌ات یک دزد پیدا شده. تو به آن بیندیش. به این که یک عمل پلیدی، یک لغزشی، یک گناهی، به نام دزدی در جامعه پیدا شده، یک کسی مجبور شده دزدی کند، به هر سببی و دلیلی، این بسیار شنیع‌تر و تلخ‌تر باید باشد برای تو، از اینکه مثلا یک مقدار پول یا اساس از منزل تو برده‌اند. بطور کلی می‌دانید دیگر. اصلا نگاه را ارتقاء می‌دهد. می‌گوید گرفتار پنج هزار و پنجاه هزار تومان پولی که آمده از خانه‌ی تو برده، نباش. دلبستگی داری، داشته باش. اما من اصلا می‌خواهم به تو بگویم افق‌های دیگه‌ای را ببین. می‌خواهم بگویم مواجهه با این مساله کاملا می‌تواند متفاوت باشد. از یک دید دیگری تو باید نگاه بکنی. مثل همان که سعدی می‌گفت که دشمن من که به من فحش می‌دهد و عیب‌های من را می‌گوید من استقبال می‌کنم چون دوست من این عیب‌ها را به من نمی‌گوید. بنابر این من اصلا متشکرم از دشمنم. خب این هم یکنوعش است دیگر

“ازصحبــت دوستــی برنجـم
کاخـلاق بدم حسـن نماید

عیبــم هنــــر و کمـال بیــند
خارم گل و یاسمـن نماید

کودشمن شوخ چشم ناپاک
تا عیب مرا به من نماید”

من دشمن هم لازم دارم، چون او می‌ایستد و بی رودربایستی در روی من می‌گوید، تو این هستی و این و این. راستش را هم می‌گوید. ولی دوست من انگار تعارف می‌کند و مجیز من را می‌گوید. گفت:

“مگسی را که تو پرواز دهی شاهین است”

این را می‌گویند. اینگونه آدم خراب می‌شود. واقعا شما از دشمن هم می‌توانید حسن استفاده را بکنید. به بدی‌ای که یک دشمن با شما می‌کند می‌توانید به یک چشم دیگر نگاه بکنید.

حرف من این بود. دنبال محبت کردن باید رفت. و از همین راه‌ها باید به آن رسید. ببینید، این که انسان بیاموزد که اهل محبت بشود، اینگونه نیست که بنشیند و بگوید که یک انسان زیبا رویی بیاید جلوی من تا من عاشق‌اش بشوم. این اتفاق‌ها نمی‌افتد. بیفتد هم معلوم نیست که اصلا تو خیلی خوب به معنای عشق پی برده‌ای. نخیر. از همین امور جزئی باید آغاز کرد. محبت را از همان جاها باید شروع کرد و قدم قدم باید پیش رفت. مثل یک هنر باید آن را آموخت. اریک فروم یک کتاب داشت، هنر عشق ورزیدن، مثل یک هنر باید این را آموخت. یک مهارت است، این را باید کسب کرد. به نزدیک‌ترین فرد خودتان، به معلم‌تان، به شاگردتان، به همکارتان، به دوستتان، به هم دین‌تان، به هم کیش‌تان، به هم نوع‌تان. این دوستی ورزیدن به زبان نیست. علامتش این است که گذشت بکنید با او. توجه می‌کنید؟ مایه برایش بگذارید. هر کسی از هر چیزی که دارد، کسی ممکن است مال داشته باشد، کسی ممکن است آبرو، زبان داشته باشد، فرقی نمی‌کند، خرج کنید. برای کجا نگه داشته‌اید اینها را؟ بالاخره این نعمت‌ها را که خدا به شما داده، این نعمت‌ها معنایش این نیست که داده است به شما، داده که از این دست بگیرید و از آن دست رد کنید برود. نکنید که نگه‌اش دارید. یعنی چه؟ این آسمان، این ابر، بارانی که بهش داده‌اند را می‌بارد. اگر می‌خواست نگه دارد در خودش که ماها از خشکی اینجا می‌مردیم. می‌بارد. اینکه مولوی اینقدر به خورشید توجه دارد ، یکی از اوصافی که برای خورشید بر می‌شمارد، این است که بی‌دریغ نور می‌ریزد. بی‌دریغ. از هیچ کسی هم توقعی ندارد. در مورد انسان‌های عاشق هم همین را گفته‌اند. به این معناست که حافظ می‌گوید اگر این را نفهمی، و این کار را نکنی، یعنی عاشقی و محبت را، “ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”. از این جهان می‌روی بیرون، اصلا نفهمیدی آدمی یعنی چه. نفهمیدی خدا برای چه تو را آورد. برای چه آفریدت. چرا آمدی، چرا رفتی. واقعا هم درست است این حرف. یک کسی که خودش را محور همه چیز می‌داند و می‌کند و همه چیز را برای خودش می‌خواهد، آخر این که از عشق بویی نبرده، این می‌شود همان “پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیده است بو”.

من حرفم را به پایان می‌برم و امیدوارم که نکته‌ای را که من می‌خواستم، گرفته باشید.

در پایان این را اشاره می‌کنم. ببینید، ما از عشق و گناه شروع کردیم که به نظر خیلی مفاهیم عجیب و غریبی می‌آمدند. الان من امیدوارم یک قدری آشناتر شده باشید با عمق معنای این دوتا و با نقشی که در زندگی آدمی دارند.

حالا من می‌خواهم این دو را دیگر کاملا کنار هم بنشانم و بگویم که عشق و گناه، یک نقش مساوی در زندگی آدمی و در شخصیت آدمی بازی می‌کند و آن اینکه هر دویشان، آموزگار درس فروتنی هستند. این را از من به یاد داشته باشید. هم عشق آدمی را فروتن می‌کند، هم اذعان به گناه کاری آدمی را فروتن می‌کند. اصلا شرط اینکه بنده به دیگری فخر نفروشم، اذعان به این مطلب است که ما هر دویمان لغزش‌کاریم. هر دوتایمان گناه کاریم. پرونده‌ی هر دویمان سیاه است. دیگر برای چه به هم فخر بفروشیم؟ همه‌مان به اصطلاح در یک سطح نشسته‌ایم. کسی بالاتر از کسی نیست. همه‌مان این امکان را داریم که، ولو در عالی‌ترین نقطه باشیم، یک روزی بغلتیم و فرو بیفتیم و به پایین‌ترین مرتبه برویم. مگر از این قبیل نبودند؟ مگر داستانشان در قرآن نیست؟ مگر آدم که حافظ هم این همه می‌گوید نیست؟ شما می‌توانید محبوب خدا باشید، اما یک قدم کج بردارید، تمام آن پرونده‌تان لکه دار می‌شود. وقتی همه‌ی ما در معرض این لغزش هستیم، دیگر چه جای این است که یکی بگوید من بالاترم، تو پایین‌تری و فخر بفروشد؟ من مسلمانم، تو کافری. مولوی می‌گوید:

“هیچ کافر را به خواری ننگرید
که مسلمان مردنش باشد امید “

به هیچ کافری به خواری نگاه نکنید. ظاهرا کافر است. شاید خیلی هم با ایمان از دنیا برود. این اسم‌هایی که ما برای همدیگر درست کرده‌ایم، یک حقایقی‌ست که در قلوب باید باشد. یک کسی ممکن است اسم مسلمان یا مسیحی داشته باشد، اما دستش به صدها آلودگی آلوه باشد که خدا هم شرم دارد از این که او را مومن بنامد. این یکی.

دوم هم عاشقی‌ست. عشق آدمی را فروتن می‌کند. من چند بار گفته‌ام، آدم عاشق نمی‌تواند متکبر باشد. نمی‌تواند خودخواه باشد. آدم عاشق کسی‌ست که خودش را در مقابل معشوق کوچک می‌کند. فانی می‌کند. فانی می‌شود اصلا. ببینید، چقدر آن غزل حافظ حکیمانه است! وقتی که می‌گوید:

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند”

به فرمان خدا از آسمان به زمین آمدند برای اینکه گل آدم را به پیمانه بزنند و با می بیامیزند و ما را مست عشق بکنند و بدنبالش هم می‌گوید:

“ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند.”

گناه کار و خطاکار بودن ما را هم در کنارش می‌نشاند. هر دو تا به ما درس تواضع می‌دهند. و تواضع، بالاترین فضیلتی‌ست که آدمی می‌تواند داشته باشد. آدمیان متواضع، با یکدیگر، بدون جنگ، بدون نزاع می‌توانند دوستی بکنند. آدمیان متکبر و خودخواهند که همواره با یکدیگر در نزاع و جنگ خواهند بود. اذعان به این دو معنا و نشاندن آن نعمت و آن تجربه‌ی شیرین در جان که نعمت محبت ورزیدن است که نشانه‌ی آن هم گذشت است، ایثار است، دادن است، بخشیدن است و فروتنی‌ست، یک جامعه‌ی انسانی ایده آلی درست می‌کند که خیرات و برکاتش هم برای این حیات و هم برای حیات دوم، به کار ما خواهد آمد. باز هم آن شعر حافظ را می‌خوانم که:

“نقطه‌ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه تا بنگری از دایره بیرون باشی”

انشاء الله که از دایره بیرون نباشیم.

 


  •  ویراسته سخنرانى دکتر عبدالکریم سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large