Skyscraper large

عشق و گناه به روایت عبدالکریم سروش (۵)

dddq13- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

محبت، حتی همان زودگذرها، لطیف است، مغتنم است. من به هیچ وجه نمی‌خواهم طعن بزنم یا خرده بگیرم. ولی می‌خواهم بگویم همیشه جا برای عمیق‌تر شدن هست. همیشه فرصت برای فهم و درک عمیق‌تر وجود دارد. و ما البته محتاجیم که از این درک‌های سطحی زود عبور کنیم و اینها را بهتر و عمیق‌تر بشناسیم. جوان‌های ما، بزرگ‌ترهای ما، فرق نمی‌کند، همه‌ی ما و به میزانی که یک چیزی، گوهر نایاب‌تری باشد، که البته ترکش هم سخت‌تر است. کوشش بیشتری هم برای او باید به خرج داد. ما برای حافظ و مولوی اگر یک صفت بتوانیم ذکر بکنیم، این است که اینها حکیمان عشق شناس بودند. یعنی تخصصشان این بود. اگر یکی امروز تخصص‌اش گیاه شناس است، یکی دیگر تخصص‌اش میکروب شناس است و غیره، این بزرگان هم تخصصشان این بود که عشق شناس بودند. یعنی این مقوله را خوب می‌فهمیدند. در دورانی هم زندگی می‌کردند که خریدار داشت و لذا اینها تشویق می‌شدند که به این سو. جهان ما البته یک جهان دیگری‌ست و متاسفانه محرومیت‌هایی را هم با خودش آورده و برای فهم اینها ما دوباره پیش این آموزگاران باید برگردیم و از آنها بیاموزیم.

ببینید، مولوی، داستانی که نقل می‌کند از لقمان. این داستان به شکل‌های دیگر هم نقل شده. ولی مضمون محتوا یکی‌ست. می‌گویند که لقبان ابتدا برده بود. برده‌ی سیاهی بود و نزد اربابی کار می‌کرد. ارباب باغ بزرگی داشت. منتها این ارباب، این برده را بسیار دوست می‌داشت. چون برده‌ی امین، کاردان و خدمتگزاری بود. هر وقت که برای ارباب میوه می‌آوردند، نمی‌خورد. اول لقمان را صدا می‌زد و میوه را می‌داد به او بخورد، از فرط محبتی که به او داشت، و بعد خودش می‌خورد. در یکی از نوبت‌ها، خربزه‌ای را برای ارباب آورده بودند. ارباب طبق عادت همیشگی لقمان را صدا زد و گفت بیا. خربزه را قاچ کرد. همانطور خربزه را قاچ می‌کرد و می‌داد لقمان و او با ملچ و ملوچ این قاچ‌ها را می‌خورد. بطوری که ارباب تشخیص داد همینطور بده بده، تا اینکه یک قاچ نازک آخرش ماند. گفت الان دیگه بس است، این قاچ ناقص را خودم می‌خورم. همین که گذاشت دهانش دید مثل دمب مار تلخ است. نتوانست آن را فرو بدهد، گاز بزند، پرت کرد بیرون.

“چون بخورد از تلخی‌اش آتش فروخت
هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت”

آبله زد دهانش. یک کمی آب خورد و آسود و نشست و بعد به لقمان گفت که: “ببینم، چرا به من نگفتی؟ چرا به خودت رحم نکردی؟ این خربزه‌ی تلخ زهرناک را اینطور خوردی، خم به ابرو نیاوردی، کمترین ترشی در چهره‌ی تو ظاهر نشد. بگو که من اقلا بفهمم که چیست!”

گفت: “نه، من آنقدر از دست تو شیرینی خورده‌ام، که اگر از این تلخی فریاد می‌کردم، نهایت ناجوانمردی بود.” این حرف لقمان بود.

گفت:

من از دست نعمت بخش تو
خورده‌ام چندان که از شرمم دوتو

گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد
خاک صد ره بر سر اجزام باد”

به اینجا که می‌رسد، آن شعر مشهور را مولوی می‌گوید:

“از محبت تلخ‌ها شیرین شود
وز محبت مس‌ها زرین شود

از محبت نار نوری می‌شود
وز محبت دیو حوری می‌شود

از محبت شاه بنده می‌کنند
وز محبت مرده زنده می‌کنند

اینها را می‌گوید. می‌گوید که چنین کیمیایی‌ست محبت. یک چنین تاثیری دارد عشق، محبت ورزیدن. همه چیز را وارونه می‌کند. آن خاک سیاه را طلا می‌کند. آن تلخ زهر را، بدل به شکر شیرین می‌کند. اینها را می‌گوید، اما بلافاصله یک نکته‌ی بدیع می‌افزاید که حرف من اینجاست.

“این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست”

می‌گوید وقتی من از محبت یا عشق سخن می‌گویم، این محبت محصول معرفت است. بی‌جهت نیست که محبت محبت می‌شود و چنین آثار عظیمی را می‌آفریند. محبتی‌ست که نشسته بر روی معرفت است. این را من می‌گویم، برای اینکه برای شما توضیح بدهم وقتی که یک پسری می‌گوید من یک دختری را دیدم عاشق او شدم، که آخر تو چه می‌دانی از آن دختر؟ چقدر او را می‌شناسی؟ محبت باید مسبوق به معرفت باشد. به قول مولانا نتیجه‌ی دانش باشد. شما باید یک چیزی را بشناسید تا دوستش داشته باشید. دوست داشتن‌های سطحی که مبتنی و مسبوق به هیچ شناختی نیست، مثل باد می‌آید و مثل باد می‌رود. هیچ تاثیر عمیقی هم ندارد، پایدار هم نخواهد بود، هیچ کدام از آن آثار خوبی هم که بزرگان برای عشق می‌گفتند بر او مترتب نیست. آن آثار را نخواهد داشت. لذا اولین سخن این است. البته این سخن ما را از زاویه‌ی در احیاءالعلوم که می‌گفت “المحبة ثمرة المعرفه”، محبت، ثمره‌ی معرفت است. شما اگر می‌خواهید خدا را دوست داشته باشید اول باید خدا را خوب بشناسید. حتی اگر می‌خواهید دوستش هم نداشته باشید، باید او را خوب بشناسید. همین طور بی‌پروا، نمی‌خواهم، می‌خواهم، دوست دارم، دوست ندارم… این سخن یک شخص عاقل نیست. یک شخص فهیم و عاقل، آنچه که می‌گوید باید بر مبنای شناخت باشد. بعد این شناخت هرچه که عمیق‌تر می‌شود، داوری انسان عمیق‌تر می‌شود و استوارتر. عشق دقیقا اینطور است. فکر نکنید که اینکه عارفان می‌گفتند عشق و عقل با هم تضاد دارند، معنایش این بود که فقط آدم‌های احمق می‌توانند عاشق بشوند. اینطوری نیست، خود مولوی در اشعار خودش می‌گوید که من نمی‌خواهم شخص احمق به من شیرینی بدهد، من از شیرینی او تب می‌کنم. ولی اگر عاقل به من زهر بدهد، من زهرش را ترجیح می‌دهم به شیرینی احمق. آن یک حرف دیگری‌ست. عشق شرط اولش این است که که باید مبتنی بر شناخت باشد. شما باید معشوقتان را بشناسید، نه اینکه فقط به دام او افتاده باشد. نه اینکه فقط گرفتار او باشید. این خیلی مساله‌ی مهمی‌ست. این شناخت شما را پا به پا عاشق‌تر می‌کند. آگاهی بیشتر، ارتباط و دلبستگی شما را افزون‌تر می‌کند. تا جایی که این آگاهی آنقدر زیاد می‌شود که اصلا این دو نفر یکی می‌شوند.

مولوی به شمس تبریزی می‌گفت:

“چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم”

انقدر ما با هم یکی شده‌ایم و نزدیک شده‌ایم که هر فکری که در سر تو می‌گذرد در سر من هم می‌گذرد. منعکس می‌شود. مثل اینکه دوتا ذهنمان یکی شده نهایتا. عاشقی این نیست که دو نفر بخواهند هم تنی بکنند. هم سری در اینجا شرط است. هم سری یعنی اینکه روح‌ها باید در کنار هم قرار بگیرند و اتحاد با یکدگر پیدا بکنند. به قول سعدی گفت که:

“مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن”

اینگونه نیست که شخص به راحتی فکر کند که به آسانی این متاع گیر می‌آید.

مولوی می‌گوید که خداوند غیور است. غیرت ورز است و دقیقا تفسیرش این است. می‌گوید غیرت ورز، یعنی کسی که یک کالای گران‌بها را غیرت می‌ورزد و به دست یک آدم، بچه‌ی نادان نمی‌دهد چون می‌داند که او می‌رود این را حرام می‌کند. آن را به دست کسی می‌دهد که قدرش را می‌داند. و از آن حفاظت می‌کند. خیلی مهم است این مطلب. آدمی باید غیور باشد نسبت به این نعمت‌های عظیمی که خداوند احیانا در اختیارش قرار می‌دهد. بنا بر این اولین شرط عشقی که این بزرگان از آن دم می‌زنند، این است که باید همراه با معرفت باشد.

دومی‌اش این است که به انسان باید صفت بخشندگی و ایثار بدهد. معنایش این است که آدم خودخواه نمی‌تواند عاشق بشود. خیلی این مساله‌ی مهمی‌ست. این را همه‌ی این بزرگان گفته‌اند. گفته‌اند اولین تیری که از کمان عشق رها می‌شود، به مغز خودخواهی می‌خورد. یعنی آن را می‌کشد. اگر این خودخواهی برقرار باشد، شخص اصلا انسان نیست، چه برسد به اینکه بخواهد عاشقی کند با کس دیگری. اصلا عشق معنایش این است که آدمی ببخشد. خودش را بدهد، دیگری را بگیرد. و دیگری را به جد به میان بیاورد. و خودش با آن درگیر بشود. از چیزی مایه بگذارد. کسی که نمی‌خواهد مایه بگذارد، کسی که از فرط خود بینی نمی‌تواند دیگری را ببیند، چه جای بکار بردن کلمه‌ی عاشقی‌ست؟ توجه می‌کنید؟ این صفتی که بعضی از حکیمان می‌گفتند که عشق یک صفت نیست برای آدمی، یک نحوه‌ی وجود است، می‌دانید؟ نحوه‌ی وجود درست مثل انسانیت و حیوانیت است. انسانیت یک صفت نیست در وجود ما، تمام شخصیت ماست. اینگونه نیست مثل وزن ما، یک نفر هشتاد کیلو، یک نفر هفتاد کیلو، این گونه است که مثل هویت ماست که ما همه انسانیم. فرق داریم با گنجشک یا کبوتر یا درخت آلبالو. آنها هم یک شخصیتی دارند، اما ما انسانیم. عاشقی یک چنین چیزی‌ست. عاشقی مثل یک لباسی نیست که آدم تنش می‌کند. مثل یک آرایشی نیست که آدم به موی خودش می‌دهد. مثل یک زبان تازه‌ای نیست که می‌رود یاد می‌گیرد. اینها همه چیزهایی‌ست که به آدم افزوده می‌شود. نه! یک نحوه‌ی تازه‌ای از هستی پیدا می‌کند. یک شخصیت کاملا تازه پیدا می‌کند که در این شخصیت، از خود گذشتگی به طور طبیعی جاری‌ست. تکلف نمی‌کند. به زور این صفت را به خودش نمی‌بندد. راحت برای دیگران کار می‌کند. راحت مایه می‌گذارد. راحت با معشوق خودش وارد رابطه‌ی انسانی می‌شود. اهل بخشندگی‌ست، اهل ایثار است، اهل بلا کشی‌ست. این که حافظ گفت که:

“ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روى شود هرکه در او غش باشد”

این یعنی امتحان عشق دیگر، همان که مولوی می‌گفت:

“صد هزاران امتحان است ای پسر
هر که گوید من شدم سرهنگ در”

گفت اینگونه نیست! ادعا که کردی، بعد از این ادعا، نوبت امتحان می‌شود. و در آن امتحان است که هم آدمی خودش می‌فهمد و هم دیگری می‌فهمد که چند مرده حلاج است.

و البته صفت دیگری هم که عبارت است از خوش خویی و بی‌توقعی. این که حافظ روی آن خیلی تاکید کرده است که شخص عاشق خوش خو است، خوش رو است. تند نیست، درشت نیست، طلبکار از دیگران نیست.  

 


  • ویراسته سخنرانى دکتر عبدالکریم سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large