Skyscraper large

عشق و گناه به روایت عبدالکریم سروش (۴)

156478_502- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

 سعدی، همانطور که می‌دانید، شاعر عشق‌های زمینی‌ست و آن پیچیدگی‌ها که در شعر حافظ هست و آن پیچیدگی‌ها که در شعر مولانا هست، نزد او پیدا نمی‌شود. راحت مثل یک انسانی که از عشق، از محبت، حتی از هوس گفتگو می‌کند، در شعرش مفاهیم جاری می‌شود. خیلی ساده می‌گوید:

“به تو گر نظر حرام است بسی گناه دارد
چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم”

من اخیرا از یک خانمی در اینترنت دیدم که شعر گفته بود خیلی نزدیک به این شعر سعدی، گفته بود که:

“نظر گناه ندارد، بیا نگاه کنیم
و تازه داشته باشد، بیا گناه کنیم”

دعوت من این نیست. و به قول آن شاعر بذله گو و لطیف گوی ما که گفت:

“طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد “

خب، اینها بیان‌های ساده‌ای است. از قدیم می‌دانستند که آدمی می‌لغزد. گاهی پایش به دام گناه می‌افتد، و مثل اینکه ناگزیر است. یعنی انسان نمی‌تواند فرار کند. حافظ برای اینکه این را سهل کند پذیرشش را، می‌گوید:

“جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی”

وقتی پدر ما، پیغمبر خداوند را برق عصیان، خرمن رفتار او را سوخت، یعنی به دام گناه گرفتار آمد، از میوه‌ی ممنوعه خورد، کار حرامی کرد، نافرمانی کرد، ما چگونه می‌توانیم دعوی بی‌گناهی بکنیم؟ دعوی عصمت بکنیم. در همان غزلی که اشاره کردم که حافظ این دو مفهوم را با همدیگر جمع کرده، در آنجا دیگر کار را به اوج رسانده است. اجازه دهید غزل را برایتان بخوانم و بعد توضیحات مختصری برایتان بدهم. شاید مشهورترین غزل حافظ است. شک ندارم که همه‌ی شما ادب دوستان با این غزل آشنایید و احیانا همه‌ی آن را هم از حفظید.

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده‌ی مستانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
قدسیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند

آتش آن نیست که بر شعله‌ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند” 

این غزل که لفظا و معنا بلند و لطیف است، متضمن انسان شناسی تام و تمام حافظ است. و من مایلم شما به بیت بیت این غزل توجه کنید. از اینجا هم که رفتید آن را باز در دیوان حافظ بیابید و بخوانید و به خاطر بسپارید و در معانی آن تامل کنید و ببینید این مرد چه کرده است. تامل کنید که وقتی به حافظ می‌گوییم شاعر، یک وقت از شاعر یک معنای سبک و منفی در ذهن شما نیاید. فکر نکنید اینها شاعر بودند، آدم‌های بیکاری بودند، می‌نشستند وقتشان را با این حرف‌ها پر می‌کردند. اینگونه نیست، اینها متفکران ما بودند. منتها تفکرشان را به زبان شعر بیان می‌کردند. گناه که نکرده بودند.

“به پرویزن معرفت آمیخته به شهد عبارت برآمیخته”

یعنی شیرین‌تر از فیلسوفان حرفشان را می‌زدند. خشک بیان نمی‌کردند. کار بهتری می‌کردند. الان این غزل حافظ به راحتی در ذهن من می‌نشیند و من حفظ می‌شوم، شما هم همینطور. اما اگر همین مفاهیم را یک فیلسوف با آن زبان فنی فیلسوفانه نوشته بود، نه در حافظه‌ی من می‌نشست و نه در حافظه‌ی شما. آن وقت، وقتی که به این بیان هم گفته می‌شود، هزار لطف و ملاحت هم بر آن افزوده می‌شود. آنقدر ذهن شما را، تخیل خلاق شما را به جانب‌های مختلف می‌کشاند که خودتان می‌توانید چندین معانی دیگر هم از دل این ابیات بیرون بکشید.

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند”

حافظ هر وقت می‌گوید دوش، یعنی سحرگاه. حافظ مرد شب زنده داری بود. اهل سحر خیزی بود. و بارها این معنا را در ابیات خودش آورده است. شما دیدید فراوان که:

“طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری”

“مرا در این ظلمات آن که رهنمایی کرد
نیاز نیم شبی بود و گریه‌ی سحری”

“ای نسیم سحری بندگی ما برسان
فراموش مکن وقت دعای سحر است”

با شب، با سحرها انسی داشته این مرد، و لذتی می‌برده و جانش اشباع می‌شده. و در صفایی که در نسیم سحری می‌دیده، سخنی که در آن اوقات با خداوند می‌گفته، یک تجربه‌ای داشته و کشف‌هایی نصیب او شده که آنها را در ابیات خودش به ودیعت نهاده و مشهورترین غزل در این بابا همان غزل اوست که می‌گوید:

“دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند”

خب، استحقاق با سحرخیزی همراه آن کشف‌ها و مکاشفات معنوی و روحانی که برای او حاصل می‌آمده است. این که اینجا با دوش آغاز می‌کند، به ما می‌گوید که “دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند”، این دوش یعنی وقت سحر. آنجا که می‌گوید “دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند”، این دیدن یعنی یک تجربه، یعنی یک مکاشفه. یعنی با چشمان معنا بین و باطن بین خودم چیزی را دیدم. و آن چیز عجیبی‌ست که حافظ می‌بیند. شما تصویری که حافظ اینجا ساخته، این فیلم، این تابلویی که در مقابل ما گذاشته، نظر کنید. از این زیباتر نمی‌شود. ملائکه از آسمان آمدند پایین روی زمین گویی که در خواب می‌بیند و یک مکاشفه‌ی عارفانه می‌کند. آمدند، نرفتند به مسجد، نرفتند به خانه‌ی کعبه، کجا رفتند؟ رفتند در میخانه. “دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند” آن هم به گدایی رفتند در میخانه و در زدند. می‌گوید که در میخانه به روی آنها بسته بود. در زدند و منتظر ایستادند تا در را به روی آنها باز کردند. ملائکه که نماد طهارت‌اند. هیچ نسبتی با نجاست ندارند. با پلیدی‌هایی مثل خمر و شراب ندارند. این ملائکه حاضر شدند که اولا از آن مقام عرشی خود پایین بیایند روی زمین، روی خاک و بعد هم بروند در میخانه را بزنند. و آنقدر بایستند تا در را به روی آنها باز کنند. می‌خواستند چکار بکنند حالا؟ خواستشان این بود که خاک آدم را که خدا به آنها داده بود و گفته بود از آن آدم بسازید تا من هم از روح خودم در آن بدمم، اینها برای آنکه گل درست کنند، خاک آدم را با آب نیامیختند. با چه آمیختند؟ با می آمیختند.

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند”

آمدند برای ساختن آن مجسمه‌ی گلی تا بعد روح خدا به آن افزوده بشود، خاک را به می آمیختند، با شراب آمیختند.

“ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت”، کسانی که ساکنان آسمان بودند، پرده‌ی ستر، پرده‌ی عفاف در آنجا آویخته‌اند. همه‌ی طهارت‌ها و نزاهت‌ها و عفاف‌ها در آنها بود، اینها آمدند و با من راه نشین، یعنی با انسان، انسان خاک نشین، نشستند و هم پیاله شدند. باده‌ی مستانه زدند. بعد می‌گوید:

“شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
قدسیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند”

اینگونه بود که بین آدم خاکی با خدای این عالم صلح افتاد، ما آشتی کردیم با هم. خدای عشق، یک مزه‌ای از عشق را هم در کام ما نشاند و به ما چشاند. “میان من و او چون افتاد” که می‌گوید، این “او” یعنی خداوند. یعنی گویی که ما دور بودیم از هم و اما خدا با این تقدیری که کرد، این که گل ما را با می سرشت، با ما اتحاد پیدا کرد، به ما نزدیک شد، از مستی خود، از عاشقی خود به ما هم سهمی داد. برای اینکه عشق یکی از اوصاف خداوند است. این از سخنانی‌ست که خصوصا مولوی به ما می‌گوید. می‌گوید انسان هم خدا را دوست دارد و هم از خدا می‌ترسد. اما ترسیدن صفت خدا نیست اما دوست داشتن صفت خدا هم هست. بنابر این دوست داشتن برتر است از ترسیدن.

“عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز
عاشقی بر غیر او باشد مجاز”

فرشتگان آمدند و با این کارشان، آشتی بین خاک و افلاک را برقرار کردند. بین انسان و خدا را. و بعد در همین غزل است که این بیت را می‌آورد:

“ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم”

خب، آدم را درست کرد. آدم خاکی، پدر ما آدم ابوالبشر و همه‌ی ما فرزندان او. ولی با همه‌ی این احوال یک نکته را هم در ما نشاندند. و آن این بود که ما همه‌مان می‌توانیم گول بخوریم. همه‌مان می‌توانیم بلغزیم. به تعبیر حافظ:

“ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند”

آدم را با یک دانه، گول زدند، و از بهشت بیرونش کردند. ما که خرمن خرمن وسوسه در راهمان است! ما چگونه نلغزیزم؟

“پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم”

بارها حافظ این نکته را تکرار کرده. ما بچه‌ی آن پدریم. و آن پدر که در بهشت بود و بعدا هم پیامبر شد، بالاخره لغزید و ادعای عصمت، ادعای بی‌گناهی، خود را برتر از دیگران دیدن، ادعای پاکی، لباس خودش را جمع کردن، کنار کشیدن، اینجور چیزها که خصوصا حافظ در صوفیان و در فقیهان می‌دید، که دیگران را آدم حساب نمی‌کنند، مثل اینکه خدا با ما یک نسبت ویژه‌ای دارد، ما در پناه حفظ و عصمت او هستیم، دیگران همه شیطان زده هستند، حافظ دقیقا با انگشت نهادن روی مفهوم گناه می‌خواهد همین غرورها و همین خودخواهی‌های بی‌معنا را بگذارد. به همه‌ی اینها بگوید که همه سر یک سفره نشته‌ایم. همه‌ی ما فرزندان آن پدریم، پدری که “ره آدم خاکی به یکی دانه زدند”، با یک دانه‌ی گندم این لغزید و فرو افتاد.

این غزل حافظ که اشاره کردم، این دو مفهوم را با خودش دارد. یکی اینکه ما همه مست از می عشق هستیم. اصلا با عشق، گل ما را سرشته‌اند. ما را مستمان کرده‌اند. اگر این مستی به فعلیت نرسد ما کم داریم. ما آدمیتمان هنوز کمال نیافته، پختگی نیافته. و اگر اذعان نکنیم که ما گناه کاریم، ما خطاکاریم، اگر به این نکته ما معترف نباشیم، و فکر بکنیم که به نحوی از انحاء ما می‌توانیم از این دامی که حتی در مقابل پدرمان گسترده بود، به راحتی بجهیم، اینجا هم ما باز خودمان را نشناخته‌ایم. انسان را نشناخته‌ایم و دچار خطاهای فاحش خواهیم شد. این است آن معنا که می‌گفتم مفهوم گناه، حالا که کنار عشق می‌گذاریمش، اصلا خبر از دوتا مقوله‌ی فوق‌العاده وسیع می‌دهد. وقتی می‌گویند عشق، بعد از عشق، مفهوم هوس و گناه برای شما نیاید. برای اینکه به قول خود حافظ:

“عشق بازی کار بازی نیست ای دل جان بباز
زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس”

گوی عشق را با چوگان هوس نمی‌توان زد. اینها دو چیز متفاوت‌اند. اصلا عشق معنایش این بود که گفتم. گناه و خطر افتادن در گناه، و امکان لغزش در گناه، معناش آن بود که گفتم. هردوتا در عمق ساختمان و نهاد و فطرت آدمیت ما نشسته‌اند و نهفته‌اند. نازدودنی‌اند. و هر دو را باید به رسمیت شناخت. این به رسمیت شناختن، فوائد و میوه‌ها و برکات بسیار زیاد دارد. من بعضی‌هاش را برایتان می‌گویم.

حالا که قصه به اینجا رسید، یعنی اجمالا معنا روشن شد و باز من از شما دعوت می‌کنم تا حافظ را مخصوصا، خوب بخوانید. حافظ از این جهت، تک است. یعنی توجهی که به این دو مقوله و خصوصا مقوله‌ی گناه کرده. از این جهت بخوانید. اجازه دهید من یک اشاره‌ای هم به مفاهیم قرآنی بکنم. چون حافظ در اینجا هم سعی کرده که تا آنجا که می‌شود از مفاهیم قرآنی هم پیروی بکند.

ببینید، یکی از صفات خداوند این است که خداوند غفار است. یعنی چه؟ این یعنی مغفرت عرضه می‌دارد. می‌بخشد. آمرزنده است. حافظ در دیوان خودش، از صفات خدا، چندتا صفت را بیشتر ذکر نکرده است. خب ما می‌گوییم خداوند قادر است، حکیم است، واجب الوجود است، فراوان است. هزار صفت دارد خداوند. چندتایش را که با مرام او و با مراد او موافقت بیشتر داشتند بر گرفته و بیان کرده. یکی همین آمرزشگر بودن، غفار بودن و تواب بودن و توبه پذیر بودن خداوند است. خب اینها هم صفت خداست. اگر ما می‌گوییم رحیم، اگر می‌گوییم حکیم، اگر می‌گوییم عالم است، همه‌ی اینها هم هست، در کنارشان غفار هم هست. بعد حافظ می‌گوید که خب، اگر ما گناه نکنیم، پس خدا چه کسی را ببخشد؟ این غفار بودن خدا لازم می‌آورد که گناه کارانی هم باشند. ما به دستگاه غفاریت خدا رونق می‌بخشیم. توجه می‌کنید؟ ماییم که در آن مغازه را باز می‌کنیم. ماییم که آن چراغ را روشن می‌کنیم. اگر گناه نباشد اصلا این صفت خدا تجلی پیدا نمی‌کند. اصلا از قوه به فعلیت نمی‌رسد. گفت که، به تعبیری که حافظ دارد:

“گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است”

“سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار
معنای عفو و رحمت پروردگار چیست”

اگر گناه ما اعتبار ندارد، یعنی اگر که کار مهمی نیست، پس معنای اینکه خداوند اهل عفو است و اهل مغفرت است، چیست؟ پس این کجا پیدا می‌شود؟ به همین دلیل است که خدا می‌گوید من گناه کارها را دوست دارم. شما باید این را در معنای خیلی ظریفش بفهمید. برای اینکه اینها باعث می‌شوند من خودم را نشان بدهم. توجه بفرمایید. آن وقت از این بالاتر، حافظ به یک نکته‌ی لطیف‌تری اشاره می‌کند. می‌گوید که:

“نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناه کاران‌اند”

آن غزل لطیف حافظ را به یاد بیاورید، گفت که:

“غلام نرگس مست تو تاجدارانند
اسیر باده‌ی مست تو هوشیاران‌اند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
اگرنه عاشق و معشوق راز داران‌اند

به زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که یمین و یسار از چه بی‌قراران‌اند

بیا میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناه کاران‌اند”

این حرف یعنی چه؟ خیلی حرف حکیمانه‌ایست. می‌گوید توبه اصلا نصیب چه کسی می‌شود؟ نصیب کسی که گناه کرده. و توبه یک عمل فوق‌العاده‌ی انسانی‌ست. من این را خدمت شما عرض بکنم. این که آدمی موفق به توبه بشود، یعنی علیه خودش عصیان کند، تصمیم بگیرد که یک کس دیگری بشود از این به بعد، اگر آلودگی‌ای بوده، اگر لغزشی بوده، اگر خطایی بوده، اگر تیرگی‌ای در کارش بوده اگر انحرافی بوده، هر چه. بکوشد و تصمیم بگیرد از این به بعد دیگر آن انحراف را کنار بگذارد. آن لغزش را پاک کند از کارنامه‌ی زندگی خودش. یک انسان دیگری‌ست. این اسمش توبه است. و توبه شریف‌ترین کاری‌ست که انسان می‌تواند بکند. بالاترین عبادتی‌ست که انسان می‌تواند انجام بدهد. و خداوند هم یکی از اوصافش تواب است. یعنی توبه پذیر است. توبه کاران را دوست دارد. یک کرامت ویژه‌ایست که نصیب توبه کاران می‌شود. که نصیب هیچ کس دیگری نمی‌شود. “مستحق کرامت گناه کاران‌اند” کرامت ویژه‌ایست که نصیب گناه کاران می‌شود. و گناهکاران کسانی هستند که تبدیل به توبه کاران می‌شوند و توبه گران کسانی هستند که گناه کارند. بعد خداوند در قرآن می‌گوید: “اولئک یبدل الله و سیئاتهم حسنات”. توبه کارانی را خداوند سیئاتشان، گناهانشان را بدل به حسنه می‌کند. یعنی هرچه بیشتر گناه کرده باشند، بیشتر حسنه برای آنها می‌نویسد. درست مثل وقتی که یک تل خاکی تبدیل به طلا می‌شود، یک تل طلا از آن پدید می‌آید. و لذا هرچه شخصی گناه بیشتری کرده باشد اینجا صواب بیشتری می‌برد. پاداش بیشتر می‌برد و نتیجه‌ی کار او، به کیمیای توبه است که این تقدیر صورت می‌گیرد. و آن خاک بدل به زر می‌شود. چنین اتفاقی فقط برای گناه کاران توبه گر می‌افتد. همه‌ی این وجوه مختلف را حافظ کاویده، بعضی‌هایش را از قرآن استخراج کرده و بعضی‌هایش را از دل اندیشه‌ی مواج و خلاق خودش، و بعضی‌ش را هم از تعلیمات پیشینیان. یک چنین تصویر نیکو، لطیف، عمیق، و انسان شناسانه‌ی کافی و وافی را در اختیار ما نهاده.

حافظ از اینها می‌خواهد نتیجه بگیرد. نتیجه گیری را یک مقدار عقب بیندازیم، تا من قدری هم در باب عشق با شما سخن بگویم، برای اینکه عشق مستعد بد فهمیده شدن است. و همچنان که گفتم، مخصوصا امروزه و متاسفانه بدلیل سطحی سازی امور که در جهان ما صورت می‌گیرد تقریبا از عشق یک مفهومی مثل یک هوس زود گذر یاد می‌شود. یک کسی یک چشمی، یک نظری بر یک پسری می‌اندازد، پسری بر دختری می‌اندازد، اینها خاطرخواه همدیگر می‌شوند، چند صباحی دلشان پیش یکدیگر است، بعد هم دل این یکی سرد می‌شود و دل آن یکی سرد می‌شود و رابطه‌ی آنها به همین صورت است. و اسم این را هم می‌گذارند عشق. و متوجه نیستند که این لفظ، لفظ محترم و مقدسی‌ست. برای این جاها نباید بکار برود. اینها را هر اسمی برایشان می‌خواهید بگذارید، بذارید. ولی مولوی را واقعا از خاک بکشید بیرون. حافظ را از خاک بکشید بیرون. تنشان می‌لرزد. دوباره می‌میرند. اگر بشنوند یک چنین چیزهای مبتذلی را نامش را عاشقی نهاده‌اند. یعنی آنها پیش خودشان می‌گویند: ما می‌خواستیم این را بگوییم؟ ما این حرف‌ها را تبلیغ می‌کردیم؟ ما تمام عمرمان را برای یک چنین امر پیش پا افتاده‌ای سپری کردیم؟

ادامه دارد

 


  • ویراسته سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large