Skyscraper large

عشق و گناه به روایت عبدالکریم سروش (۲)

sd654Reference- عبدالکریم سروش - abdolkarim soroosh

عبدالکریم سروش

حافظ برای انسان دو تعریف قائل است. یا دو مولفه قائل است که مجموعا شخصیت او را می‌سازد. یکی این که انسان حیوان عاشق است، حیوانی‌ست که می‌تواند عشق بورزد. و این صفت، این خصوصیت را در هیچ حیوان دیگری شما نمی‌توانید ببینید. نه این که محبت در سطوح پایین آن پیدا نشود، اما عاشقی با آن تعریفی که نزد این بزرگان دارد و برای شما خواهم گفت، البته فقط نزد آدمیان پیدا می‌شود. از نظر عارفان ما، از نظر حافظ، به صراحت می‌گوید که حتی فرشتگان هم از عشق ورزی عاجزاند. فرشته عشق نداند که چیست، در مورد فرشتگان هم او معتقد است که از عشق بهره‌ای نبرده‌اند. این نصیبی بوده است که خداوند فقط به آدمی داده است و عاشقی در گل او نشسته است. و در آن غزل می‌گوید:

“گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند”

این سرشتن گل آدمی با می عشق است که او را برای همیشه مست کرده است. البته غافلانی می‌توانند باشند که از این تجربه‌ی مستانه بی‌بهره مانده باشند، اما برای آدمی این پنجره باز است که به سوی آن منظره‌ی زیبا نظر کند. بشتابد و دل به او بسپارد.

تعریف دیگر یا مولفه‌ی دیگری که حافظ برای آدمی قائل است، و آن را خصوصیت آدمی می‌داند، که با هیچ حیوان دیگری مشترک نیست، با ملائکه هم مشترک نیست، عبارت است از اینکه انسان، حیوان گناه کار است. هیچ جانوری نمی‌تواند گناه بکند. فرشته‌ها هم گناه نمی‌کنند. فقط آدمیان‌اند که خطاکارند. لغزش کارند. می‌توانند به دام لغزش و گناه بیفتند. و این خصوصیت، یک خصوصیت منفی نباید شمرده شود. به گناه نباید همیشه و فقط از آن چشم نظر کرد که امر مذمومی‌ست. بلکه از چشم انسان شناسی هم باید بر آن نظر کرد. چیزی که انسان را انسان می‌کند و اگر نبود تعریف ما ناقص بود. اگر نبود شخصیت ما چیزی کم داشت. همچنان که اگر محبت نبود ما چیزی کم داشتیم. به چشم انسان شناسی شما اگر به آدمی نگاه کنید، آن را قیاس با فرشتگان و حیوانات بکنید، به تاریخ آن نگاه بکنید، به حضور همیشگی که شیطان در جهان دارد بنابر اسطوره‌های دینی، آنگاه در می‌یابید که نقش گناه چه نقش عظیمی‌ست در ساختمان وجود آدمی و در روابط اجتماعی انسان. مولانا، چنان که گفتم، در باب محبت سخن آورده است، ولی در باب گناه، کمتر. و حافظ است که یک قرن پس از مولوی، پا به صحنه‌ی حضور می‌گذارد و این کشف پیشین مولانا را در واقع تکمیل می‌کند و قصه‌ی گناه کاری و خطاکاری آدمی را هم بر آن می‌افزاید و یک تصویر تکمیل شده‌ای را در اختیارمان قرار می‌دهد.

می‌گوید که پیامبر، همسرش عایشه را بسیار دوست داشت و او را “حمیرا” می‌خواند. و با همسرش سخن می‌گفت و به او می‌گفت بیا نزد من بنشین و با من حرف بزن،

آن‌که عالم مست گفتارش بدی
کلمینی یا حمیرا می‌زدی

دیگران ممکن است تصور کنند پیغمبر همیشه مشغول سیر در ملکوت است و حوصله‌ی زن ندارد، حوصله‌ی بچه ندارد، حوصله‌ی حرف زدن با آدمیان عادی را ندارد، او باید با ملائکه سخن بگوید، او باید هم صحبت خدا باشد… می‌گوید نه، اینگونه نیست. پیامبر احتیاج داشت که با همسرش سخن بگوید. و این همسر جوانش نزد او بنشیند و با هم بگویند و بخندند و لذت ببرند. چون پیامبر هم مثل هر انسان دیگری به محبت احتیاج داشت. به محبت کردن، به محبت دیدن، و این چیزی نیست که هیچ آدمی از آن بی‌نیاز باشد. بعد اضافه می‌کند، می‌گوید که:

“این چنین خاصیتی در آدمی‌ست
مهر حیوان را کم است آن از کمی‌ست”

چنین خاصیتی، یعنی خاصیت محبت کردن و محبت دیدن، این اصلا ویژه‌ی آدمی‌ست. حیوانات محبت کم دارند، به همین سبب هم نقصان دارند. این بدلیل آن نقصانی‌ست که در وجود آنهاست و لذا محبت ورزیدن هم در آنها کمتر می‌شود. آدمی هرچه کامل‌تر می‌شود، هرچه پخته‌تر می‌شود، هرچه جامع‌تر می‌شود، هرچه با فضیلت‌تر می‌شود، این فضیلت محبت یا عشق هم در او افزون‌تر می‌شود. بی‌جهت نبود که حافظ با صوفیان این همه در می‌پیچید. مهمترین خرده‌ای که بر آنها می‌گرفت، این بود، می‌گفت من می‌دانم شما نماز زیاد می‌خوانید، روزه زیاد می‌گیرید، حج زیاد می‌روید، شب زنده‌داری هم می‌کنید، ذکر فراوان می‌گویید، کم غذا می‌خورید، به خودتان زجر می‌دهید، رنج می‌کشید، همه‌ی اینها را من می‌دانم. اما همه‌ی اینها را که روی هم بریزید، به اندازه‌ی یک دقیقه محبت کردن و عشق ورزیدن فضیلت ندارد. کمبود شما این است که عاشق نیستید. صوفی هستید، اما عاشق نیستید. طعنی که به صوفیان می‌زد این بود. می‌گفت

“پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند”

به پشمینه پوشان، به صوفیان، به خرقه پوشان، این خرده را می‌گرفت، می‌گفت همه چیز هستید، اما عاشق نیستید و لذا کم دارید. چیزی که نه نماز جای آن را می‌گیرد نه روزه جای آن را می‌گیرد، نه کم خواری و نه کم خوابی جای آن را می‌گیرد، نه این همه گریه‌های شبانه جای آن را می‌گیرد، که هر کدام به جای خود نیک‌اند و مغتنم‌اند، اما یک خصلتی در آدمی باید پیدا بشود، یک چشمی در آدمی باید بیدار بشود که اگر آن چشم بیدار نشد و باز نشد، تمام رفتار او گویی که در خواب و در غفلت صورت می‌گیرد. هیچ کدام به درجه‌ی کمال و پختگی خود نمی‌رسد. این طعنه‌ای بود که حافظ بر صوفیان می‌زد و شما می‌دانید که نقدی که حافظ بر تصوف زمانه‌ی خودش کرده، از براترین و نیرومندترین نقدهاست. عمده‌ترین خرده‌ای را هم که بر آنها گرفته همین است. نه فقط بر صوفیان، بر فقیهان هم همینطور. خرده می‌گرفت. چه می‌گفت؟ می‌گفت شما اهل حلال و حرامید، فقط به آدمیان می‌آموزید کدام کار حلال است و کدام کار حرام است. چه بکنم و چه نکنم. بسیار خب. اما به من بگویید عشق در کدام دسته از کارهاست. حلال است یا حرام است؟ و پاسخش این بود که عشق از مقوله‌ی فقه برتر است. فقیه در این زمینه حکمی ندارد. نظری ندارد.

“حلاج بر سر دار نکته خوش سراید  
از شافعی مپرسید امثال این مسائل”

شافعی یعنی چه؟ یعنی نماد فقیهان. یعنی پیشوای فقیهان اهل سنت. بزرگترین فقیه یکی از مکاتب چهارگانه‌ی فقه اهل سنت. وقتی که حافظ می‌گوید “از شافعی مپرسید امثال این مسائل”، یعنی این سوال سوالی نیست که از فقیه بپرسید که جوابش را او بتواند به شما بدهد و برای شما بیان کند که حلال است یا حرام است. این اصلا از یک مقوله‌ی دیگری‌ست، در جای دیگری یافت می‌شود و این را باید در آنجا یافت بکنید و حکمش را بدانید. فقیه نمی‌تواند بگوید عاشقی گناه است یا گناه نیست. نمی‌تواند به شما بگوید عشق بورزید یا نورزید. از جنس رفتارهایی نیست که احکام حقوقی و فقهی بر آن جاری شود و حکمش از فقیه یا حقوق‌دان پرسیده شود. به صد زبان این بزرگان می‌گفتند که ما یک مقوله‌ای در عالم داریم، یک پدیده‌ای داریم که این پدیده به قول مولوی غیرت کرده و خودش را از همه چیز بالاتر کشیده.

“عشق غیرت کرد و خود را بر کشید”

غیرت کرده و غرور ورزیده و خودش را از همه‌ی دام‌های تنگ و قفس‌های کوچک رهانیده و بیرون رفته. و برتر از آن این انقسامات متداول میان فقیهان و عالمان و صوفیان نشسته. و یک دام دیگری برای شکار آن باید در دست داشت، و چشم دیگری برای دیدن آن و نظر کردن آن باید باز کرد. به صد زبان با آن سحری که در بیان بوده است کوشیده‌اند که به خورد آدمیان بدهند که چیزهای لطیف و شریفی در این عالم پیدا می‌شوند که آماده‌ی شناختن آنها و آماده‌ی چشیدن آنها باشید. که اگر نشناسید و نچشید، در آدمیت شما نقصان وجود خواهد داشت. کم خواهید داشت. و وقتی کم داشتید، این کبود با شما نه تنها در این دنیا بلکه در حیات دیگر هم همراه خواهد بود. شما را رها نخواهد کرد. یک زندگی جاودانه‌ی ناقصی پیدا خواهید کرد. این جهان است که مزرعه‌ی آن جهان است و می‌تواند به شما برای کاشتن بذر محبت در دلتان کمک بکند. در آن غزل لطیفی که باز حافظ دارد، می‌گوید که:

“نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است”

“خلل پذیر بود هر بلا که می‌بینی
مگر بلای محبت که خالی از خلل است”

در همه‌ی این جاها اشاره‌ی حافظ به قصه‌ی محبت و عشق است که البته هنوز هم توضیح بیشتر می‌طلبد. (ادامه دارد)

 


  • ویراسته سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large