Skyscraper large

دسته گل نرگس با روبان سبز

d5g2-فخرالسادات محتشمى پور- fakhro sadat mohtashemipoor

فخرالسادات محتشمی‌پور

براى مهسا امرآبادی، زندانىِ بند زنان اوین: 

سلام مهساجان!

دلم قدر همه دلتنگی های عالم برایت تنگ است. نه، دروغ چرا؟ این نوع دلتنگی فقط ویژه همسرجان است. اما یه واقع دلم برایت مادرانه تنگ است. دلم هوایت را می کند مهسا، دخترم. در هر محفلی که می شد در آن تو را جستجو کرد. مثلا اگر گذارم به خانه مادر ریحانه بیفتد دلم برای تو می تپد به یاد آن سالگرد ازدواجی که دخترم، خواهرت، ریحانه برایت گرفت و تو آن چنان گرم تصویر مسعود را بوسیدی که تصویر خارق العاده ای از عشق خلق شد و ما همه در گوشه ذهنمان؟ نه در پهنه دلمان آن را ثبت کردیم. تو به آن کاغذ و تصویر رنگی آن جان دادی با لب های گرم و دل گرم و احساس ناب عاشقی مهساجان! دلم هوایت را می کند هرجا که بچه ها جمعند. سرخوشند و یا حتی دلتنگ و غصه دارند. تو در همه لحظات با هم بودنمان مسعود را یاد می کردی. مسعود را صدا می کردی و حالا که مسعودت آمده بیرون تو راهت را گرفته ای و رفته ای آن جا که عرب هم نمی تواند نی بیندازد؟؟؟! دلم هوایت را می کند مهسا می فهمی؟؟؟ در هر جشن تولد، هر جشن سالگرد ازدواج، حتی جشن برای آن خاطره عاشقانه غریبه ها در ولنتاین روزی! دلم هوایت را می کند و مانند بچه ها می خواهد کز کنم یک گوشه و بعد یواشکی در دلم دعوای الکی بکنم تو را مثل همه آن دعواهای مادرانه الکی برای اختلاف سبک های زندگی! 

مهسای عزیزم!

جایت خالی است در همه جاهایی که جای توست. در جمع خبرنگاران و روزنامه نگاران طفلکی آماده احضار! در جمع دخترانه ها، جوانانه ها، زنانه ها، در جمع خانواده های زندانیان سیاسی. در جمع دونفره من و مامان مریمت! نه نه دخترم خالی ترین جای تو در خانه خودتان است. خانه خودت و مسعود! اصلا این مسعود وقتی که بیرون است آدم دلش نمی خواهد او را خانواده یک زندانی سیاسی بیانگارد! مسعود که خود زندانی سیاسی است و تو که زندانی سیاسی هستی. بگذارید خانواده تان ما باشیم. ماهمه مادرهای دلتنگ روزگار! من جای تو را امشب در مراسم تولد الهۀ مهر خالی کردم وقتی دسته های گل نرگس را با روبان های سبز به او پیشکش می کردیم و وقتی که شمع های روی کیک شکلاتی را تماشا می کردیم و شوخ سرانه تعدادش را از تعداد سال های عمر او کسر می کردیم. هر شمع ۳۶۵ روز. روزهای سبز و سرخ و سفید. روزهای انقلاب و جنگ و سازندگی و اصلاحات و کودتا! من جایت را خالی کردم وقتی نوازنده دوره گرد را سبکسرانه کشیدم به خانه دبیرکل مان تا آهنگ «تولدت مبارک» را برای همسر او و عزیزترین دوستم بنوازد و او دلش «سلطان قلبم کجایی» را می خواست و او دلش گریه می خواست و گریه می خواهد با هر بار که نام محسنش را تکرار می کند. ما دلمان شادی می خواست و می خواهد. همان کودک گم شده معروف شعرهای شفیعی کدکنی را، همان هم دم گم شده شب های عاشقی، همان یار و ندیم شب چره های زمستانی و گل گشت های بهاری و مستی های فصل خرمن و درو را دلمان می خواست. همه ما خانواده های زندانیان سیاسی این ها را می خواستیم. گلدان گل پامچال را تقدیم او کردم به نشانه آمدن بهار و کارت دوستت دارم را که به آن الصاق شده بود نشانش دادم و گفتم: نام محسن را بخوان با چشم های بسته این هدیه از اوین رسیده برای تو! جعبه جعبه گل بنفشه در کنار باغچه خانه مهرش انتظار فردا را می کشید تا کاشته شود. الهه می گفت: هر سال بنفشه ها را که می کارم محسن می آید! کاش خانه کوچک تو هم باغچه ای داشت مهسا تا مسعود را بگویم هر چه زودتر در آن بنفشه بکارد یا خانه ریحانه و ژیلا و نسرین و همه خانه های ما! من بنفشه ها را در کوچه و خیابان شهر تماشا می کنم و یاد باغچه های خالی اوین می افتم که به بازجو می گفتم برای بهاربگذارید در آن بنفشه بکاریم میمنت دارد! باغچه های هواخوری ها با آن گل های سرخ خاردار بی گل عید ماندند تا انتهای ماه اول بهار که مرا بیرون انداختند به بهانه مرحمت به فاطمه و شاید به پدر و مادرم! بهار اما در دل من پر از بنفشه بود وقتی که شماها بیرون بودید و من شاد بودم که تنهایی در شکنجه گاه انفرادی سپاه حبسی را می کشم که بوی یار می دهد. 

دخترم مهسا!

ss15

مهسا امرآبادی

امشب ما از این خانه به خانه دیگری رفتیم که بوی جوانی و شادابی و طراوت و سرور می داد. خانه سیاوش حاتم برای تولد بهمنی اش. جوانک دانشجویی که انگار مانند همه جوانان هم سرشتش جرمش تنها دانش جویی است! جوان شدیم ما سن و سال دارها در جمع جوان های پرشور یاردبستانی خوان! تو نبودی که با ما سرود بخوانی و مسعود بی تو با ما نیست! اما حضور شما و همه زوج های زندانی موج می زد در میان امواج مثبت این شب خاطره انگیز. ما یاد دخترها می افتادیم دخترهای میر و بانوی سبزمان که در سالگرد حصر کینه توزانه و تلافی جویانه خشونت طلبان هر روز بیش از دیروز ستم می بینند و حالمان بد می شد بعد نگاهمان می افتاد به شادابی جمعی که غیرطبیعی شادند، وقتی پارازیت ها دم به دم آدم می کشد و آلودگی ثانیه به ثانیه قربانی می گیرد و مسجد مهمان کش! اوه این مسجد مهمان کش هم که کارش را خوب بلد است. خدا کند مهمان ها کارشان را بهتر بلد باشند برای باطل کردن طلسم! روزنامه نگاران در این جمع، ما را یاد همه شما می اندازند. یاد شما سابقه دارها!!! و یاد این تازه واردها به ۲۰۹ که هنوز فرق سوء تفاهم و ابهام و سوال و اتهام را نمی دانند و در اولین تلفن مژده رهایی دریافت شده از بازجوی خوب را برای والدین و نامزدها و همسرانشان تکرار می کنند! 

مهساجانم!

وقتی که تو دلت را این جا کنار مسعود گذاشتی و رفتی ما همه دل هایمان را همراهت روانه کردیم. آن جا تو یادت باشد که وقتی راه می روی پایت را آرام زمین بگذاری چه می دانی؟ شاید قدمگاه تو دل خونین مادری باشد که این گوشه دست به دعا برای فرزند عزیزدربندش نشسته. چه می دانی شاید قدم گاهت دل خونین و شکسته خواهری باشد که روزهای دراز دلتنگی اش را با دیدن تو به شب می رساند و شب های دراز دلتنگی را به شوق هم صحبتی فردا با تو صبح می کرد. چه می دانی شاید قدمگاه تو دل ما باشد دل همه ما که این بیرون دعاگوی شماها نشسته ایم و روزها را می شماریم تا تمام شوند. زود تمام شوند. به کلی تمام شوند! 

دخترم راستی یادت باشد اگر فردا روزی همسرجان مرا در گذر بهداری یا در مسیر حرکت به بیمارستان دیدی، از جانب من سخت احوالش را بپرس و رنگ رخساره اش را ببین و همه حرکات و سکناتش را دقت کن و یادت بماند که از طرف من به او سفارش کنی داروهایش را سروقت بخورد. در خریدن خوراکی از فروشگاه زندان سستی و بی رغبتی نداشته باشد. در خوردن و آشامیدن امساک نکند. سفارش کنی که مواظب خودش باشد و سفارش کنی که مرا منتظر نگذارد در خواب های شبانه که به امید دیدنش چشم برمی بندم. و سفارش کنی… 

دخترم مهسای نازنینم!

و اما خودت هم یادت باشد که به زندان زیاده دل نبندی تا بتوانی از آن بیرون بیایی وگرنه من می دانم که دل کندن از زندان اگر خود را مقیم آن بدانی چه میزان سخت و ناممکن است. تو یادت بماند که هر روز تصویر مسعودت را در آینه خیال، خوب و سیری ناپذیر تماشا کنی. این کار رغبت تو را به بیرون آمدن زیاد می کند و بیرون که باشی مسعود معنا و مفهوم خواهد یافت درست عین خود تو که مسعود که باشد بامعناتری! یادت باشد که باید زودتر بیرون بیایی و من قول می دهم تا وقت آمدنت ریحانه خواهرت گیسو شانه زده و راه را آب زده و مقدمت گلباران کرده تو را تا دم در خانه مهرتان همراهی خواهد کرد. چه وفادار خواهری داری عزیزم. مبارکت باد!

 


  • فخرالسادات محتشمى پور- همسر مصطفى تاج زاده (از رهبران زندانى جنبش سبز)
  • مهسا امرآبادی روزنامه نگار محبوس در بند زنان زندان اوین است که در نخستین روزهای پس از انتخابات به همراه همسر روزنامه نگارش مسعود باستانی بازداشت شد. او پس از آزادی دوباره اسفند ماه سال ۸۹ بازداشت شد که برای این دو بازداشت در مجموع به ۲ سال حبس تعزیری محکوم شد؛ وی هم اکنون در زندان اوین دوران حبس خود را در شرایطی به سر می برد که چندی پیش همسرش مسعود باستانی که به ۶ سال حبس محکوم شده به مرخصی آمده است.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large