Skyscraper large

بپّا نگیرند ت آقای والنتاین!

IMG_1718-shahab-amopor شهاب عموپور

شهاب عموپور

حضرت آقای والنتاین، کشیش و قدّیس محبوب و مردمیِ سابق! اخیرا مشاهده شده که بعد از هزار و هفتصد و اندی سال از سرآغاز روزهایی که نام نامیمون ات در کوی و برزنِ ولایات فرنگی و نامسلمان شنیده می شد و آنان را به یادِ واژه ی نامبارکِ “عشق زمینی” وامیداشت، فضّولیِ بی جا کرده و پس از پادرمیانیِ برخی مسئولان و رفع حصر و خروج از زندانِ فرهنگی پربرکتِ “کلادیوس دوم”، چند سالی ست که به عرصه ی تهاجم فرهنگی گام گذارده و در خیابان های پایتختِ کنونیِ جهانِ اسلام قدم می زنی!

جناب آقای معلوم الحال! ای که هنوز کافرانِ غرب نشین نیز به اصالتِ بودن و زیستن ات در قرن سوم میلادی شک دارند. ای که یکی شان تو را کشیشی که –برخلاف خواسته و رسمِ حاکمیّت-، رسمِ ازدواج میان سربازان و محبوبان شان جاری می کرد، می خواند! و ای آن که برخی دیگر، تو را قدّیسِ مهردوستی که در زندانِ پیش از مرگ نیز، عاشق زندانبانِ مونث شد و نامه ی عاشقانه به وی داد، می دانند. ای آن کس که بی جا کردی که گفته اند برای محبوب ت امضاء کردی: والنتاینِ تو! و این فرهنگِ اهدا کردن مالکیت روح برای یک معشوق زمینی را، از طریق رسانه های بیگانه و معاند در میان مسیحیان متعصّب رواج دادی! ای همان هوِیّت نامعلومی که معلوم نیست کِی و کجا، از فرهنگ دیرین آریایی وارد فرهنگ پلید رومی شده و در افسانه های شان جای گرفته و بر شمارِ سرقت فرهنگی/ ادبی شان یکی افزوده! ای که نام ت یادآور شکلاتِ با درصد بالا و کم شکرِ غربی ست که ما را از باقلوا و پشمک یزدی دور می کند و کارخانه های نیشکرمان را ورشکسته! ای وجودی که بلاهت ت، ترگُلان معنا نشین را از مهرِ زمهریر، به کادوهای پیچیده در لفّافِ سُرخ رنگ و دروغینِ عشق عادت می دهد. ای مذهبی ای که برای محبوب ت نامه ی غیر مذهبی آن هم از نوعِ سه فصل-سانسوری نوشتی! خجالت بکش! ای خجالت نکش! ایران جای تو نیست.

ما خودمان جشن عشق سپندارمذ(ز)گان داریم که سال هاست درمانده ایم ذال اش با “ز” است، یا “ز” اش با ذال! ما آن نیستیم که «چیستیِ ایرانی بودن خود را فرو بنهیم» و «فرنگی وار رفتار کنیم». ما درست است که آداب و فرهنگ و رسوم مان را کلا از یاد برده ایم و سال ها ست در پیِ آن ایم که بگوییم آن چیز را که خودمان از یاد برده ایم و نمی دانیم چه بوده، حتما روزی مالِ ما بوده؛ اما تو فتنه گر تهاجم فرهنگی نشانِ بی تدبیر را بگو که دیگر قرار نیست “عشق” را یادمان بدهد! درست است که ما هنوز نمی دانیم “عشق” بالاخره واژه ای عربی بوده یا پارسی؛ و درست است که می دانیم “خواجه شمس الدین محمّد حافظ شیرازی”، زیباترین غزل های عاشقانه ی تاریخ ادبیِات مان را با به کارگیری واژه گان فارسی/عربیِ درهم سروده. اما همان قدر با وامق و عذرا ی تازی مشکل داریم، که با حضرت فرنگی ات! ت. را چه به عشق ما اصلا؟

ما سرِ مجنون داریم به بیابانِ لیلیِ حسرت آبادی نژاد، ما از عشق، همان آه و کاش و افسوس و چیز-ناله که سانسور می شود را داریم و ما را بس است. ما شادی نمی خواهیم، ما را سال ها ست که یاد داده اند پدران مان، واجد فرهنگ و تمدّن و ادب و دانش و هزار صفت نیکِ دیگر بوده اند، جُز شادی به عشق و جز عشق به شادی. ما در جشن های مان، حسرت را یخ زده هم که باشد، در مایکروفر داغ می کنیم و تا آخر می خوریم. جشن و شادی و شوق و شکلات، ما را به کار نمی آید آقای والنتیان! برو! به خانه ات برگرد! خیابان های ایران جای تو نیست! گل سرخ  و بوسه ات را هم خشک کن و با خود ت ببر! وقتی داری می روی، دستِ طرف را هم نگیر و نگذار مردم ببیند و این بی ناموسی ها را یاد بگیرند! اینجا هنوز وقتی دست مسئولی به دست نامسئولی می خورد؛ چیزِ آن، بی حرمتی می کند و چیز می شود. برو راحت مان بگذار! برو دمِ سحر است و مأموران دارند به سلّول ت میایند تا ببرند و اعدام ت کنند. مسلمان و ایرانی که نیستی، لااقل وقت شناس باش! برو تا وقت هست، نامه ات را بنویس و خوشحال نباش که عاشق بودی و از عاشق بودن دیگران لذّت برده ای تا همان لحظه ی آخر! برو، از خیابان پشتی برو که مأموران نبینند ت و از بلندگو تکرار می کنم که دستِ آن مادینه را هم ول کن که اینجا مملکتِ اسلامی ست و قانون دارد. برو تا عکس هایت را منتشر نکرده ایم!  برو و بّپا نگیرند ت اینجا، که آنجا منتظرند سپیده زند و اعدام ت کنند! برو، بوس، بای! نبینم لحظه ی آخر بوس ش کنی، پدرسانسوری…

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large