Skyscraper large

جامعه حافظی؛ بخش پایانی

dddq13

عبدالکریم سروش

از نظر حافظ، جامعه‌ی بی‌گناه ناممکن است. این را از اول گفتم، لذا این را طی کردیم که شمای فقیه، شمای سیاست مدار، هرچه می‌خواهی باشی. اگر عزم بر یک چنین امر محالی کردی، از همان ابتدا معطلی. و تا آخر هم ناکام خواهی ماند و به مقصدت نخواهی رسید. ما فرزندان آدمی‌ایم. هر کداممان هم یک آدم و هوا هستیم و بر پیشانی ما نوشته شده است که ما گناه خواهیم کرد و گفت:

“تو چه دانی که پس پرده چه نیک است و چه زشت”

این نکته‌ی اول. پس جامعه‌ی بی‌گناه نداریم. خب، اگر جامعه‌ی بی گناه نداریم، بیاییم گناه‌ها را دسته بندی کنیم. گناهان کوچکتر را رضایت بدهیم تا گناه‌های بزرگتر صورت نگیرد. چون نمی‌توانیم بگوییم همه‌ی گناه‌ها پاک بشوند. این مقدمه را طی کرده‌ایم. چون نمی‌توانیم پاک کنیم، حافظ حرفش این است، می ‌خواری را اجازه بدهید، این گناه گناه سبکی‌ست. رسما حافظ صحبتش این است. این‌ها را که هی می‌گویند می معرفت و اینها، اینها را گوش ندید، می خواری را اجازه بدهید، عاشقی را اجازه بدهید، عیبی ندارد، روابط دختر و پسر را اجازه دهید، طوری نیست، جلوی دوتا گناه بزرگ را بگیرید، یکی ریا و یکی آزردن دیگران. این دوتا را جلویشان را بگیرید. یک جامعه‌ای که پر از زهد است، پر از ریا خواهد بود. این یکی جلوی آن دیگری می‌خواهد نشان دهد من از تو زاهدترم، مقدس‌ترم، من نماز بیشتر می‌خوانم، من مشهد زیارت بیشتر می‌روم، از همین چیزها دیگر. البته فقط هم سر اینها نیست که آدم‌ها به هم پز می‌دهند، سر چیزهای دیگر هم ممکن است پز بدهند به هم، سر لباس و این جور چیزها که همه گرفتارش‌اند، ولی من می‌خواهم بگویم حافظ در دوران خودش، مهم‌ترین تشخیصش این بود. یک جامعه‌ای که کوشیده شده است تا یکدست باشد، یعنی کسی درونش شراب نخورد، کسی در آن عشق نورزد، به آفت‌های بزرگتری مبتلا می‌شود. آن این است که همه بدخو و ترش رو خواهند شد. آن این است که ریاکاری از سدر تا ذیل را فرا خواهد گرفت. آن این است که نسبت به حقوق دیگران بی‌اعتنا می‌شوند. آزردن دیگران، نشناختن دیگران، وقع نگذاشتن به اینکه آدمی بالاخره ناچار گناهکار است، و نداشتن واقع بینی، انتظارهای خلاف واقع از آدمیان داشتن، اینها رشد می‌کند. لذا در واقع حافظ یک جامعه‌ی پولورالیستیک غیر یکدستی که بعضی گناه‌ها را بر آن چشم می‌بندند تا گناهان بزرگتر صورت نگیرد. آن گناهان بزرگتر، بزرگترین آفت روح آدمی هستند و این گناهان کوچکتر البته مسئولش شخص است، عیبی ندارد، خودش می‌داند چرا دارد گناه می‌کند، برود جواب خدا را بدهد. اما اویی که در صدر جامعه نشسته است، و اویی که دارد قانون گذاری می‌کند، او با چشم واقع بین وقتی که نظر کند می‌تواند بفهد که نمی‌شود همه‌ی گناه‌ها را پاک کرد از جامعه. شما می‌دانید آدمی جانش را بیشتر از همه چیز دوست دارد. ولی این را جامعه شناسان همیشه گفته‌اند که خودکشی یک ریتی دارد در جهان، صفر نمی‌شود هیچ وقت. درست است که همه جانشان را خیلی دوست دارند، حتی سر جان خودشان دیگری را هم می‌کشند، اما همین آدمیان، یک درصد کوچکی از خودکشی در همه‌ی جوامع وجود دارد. در گذشته هم بوده، امروز هم هست. این دعوت به این نیست که بروید خودتان را بکشید، این دیدن این است که آدمیان چنان‌اند، که در یک جامعه ناچار بعضی‌هایشان خودکشی می‌کنند. توجه می‌کنید؟ این اتفاق اگر افتاد شما که در سدر جامعه نشسته‌اید گریبان چاک نکنید. فکر نکنید که این آسمان می‌آید زمین. نه، این همین است. گناهان هم همینطوراند. منتها وقتی که شما عظم بر پاک کردن گناهان بطور کامل بکنید، یک چیز دیگر بجایش می‌نشیند. و آن عبارت است از ریا. شخص گناه می‌کند در باطن، اما ظاهرش این است که یک جوری نشان می‌دهد که من خیلی بی‌گناهم. حافظ خودش اتفاقا در آن غزل خیلی لطیفی که دارد که می‌گوید:

“روزگاری شد که در می خانه خدمت می‌کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم”

آخرش می‌گوید:

“حافظم در محفلی دردی کشم در مجلسی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

دیده‌ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم”

حافظ در اینجا خود حافظ نیست! آدمیان را دارد می‌گوید، وصف حال خودش را نمی‌گوید. حافظ در اینجا را بردارید بگذارید یک ایکس، بگذارید انسان، هر انسانی. می‌گوید ما اینگونه هستیم. من یک جا حافظم. یعنی می‌نشینم و وعظ می‌کنم و خودم را می‌گیرم و بالاخره حرف‌های خیلی شیک و عالی می‌زنم. یک جای دیگر هم دردی کشم. یعنی شراب می‌خورم. آن هم ته مانده‌ی شراب. بعد می‌گوید:

” بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم”

ببین با مردم صنعت می‌کنم، یعنی باهاشون بازی می‌کنم. بازی می‌کنم با مردم. یکجا خودم را اینگونه نشان می‌دهم، یکجا خودم را آنگونه نشان می‌دهم. این می‌گوید قصه‌ی همه‌ی ماست. و بعد می‌گوید من که می‌دانم وقتی همه‌تان به خلوت می‌روید یک کار دیگر می‌کنید.

” دیده‌ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم”

می‌گوید همه‌ی ما در کنج خلوت دلیری می‌کنیم. گستاخی می‌کنیم، گناه می‌کنیم، می‌گوید نباید انکار را بکنیم، نباید دروغ بگوییم، نه به خودمان نه به دیگران. همه‌مان همین گونه هستیم. این را ما بفهمیم، این را ما بشناسیم و بدانیم که جامعه معلق از این آدمیان است. آن وقت هم روحیه‌ی تحمل در ما بیشتر می‌شود. ببینید، خدا رحمت کند مرحوم آقای سحابی، یک وقت کاندیدا کرده بود خودش را برای ریاست جمهوری، یک پیغامی فرستاد برای من که من شعار این ریاست جمهوری‌ام چه باشد؟ می‌خواهم پوسترهایی چاپ کنم. من برای ایشان پیغام دادم، گفتم این شعر حافظ:

“آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا”

بگو اصلا من برنامه‌ی سیاسی‌ام این است. با دوستان مروت با دشمنان مدارا.

ببینید حافظ گفته آسایش دو گیتی! یعنی این دنیا و آن دنیا! یعنی هیچ وقت نمی‌گوید گناه نکنید، می‌گوید با دوستان مروت با دشمنان مدارا. این از یک انسان شناسی خیلی عمیقی بر می‌خیزد. اگر توانستید این کار را بکنید، در این دنیا و آن دنیا راحتید. ببیند آدم بد خو، اولا بهشت نمی‌رود. حالا فرض کنید برود به بهشت، خب دیگران را اذیت می‌کند! برای اینکه شخص بد خو، نمی‌تواند دیگر! به قول سعدی:

“توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خو رنج درست”

آدم حسود اصلا نمی‌تواند، ناراحت است، نا آرام است. دیگران را هم رنج می‌دهد. 
 

بهشت، همین است! 

 اینکه در قرآن است. می‌گوید وقتی که بهشتیان می‌آیند یک شربت اول به ایشان می‌دهند، شربت شهادت نه ها! یک شربت به ایشان می‌دهند، آن شربت این است که: “و نزعنا ما فی صدورهم من غلٍ. یک شربتی به ایشان می‌دهیم، تمام این کینه‌ها را می‌شورد می‌برد. بطوری که اینها که بغل هم نشسته‌اند، دیگر همه اهل مروت و مدارا می‌شوند. دیگر هیچ کس به دیگری به چشم بد نگاه نمی‌کند. با چشم دشمنی نگاه نمی‌کند. این عین آیه‌ی قرآن است. خیلی مهم است. بهشتی شدن اصلا شرطش این است. در بهشت آدم بد خو نیست. آدم بد ذات و بد جنس نیست. از این چیزها نیست؛ خوب! بهشت همین است دیگر، بهشت یک باغی نیست ما را درونش ببرند، این باغ و میوه و همه چیز در درون آدمی‌ست. و وقتی این سبزه و این گل‌ها درآمد، آدم خودش بهشت می‌شود. حالا ببینید وقتی حافظ می‌گوید “با دوستان مروت با دشمنان مدارا”، خیلی حرف فهمیده‌ای می‌زند. بر اساس همان جهان بینی‌ش هم هست که آدمی اگر قبول کند که گناه‌کار است، دیگران هم گناه‌کارند، قبول کند فرزند آن آدمی‌ست که گناه‌کار است و نمی‌تواند دعوی عصمت بکند، اصلا تحملش بیشتر می‌شود، و این تحمل وقتی که بیشتر شد خب از درونش مروت می‌آید بیرون، از درونش مدارا می‌آید بیرون، راحت می‌شود. بیشتر این عدم تحمل‌ها، مال برتری جویی است، که من فکر می‌کنم از شما بالاترم و شما بد می‌کنید در چشم خدا، شما لعن می‌کنید، از همین چیزهایی که متاسفانه رایج شده میان ما و به زبان‌های مختلف هم هست که باید جلویش را گرفت.

حالا من زیاد حرف زدم، دیگر می‌خواهم سخنم را به پایان ببرم، یک نکته‌ای را اینجا می‌خواهم اضافه کنم، اجازه دهید من این فهرستی را که از گناهان حافظی گفتم، بگویم. جامعه‌ی حافظی خلاصه‌اش این است:

یک جامعه‌ی پر لبخند و بی ریا و بی‌آزار و با گناه.

این خلاصه‌ی جامعه‌ی حافظی‌ست. این جامعه‌ی حافظی‌ست. و حافظ این جامعه را بهترین جامعه می‌داند، چون معتقد است که هوس جامعه‌ی بی‌گناه نمی‌شود کرد. این را بارها برایتان گفته. این هوس باطل و محالی است. پس بیایم گناه‌های کوچک را رضایت بدهیم تا گناه‌های بزرگتر را بتوانیم حذف کنیم. 
 

حافظ وتعالیم مسیحیت 

 یک نکته‌ای را هم در پایان بیافزایم، 

حافظ  مسلمان است و شکی هم در این نیست. سراسر دیوانش به این گواهی می‌دهد، مسلمانی‌ست تقریبا بین شیعه و سنی، حافظ مال قرن هشتم است دیگر. بین قرن هشتم و نهم ایران دارد پوست می‌اندازد، یک نسلی دارند بار می‌آیند که خب نه شیعه‌اند نه سنی، هم شیعه‌اند هم سنی، و خورده خورده دارند به طرف تشیع گرایش پیدا می‌کنند. و خیلی از شعرا مثل جامی مثل خود حافظ؛ خیلی از اینها وقتی شما آثارشان را می‌خوانید اصلا آن تعصبات ضد شیعی را دیگر ندارند در عین اینکه خب همچنان تعلق به اهل سنت دارند. در شعرهای حافظ هم اشاره‌ای به حضرت علی هست که:

“حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف”

که غرض از شحنه نجف خود امام اول است.

ولی من می‌خواهم بگویم مجموع این نکاتی که امشب برایتان گفتم و برخی چیزهای دیگر، به نظر من می‌آید حافظ خیلی زیاد زیر تاثیر تعلیمات مسیحیت بوده، و یکیش همین قصه‌ی گناه است. حالا چیزهای دیگر را هم برایتان می‌گویم. خب مسئله‌ی گناه و اینکه آدمی گناه‌کار است، بالاخره در مسیحیت خیلی جدی است. و اینکه این گناه هرگز هم رفع نمی‌شود تا عیسی آمد و بخاطر آدمیان بر دار رفت تا آن اوریجینال سین، آن گناه اولیه شسته بشود و از بین برود، یعنی خود خدا در واقع رنج دید بخاطر آدمیان. ببینید، در سراسر دیوان حافظ هیچ جا نام پیامبر اسلام نیامده است. اسم محمد نیامده اصلا. در حالی که پیامبران دیگر، مسیح، موسی، زرتشت، یوسف، اینها اسم‌هایشان در دیوان حافظ هست. مسیح بیش از همه‌ی پیامبران آمده و نشان می‌دهد تعلق خاطری هم داشته ظاهرا حافظ . شما الان اگر فکر کنید شاید بعضی ابیات حافظ که درش مسیح و مریم آمده به ذهنتان بیاید. مشهورترینش:

“فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد”

این یکیش است. ولی بسیار زیاد است در دیوان حافظ. ولی ذکری از پیامبر اسلام اصلا نرفته است. من نمی‌گویم این نشانه‌ی بی‌اعتنایی‌ست. فقط دارم یک توصیفی می‌کنم که حافظ نگاه‌اش چگونه بوده.

نکته‌ی دوم همین ماجرای می و می خواری‌ست. ببینید، ما شاعرانی داشتیم که به هر حال از می سخن گفته‌اند. سمبلیزم می در ادبیات فارسی، از دوران سعدی و کمی جلوتر از او دیگر خیلی جدی شده است. مولوی البته با این سمبلیزیم خیلی مهربان نبود و از می و شراب و اینها زیاد سخن نگفته. نه اینکه هیچ نگفته، یعنی اصلا و ابدا به فراوانی حافظ سخن نگفته. یک جایی البته مولانا می‌گوید که:

“شراب خانه‌ی عالم شده است سینه‌ی من
هزار رحمت بر سینه‌ی جوانمردم”

سینه‌ی من شراب خانه‌ی عالم است. با همه‌ی این احوال آن قدری که در حافظ هست در مولانا نیست. حافظ تقریبا غزلی نیست که از می سخنی نگفته باشد. آنقدر کلام خودش را با می و باده گساری مخلوط کرده که واقعا کار را بر مفسران خودش دشوار کرده. شما همه‌تان می‌دانید دیگر، در ایران ما و در میان شارحان دیوان حافظ، اقوال مختلف هست. یکی می‌گوید می حقیقی است یکی می‌گوید می مجازی، یکی می‌گوید آسمانی یکی می‌گوید زمینی، یکی می‌گوید می معرفت، یکی می‌گوید می عشق، آن یکی می‌گوید… می‌دانید دیگر. دلیلش هم خود جناب حافظ است. خودش این گره را در کار انداخته. البته این را خود خدا کرده که این هم تقلید از آن است. گفت:

“گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا من‌اش فرموده‍‌‌ام تا با تو طراری کند”

گفت من از این طره‌ی تو نمی‌تونم گره باز نمی‌کنم. گفت من خودم گره را یک جوری زده‌ام که نتوانی باز کنی اصلا.

“گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا من‌اش فرموده‍‌‌ام تا با تو طراری کند”

حالا که اینطوریست، خود حافظ هم طرار بوده. طرار. و لذا چنان گره‌ای انداخته در کلمات خودش که در واقع ما را مبتلا کرده. باز هم آن غزل دیگر حافظ، می‌گوید:

“نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابروی و بر دل‌های یاران کرد”

این گره را زد به دل مردم. توجه می‌کنید؟ یک گره را انداخت به ابرویش ولی این گره به دل دیگران منتقل شد. الان این گره در دیوان حافظ به ماها منتقل شده. حافظ می‌گوید نگارم در مجلس رقصیده و این گره‌هایی بوده که از زلفش فرو ریخته و در دیوانش نشسته و امروز هم ما با آنها سر و کار داریم. لذا اینکه شما می‌بینید در بسیاری از موارد، نه فقط در قصه‌ی می، شعر حافظ محتمل ‌التفاسیر است. محتمل ‌الوجوه است و چندتا معنا می‌شود برای سمبل‌های او ذکر کرد. عمدی بوده. به این معنا که اولا حافظ می‌خواسته گره بندازد، ثانیا نه این که لایه‌های مختلف در کلامش بوده، به اقتضای این لایه‌های مختلف، کلام معانی مختلف پیدا می‌کند. هیچ شاعری مثل حافظ نیست از این حیث. هیچ شاعری. 
 

حافظ و می

ببینید، می در دیوان حافظ، اقلا در بعضی از موارد و اگر نگوییم همه‌ی موارد، عینا همین می زمینی مصطلح است. به قول حافظ:

“خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وآن می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است”

خب پس این می حقیقی.

“بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گره از کار فرو بسته‌ی ما بگشایند”

این شعر را می‌دانید که شان نزولش چه بوده؟ وقتی که به دستور امیر مبارز در میکده‌ها را بستند و بعد باز کردند. حافظ می‌شود گفت در واقع مرثیه گفته برای میکده‌ها. 

و

“به دعای دل رندان سبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند”

اگر از بحر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بحر خدا بگشایند”

الی آخر. 

این تعلقی که حافظ به می داشته، خب چند وجه دارد. چند وجه دارد، من می‌توانم ببینم. یکی اولا خودش است. حافظ معتقد است که می‌خواری، شراب‌خواری آدم را خوش خو می‌کند. بشاش می‌کند. از عبوسی و گرفتگی و اینها آدم را می‌آورد بیرون. این بالاخره نظر ایشان است. و بارها در دیوانش همین را تاکید می‌کند که به هر صورت یکی از راه‌های رهایی از غم، می خوردن است. بارها.

“چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است”

می‌گوید اصلا جای حرف ندارد. همین که دیدید پیدا شد، یا الله، ما تشخیص دادیم و حسابی مثل یک دکتر، تشخیص کرده‌ایم مداوا مقرر است.

“سلطان غم هرآچه تواند بگو بکن
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او”

خیلی از اینها را دارد حافظ. خب. این یکی. 
 

حافظ و ملامتیه 

دوم اینکه حافظ ظاهرا جزو ملامتیه بوده. ملامتیه کسانی بودند که می‌گفتند کاری بکنید که از چشم دیگران بیفتید. اصلا منطقشان این بود. این منطق، منطق ضد ریا بود. می‌گفتند در مقابل آن کسانی که کاری می‌کنند، کارهایی می‌کنند که در چشم مردم عزیز بشوند، و مومن شمرده بشوند که به ریا می‌کشد، شما بیاید کاری کنید که ننگین بشوید. که از چشم مردم بیفتید. تار بشوید.

“وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن”

ملامتی بود. کاری کنید که دیگران ملامتتان کنند. سرزنش کنند. طعن بزنند، در دین شما، در سلامت روح شما، در ایمان شما، در تقوی شما، اینگونه دیگر کسی به شما اصلا محل نمی‌گذارد. و شما دیگر سلامت نفس پیدا می‌کنید. دیگر از آفت ریا مصون می‌مانید. یکی از راه‌هاش، تظاهر به می ‌خوارگی بوده. غزالی در احیاءالعلوم، غزالی یک مفتی است، یک فقیه است، بسیار سخت گیر است. بسیار اهل اجتناب از گناه است. ولی صریحا در آن کتاب می‌گوید که: “جالب است آدمی آب در جام شراب بخورد تا دیگران بپندارند که او شراب می‌خورد تا از چشم مرد بیفتد.” و می‌گوید این اگرچه که از نظر فقهی مجاز نیست، اما از نظر عرفانی و تصوفی مجاز است. برای اینکه این علاجی می‌کند آدمی را که هیچ داروی دیگری چنین علاجی نمی‌کند. واقعا هم شما فکرش را بکنید. نگاه به آمریکا و غرب نکنید. یک جامعه‌ی دینی که یک قطره شراب در آن جزو محرم‌ترین محرمات است، حالا اگر گمان کنند کسی پنهان و آشکارا شراب می‌خورد، با او چه برخوردی خواهند کرد؟ این را اصلا راهش نمی‌دهند، در مسجد در میهمانی، سلام بهش نمی‌کنند. اصلا هیچی، کنار گذاشته می‌شود بطور کامل. آنوقت مولانا، حافظ، غزالی می‌گوید تازه آن موقع، وقت رشد شماست. تا قبل از آن زیر نظر این و آن به ساز همه می‌رقصیدید. یک کاری بکنم این تحسینم بکند، آن تحسینم بکند. وقتی از تحسین این و آن فراقت پیدا کردی، تازه این عنقا از درون خاکستر سر بر می‌کشد. تازه نوبت رشدت می‌شود. اگر جراتش را داشته باشی این کار را بکنی چون خب خیلی‌ها هم نمی‌کنند دیگر. لذا ممکن است یکی دیگر از دلایل اینکه حافظ اینقدر در باب می‌خوارگی سخن می‌گوید، در واقع نوعی شیوه‌ی ملامتی گری و سرزنش پسندی و سرزنش پذیری‌ست در یک جامعه‌ای که این کار حرام را بسیار حرام می‌شمارد، آدمی را خوار می‌کند، از چشم‌ها می‌افتد، و کمترین برکتش این است که انسان دیگر اهل ریا نخواهد بود. این هم یک مطلب است. حافظ می‌گوید:

“ز در برا و شبستان ما را منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن

وگر فقیه نصیحت کند که می مخوری
پیاله‌ای بدهش که او دماغ را تر کن”

گفت اگر او می‌گوید نه، بگو اول بخور، بعد فتوی بده تا ببینی که با خوردن این مغزت عوض می‌شود، احوال تو و احکامت تغییر پیدا می‌کند. خیله خب، این جناب حافظ اینطوری‌ست. یعنی یکی از فلسفه‌هایش این است.

فلسفه‌ی سوم‌اش همان است که گفتم.این تاثیری‌ست که از مسیحیت گرفته. بالاخره مطابق معروف در مسیحیت شراب خواری حرام نیست. و رسما در انجیل هست که عیسی شب آخر عمرش با حواریون نشست و شراب خورد و گفت این شراب خون من است و آن گوشت من است و بقیه‌ی داستان‌ها که تا امروز هم ادامه دارد. البته روایت دینی اسلام هست که گفته است که در هیچ دینی شراب خواری مجاز نبوده است. ولی اینها روایت اسلامی‌ست. ولی آنچنان که تاریخ مسیحیت نشان می‌دهد، چنین چیزی نبوده و آنها معتقد بودند که به هر حال رواست. درست است، صوفیان یا عارفان مسیحی پرهیز می‌کردند، و نمی‌خوردند،  کلا اجتناب می‌کردند، آنها برای روح خودشان، چندان مفید نمی‌دانستند. حتی در بودیسم آنجا هم شراب خواری کار ناپسندیده‌ایست. اما خب، عرفاً و اجتماعات چیز مذمومی شمرده نمی‌شده. 
 

حافظ و فقیهان 

نکته‌ی سومی که می‌خواهم بگویم، قصه‌ی مخالفت حافظ با فقهاست. این البته یک تم جاری‌ست در اشعار ما، مولوی خیلی کمتر ولی حافظ خیلی شدید است از این حیث. شما اگر به آن زمان برگردید، اصلا دشمن‌ترین دشمنان اینها فقها بودند. فقهای یهودی. فریسیان، صدوقیان. دائما با او در می‌پیچیدند. تو این کار را کردی حرام است، روزهای شنبه کار کردی حرام است. روزهای شنبه که نباید کار کرد. معجزه کن ببینیم پسر خدایی، پیغمبر خدایی یا نیستی، و کلمات عیسی هست در انجیل دیگر. می‌گوید اینها عقرب جرار هستند. افعی‌اند فقها، عینا این تعبیر را برایشان بکار برده، افعی.

ببینید، حافظ خیلی به نظر من دیوانش را که می‌خوانم شبیه این است. مولوی با اینکه خوشش نمی‌آمد و فقها هم خیلی علیه‌اش بودند اما می‌خواست باشد. هیچ تنشی نداشت. در نمی‌پیچید. حافظ آشکارا در می‌پیچد با فقیهان. و اینکه اینها خیلی چیزها سرشان نمی‌شود. گفت:

“هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کس شنید گفتا لله در قائل

دل داده‌ام به یاری عاشق کشی نگاری
مرضیه الخصائل محموده السجایا

و بعد می‌گوید که:

“حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسید امثال این مسائل

شافعی یعنی فقیه. می‌گوید حلاج که رفت بر سر دار، گفت این کار کار عشق است. فقها این چیزها حالی‌شان نیست. آنها اصلا عشق نمی‌دانند چیست. آنها همه‌اش می‌گویند این حلال است آن حرام، این نجس است آن پاک، عشق اصلا یک مقوله‌ی فوق فقهی است. “از شافعی نپرسید امثال این مسائل”. ببینید، تخفیف می‌کرد. می‌گفت اصلا یک سری مقولات هست که در فقه نمی‌گنجد. به همین سبب هم بیشترین مقابله و مخالفتش با فقیهان بود که همه چیز را می‌خواستند از درونش حلال و حرام در بیاوردند و از درونش می‌خواستند عشق حلال و عشق حرام هم در بیاوردند، اما خب حافظ اصلا این چیزها را بر نمی‌تافت. و با اینها بر سر مهر نبود. علاوه بر اینکه خب به هر صورت عیوب و آفات دیگری هم در کارشان بود. معمولا فقیهان کنار دست سلاطین بودند، و در بخور و بپاش آنها شریک بودند دیگر. توجه می‌کنید؟ حافظ آنجا می‌گوید که:

“فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام
ولی به ز مال اوقاف است”

خیلی طنز و طعن توی این شعرش دارد.

می‌گوید اولا فقیه مست بود. فقیه که نباید مست باشد. آنوقت در حین مستی فتوی داد گفت می حرام است ولی با همه‌ی حرمت‌اش از مال وقف خوردن بهتر است. شراب بخوری بهتر از اینست که مال ایتام را بخوری. مال اوقاف را بخوری. ببینید، این است دیگر! جامعه‌ی دینی که حافظ باهاش بود، می‌گوید فقیهی بر سر اداره‌ی اوقاف نشسته و همه را بالا کشیده. آنوقت به دیگری می‌گوید یک قطره شراب بخوری می‌روی جهنم؟ خودش خروار خروار مال مردم را می‌خورد، هیچ خم به ابرویش نمی‌آید. می‌گوید این را باید برانداخت. این گناهان کبیره است که مهم است. یک عده‌ای گیر دادند به گناهان کوچک، این گناهان بزرگ مانده و اصلا قبح‌شان هم ریخته. در واقع می‌گوید فرمان را به این سمت کج کنید. توجه می‌کنید؟ و اینها را ببینید. عین این البته سخنی بود که عیسی با فقیهان داشت دیگر! آن جمله‌ی خیلی مشهور عیسی که از جملات بسیار درخشان انجیل است که گفت : سبت (تعطیلی روز شنبه که البته منظورش کلا قانون بود)، قانون برای آدمی‌ست، نه آدمی برای قانون.” این عین سخن عیسی بود. به فقها می‌گفت. گفت آدمی گوشت و پوست و استخوان دار را باید ببینید، حقیقت او را. او را در قانون خلاصه نمی‌شود کرد. قانون خادم اوست نه او خادم قانون. و این همان حرفی‌ست که حافظ هم در واقع در این مواجه‌ای که با فقیهان دارد می‌زند. مجموعا به نظر حافظ تمایلاتی داشته. یا بگویم تاثراتی پیدا کرده بوده. و نوعی گرایش به آن سو داشته. من می‌دانم که پس فردا کسانی این نوار ما را گوش دهند می‌گویند فلانی بالاخره یک غسل تعمید هم به حافظ داد و او را تبدیلش کرد به یک مسیحی و از این جور چیزها. نه، قبل از اینکه بنده این کار را بکنم شما به دیوان حافظ اگر مراجعه بکنید. گرایش‌های حافظی را، نو آوری‌هایش را، ویژگی‌هایش را، تفاوت‌هایش را با دیگران ببینید، تاکیدهایش را. از نظر اینکه چه نقطه‌ای در  انسان شناسی، تاریخ شناسی، انگشت می‌گذارد، چه چیزهایی برای او برجسته‌تر بوده. حتی همین مفهوم عشق که در باره‌اش سخن می‌گوییم. Love، محبت. خب ببینید، این از مولانا شروع شد. به هر حال اسلام دین خشیت است. محبت در اسلام یک امر ثانوی‌ست. و خشیت همه جا هست. اینی که غزالی می‌بینید تصوف خوفی و خشیتی دارد. این بی وجه نیست. بی‌جهت نیست. آنی که در قرآن بیش از همه موج می‌زند خشیت است. خوف است از خداوند. محبت ذکرش رفته، ولی آنطور خیلی جنبه‌ی اصلی و گسترده ندارد. اینها عارفان بودند که این جهات را هم افزودند و آوردند و نوآوری کردند و آنچه را که ما امروز می‌بینیم را پدید آوردند. و آخرش هم همان توصیه‌ای که بنده به آقای خاتمی کردم وقتی که وزیر ارشاد بود. گفتم آقای خاتمی شما به منزله‌ی یک فرهنگ شناس و فرهنگ پرور، اجازه بدهید که جامعه‌ی ما حافظی بشود. ضرر نمی‌کنید. حافظ ششصد سال پیش نسخه‌ای پیچیده برای جامعه، که از دلش تحمل می‌آید. از دلش مروت می‌آید. از دلش مدارا می‌آید بیرون. از دلش عشق می‌آید بیرون. از دلش خوش خویی می‌آید بیرون. از دلش تحمل دیگران می‌آید. و زیبایی شناسی، مسطور زیبایی بودن، از درونش خوش خویی بیرون می‌آید. این چه عیبی دارد؟ چرا باید جامعه را فقیهانه کرد. خشکی، ترش رویی، عبوسی، حلال و حرام، گریبان این و آن را به یک گناه کوچکی گرفتن؛ نه، حساسیت را روی گناهان بزرگ بیشتر کنید و از روی گناهان کوچک کمتر کنید، اجازه‌ی خوش رویی دهید. اجازه‌ی حسن روابط میان مردم دهید، هم خدا پسند است، هم مردم پسند است، هم مطابق با ادبیات ماست، هم مطابق با فرهنگ کهن ماست و از همه بالاتر همه‌ی مردم راحت‌اند، اینجوری بهتر می‌شود زندگی کرد، حرفی هم نیست که بگوییم از غرب آمده و غرب زدگی‌ست و غیره، نه اینها را حافظ گفته. اگر خوب است اگر بد است مال خودمان است. چیزی نیست که دیگران آن را به ما یاد داده باشند. امروز کشف شده باشد، وارداتی باشد. نه این مال ۶۰۰ سال پیش است که حافظ با کمال تیز بینی زده و ما امروز به خوبی می‌توانیم از او استفاده کنیم. ولی، دریغا که جامعه‌ی ما به راه حافظ نرفت. به راه همان‌هایی رفت که با عیسی مخالفت می‌کردند و حافظ هم آنطوری، در رد آنها آن سخنان بلیغ و نافذ را گفت.

خب من مطمئنم از میان شما پس فردا کسانی برخواهند آمد که شاید زمام امور را در کشور ما بدست بگیرند. به آنجا که رسیدید، حافظ را فراموش نکنید.

 


  • ویراسته گفتاری از استاد عبدالکریم سروش  
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large