Skyscraper large

جامعه‌ی حافظی- بخش دوم

sd654Reference

عبدالکریم سروش

حافظ پس از این دو بزرگوار (مولانا و سعدی) آمده است. البته پس از سعدی هم آمده. یعنی اینکه حافظ حافظ شده خب همان سخن نیوتن است دیگر. گفت من اگر که نیوتون شدم برای این است که پایم را گذاشتم روی شانه‌های غول‌ها. آن غول‌ها که بودند قبل از نیوتون؟ کوپرنیک بود، گالیله بود، کپلر بود، خیلی از دانشمندان قرون وسطی بودند، ریاضی‌دان‌ها بودند. خب نیوتون که از زیر بوته نیامده بود، بالاخره اینها همه را دیده بود. این تحولات خیلی بزرگ در  متمتیک (ریاضی)، در فیزیک، در مکانیک، اینها همه رخ داده بود. خب نیوتون هم البته نبوغ خودش را هم داشت. ولی روی شانه‌ی غول‌ها ایستاده بود. حافظ هم همینطور است. روی شانه‌ی غول‌ها ایستاده بود. چه غول‌هایی! یکی غزالی، یکی سعدی و یکی هم مولوی! و پیداست که خوب اینها را خوانده بود. نه فقط اینها را، بسیاری دیگران را. ولی این سه تا، سرچشمه‌های بزرگ و منابع عظیم معرفت او بوده‌اند. و به هر حال یک مرد تیزهوشی مثل حافظ چطور می‌توانست از سعدی چشم بپوشد؟ چطور می‌توانست از مولوی چشم بپوشد؟ من تا قبل از اینکه بیست سال پیش یک مقاله‌ای نوشتم “اقتباس‌های حافظ از مولوی”، اصلا ادبای ما در ایران باور نداشتند که حافظ از مولانا چیزی را گرفته باشد. و می‌گفتند بنظر می‌آید که اصلا حافظ سر و سری با مولانا نداشته. من البته نشان دادم که گاهی حافظ تمام یک بیت را از مولوی گرفته، تمام یک بیت را. اما چنان در درج کلام اینها را آورده، چنان اینها را خودی کرده که اصلا شما نمی‌توانید تمیز دهید که این مال حافظ است یا مولانا. البته از شاعران دیگر مثل نظامی، خاقانی، خود سعدی و بسی دیگران هم حافظ اقتباس کرده و آورده. و برای کسانی که به آن دیوان‌ها و اشعار پیشینیان آگاه باشند، خوب معلوم است که حافظ چطور اینها را خورده و هضم کرده و واقعا بصورت یک عضو در پیکر دیوان خودش نشانده که قابل تمیز از اعضای دیگر نیست. این البته هنر اوست، یک چنین سنتز موفقی که او صورت داده. به قول خودش می‌گفت:

“تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم “

گفت من از آن پادشاهانی هستم که عقاب دارم، پادشاهان عقاب‌هایشامن را می‌فرستادند برای شکار، گنجشک می‌گرفتند، تذرو می‌گرفتند. می‌گوید:

 ” تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم “

من می‌دانم چه شکار بکنم. و من ابزارش را دارم، شکار می‌کرد، هم نکته‌های معرفتی را، و هم  جامه‌های زربفتی را که شاهان دیگر دوخته بودند و بافته بودند و اینها را میاورد و در این قصر مجلل دیوان خودش می‌آویخت.

خب؛ حافظ گرچه که وامدار اینهاست، اما مکتب خودش را هم دارد. یعنی ویژگی‌های خودش را دارد که من حالا او را مثال می‌زنم. وگرنه سخن گفتن از حافظ و سعدی و مولوی و غزالی چند سال طول می‌کشد و آدم هم به پایانش نمی‌رسد. به قول مولانا:

“گر نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق دریایی بود بن ناپذیر”

می‌گه دریایی‌ست که پایانش آشکار نیست. 
 

 ویژگی حافظ چیست؟ 

 حافظ به نظر من تنها کسی‌ست، من در این مورد نظیری و رقیبی برایش نمی‌شناسم. تنها کسی‌ست در میان متفکران ما و شاعران ما که به قصه و به مساله‌ی گناه خیلی اهمیت داد. من اصلا حافظ را تعریف می‌کنم: «یک شاعر گناه‌ شناس». گناه شناسی تخصص این آدم بود. بطوری که اصلا کلمه‌ی گناه در دیوان حافظ بیش از همه‌ی شاعران دیگر بکار برده شده است. آن هم نه از دیدگاه یک زاهد سخت‌گیر که بگوید گناه بد است، گناه نکنید، از خدا بترسید. اصلا و ابدا این چیزها نیست. یک نوع دیدگاه واقع بینانه به گناه دارد و اینکه جایگاه گناه اصلا در آفرینش، در خلقت آدمی، در تاریخ آدمی چیست. جایگاه گناه در روان آدمی و در اجتماع بشری چیست. و نتیجه‌ی این بینش گناه شناسانه کدام است. این، خلاصه‌ی کار حافظ و تخصص حافظ است. حافظ البته دیوانش حقیقتا پر از حکمت ا‌ست. هر طرف که شما بروید، نکته در آن میابید و کتابی‌ست که تمام عمر باید خواند. اما این نکته بطور قطع برجسته‌ترین نکته‌ایست که شما در حافظ می‌بینید. 
 

میوه ممنوعه 

ببینید، حافظ بالاخره داستان‌های دینی را جدی گرفته. حالا آنها داستان‌های واقعی باشند یا اسطوره، هرچه می‌خواهند باشند، بنای کار و بنای بینش خودش را بر آن نهاده. خب ما بنابر داستان‌هایی که در قرآن و همچنین در تورات آمده، ما که اینجا نشسته‌ایم، ما آدمیان، آدمیانی که روی زمین زندگی می‌کنیم، ما و اجدادمان و اجداد اجدادمان روی کره‌ی زمین محصول دوتا گناهیم. خب، گناه اول عبارت بود از گناه شیطان که به آدم سجده نکرد. این در قران آمده.  گناه دوم هم گناه آدم که از آن درخت ممنوع و آن میوه‌ی ممنوعه خورد در بهشت و از بهشت رانده شد و به زمین فرستاده شد و در اینجا دیگر تشکیل خانواده داد و نسل آدمی که پدید آمد تا زمان حال. پس ببینید، این دوتا گناه، خیلی گناه‌های جدی‌ای بودند دیگر. اصلا به طبیعت گناه شما نگاه کنید بالاخره خدا ممکن است آن گناه‌ها را ببخشد ولی نبخشید. اینی که شیطان به آدم سجده نکرد خدا نبخشیدش، می‌توانست هم ببخشد. بالاخره دست خداست دیگر، خدا هم که غفور و رحیم. این که آدم در بهشت از میوه‌ی ممنوعه خورد، نافرمانی کرد و گناه کرد. ولی خب بالاخره گناه را می‌شود ببخشی. اما خدا نبخشیدش. مجازاتش کرد، تنبیه‌اش کرد، از بهشت بیرون فرستاد، از آسمان هم فرستادش زمین. پس می‌بینیم این گناه یک نقشی دارد، بیش از آن است که ما فکر می‌کنیم. یعنی فقط یک گناه نیست که شما اسمش را بگذاری گناه، یک قلم قرمز هم رویش بکشی. اولا تاریخ آفرین است. یعنی اصلا بشریت روی کره‌ی زمین، بدنبال آن دوتا گناه آمده است. و دوم‌اش هم اینکه خداوند هم مثله اینکه یک نظری داشته. یعنی این گناه‌ها را مثله اینکه او هم بل گرفته. یعنی بدش هم نیامده که کسانی گناه بکنند. گناه‌ها را پاک نکرده، نبخشیده، بلکه این گناه‌ها را مجازات کرده. و بر اثر مجازات گناه، اصلا یک وضعی در این عالم پدید آمده که بدون این گناه‌ها امکان نداشت که پدید بیاید. این تشخیص اولیه‌ی جناب حافظ است که در واقع روی گناه، خیلی سرمایه گذاری می‌کند و معتقد است که این گناهان را به چشم گناه نباید دید. یک چیزی بسی بیشتر از این باید نگاه کرد. آقای داریوش آشوری، یک کتابی دارند درباره‌ی حافظ، «معمای حافظ»، آن را اگر نخوانده‌اید، بخوانید. توضیح ایشان هم در باب حافظ اتفاقا همین توجه به مسله‌ی گناه در حافظ است. البته ایشان برگشته به تکست‌های ماقبل حافظ مثل مرصادالعباد و بعد تفاسیر قران و بعد نشان داده است که حافظ چگونه از آنها اقتباس کرده و این سیستم را و این جهان‌بینی را آفریده. در شعر حافظی شما قصه‌ی گناه را خیلی برجسته می‌بینید. خب، چه نتیجه‌ای می‌خواهد از این امر بگیرد. یکی‌اش که خب خیلی ساده، اینکه ما گناه‌کاریم. بارها این را می‌گوید. می‌گوید آن که پدر جد ما بود گناه کرد. ما چطور می‌توانیم لاف از عصمت بزنیم.

“جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی ز بی‌گناهی”

ما یعنی هریک از ما. یعنی هیچ یک از ما نمی‌تواند ادعا کند که من محفوظ از گناه ماندم، معصوم از گناه ماندم، و لذا از شما برترم، به خدا نزدیک‌ترم. می‌گوید در واقع قصه‌ی آدم می‌خواهد به ما بگوید که وقتی که پدر ما مبتلا به این آفت شد ماها که جای خود داریم. یک همچین درسی دارد به ما می‌دهد. گفت:

“پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم من اگر به جوی نفروشم”

اصلا برای اینکه پسر آن پدر باشی باید هم خطا کنی. اگر بنده معصوم باشم دیگر پسر آدم خطاکار نمی‌شوم که! این فرزند برای اینکه خلف باشد باید چکار کند؟ باید مثل پدرش باشد. گفت که:

“چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف”

این پسران ناخلف اگر بخواهند یاد پدر بکنند یعنی اینکه معصیت بکنند. تشویق به معصیت نمی‌کند، ولی می‌گوید آی فرزندان آدم، یادتان باشد که پدرتان گناه‌کار بود. بدلیل گناه اوست که شما اینجا هستید. ژن او، به اصطلاح امروز، در شما هست. لذا از اینکه خطاکارید و ممکن است که مبتلا به معصیت بشوید، آنقدرها هم رنج نبرید، لازمه‌ی طبیعت شماست. لازمه‌ی خلقت شماست. لازمه‌ی فرزندی آدم است. و آن پدر این فرزندان را هم ناچار پدید آورده است. و جامعه‌ی آدمیان، جامعه‌ی آدمیان است نه جامعه‌ی فرشتگان. توجه می‌کنید؟ جامعه‌ی فرشتگان نیست. انتظار بی‌گناهی و معصومیت از او نباید داشت. 
 

معصیت خجسته 

نکته‌ی دومی که حافظ می‌خواهد از آن استفاده کند این است که می‌گوید، گناه آدم، اصلا یک دری را رو به خلقت گشود که بدون آن گناه این در باز نمی‌شد. مثل اینکه کلید بعضی از قفل‌ها گناه است. برخلاف اینکه انسان فکر می‌کند اگر همه‌اش کار خوب بکند، این کار خوبش است که به نتایج نیکو منتهی می‌شود، نه! گاهی نظام عالم گویا، حافظ کشفش این است، می‌گوید جوری ساخته شده که بعضی جاها، بعضی جاده‌ها فقط از طریق گناه گشوده می‌شوند. بدون گناه گویی که یک خامی، یک بستگی، برای آدمی پیدا می‌شود که از ورود به بعضی حیطه‌ها باز می‌ماند. توجه می‌کنید؟ این مولانا البته محطاطتر از حافظ، اسم این را می‌گذارد معصیت خجسته. می‌گوید ما در عالم دو گونه معصیت داریم. معصیت ناخجسته و معصیت خجسته. معصیت ناخجسته که خب معلوم است. معصیت خجسته یعنی معصیت خوش عاقبت. درست است که ظاهرا معصیت است و گناه است. اما بجای خوبی منتهی می‌شود و

“خجسته معصیت کن کرد مرد
نه زخاری بردم از اوراق ورد”

می‌گه گل از درون خار می‌آید بیرون. یک وقت‌ها از این خار معصیت، یک گل معرفتی می‌روید که شما فکرش را هم نمی‌کردید. بعد مثال‌ها می‌زند مولانا که گاهی

“دزد سوی خانه‌ای شد زیر دست
چون درامد دید کان خانه‌ی خود است”

دزدی یواشکی رفته بود دزدی، اصلا به قصد دزدی. رفت زد یک خانه‌ای را. بعد فهمید خانه‌ی خودش بوده. البته دزد گیج و منگی هم بوده ظاهرا. ولی به هر حال معصیت کرد. معصیت خجسته‌ای هم بوده. یا گاهی در اثر معصیت، این می‌دید یک مرتبه برخورد می‌کند به یک مرد بزرگی، می‌رفت که مثلا کار خلافی بکند، ولی در راه به یک شخص بزرگی برخورد می‌کند و اصلا این به قول مولانا می‌گفت:

سیئات ام شد همه طاعات شکر

توجه می‌کنید؟ داستانی را نقل می‌کند مولانا از یک مردی که صورت زنان داشت. اسمش نصوح بود. می‌گوید این صورت زنان داشت. مو هم در صورت نداشت و خیلی زنانه بود چهره‌اش. این در حمام‌های زنانه کار می‌کرد. کارگر حمام‌های زنانه بود. هر شب خودش را ملامت می‌کرد که من چرا این کار رو می‌کنم؟ دارم گناه می‌کنم. توبه می‌کرد، دوباره فردا نمی‌توانست، باز می‌رفت تکرار می‌کرد. تا بالاخره یک روز شاهزاده خانم، دختر پادشاه آمد به حمام. گشتند و به این آقا، این مرد زن نما گفتند تو بهترین کارگری و شاهزاده خانم را به تو می‌سپاریم که تو بشوری. او هم این کار را کرد و در همین احوال یک مرتبه آوازه در حمام در افتاد که انگشتر گران قیمت شاهزاده خانم گم شده. او دیگر مرگ را جلوی چشمان خودش دید. چون بلافاصله همه جا را متوقف کردند و آژیر کشیدند به اصطلاح و گفتنتد هر که هرجا هست بماند و گفتند همه را می‌خواهیم بگردیم. و ببینیم که به هر حال کسی این را قایم نکرده باشد. او در همان حال که گفتم دیگر، مولوی توصیفش اینجا فوق‌العاده‌ست، باید بخوانید قصه‌اش را. در دفتر پنجم مثنوی‌ست. او رفت یک گوشه‌ای و در واقع نیم مرده نیم زنده نیمه جان، مشغول مناجات با خدا شد که غلط کردم غلط کردم غلط کردم. صد بار من توبه کردم، ولی این دفعه دیگر حقیقی‌ست. دیگر این بار توبه‌ی حقیقی می‌کنم، توبه‌ی نصوح اگر من را از این خطر نجات بدهی. بعد مولانا می‌گوید که در همان احوال توبه که بود، از خود بیخود شده بود و اصلا متوجه اطراف خودش نبود، یک مرتبه یک بانگی بلند شد که انگشتر پیدا شد. و او هم واقعا زنده شد. جایی همان جا خودش را شست و از حمام رفت بیرون. هرچه به او گفتند بیا، گفت تمام شد، دیگر تمام شد. بعد مولانا اینجا شروع می‌کند به گفتن که این مناجاتی که بعدا با خدا کرد چه بود. می‌گوید که:

“آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا
بنده‌ی خود را ز غم کردی جدا

اول ابلیسی مرا استاد بود
بعد از آن ابلیس پیشم باد بود”

بعد می‌گوید که:

“در بن چاهی همی بودم نگون
در همه عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا
بنده‌ی خود را ز غم کردی جدا

سیئاتم شد همه طاعات شکر”

می‌گوید من در واقع تا به حال سیئه می‌کردم، گناه می‌کردم، اما همین گناه باعث شد من به تو نزدیک بشوم و یک چنین توبه‌ی نصوحی بکنم. و چنین پالایش و شتشوی عمیقی در من رخ بدهد که دیگر به طور کلی این پرونده و طومار گذشته‌ی خودم را در نوردم و یک انسان تازه‌ای از درون من متولد بشود. در واقع حافظ هم حرفش همین است. می‌گوید گناه راهی را بر آدم می‌گشاید که اسمش توبه است. کسی که گناه نکرده توبه هم نمی‌کند. و این توبه آدم را چند پله بالاتر می‌برد از آنجایی که قبلا بوده. توجه می‌کنید؟ این که می‌گویند معصیت خجسته، معنایش این است. یعنی خیلی خوش عاقبت است. می‌تواند بسیار خوش عاقبت باشد. 
 

تواضع و اعتراف 

اما مطلب دیگر و مهم‌تر از این، تواضع آدمی‌ست. آدم اگر اقرار کند، اعتراف کند که خالی از خطا نیست، خالی از گناه نیست، این یک تواضعی در آدمی می‌آفریند که زهد نمی‌آورد. اتفاقا حافظ به همین دلیل دشمن زهد است. می‌گوید زهد غرور می‌آورد. طرف چند رکعت نماز می‌خواند. چند بار عبادت می‌کند، چند روز روزه می‌گیرد مثلا، دیگر از خدا طلب‌کار می‌شود. از بنده‌های خدا طلب‌کار می‌شود. یعنی فکر می‌کند که دیگر چه خبر شده. با این غرور، کاش آن دو رکعت نماز را هم نخوانده بود. توجه می‌کنید؟

 کاش که آن آشنا ناموختی

مولانا می‌وید. می‌گوید وقتی همه جا را سیل گرفت، نوح صدا زد بچه‌اش را. به او

- گفت: بیا در کشتی.

- گفت: نمیام، من شنا بلدم. من نمیام.

“همچو کنعان (پسر نوح) سر ز کشی وا نکش | که غرورش داد نفس زیرکش”

که برایم بر سر کوه مشید | منت نوح‌ام چرا باید کشید”

کاشکی او آشنا (یعنی شنا) ناموختی | تا طمع در نوح و کشتی دوختی”

کاشکی می‌گفت من محتاج کشتی‌ام. شنا بلد نیستم تا جزو نجات یافتگان بود. در سفینه النجات می‌نشست. گفت نه! من شنا بلدم! بر خودش غرور ورزید و تکیه کرد و بعد هم غرق شد. به قول مولانا یا حافظ، این زهدی که برای آدم غرور می‌آورد کاش آن دو رکعت نماز را هم نخوانده بود که احساس استغنا نمی‌کرد. بر مردمان فخر نمی‌فروختی. کبر نمی‌فروختی. خودت را هم یک آدم متوسط می‌دانستی، خطاکار، محتاج مغفرت الهی، و همنشین با دیگران، نه برتر از دیگران. من هم یک خطاکارم مثل بقیه، دیگران هم مثل من. و آدمی وقتی که این خطاکاری و گناه گاری را اذعان می‌کند، اهل گذشت و بخشش هم می‌شود. سخت گیر نمی‌شود. توجه می‌کنید؟ یعنی اگر از دیگری هم خطایی سر زد، راحت‌تر می‌تواند ببخشتش و می‌گذرد. می‌گوید خب از خود من هم این چیزها صادر می‌شود، به هر حال بالاخره اگر ما همه بخواهیم به هم سخت بگیریم که زندگی ناممکن می‌شود. اینها آثار مهم اعتراف به خطا و گناه است و اینکه آدمی اصلا گناه‌کار ساخته شده. به قول یکی از نویسندگان نزد غزالی، انسان حیوان خائف است. نزد ارسطو انسان حیوان ناطق است. نزد مولانا انسان حیوان عاشق است. نزد حافظ، انسان حیوان خاطی است. یعنی اصلا این خطاکاری و گناه‌کاری لازمه‌ی وجودش است. 
 

دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده 

یکی از بهترین شعرهای حافظ در این زمینه، اینی‌ست که الان برایتان می‌خوانم، غزل فوق‌العاده لطیفی‌ست. می‌گوید:

“دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده |

من حالا راجع به این می هم برای شما خواهم گفت. می را گفتند می معرفت است و غیره، نمی‌دانم، این حرف‌ها در کت بنده نمی‌رود. از این تفسیرها زیاد شده است. پیش از همه چیز حافظ منظوراش همین جاییست که همه گناه می‌کنند. و اینکه ما در میکده می‌رویم یعنی اینکه ما همیشه در میکده‌ایم اصلا. یعنی جایی که سنبل گناه‌کاری‌ست به اصطلاح.

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند”

نه؟ این غزل خیلی مشهور حافظ دیگر! حالا تا برسم به آن یکی. یعنی چه این حرف؟ تا به حال هیچ وقت فکر کردید؟

“دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند”

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده‌ی مستانه زدند”

آتش آن نیست که از شعله‌ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند”

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند”

خب؟ و بعدش هم که کشف حافظ

“کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب 
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند”

هیچ فکر کرده‌اید که ملائکه در ابتدای خلقت که داشتند گل آدم را سرشته می‌کردند، گل آدم را درست می‌کردند، تا بعد به اصطلاح خدا در آن روح بدمد و انسان جاندار بشود، اینها خاک را برداشتند با چه قاطی کردند؟ با می. نه با آب! یعنی رفتند در میخانه را زدند. در میخانه را برای چه زدند؟ رفتند از آنجا شراب بگیرند که این خاک آدمی را با شراب بیامیزند و گل درست کنند تا بعدا هم خداوند در آن روح بدمد و انسان زنده بشود.

یعنی چه این حرف؟ شما هیچ فکر کرده‌اید که منظور چیست؟ خب چندتا تفسیر می‌شود کرد. من هم خودم کرده‌ام. این می را ممکن است بگوییم می عشق است. ولی به نظر من قوی‌ترین تفسیر این است که می می گناه است. آدمی را اصلا با گناه سرشته‌اند. می سنبل گناه است در حافظ، البته سنبل عشق هم هست، من قبول دارم. این سنبلیزم خیلی چند لایه‌ایست، چند پرده است. همه‌ی اینها با هم است. ولی این هم هست، آدمی را اصلا گل‌اش را با گناه سرشته‌اند. آن هم چه کسانی؟ ملائکه! آن پاکان.

“ساکنان حرم فطر و عفاف ملکوت

با من راه نشین، باده‌ی مستانه زدند”

آنوقت به همین دلیل هم هست که در آن بیت بعدش، می‌گوید:

“ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند”

آدم خاکی را که با یکدانه، یک دانه‌ی گندم در بهشت گول‌اش زدند و گول خورد، و از بهشت بیرون رفت؛ ما که هزاران هزار دانه در راهمان داریم. هزاران وسوسه در کار ماست. اگر او یک وسوسه داشت برای خوردن آن دانه‌ی گندم ممنوعه، ما که به صد خرمن پندار ز ره، آن که یک دانه بود، ما خرمن خرمن از این وسوسه‌ها در راهمان است. چطور می‌توانیم ادعای عصمت بکنیم، ادعای بی‌گناهی بکنیم؟ ما اصلا گل‌مان با گناه سرشته شده است.

خب، حالا بیاید سراغ این غزل دیگر حافظ که:

“دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده
خرقه تر دامن  و سجاده شراب‌آلوده”

نهایت ظرافت و بلاغت و حکمت را در این بیت بکار برده. من به در میکده رفتم خواب ‌آلوده، خرقه تر دامن  و سجاده شراب‌آلوده”

خرقه که خرقه‌ی صوفیان، تقریبا شبیه این چیزی که بنده پوشیدم، یک کمی بلندتر. و دامن. دامن خرقه که می‌گوییم پر بود، پر دامن به اصطلاح، سجاده، سجاده هم که صوفیان معمولا به دوش می‌گرفتند اینجا و آنجا. سجاده هم شراب‌آلوده.

ببینید، دوتا وصف در اینجا حافظ آورده. اصلا گمان نکنید که با کلمات بازی کرده و خواسته قافیه سازی بکند. دوتا وصف برای خودش، یعنی برای آدمیان آورده. یکی خواب‌آلوده و یکی شراب‌آلوده. انقدر این اوصاف حکیمانه و دقیق است، “دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده” چرا می‌گوید خواب‌آلوده؟ ما آدمیان همه خواب‌آلوده‌ایم. یعنی چشم‌های نیمه بازی داریم. همه‌ی حقیقت را نمی‌بینیم. این جهان واقع برای ما روشن روشن نیست. ما هم با ذهن هوشیار هوشیار به او نمی‌نگریم. خواب‌آلوده‌ایم. در تمام عمرمان خواب‌آلوده‌ایم. یعنی خطای معرفتی می‌کنیم. ما اصلا نمی‌توانیم ادعای معصومیت در مقام معرفت بکنیم. چون ببینید، عصمت دو مقام دارد دیگر. یکی عصمت از گناه و یکی عصمت از خطای معرفت. عصمت از غلط اندیشی. چشم خواب‌آلوده‌ی آدمیان معنی‌اش این است که حقیقت را تام و تمام نمی‌توانند ببینند. می‌نگرند، نصفه نیمه، ناتمام، ناقص، همین که همه‌مان به آن اعتراف داریم دیگر! چه کسی‌ست که بگوید بنده تمام حقیقت را تا اعماقش می‌بینم.

این یک جهت، از حیث معرفت، ما خطاکاریم بدون تردید، با چشمان نیمه باز جهان را می‌بینیم. از آن طرف هم “خرقه تر دامن  و سجاده شراب‌آلوده”. سجاده‌مان هم شراب‌آلوده‌ست. همه گناه کاریم. حتی آن سجاده‌ای که رویش نماز می‌خوانیم و باید پاک باشد، آن هم به شراب‌آلوده‌ست. آن هم نجس است. آن هم ناپاک است. این، وصف همه‌ی آدمیان این جهان است از نظر حافظ. خواب‌آلوده، شراب‌آلوده. یادتان باشد. این بیان زیبای شاعرانه‌ی حافظ است.

“دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب‌آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب‌آلوده

شستشویی کن و آنوقت به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب‌آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

تمام غزل‌اش را باید بخوانید. حافظ می‌گوید که مغبچه‌ی باده فروش که از میکده آمده بود پیش من، به من طعنه زد. می‌گفت که چرا خواب‌آلوده‌ای، چرا شراب‌آلوده‌ای؟ برو اول خودت را بشور بعد وارد اینجا بشو “شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام | تا نگردد ز تو این دیر خراب‌آلوده” و به من توصیه می‌کرد “به هوای لب شیرین دهنان چند کنی | گوهر روح به یاقوت مذاب ‌آلوده”. حافظ در پایان این، در واقع با یک طنزی طعن می‌زند به او که اینها که نمی‌شود. گفت:

“حافظ لغز و نکته به یاران نفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده”

در واقع حافظ ابتدا وصف الحال آدمیان را می‌آورد، آنگاه ما را مواجه می‌کند با یک واعظ، که دعوت به زهد می‌کند، آن هم زهد برانداز. زهدی که دشمنی با طبیعت آدمی دارد. زهدی که به آدمی می‌گوید چشم‌هایت را باز کن که نمی‌تواند تا این دنیا. می‌گوید سجاده‌ات را آب بکش، که نمی‌تواند، تا وقتی در این دنیاست، باری به هر جهت به این امور آلوده و آغشته است.

اینکه آخرش می‌گوید لغز و نکته به یاران نفروش. از این حرف‌های نامفهوم نیش دار یا سرپوشیده‌ی غیر عملی ناممکن و محال برای من نگو. این خلاصه‌ی سخنان حافظ است در باب آدمیانی که در این جهان زندگی می‌کنند.

خب، حالا معنایش این است که حافظ هیچ گناهی را قبول نداشته؟ و می‌گفته همه آزادند؟ نه! البته که اینگونه نیست. ببینید، حافظ یک درجه بندی در گناهان دارد، که این هم خیلی مهم است. از نظر حافظ دوتا گناه، بزرگترین گناه‌اند. یکی‌ش ریاست و دیگری آزار دادن دیگران است. این دوتا گناه که سراسر دیوان حافظ پر از آن است. توجه می‌کنید؟ مثلا طعنه‌ای که بر فقیهان می‌زند. می‌گوید که:

“ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش”

می‌گوید که دینی ندارند. در دین اینها، در شریعت و ملت اینها ریا حلال است، اما شراب خوردن حرام. می‌گوید این نمی‌شود. این معلوم است یک جایی‌ش یک کجی‌ای دارد. اعوجاجی دارد. اگر بناست چیزی حرام باشد، چیزی گناه مطلق باشد، آن ریا کردن است. دو دوزه بازی کردن است، ظاهر و باطن دوگونه داشتن است. جلوی خلق یک جور بودن و جلوی خالق یک جور دیگر بودن است.

“واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند”

یا رب این این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند”

ببینید، برای حافظ، ریا، نفاق، دو رویی، بدترین صفت یک انسان می‌تواند باشد. وقتی هم از ریا دم می‌زند، بزرگ‌ترین، بیشترین و عمیق‌ترین نفرت خودش را از این، آشکار می‌کند و در عموم طعنه‌هایی که به صوفیان می‌زند بیشترینش بدلیل همین است. می‌گوید اینها همه خطاکارند عموما که در میانشان آدمی که ریاکار نباشد خیلی کم است. و درست هم می‌گوید. و بطور کلی یک کسانی خودشان را در جامعه چنین وانمود کرده‌اند که ما اهل زهدیم، ولی یک وقتی یک کسی زاهد است. یعنی واقعا یک اعتقاداتی دارد برای خودش و حد کوتاهی از تنعم را در این جهان می‌طلبد. بسیار خب. اختیار خودش است. اما وقتی که شما وانمود می‌کنید و به دیگران می‌نمایانید که من اهل زهد هستم و این را یک فضیلتی می‌شمارید تا احترام دیگران را جلب بکنید، این عین ریا کردن است. برای همین است که علمای اخلاق گفته‌اند: “افضل الزهد، اخفاء الزهد.” برترین مرتبه‌ی زهد، پنهان کردن زهد است. یعنی زاهد باشی و پنهان کنی، نگذاری دیگری ببیند تا از این طریق مثلا احترام تازه‌ای را برای خودت جلب بکنی.

“آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بیانداز و برو”

خرقه‌ پشمینه یعنی همان من صوفی‌ام. یعنی من زاهدم. ” حافظ این خرقه‌ی پشمینه بیانداز و برو” در بیار، در بیار و از تنت بیرون بیاور و بنداز و بسوزان. این را تنت نکن. این خودش اصلا مجسمه‌ی ریاکاریست. گفت:

“مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو

به فلک مسیحا گر روی پاک و مجرد چو
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
کی‌خسرو برد و کمر کاووس تاج

بعد آخرش

“آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بیانداز و برو”

چندجا

خدا را کم نشین با می فروشان
رخ از رندان بی‌سامان نپوشان

تو نازک طبعی و طاقت نداری
گرانی‌های مشتی دلق پوشان

چقدر این توصیه را حافظ در دیوان خودش دارد. می‌گوید این آدم‌های صوفی صفت اولا گران‌اند، گران جان‌اند، عبوس‌اند، رفیق نیستند، نمی‌توانند رفاقت کنند. به زور یک لبخند می‌زنند. از همه طلبکارند. می‌گوید این چجور زندگی‌ایست؟ این چجور روحیه‌ایست؟ در مقابلش آدم‌هایی که این رسم را و این شیوه‌ی زندگی را ندارند چه خوش خو هستند.

“عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
غلام حلقه‌ی دردی کشان خوش خویم”

انقدر حافظ سر این خوش خویی در این دیوان خودش حرف زده، آدم مات می‌ماند. و در این آدم‌های به اصطلاح مقدس مآب که ترش رویی می‌دیده، آنقدر از آنها اظهار نفرت و بیزاری کرده که به شما نشان می‌دهد در واقع خوبی‌های جامعه را چه می‌داند و بدی‌هایش را چه.

 


  • ویراسته  سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
  • بخش سوم و پایانی این گفتار، فردا منتشر می شود
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large