Skyscraper large

در ستایش روشنفکر قرن بیست و یکم

vv65h45f

عطا هودشتیان

تدوین فوت نامه‌ای تام و کمال از “روشنفکر” در روزگار ما، اساساً کار پیچیده‌ای نیست. به علاوه آنکه هم یک تعریف جامع و همه‌پسند از این مقوله ناروشن است و هم آنکه روشنفکر، حتی در عصر امیل زولا، که شاید دوران آغاز حیاتش بود، از همه سوی متهم می‌شد، حتی از سوی برخی فرهیختگان هم عصرش. از این رو  پاره‌ای از مهمترین پرسش‌های آقای خسرو ناقد در نوشته‌اش تحت عنوان “آیا به «پایان روشنفکری» رسیده ایم؟”[۱] سنجیده و به‌جاست. در واقع امروزه بدنه اصلی جوامع فراصنعتی غرب، امکانات مرگ روشنفکر مدل قرن بیستم را فراهم کرده است. با این‌حال می‌گوییم دوران حاضر، هم‌اکنون مقدمات نوع جدیدی از روشنفکری‌گری را در دامن خود می‌پروراند. درواقع تا نقصانهای کلان جوامع صنعتی پایدارند، تا ساختار اجتماعی و اقتصادی آنها همچنان پرتنش و بحرانی مانده‌اند، هنوز می‌توان در ستایش از روشنفکری نوشت. و این واقعیت بی‌تردید، درفضای کشوری چون ایران اهمیتی دوچندان می‌یابد.

۱- دانسته‌ایم که پای‌گیری گفتمان “پست‌مدرنیته” در غرب، بنیاد نظریه “سوژه” را برهم ریخت. و به دنبال آن، جایگاه و نقش روشنفکر همچون بازیگری در امر نقد اجتماعی و مدافع عدالت اجتماعی، در چند دهه اخیر در غرب عمیقاً متزلزل شد. فیلسوف فرانسوی، ژان فرانسوا لیوتارد در اواخر دهه ۱۹۷۰ این بحث را گشود. او برعلیه گفتمان تمام‌گرایانه ای که بر پایه نوعی جهان‌شمولی استوار بود و برآن اساس روشنفکری‌گری نیز توجیه می‌شد، شورید.

درواقع ‌می‌توان دید که بسیاری از موارد مربوط به خاتمه عصر روشنفکری قرن بیستمی به موضوع برآمد تاریخی گفتمان  پست‌مدرن بازمی‌گردد. از نقد پست‌مدرن‌ها البته بسیار می‌توان آموخت، با این‌حال، پاره‌ای از پیشنهاد‌های آنها بی‌مایه و ناکارآمد می‌مانند. بی‌شک برخی ایده های مرتبط به نقد مدرنیته از فضای فکری و فلسفی دهه‌ ۱۹۷۰ میلادی برمی‌خیزد. دور تر، این گفتمان  آبشخور اصلی خود را در اندیشه‌های بی‌ساختار و ضدهرمی  نیچه‌ای می‌یابد. بسیاری از فیلسوفان برجسته همچون میشل فوکو، ژیل دولوز و ژان فرانسوا لیوتارد در برآمد تاریخی گفتمان  پست‌مدرن نقش‌آفرینی کردند و هرکدام به سهم خود ماده حیاتی لازم بر آن افزوده‌اند. البته دولوز که از جمله خالق تئوری “ریزم” بود خود، همچون برخی دیگر متفکران هم عصرش، به تمامی به جرگه پست‌مدرن‌ها نپیوست، اما لیوتارد به عنوان پدر پست‌مدرنیته در فرانسه، حتی کتابی منتشر نمود به نام “مرگ روشنفکر”[۲].

فضای فرهنگی امروز غرب مملو از خرده فکرهای پست مدرن است. در این فضا یا روشنفکر وجود ندارد و یا اگر هست، جایگاه و تفکر وی بسیار متفاوت از قرن پیشین است. پست‌مدرن روالی نامطمئن را در فرهنگ عرضه کرده است: نوشتاری بی‌عنوان؛ خطوطی که نه آغازی دارند و نه پایانی. و خصوصاً داستانی که بازیگر اصلی آن از رمق افتاده است و بی‌جان درگوشه‌ای تنها به لاشه‌ای بدل شده است، لیکن همیشه جاری‌ست. پست‌مدرن این ترکیب بی‌آهنگ و کم‌نفس را به خوبی ترسیم می‌کند. جایی که باید از مرگ انسان (فوکو)، از مرگ نویسنده (بارت)، و بی‌شک از مرگ روشنفکر (لیوتارد) سخن گفت.

 این همه البته ما را از روش و نظام فکری روشنفکر قرن بیستم جدا میکند. مدلی که سرآمد آن ژان پل سارتر بود.

بعلاوه آنکه این فضای جدید، با آوازه‌ای دیگر نیز همراه می‌شود: پیروزی سرمایه‌داری! نه همه‌جاگیر شدن گفتار حقوق بشر درجهان و نه مبارزات سراسری و شکوهمند ملت‌های خاورمیانه در آغازقرن بیست ویکم، حتی اندکی جلوه ضد سرمایه‌داری به خود نگرفتند، بلکه برعکس، این‌همه در مسیر تحقق گسترده‌تر سرمایه‌داری گام می‌نهند. عصر ما عصر پیروزی ایدئولوژی سرمایه‌داری است! و بحران خانمان‌برانداز سرمایه‌داری مالی اخیر، چیزی از این واقعیت نکاسته و اثر چندانی در تضعیف حاکمیت ایدئولوژی سرمایه‌داری نداشته است. چرا؟ زیرا آلترناتیوی در حال حاضر در برابر این نظام موجود نیست.

در واقع سقوط کمونیسم دولتی در دهه ۱۹۹۰ میلادی، زمینه را برای برآمد سراسری یک رهیافت جدید مهیا نکرد. و رشد انتگریسم دینی برعکس، بسیاری را با شتاب بیشتری به سوی پذیرش ایدئولوژی سرمایه‌داری کشاند. از دهه ۱۹۹۰ کمپ کشورهای پیش از این مخالف هرچه بیشتر به فضای جامعه مصرفی و شیوه تولید و باز تولید سرمایه داری پیوستند.در این حال، گسترش فضای مجازی و رشد بی‌سابقه شبکه‌های اجتماعی در غرب به تقویت پایه‌های جامعه مدنی افزوده است، لیکن این‌همه چیزی از جذابیت ایدئولوژی حاکم نکاست.

۲- اما اشتباه نشود -  و نکته هم اینجاست که – نه فوکو، نه دریدا، نه لیوتارد – و مسلماً نه آلن بادیو -  هرگز مروجان نظام حاکم نبودند. اندیشمندان و متفکران عصر حاضر اگر چه ایده انقلابات مدل قرن بیستمی را کنار گذاشتند و بر اشکال هرمی قدرت شورش تئوریک گسترده‌ای را سازمان دادند، اما هیچ کدام به مروجان نظام سرمایه‌داری بدل نشدند.

به عبارت دیگر عصر ما چیزی از واقعیت و اهمیت روشنفکر کم نکرده است، بلکه جایگاه و منزلت وی را متحول نموده است. رهیافت روشنفکر امروز دیگر هدایت مردم به “ناکجاآباد” نیست. این مقوله را تاریخ و زمانه ما مدتهاست به دور انداخته. وظیفه روشنفکر نخست رهایی خود از فکر هدایت‌کنندگی و رهبر طلبی و ایدئولوژی‌سازی‌ است، یعنی سه مقوله‌ای که روشنفکر قرن بیستم را به قیم مردم بیشتر نزدیک می‌کرد تا آگاهی‌دهنده آنها. اینهمه  وی را وا می‌داشت تا به جای مردم بنشیند و به جای آنها تصمیم بگیرد و برای آنها ایده و ایده آل بسازد. امروز ما در برابر دو انقطاع تاریخی قرار گرفته‌ایم: خاتمه عصر انقلابات مدل قرن بیستم و خاتمه عصر ایدئولوژی‌های بزرگ و جهان‌شمول که زمینه سازمان‌های گسترده و احزاب تمام گرا را مهیا می‌نمود.

روشنفکر در قرن بیست و یکم، اگرچه از روش و منش ژان پل سارتر و نظیر او فاصله میگیرد، لیکن اعتراض و نقد اجتماعی را رها نمی کند. (و این نقش منتقد اجتماعی در کشوری چون ایران دوچندان است). روشنفکر تنها واسطه‌ای میان قدرت و جامعه مدنی ست، لیکن قدرت را هدف قرار نمی‌دهد، بلکه در کنار جامعه می‌ماند و در حدود توان و دانش خود، زبان گویا و رسای جامعه مدنی می‌شود. هرجامعه ای به نگاه سوم نیاز مند است.

۳- امروزه در ایران، اگر تب گوشه‌نشینی و سرخوردگی برخی روشنفکران را آلوده کرده است، این اساساً ماحصل یک تحول تئوریک در گفتار نیست. خمودگی اجتماعی درواقع نقطه آغازین خمودگی در میان روشنفکران است. این بسته بودن فضا است که روشنفکران را برای دوره‌ای بازنشسته کرده، نه کشف یک تئوری جدید و یا‌دسترسی آنها به یک حقیقت نوپا. در ایران هنوز ساختار جامعه مدنی نه هویتی دارد و نه بلندگویی. در جایی که ‌این ساختار نحیف هنوز جانی استوار به خود نگرفته، جای عمده‌ای برای نقش‌آفرینی روشنفکران مانده است.

به اعتقاد من در میهن ما هنوز “وظیفه تاریخی”روشنفکر متحقق نشده که بتوان برای “پس از آن” یک تئوری جدید برپا ساخت و راهنمایی تازه یافت. کاروند مدرن در ایران هنوز میوه خود را نداده و نمی‌توان نه از پدیداری سوژه و نه شکل‌دهی جامعه مدنی آزاد سخن گفت. و اتفاقاً اگر امروزه از عناوین جدیدی چون “روشنفکر سکولار” و یا “روشنفکر دینی” سخن به میان می آید، این‌همه دال بر اهمیت روزافزون پدیده روشنفکر به طور کلی‌ست و نه برعکس.
عزلت و گوشه‌گیری بر خی روشنفکران امروز در ایران کمتر تحت اثرات گفتمان  پست‌مدرن در جهان، که بیشتر و عمیقاً از چرخش بی‌محابا و غیرقابل پیش‌بینی فضای اجتماعی پس از خرداد ۱۳۸۸ سرچشمه می‌گیرد. می‌توان انتظار داشت که در پی تحول سیاسی و گشایش اجتماعی دیگری، دوباره در آینده مقدمات ورود مجدد روشنفکران در صحنه اجتماعی مهیا گردد. در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی این واقعیت را شاهد بودیم و این دوران از ما آن‌قدر‌ها دور نیست.

ایران در موقعیت تاریخی پست‌مدرن قرار ندارد[۳] و نحله‌های روشنفکرانه‌ای که هم‌اکنون گرایشات پست‌مدرنی  را در خود پرورش می‌دهند، بیشتر از کنشی ضد مدرن برخوردارند. و خطر هم همین‌جاست.  در ایران کشش‌های پرقدرت عرفانی زبان تازه خود را در گفتمان  به‌روزشده‌ی پست‌مدرن یافته‌اند. تلفیق غریبی که نه جایگاه عرفان و درون‌گرایی در آن به خوبی هویدا می‌شود و نه فهم سنجیده‌ای از مدرنیته را می‌توان در آن بازیافت. 

ترکیب‌های غریب نوشتاری جدید، استیل‌های بی‌آرمان، بی‌عنوان، بی‌تداوم و بدون ساختار که شوق جدیدی را در ادبیات چند دهه پس از انقلاب در ایران برافروخته، حوزه خلق ادبی را مملو از شگفتی‌های تازه و جذاب کرده است. تمایل به درهم‌ریزی ساختارها در حوزه ادبیات، نباید ما را به گریز از عقل‌گرایی و دلزدگی از آن در حوزه اجتماعی و سیاسی و قانون‌گذاری بکشاند. ادبیات و هنر جایگاه نوآفرینی ویژه در ادغام عناصر ناهمگون‌اند. هماهنگی و همگونی در اینجا روندی ازنفس‌افتاده است. اما حوزه عمومی و اجتماعی و سیاسی برپایه عقل گرایی استوار است. خطر بزرگی که فضای فرهنگی اخیر ایران را تهدید می‌کند در همین ادغام بی‌محابا و نادانسته امور و حوزه‌ها نهفته است.

به عبارت دیگر، کشش‌های پست‌مدرن ساختارشکن در حوزه ادبیات قابل توجیه هستند، اما نه در فضای عمومی. قانون‌گذاری و چرخش نهادینه و قانون‌مند جامعه، نه براحوالات دل و خیالپردازی های شوریده‌سر، که تنها برپایه عقل استوار است، یعنی کاملاً  از الزامات مدرنیته عصر روشنگری الهام می‌گیرد.

اما در ایران ما، پیوند گرایشات عرفانی با پاره‌ای از عناصر گفتمان  پست‌مدرن – و یا ضدمدرن – اساساً پدیده جدیدی نیست. برخی فرهیختگان در زمان شاه نوشته های رُنه گنون ضد مدرن را با هگل (بدون توجه به کانت که پیش از وی آمد) باهم می‌خواندند. امروز هم از این ملغمه‌های جهان سومی بسیار می‌توان سراغ گرفت. مطمئن باشیم که از این روند ناروشن تفکر به معنای راستین آن تولید نخواهند کرد. 

روشنفکر غربی با ظهور دریدا و دولوز از عصر “تضاد” contradiction  به عصر “تفاوت” different رسیده است[۴]. بسیاری از روشنفکران ایرانی، چون برای سال‌ها دست‌پرورده تفکر ترجمه‌ای حزب توده‌ای و سپس چریکی  بوده‌اند، حتی درک سنجیده‌ای از مفهوم تضاد ندارند، با این‌حال پیشاپیش مفهوم “تفاوت” را از عرفان به عاریت گرفته‌ و بی‌هیچ احساس گناه و نگرانی، آن را با گفتمان  پست‌مدرن آمیخته‌اند ؛ جراحی فکری بی‌سابقه‌ای که بیشتر به درد گپ‌های مجالس نیمه‌شب می‌خورد، تا برپایی یک تفکر جدید. 

۴- بنابراین، دو دسته روشنفکر در ایران امروز موجود است. کسانی که عطش درون‌گرایی عرفانی خود را با خرده فکرهای پست‌مدرن غربی آمیخته‌اند و از آن توجیه جدیدی برای ادامه حیات عزلت‌نشین خود اختیار کرده‌اند و کاری به فضای عمومی ندارند. و دسته دیگر روشنفکران، که برخی از آنها امروز خسته‌دل و لب‌بسته‌اند، لیکن در سیر حیات آینده غلیان اجتماعی، دوباره به میدان خواهند آمد. این گروه دیگر نمی توانند چون گذشته عینک رنگ و رورفته‌ی روشنفکری قرن گذشته را بر چشم بگذارند.

در دنیای امروز، دیگر مدل روشنفکران قرن بیستمی جایی ندارد. ایده انقلابات قرن گذشته سپری شده است. نه‌ رهبری بلامنازعه، نه حزب تمامگرا و نه آیند‌ه های دست‌نیافتی دیگر دورنمای کار روشنفکری را برنمی‌سازد. اگر سقوط کمونیسم دولتی به پیروزی سرمایه‌داری منجر شد، و تاکنون هیچ آلترناتیو دیگری جای آن را نگرفته است، این واقعیت هرگز توجیهی بر نفی وجودی روشنفکر معترض نیست، بلکه تنها وظیفه و جایگاه وی را متحول کرده است. روشنفکر عصر ما دیگر نمی‌تواند با تفکر و جایگاه روشنفکر قرن بیستمی به میدان بیاید، زیرا عصر ایدئولوژی‌های تنومند و پرآوازه که تاکنون پیکره تفکر و دورنمای سیاست بلندپرواز قرن بیستم را برپا می‌کردند، سپری شده است.  امروزه، گریز از تنش‌های فکری  ایدئولوژی‌ساز، افسانه‌آفرین و پراوهام ویژگی اصلی روشنفکر عصر ما شده است. 

در عصر ما، روشنفکر انسان مرکز است. زمینی‌ست و نه آسمانی. واقع‌بین است و نه رمانتیک. نه در رأس گروه‌های مردمی که همراه آنها گام برمی‌دارد. نه پدید‌آورنده “شرایط” که خود بخشی از آن است. عقل‌گراست، نه عارف. اهل تقابل اندیشه و تفکر انتقادی‌ست. میداند که کسب یک ایده جدید ماحصل گفتگو و تقابل اندیشه است، نه تحمیل یکی بر دیگری. دریافته است که داناترین میان ما بیشترین احترام را به “نادانان” می‌گذارد، زیرا هنوز نمی‌دانیم که به راستی چه کسی “دانا” و چه کسی “نادان” است. از این رو، روشنفکر واقعی یک سقراطی به‌تمام است.

از دریچه ایکه بندرت به آن فکر میشود به جامعه و قدرت نگاهی دوباره می اندازد. او جامعه و قدرت را رصد میکند. روشنفکر چشم سوم جامعه است. مروج نقد اجتماعی‌ست. نه پای‌بند به یک تفکر بسته و خودمرکز بین، که تنها پایبند به عدالت و حقوق انسانی است. در یک کلام : اساس کار روشنفکری امروز نقد اجتماعی‌ست.

  


[۱]- خسرو ناقد : آیا به «پایان روشنفکری» رسیده‌ایم؟ هفته‌نامه نگاه پنجشنبه، تهران، شماره ۲۹ 

[۲]-  Jean François Lyotard : Tombeau de l’intellectuel,  Galilée, Paris, 1984 

[۳]- عطا هودشتیان: مدرنیته، جهانی شدن و ایران، چاپخش، تهران، ۱۳۸۲ 

[۴]- عطا هودشتیان: بحران معرفت‌شناسی در غرب و ضرورت بازگشت به “روشنگری” در شرق- برای دیدن صفحه مربوطه اینجا را کلیک کنید (لینک در صفحه جدید باز می شود) 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large