Skyscraper large

جامعه‌ی اخلاقی ممکن، از نگاه حافظ- بخش نخست

dddq13

عبدالکریم سروش

یک جامعه‌ی با فضیلت جامعه‌ایست که علاوه بر اینکه حق انتخاب دارد، حسن انتخاب هم می‌داند. این کافی نیست که شما حق انتخاب داشته باشید، شاید از این حق انتخابتان سوءاستفاده کنید. شاید ناآگاهانه این حق انتخاب را به یک جانب ناثواب و ناروایی معطوف کنید. لذا آگاهی لازم دارد آدمی. آموزش لازم دارد. تا بداند که این حقی را که دارد که سرمایه‌ی بزرگی برای اوست، همراه کند با حسن انتخاب. فعل نیک را انتخاب کند نه فعل بد را. در حالی که حق انتخاب هردو را دارد. وقتی که انسان مختار با اختیار و با حق انتخاب متولد شد و این انسان مختار، باز در اثر آگاهی و آموزش، به جانب حسن انتخاب روی آورد در این صورت است که ما می‌توانیم دم بزنیم از این که یک جامعه‌ی پر فضیلتی داریم و جامعه‌ایست که به آن می‌توان بالید.

اما از آن طرف ما همه‌مان می‌دانیم که وقتی که آدمی اختیار داشت، حق انتخاب داشت، هیچ گاه نمی‌توان مطمئن بود، هیچ گاه نمی‌توان تضمین کرد که این آدمی همواره انتخاب نیکو بکند. گاهی بر اثر خطا، گاهی هم بر اثر پاره‌ای از اندیشه‌ها و اعتقادات. و گاهی هم بدلیل تنوع سلیقه‌هایی که در جامعه هست رفتارهای آدمیان با هم فرق می‌کند. رفتارهایی که یک گروه ممکن است که آن را بد بدانند و گروه دیگر همان رفتار را نیکو بدانند و به هر حال جامعه مخلوطی می‌شود از کارهای نیک و بد. همچنان که تمام واقعیت تاریخ گواه این معناست و تردیدی در آن نیست. مگر اینکه شما، آدمیان را برده‌وار، چنان به زنجیر ببندید که جز آنچه را که شما می‌خواهید و اراده می‌کنید و فرمان می‌دهید، نکنند. چنین جامعه‌ای اصلا نام جامعه بر او نهادن روا نیست. و بر فرض هم که چنین بشود، هیچ امر ممدوحی نیست. برای اینکه با ستاندن اختیار از آدمیان، ما آدمیتشان را هم از آنها ستانده‌ایم.

خب، اگر جامعه‌ای حق اختیار و انتخاب داشت، و بعد در این جامعه انتخاب‌های گوناگون صورت گرفت، پاره‌ای انتخاب بد کردند و پاره‌ای انتخاب نیک کردند. حال تکلیف چیست؟ آیا باید آنهایی که کار بد می‌کنند را، دستشان را ببندیم و آنها را از انتخاب بد بازداریم؟ آنهایی را که انتخاب نیک می‌کنند باید تشویق کنیم و سرمایه‌گذاری بیشتری روی آنها بکنیم؟ و یا اینکه کمابیش باید با توجه به تاریخ، با توجه به کارنامه و سابقه‌ی پیشین آدمیان، به این نتیجه برسیم که به قول مولانا:

“رگ رگ  است این آب شیرین و آب شور
در خلایق می‌رود تا نفخ صور”.

نمی‌توان همه‌ی این آب را شیرین کرد و همه‌ی آب هم که لاجرم شور نیست. باید رضایت داد به اینکه رگه‌ای از آب شیرین و رگه‌ای از آب شور در جامعه جاری باشد. معنای این حرف این نیست که آدمی از فعالیت باز ایستد. بنشیند و بی‌عملی پیشه کند و بگذارد که هر که هرکاری خواست بکند. نه، معنای این اینست که اگر بطور کلان، به جامعه و به تاریخ نظر کنیم، می‌بینیم که علی‌رغم جهد عالمان، اخلاقیون، متفکران، شاعران و غیره، همچنان جوامع خالی از بدی‌ها نبوده است. و لذا رفته رفته می‌توانیم رضایت بدهیم به این که ریشه کن کردن گناه، ریشه کن کردن بدی و زشتی، تقریبا آرزوی محالی‌ست. معنای این حرف این نیست که ما به گناهان و به  زشتی‌ها بیافزاییم. معنای این حرف این نیست که ما دیگران را آگاه نکنیم یا نهی از کردار بد نکنیم. اما معنای این حرف اینست که علی‌رغم همه‌ی این جهدها و جهادها جامعه تهی از زشتی و ناپاکی و ناروایی و گناه نخواهد شد. این یک اذعان، یک توجه فوق‌العاده گران‌بهاست. هم برای کسانی که در کار آموزش‌ و آموزش اخلاقی‌اند. هم برای خصوصا سیاست پیشه‌گان. که می‌خواهند جامعه را اداره کنند و دنبال یک برنامه‌ی اخلاقی‌اند. این همان جاییست که گفتم بحثی که ما می‌کنیم در واقع فقط جوانب نظری محض ندارد، جوانب عملی، عینی و اجتماعی کاملا آشکار هم دارد. من یکی از نتایجش را گفتم الان، اینکه انسان عظم کند، کمر همت ببندد برای اینکه جامعه را از همه‌ی گناهان پاک کند، و هیچ ناراستی و کژی در او باقی نگذارد. بطور کلی کمر همت ببندد برای اینکه آدمیان جامعه را یکدست و یکنواخت بکند، از هر نوع یکدستی و یکنواختی، این چیزی‌ست که امتحان خودش را پس داده و ناممکن بودن او بارها و بارها آشکار شده است.
 

آگاهیِ راحت بخش

شما از قران شروع کنید، ببینید پیامبر آمده بود برای اینکه مردم را به اسلام و به ایمان دعوت کند. در این جای شکی نیست. و هر قدر هم که در توان او بود برای این کار می‌کوشید و مایه می‌گذاشت. به تعبیر خود قران، یک آموزگار رایگان هم بود، از کسی مزد نمی‌خواست. و بی‌منت این کالای سعادت را به همگان عرضه می‌کرد. به قول مولانا:

“طبیبان الهی‌ایم و ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم”.

 مزدی هم نمی‌خواهیم. نهایت جهد و جهاد را هم کرد. اما همین خدا در قران به پیامبر می گوید که “مومنان باید مایوس بشوند از اینکه همه‌ی آدمیان ایمان بیاورند”. شما کارت را می‌کنی، دعوت می‌کنی، و وعظ می‌کنی، و پخش و نشر دعوت می‌کنی، این از یک طرف. اما از طرف دیگر یک علم یا یک یقین دیگر هم باید داشته باشی. آن یقین دیگر این است که هرگز همه به شما پاسخ مثبت نخواهند داد. بسیاری از این آدمیان زیر بار نمی‌روند. بسیاری انکار می‌کنند. بسیاری کفر می‌ورزند. بسیاری بی‌اعتنایی می‌کنند. بسیاری بد فهمی می‌کنند و انواع و اقسام ری‌اکشن‌ها که ممکن است نسبت به دعوت شما پدید بیاید. لذا در قران در واقع به پیامبر و مومنین می‌گوید این پنبه را از گوش‌هایتان بیرون کنید. این هوس را از دلتان بیرون کنید، که چون شما می‌پندارید سخن حق می‌گویید، پس لاجرم همه تسلیم حرف حق شما خواهند شد. چون شما فکر می‌کنید که خدا با شماست، پس همه‌ی دنیا زیر فرمان شما خواهند آمد. اویی که پیامبر بود، چنین توانایی‌ای نداشت و خود خداوند به او گفت و حالی کرد و او را راحت کرد. ببینید، این آگاهی یک آگاهی راحت بخشی‌ست. برای اینکه انسان انرژی‌های خودش را بیهوده صرف نکند. عصبانی نشود، از جا در نرود. همیشه از جا در رفتن مال وقتی‌ست که شما انتظار نادرستی دارید. و بعد واقعیت در مقابل این انتظار ناثواب شما می‌ایستد. چهره‌ی دیگری نشان می‌دهد که با توقع شما، مناسبت و سازگاری ندارد بعد شما گریبان چاک می‌کنید، یقه پاره می‌کنید، در حالی که اگر شما قانون طبیعت را، قانون اجتماع را بدانید، انتظاراتتان را با واقعیت تنظیم بکنید، کمتر از جا در می‌روید. هیچ گاه از جا در نمی‌روید و این مال وقتی‌ست که خوب بدانید آدمی چطور ساخته شده. جامعه‌ی مرکب از این آدمیان چطور ساخته شده است. و چه قوانینی در او جاری‌ست. و لذا چه انتظاراتی باید از او داشت. انتظار اینکه همه به راه راست هدایت بشوند، همه مومن بشوند، همه مسلمان بشوند، همه مسیحی بشوند، اینها همه انتظارات باطلی‌ست. خود پیامبران هم این انتظارات را نداشتند. چه برسد به ما آدمیان و پیروان آنها که بمراتب توانایی‌مان هم کمتر است. و چون این ناشدنی‌ست، چنین رسالتی بر دوش و بر عهده‌ی احدی هم نیست. توجه می‌کنید؟ این ایده‌ی باطل که خیلی‌ها داشتند و در جوامع مختلف و معطوف به اهداف مختلف و همه‌ی دنیا را گلستان می‌کنیم. نه، همه‌ی دنیا را نمی‌شود گلستان بکنیم و آدمی تا حد مقدور باید باقچه‌ی خودش را بیل بزند. به زبان عامیانه‌اش این است. حالا اگر این باغچه را می‌توانید بزرگتر کنید و توسعه بدهید، بدهید. اما این امپراطوری بزرگی درست کردن، همه را زیر لوا درآوردن، همه را یکرنگ و یکدست و یک فکر کردن، و به زعم خود همه را به راه راست هدایت کردن، این امریست که خداوند پیامبر خودش را هم از آن مایوس کرده است و به او آموزش داده است که چنین طمعی و چنین هوسی را در سر نپرورد. به همین شادمان باشد که بانگی در تاریخ بر انداخته است و آدمیان و قلوبی را به خود جلب کرده است و نقشی بر صحیفه‌ی روزگار زده است که نازدودنی‌ست، و چشمان کسانی را باز کرده است. همین مقدار. و این چیز کمی نیست. اتفاقا پیامبران، اهل نظر، اهل حکمت، خیلی بیشتر از آنکه کمّی فکر کنند، کیفی فکر می‌کرده‌اند. فکر می‌کردند اگر یک نفر آدم با کمال و نزدیک به خدا پرورش پیدا کند، به از هزاران افرادند که یک اعتقاد و بینش سطحی دارند و همه جراع‌اند و احیانا اگر کس دیگری دراید و بانگ دیگری دراندازد، به طرف او می‌روند. اینها همه‌اش اهمیت دارد که ما به آن توجه کنیم.
 

چرا حافظ را انتخاب کردم؟

 به شما وعده داده بودم که بگویم که یک جامعه‌ی اخلاقی، یک جامعه‌ی اخلاقی ممکن، نه ایده آل ناممکن، یک جامعه‌ی اخلاقی ممکن، از دیدگاه حافظ، چه‌جور جامعه‌ایست. و حالا همان را می‌خواهم خدمت شما توضیح بدهم.

چرا من حافظ را انتخاب کردم؟ برای اینکه حافظ کسی‌ست که در میان شاعران ما و متفکران ما، حالت بسیار ویژه‌ای دارد. نه شما می‌توانید به او بگویید فیلسوف، نه می‌توانید بگویید سوفی، نه می‌توانید بگویید واعظ. هیچ کدام اینها نیست. یک کتگوری کاملا ویژه‌ایست که به اصطلاح نوعش منحصر در فردش است. یعنی از آن نوع، فقط یک نفر آمده است. آن هم جناب حافظ است. دیگر فرد دوم و سومی نیامده است. بسیار شخصیت ممتازی‌ست از این حیث. گفته‌ام، اینجا هم باز تکرار می‌کنم. دیدم این اواخر یک کسی یک نقدی بر من نوشته بود. نوشته بود که: “شما در نوشته‌هایت از شعر زیاد استفاده می‌کنی، شعر که جای استدلال را نمی‌گیرد. شعر شعر است”. مبادا شما اینگونه فکر کنید. پس این دیوان حافظ شعر است. یعنی چی؟ یعن همین شعر باد هواست. پس شعر بدرد کجا می‌خورد؟ اتفاقا شعر استدلال است. شعر حکمت است. شعر فکر است. تفکر است. در غیر این صورت، سرگرمی که نیست! اینهایی که می‌گویند شعر را بگذاریم کنار حرف جدی بزنیم، مثل اینکه شعر شوخی‌ست! نه، جدی‌ست، خیلی هم جدی‌یست. متفکران جدی ما، گناه کرده‌اند که حرف خوبشان را در جامه‌ی زیبایی هم پوشانده‌اند به ما زده‌اند. خب این دو تا هنر در این کار است. هم سخن عمیق و ژرف و حکیمانه است هم جامه‌ی زیبای فاخر آراسته است. به قول سعدی:

“به شهد عبارت برآمیخته
به پرویزن معرفت بیخته”

پرویزن یعنی الک. یعنی از الک معرفت این را رد کرده‌اند، کاملا آن به اصطلاح کاه و آشغال و خاشاکش را گرفته‌اند، بعد هم در عسل پوشانده‌اندش. بعد هم به شهد عبارت برآویخته. یک چنین غذای پر ویتامین عسل آلودی را چه کسی کنار می‌زند؟ بعد آنوقت اینها فکر می‌کنن شعر یعنی از بیکاری، کلمات بی‌معنا را دنبال هم چیده‌اند و تبدیل شده به شعر. خیلی جفاست، خیلی حقیقت ناشناسی‌ست این تصور. حافظ از متفکران ماست و هیچ تردیدی در آن نیست. متفکری که چنان که گفتم بر تفکر او نه جامه‌ی فلسفه‌ای می‌توان نشاند نه تصوف. نه این دومی. مخصوصا بسیار مهم است چون بعضی‌ها حافظ را یک صوفی می‌دانند. اصلا و ابدا اینطور نیست. هیچ ذره‌ای، ذره‌ای، المانتی از تصوف در کار حافظ نیست. بلکه حافظ ضد صوفی‌ست، ضد تصوف است. اصلا تصوف را شیوه‌ی نیکویی برای زندگی نمی‌داند. اصلا معتقد است که آن روش، روش خطایی‌ست و باید اصل تنعم را، یعنی بجای دوری گزیدن از جهان بجای احتراز از طیبات، بجای کنار نهادن نعمت‌های این جهانی، خوشی‌های این جهانی، کامرانی‌های این جهانی، برعکس، باید کامرانی کرد، باید از نعمت‌های این عالم بهره برد. حتی معتقد است که آخرت آدمی درست نمی‌شود مگر اینکه دنیایش را دست کند. و دنیایش درست نمی‌شود مگر اینکه این دنیا را به رسمیت بشناسد. به رسمیت شناختن یعنی چه؟ یعنی نه اینکه باری به هر جهت سر کند تا مرگش برسد و برود. نه، کاملا استفاده کند از این جهان. “من آدم بهشتی‌ام اما در این سفر حالی اسیر عشق جوانان مهوشم”. درست است که ما مسافریم در این عالم. اما مسافرت ما یک قطعه‌ی واقعی از حیات بلند ماست. و این قطعه را نمی‌توانیم با بی‌توجهی و بی‌التفاتی یا با محرومیت، محرومیت‌های بیماری‌زا سپری کنیم. به عکس، باید چنان زندگی کنیم در این جهان که سلامت روح ما، سلامت جسم ما تامین بشود و بعد این روح سالم هست که ما باید با خودمان برداریم و ببریم که اگر زندگی و حیات دیگری باشد، این روح سالم، روح معتدل، نه کج و معوج، سرمایه‌ی نهایی ما در آن زندگی دیگر خواهد بود. به این دلیل است که می‌گویم حافظ شخصیت ممتازی دارد.
 

تصوف خوفی و تصوف عشقی 

شما به مولوی که می‌رسید، خب مولوی یک صوفی است. صوفی عاشق است البته. به غزالی که می‌رسید، یک صوفی است، اما صوفی خائف است. در غزالی تصوف خوفی دیده می‌شود. خوفی که در آثار این مرد موج می‌زند، حقیقتا آدمی را از خود بیزار می‌کند. آدمی را چنان کوچک می‌کند که چیزی از آن باقی نمی‌ماند. آب می‌کند آدمی را. در مقابل عظمت خداوند، در مقابل نامعلوم بودن عاقبت و سرنوشت و در مقابل عظمت هستی. این مرد، عمری را، پنجاه و پنج سال عمر خودش را در تلخکامی و ناکامی گذراند. و عاقبت هم مطمئن نبود که خدا با او چه خواهد کرد. برای اینکه خدایی را که او می‌شناخت، چنان خدای سخت‌گیری بود، چنان خدای بی‌رحمی بود، و چنان خدای پیش بینی ناپذیری بود که ممکن بود هر بلایی را بر سر آدمی بیاورد. حتی یک بنده‌ی عابد و زاهدی مثل غزالی را. مولانا هم صوفی بود. صوفی در تصوف این مقدار قطعی‌ست که این دنیا خوار است در نظر صوفی. اما مولانا عاشق بود، تصوف عشقی داشت. ما در عالم اسلام و در تاریخ تصوف اسلامی، دو نوع تصوف داشته‌ایم. تصوف خوفی و تصوف عشقی. و مولانا آموزگار بزرگ تصوف عاشقانه است. خلاصه‌ی حرفش این است: “بجای اینکه از خدا بترسی، عاشق خدا باش.” آن عشق، خوف را در دل خودش می‌گیرد. و آن دست و پای فلج آن عارف خائف را باز می‌کند، به او پر و بال می‌دهد. این حرفی‌ست که خود مولانا می‌گوید. می‌گوید:

“زاهد با ترس، می‌تازد به پا
عاشقان پران‌تر از برق و هوا”

ببینید، این دقیقا به نظر من در این بیتی که می‌گوید، خودش را در مقابل غزالی گذاشته است. و دارد مقایسه می‌کند. او زاهد با ترس بود، زاهد با ترس هم پیش می‌رود، اما مثل کسی که می‌دود. سرعتش همان‌قدر است. اما کسی که اهل عشق است چه؟ می‌پرد. مثل برق، با سرعت نور می‌پرد. توجه می‌کنید؟ تفاوت را اینچنینی می‌گذارد.

“زاهد با ترس، می‌تازد به پا
عاشقان پران‌تر از برق و هوا 

ترس مویی نیست اندر کیش عشق
جمله قربانند اندر پیش عشق”

می‌گوید در کیش عشق، در دین محبت، اصلا ترس جایی ندارد. ترس می‌ترسد از عشق و می‌رود کنار و آن چیزی که می‌ماند عشق فربه است. که همه‌ی جا را پر می‌کند و پر و بالی به عاشقان می‌دهد که می‌توانند در هوای معرفت پرواز بکنند “جمله قربانند اندر کیش عشق”. مولانا آموزگار تصوف عاشقانه است. و معتقد است که آن کاری که کسی مثل غزالی می‌خواست بکند، که بنشیند و در خود فرو برود و رذیلت‌ها را یکی پس از دیگری بازشناسی بکند، و بعد با مجاهدت و خلوت نشینی و زهد و سخت‌گیری، این رذیلت‌ها را از خود دور کند و سنگ‌پا به روح خود بمالد تا آنها را پاک بکند، مولانا می‌گفت این زحمت‌ها لازم نیست، شما عاشق بشو، همه‌ی این اتفاق‌ها خواهد افتاد. اصلا عشق، بزرگترین شستشو کننده‌ی آدمی‌ست. همه‌ی این رذایل را از بین خواهد برد. البته من اینجا این را به شما بگویم، وقتی این را می‌گوییم، فکر نکنید که عاشقی یک چیز ساده‌ایست بنابر این اینها یک نسخه‌ی ساده‌ای پیچیده‌اند یا قرص به شما داده‌اند گفته‌اند این را بخور. نه اینگونه نیست. قصه خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست، به قول حافظ گفت:

“عشق‌ات به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی”.

یک چیزی‌ست مثل طوفان، که اگر بیاید بنیاد هستی شما را بر باد می‌دهد. فکر نکنید یک چیز رمانتیک شیرین لطیف است. یک فیلم زیبایی‌ست می‌بینید و خیلی فکر می‌کنید و بعد هم آن کاری که هیچ عابدی و زاهدی نتوانسته بکند را شما در نیم ساعت یک مرتبه انجام می‌دهید و دیگر تبدیل به فرشته می‌شوید. نه این خبرها نیست. کار دشوارتر از اینهاست. اما راه حل اینست. به قول حافظ:

“عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”.

این یکی از آن عالی‌ترین شعرهای حافظ است. می‌گوید اگر در این دنیا بهره‌ای از عشق نبرده باشی، هیچ چیزی از این زندگی نفهمیده‌ای.

“عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی”.

خب، این راه حل جناب مولانا بود که بجای آن خوف، عشق را می‌نشاند و خدا را با منزله‌ی یک محبوب و معبود معرفی می‌کرد که محبت او، می‌تواند جان عاشق را چنان پالایش کند، چنان پیرایش کند که از همه‌ی رذایل پاک بشود و فرشته صفت بشود. حالا من وقتی می‌گویم فرشته صفت، این هم تعبیر خوبی نیست. اتفاقا چون ما نیامده‌ایم فرشته بشویم ما آدمیانی هستیم که به هر حال آدمی هستیم و جانب شهوت داریم، غضب داریم عقل داریم، این غرایز و کشش‌های خیلی متضاد و متفاوت داریم. و اتفاقا خود مولانا یک رباعی بسیار زیبایی دارد که من در بعضی نوشته‌هایم هم نقل کرده‌ام می‌گوید که:

“بسیار تو را خسته روان باید شد
انگشت نمای این و آن باید شد

گر آدمی‌ای، بساز با آدمیان
ور خود ملکی بر آسمان باید شد”

اگر فرشته‌ای، دنیا را بگذار و برو، این دنیا جای فرشته‌ها نیست. جای آدمیام است. و آدمیان فرشته نیستند و هزار نقص و نقصان دارند. لذا باید یاد بگیرید چگونه با ایشان زندگی بکنید و کنار بیاید. گفت:

“طبعی بهم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی کز سر عالم توان گذشت”

 

“بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت”

 

“طبعی بهم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی کز سر عالم توان گذشت”

خیلی این توصیه‌ی نیکو، حکیمانه و عالمانه ایست. یک روز دل می‌بندی یک روز دل می‌کنی، همینطور مثل آمدن ما به شیکاگو و رفتن ما خب همین است دیگر. عالم همینطور است. ولی در عین حال آدم باید در یک ارتفاعی پرواز بکند که بتواند این تحولات را، این فصول مختلف را هضم بکند و چلانده نشود و تعادل خودش را از دست ندهد. باری. این هم راه حل مولانا بود به اختصار خیلی کم. 
 

کیمیای سعادت 

حالا میایم سراغ حافظ. حافظ یک قرن بعد از مولوی آمده است و سه قرن بعد از غزالی. یعنی حافظ متعلق به قرن هشتم است در تاریخ اسلامی در حالی که مولانا قرن هفتم است و غزالی در قرن پنجم هجری می‌زیسته. اولا حافظ در ابیات خودش، می‌توان گفت آشکارا ناخشنودی خودش را از مکتب غزالی نشان داده. غزالی کتاب مشهوری دارد به نام کیمیای سعادت که همه‌ی شما شنیده‌اید و الحق کتاب نیکویی هم هست اما خب به هر حال متضمن بر اخلاق زاهدانه و تصوف خائفانه است. سراسر این کتاب. و این کتاب در واقع خلاصه‌ی احیاءالعلوم غزالی‌ست که به عربی نوشته. خیلی مفصل‌تر. حافظ یکی دو جا در اشعار خودش، اشاره به این کتاب دارد.

 ”بیاموزم از کیمیای سعادت
ز هم صحبت بد جدایی جدایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

دل خسته‌ی من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی “

ببینید، درواقع یک تعریفی دارد می‌کند حافظ. می‌گوید آن حرف‌های مفصلی که غزالی در کیمیای سعادت گفت، همه‌ی آنها در اینجا جمع می‌شود که آدمی اگر هم صحبت نیک داشته باشد، آن هم صحبت نیک در حقیقت آدمی را نیک می‌کند. به قول مولانا:

“صحبت صالح تو را صالح کند
صحبت طالح تو را طالح کند”

و حقیقتا اینطوری‌ست. رفیق بد هم داشته باشد همینطور است. لذا در انتخاب هم صحبت و مصاحب، نهایت دقت را باید کرد. خود مولانا هم در ابیات خودش این را دارد. می‌گوید این که صوفیان گفته‌اند باید خلوت نشین بود، آن خلوت از اغیار است. نه از یار. می‌گوید این را عوضی نفهمید. این را بد نخوانید.

“خلوت از اغیار باید، نی ز یار
پوستین بهر دی آمد، نی بهار”

 اگر گفتن پوستین بپوشید، نه اینکه در تابستان بپوشید، در زمستان بپوشید. جایش را بدانید. هر چیزی مقامی دارد، این که گفتند با کسی ننشینید، یعنی با اغیار ننشینید. با مصاحب ناجنس ننشینید به قول حافظ: “نخست موعظه‌ی پیر می فروش این است که از معاشر ناجنس، احتراز کنید. خب، حافظ در واقع می‌بینید در اینجا، یا در جای دیگر می‌گوید که:

” بیاموزم از کیمیای سعادت
ز هم صحبت بد جدایی جدایی”

این در واقع نوعی تعریض در کلامش هست به یک نوع اخلاق صوفیانه‌ی زاهدانه‌ی سخت‌گیرانه‌ای که یکی از بزرگترین و مشخص‌ترین منابع‌اش کتاب کیمیای سعادت غرالی بود. من البته مایل نیستم با گفتن این سخن به هیچ وجه یک وقت آن کتاب را و یا آن مولف بزرگوار را تسخیف کنم و یا شما را ترغیب کنم که آن کتاب را نخوانید. اتفاقا بخوانید، کیمیای سعادت بسیار کتاب خواندنی‌ایست.

من قصه‌ای را برایتان بگویم که در جای دیگری هم گفته‌ام. دوستی داشتم که مغازه دار بود. لباس بچه می‌فروخت، در تهران. او خودش صاحب فرزند شد. بعد معمولا به دیدن این افراد که می‌روند، لباس بچه می‌برند. ما دیدیم که زیره به کرمان بردن که خب شایسته نیست. ما هم یکی دو جلد کتاب کیمیای سعدت برای ایشان تهیه کردم و بردم دادم به ایشان. و خب این گذشت. ما‌ه‌ها بعد همین دوستم را دیدم.

به من گفت: “می‌دانی چه شد؟”

گفتم: “نه.”

گفت: “آن کتاب را تو آوردی و من هم بالاخره کم کم شروع کردم به خواندن. همینطور می‌رفتم جلو. بعد همسرم یک وقتی به من گفت، فلانی تو عوض شدی، چی شده؟”

چنان در رفتار این آدم تاثیر کرده بود این کتاب که بدون اینکه خودش بداند رفتارش تغییر کرده. و همسرش خوب متوجه شده بود که این مرد دیگری شده، یک آدم دیگری شده.

همینطوره. بسیار کتاب موثری‌ست. می‌دانید چرا؟ گفت:

“سخن کز دل برون آید نشیند لاجرم بر دل”

حرفی که واقعا از صمیم دل، از روی تجربه‌ی داغ، از توی آن کوزه‌ی داغ تجربه‌ی شخصی آدمی میاد بیرون، داغی‌اش را با خودش دارد. به دیگری هم که تحویل می‌دهی او را گرمش می‌کند. توجه می‌کنید؟ و کتاب آقای غزالی واقعا اینطوری‌ست. محال است شما آثار این مرد را بخوانید، وقتی از کنار این کتاب بلند می‌شوید، در شما تغییری، تحولی رخ نداده باشد. یک تاثیری می‌گذارد. بخاطر اینکه خودش بسیار صمیمی بوده در آنچه که می‌گفته. یک واعظ بی‌عمل نبوده که یک سری چیزهایی را، محفوظاتی را از این طرف و آن طرف گرداوری بکند، بیاورد در کتابش بنویسد.

یک آقای روحانی‌ای بود در تهران، مرد با انصافی بود، خیلی کتاب نوشته بود، یکی از دوستانم گفت: “ازش پرسیدم چکار می‌کنی؟”. گفت: ” چاپی‌ها رو خطی می‌کنم، خطی‌ها رو چاپی می‌کنیم”. یعنی از کتاب‌های دیگری که چاپ شده مطالب را بر می‌دارم میاورم می‌نویسم در دفتر خودم، چاپی‌ها را خطی می‌کنم بعد دوباره می‌دهم اینها را چاپ کنند. حالا خیلی‌ها کارشان این است. چاپی‌ها رو خطی می‌کنند، خطی‌ها رو چاپی. ولی خیلی‌ها اینطوری نیست واقعا، یعنی این ضمیر را ترجمه می‌کنند. مولانا گفت:

“خون چو می‌جوشد من‌اش از شعر رنگی می‌دهم
جامه خون آلوده بینی خرقه خون پالایه‌ای”.

ببینید چقدر فرق می‌کند. این چاپی خطی کردن‌ها نیست. “خون چو می‌جوشد من‌اش از شعر رنگی می‌دهم” اصلا این شعرهای من همان خون من است. خون جوشان من است که روی کاغذ می‌ریزد. این خیلی فرق می‌کند با یک حرف سردی که یک کسی از سر بیکاری مثلا سخنی بهم بافته باشه اونجا بذاره. این اصلا مرده بدنیا می‌آید. جان ندارد. ولی کلماتی که جان دارند برای همیشه جان دارند، مولوی در مثنوی می‌گوید که اولیاء خدا اینگونه‌اند که کنارشان که می‌نشینی، تو را گرمت می‌کنند. این یکی از نشانه‌های اولیاء خداست.

“در درونشان صد قیامت نقد هست |
کمترین آنکه شود همسایه مست”.

 صد قیامت، صد رستاخیز در وجود آنها هست. کمترین نشانه و کمترین اثرش این است که همسایه، همنشین، آن که کنارش نشسته اون هم مست می‌شود بدون اینکه خودش بداند این مستی از کجا آمده آست. این شراب از کجا نفوذ کرد توی عروق وعظام او، ولی احساس می‌کند که یک حالت سرخوشی، گرمی، مستی به او دست می‌دهد و عموم کسانی که نزد اولیاء خداوند می‌رفتند خب این تجربه را با خودشان داشتند. مثل اینکه شما یک تکه آهنی که در یک حوزه‌ی مغناطیسی خیلی نیرومندی قرار بگیرید. احوال ویژه‌ای پیدا می‌کنید و اقلا در همان وقت محدود یک آدم دیگری می‌شوید، یک سبکی‌ای پیدا می‌کنید که همان نشان می‌دهد که بالاخره در یک فضایی قرار گرفته‌اید که آن فضا متکیف شده، یعنی کیفیت‌ش عوض شده. و مثل اینکه شما از زمستان وارد بهار شده‌اید. از تابستان وارد زمستان شده‌اید. کل این فصلی که در آن هستید عوض می‌شود. غزالی یک چنین کسی‌ست. واقعا همنشینی با او، ولو پس از نهصد سال، نهصد سال است که این مرد از دنیا رفته، ولی حرارتی که در کتاب‌هایش گذاشته، همچنان برقرار است و گرم می‌کند آدمی را. سخن از یک صمیمیت و اخلاصی بیرون آمده که این اخلاص نازدودنی‌ست.

خب مولانا هم همینطور است. منتها در مولانا عشق موج می‌زند. در غزالی خوف موج می‌زد. هردوتا هم نیکوست البته. مولانا هم بالاخره همینطور است. شک نداریم البته. من یک وقتها دیوان شمس را که می‌خواندم، درست مثل یک کسی که گریبان من را گرفته. اصلا نمی‌توانستم بلند بشوم. یعنی دقیقا مثل یک آدمی که فیزیکلی شما را طعمه‌ی خودش کرده، صید خودش کرده و نمی‌گذارد شما از دام او فرار بکنید. به زحمت من این کتاب را می‌بستم و کنار می‌آمدم. یک چنین وضعیتی داره. یعنی این قلاب‌هایی که دارد و می‌اندازد به ذهن شما، و جان شما و هوش شما، اصلا هوش رباست. کمتر می‌شود در مقابلش مقاومت کرد. مقاومت شکن است حقیقتا. در خود مثنوی مولانا این را دارد. می‌گوید:

“عشق می‌گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوش‌تر از صیادی‌ست”.

بعد می‌گوید که ولی عشق صید کسی نمی‌شود.

“تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی”

او صید تو نمی‌شود. تو باید شکار او بشوی. باید صید او بشوی، انوقت مزایایش را می‌بینی و شیرینی‌هایش را می‌چشی.

 


  • ویراسته  سخنرانی استاد عبدالکریم سروش با عنوان جامعه حافظی
  • بخش دوم این گفتار فردا منتشر می شود
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large