Skyscraper large

فیل را نکُش

IMG_1718-shahab-amopor شهاب عموپور

شهاب عموپور

“ماری”، فیلی بود که در حدود ۱۰۰ سال پیش، در سیرکی به هنرنمایی مشغول بود. یک روز، دستیار مربّی ماری که قبلا شغلی دیگر داشت و بی هیچ تجربه ای در لباس تیمارداریِ فیل درآمده بود، ماری را با خود به سمت نهری برد تا با هم هوایی بخورند و تنی به آب بزنند. ماری، فیل هنرمند مهربان، در حین طی طریق، پاره ای خوردنیِ محبوب در گوشه ی خیابان دید و توقف کرد تا آن را به خرطوم بگیرد و بر دهان گذارد و حظّی ببرد. دستیار مربی، که تیماردارِ تخصّصی نبود و حوصله ی این مکث و مدار و مداراها را نداشت، سنبه ای به پشت گوش ماری زد و تحریک ش کرد تا بی حاشیه و دیگر خواستنی، به راه آید و به مسیر اصلی که رو به نهر باشد، بازگردد. ماری، ماده فیل همیشه رقصان و مطیع، از آزار دستیار مربی به خشم آمد و او را با خرطوم گرفت و با یک تکان، به سمتی پرتاب کرد. او آن قدر از نادیده گرفته شدن خواسته اش و آزار دیدن در مقابل آن همه خدمتی که انجام داده بود، دل مجروح شده بود که دستیار را رها نکرد، دوباره به سمت ش رفت و  پای چندین کیلویی خود را بر سر دستیار گذاشت و آن قدر فشار داد تا جمجمه اش را له کرد و جان اش را گرفت. 

ولوله ای برپا شد و بخشی از مردم عامی، به محل حادثه ریختند و خواستند تا ماری را از میان ببرند. پادرمیانی های صاحب سیرک و مربی ماری، که عمری از وجود او نان خورده بودند هم، جواب نمی داد و آن بخش از مردم خشمگین، که حمایت هایی را هم پشت سر خود می دیدند، سعی کردند تا ماری را بکُشند. تپانچه ها از تپانچه دان ها خارج شدند و تیرهای فراوان به سوی ماده فیل شلیک شد، اما پوست چَغر ماری، تیر ها را یکی یکی پس می زد. معترضان و کینه داران، کوتاه نمی آمدند. سیرک تحریم شد و اصحاب اش تهدید. ده ها تن از نان خوردن افتادند و نمی دانستند چه کنند. جلسه شد و شور و هماهنگی و نقد و نظر، از هر دوسوی مخالف و موافق. نتیجه ی نهایی، موافقت با یافتن راهی برای انهدام ماری بود. 

روز موعود، جرثقیل مانندی را آوردند؛ زنجیر فولادین بر همه جای ماری پیچیدند؛ و برای اولین بار در تاریخ و در لحظه ای که مردمِ زخم خورده از کشته شدنِ دستیارِ نادان، سوت و کف می زدند، ماده فیل چند ده تُنی، بالا کشیده شد و بر بالای دار جان داد. فیل را کُشتند. 

در سال های پایانی دهه ی ۵۰ خورشیدی و بعد از انقلابی که همه ی مساند و مناصب و مدارج رایج ایران را درنوردید، سینما و تئاتر، با اندکی تسامح و اشاره ی مستقیم مقامات ارشد نظام، برچسب فساد از روی شان برداشته شد و اجازه یافتند تا بمانند و بتوانند نفس بکشند. نفس ها منظم شد و عمیق و سالیان ۶۰ خورشیدی شد دهه ی استحاله و از دل همین استحاله نیز، هم فیلمسازان خوبی درآمدند و هم فیلم هایی نگاه دار و تفکّر برانگیز که آفریننده و آفریده، هر دو، مجامع فرهنگی دنیا را به شنیدن اخبار ایران، دوباره عادت دادند. 

۷۰، دهه ی بهره برداری بود و افزایش کمّی و کیفی فرهنگی، از سینما و تئاتر گرفته تا هرچه دیگر که در آن می گنجید. شنیدن نام های ایرانی در جشنواره های جهانی عادت شده بود و صف های مقابل سینماهای نمایش دهنده ی فیلم های حرف دار، به غایت. 

وقتی مقامات ارشد، فراگیر شدن سینما، در مقام صنعت-هنر پولساز و نقددار و گرایش رقم قابل توجهی از نسل جوان به این پدیده که می توانستند حرف های ناگفتنی خود را در قالب آن بزنند، را متوجه شدند؛ آن گاه، سینمای اوایل دهه ی هشتاد، مجبور به رعایت شد. زنده بودن و ادامه ی حیات با فیلم های سرگرم کننده و خندان ساز، که هیچ خطری را متوجه هیچ مسئولی نمی کرد، کفایت کرد و در پایان این دهه، وقتی همان فیلم ها هم دیگر نظر مردم عادی را جلب نکردند، وقت شکایت دررسید و این خود مسئولان بودند که شاکی از خود “سینما” شدند و خواستند کاری را که سی و اند سال پیش باید می شد و نشده بود، به انجام رسانند. 

به دهه ای رسیده ایم که سینما بدترین اوقات خود را سپری می کند و این چه بهتر برای برخی مقامات و مسئولان. چه بهتر که میزان حضور تماشاگران در سالن ها به کمینه ی خود رسیده و اعلام ورشکسته گی سینماداران به بیشینه. رقم فیلمنامه هایی که مجوز ساخت نمی گیرند، فیلم هایی که مجوز می گیرند و در حین فیلمبرداری متوقف می شوند، فیلم های متوقف نشده و ساخته شده ای که مجوز اکران نمی گیرند و فیلم های مجوز اکران گرفته ای که از روی پرده پایین کشیده می شوند؛ مجموع این ها از رقم فیلم هایی که صحیح و سالم به نمایش درآمده و بر پرده می مانند، بیشتر است. 

روزهایی که مشاور رییس دولت، به سینماگران جوان پیام می دهد: «یک هنرمند باید روزی بین “اسکار” و “حق” یکی را انتخاب کند و این انتخاب، مسیر زندگی شما را هرچند هم که متعهد باشید، عوض می‌کند». روزهایی که نهاد وابسته به دولت، سینماگران باتجربه تر را به هوای داشتن مسکن و مأوایی، به ایستادن در صف اجباریِ سکوت می کشاند، تنها به وعده ای: «بر اساس گفته های رییس ساماندهی صنوف سینمایی، اسامی حدود ۵۰۰ نفر از سینماگران به وزارت ارشاد ارسال شده است تا از طریق کانال سازمان سینمایی در مورد اعطای مسکن به این هنرمندان اقدام شود». 

روزهایی که دیگر، اختلاف نظر فرهنگی و فکری و نقد و بحث بر سر فیلم ها وجود ندارد و تمامی عرصه های گفت و گوی صنفی و تلاش برای بهبود اوضاع درون خانواده ی سینما، جای خود را داده اند به دعوای میان “حوزه ی هنری سازمان تبلیغات انقلاب اسلامی” و “سازمان سینمایی تحت امر جواد شمقدری”، چالش های هنری تبدیل شده اند به اختلاف میان “سران انصار حزب الله” و “سازندگان فیلم هایی که جزو خودی های مسئولان نظام شمرده می شوند”. 

روزهایی که رییس حوزه ی هنری به عنوان مالک یک سوم سینماهای کلّ کشور بگوید: «ما وظیفه داریم امکانات مان را در اختیار ایده و پیامی بگذاریم که در راستای اهداف انقلاب اسلامی است» و هر فیلمی را که دوست “ندارد”، نمایش “ندهد”؛ آن سمت میدان، شورای صنفی نمایش هم، برای فیلم هایی که حوزوی ها دوست “دارند”، اجازه ی اکران در سینماهای شان صادر “نکند”. یک سوی دیگر هم، به تازه گی “دفاتر نمایش فیلم” باشند که ارائه ی فیلم به سینماهای حوزه هنری را تحریم کنند. نتیجه ی این ها چه باشد؟ همین شمار اندک تماشاگران هم رو به تقلیل بیشتری برود و در حالی که همچنان در احوالِ فیلم نساختن “تقوایی” و “بیضایی” و “سینایی” و “پوراحمد” و “پناهی” و … تغییری پدید نیامده، دیگران هم یا به تایید تحریم و تکذیب و تخریب و … بنشینند، یا به گفته ی مشاور احمدی نژاد، “اسکار” را ول کنند و دنبال “حق” و فیلمسازی از نوع “قلاده ی طلا” باشند. تیرها که بر پوست چغر سینما کارگر نشد، زنجیر و قلاده ها را محکم در حال بستن اند، تا سینما را در سکانس پایانی بر دار کشند. 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large