Skyscraper large

بله! ما سی نفر با‌هم‌ایم…

5kjk85

نازنین دیهیمی

دو روز. فقط دو روز از بازگشتن نسرین گذشته بود. اول آذر. و با این خبر نحس از خواب بیدار شدیم که دادستان محترم، بی مقدمه و بی‌هیچ شرح و توضیح اضافه، در دستوری قاطع همه‌ی ملاقات‌های حضوری، همه‌ی تلفن‌های تک و توک به زحمت تایید شده و… همه‌ی دلخوشی‌های کوچکمان را تا اطلاع ثانوی لغو کرده است. به یاد جمله‌ی نسرین افتادم در مورد تنهایی. آنچه دارند با ما می‌کنند همین است. تنگ و تنگ‌تر کردن حصار تنهایی‌مان. سرد کردن فضا و بردنش به سمت کرختی، بیگانگی و تلخی… و نشانه‌هایش کم نیست…

مامور‌هایی که این زندانیان و مشکلات و خلق و خویشان را می‌شناختند، کسانی که چند سال اینجا کار کرده بودند، بی‌مقدمه عوض می‌شوند. بله، خطی که زندانی و زندانبان را از هم جدا می‌کند هرگز کاملا محو نمی‌شود، اما همان نگاه و چهره‌ی آشنا، و همان اندک همدلی که در ته آن نگاه می‌بینی فضا را تحمل‌پذیر‌تر می‌کند.

ساعات مجاز برای مراجعه‌ی ما به بهداری چنان سخت‌گیرانه از نو خط‌کشی شده‌اند که مبادا نگاه یکی از ما با نگاهی آشنا و همدل از زندانیان آن سوی دیوار در راهروی بهداری، یا در فاصله‌ی کوتاه بند و ساختمان بهداری تلاقی می‌کند و دلمان خوش شود که آشنایی یا آشنای آشنایی را صحیح و سلامت دیده‌ایم.

قانونی (لفظی؟) به پزشکان بهداری ابلاغ می‌شود که بیمار بنا به آن، از طبیعی‌ترین حق اش یعنی این‌که چند دقیقه خصوصی و بی‌حضور نفر سومی با پزشکش حرف بزند محروم می‌شود.

آن بار تنهایی که نسرین می‌گفت -نسرینی که امروز چهل و یکمین روز اعتصابش را گذراند- برای من دارد کاملا معنا پیدا می‌کند. معنایی ملموس و تلخ: در زندانی پر از دوربین‌هایی کروی که در هرگوشه می‌پایندت، و هر که را به جز هم‌بندانت می‌بینی با چشمانی بی‌حالت و سرد، انگار از فرسنگ‌ها دورتر نگاهت می‌کند و هیچ چیزی شما را به هم پیوند نمی‌دهد، بار تنهایی این است که گرفتن دست عزیز‌انت، لمس کردن پوستشان، بوییدنشان را از تو دریغ می‌کنند. که تو را از سلام بی‌صدا و تکان سری از دور از یک زندانی هم‌دل محروم می‌کنند و که حتی اجازه نمی‌دهند بدون حضور شخصی غریبه در مورد درد کمر یا سر یا هر‌جای دیگرت با پزشکی حرف بزنی و در نگاهش همدردی بجویی. باز تنهایی یعنی وقتی بغض و نگرانی دارد خفه‌ات می‌کند، حق نادر تماس گرفتن با خانه‌ات و شنیدن صدای عزیزت را از تو می‌گیرند.

بله. ما سی نفر با‌هم‌ایم، و با هم است که سنگینی این تنهایی را می‌چشیم. و به هم می‌گوییم زمان از حرکت نمی‌ایستد و جهان از چرخش. کاسه صبر ما باید که بزرگ باشد و باید که بزرگتر شود، پس گرد‌هم پیاله‌های صبرمان را یکی می‌کنیم در کاسه‌ای بزرگ که لبریز نشوند یکوقت. به همدلی و صبر زنده بوده‌ایم و هستیم و تا هستیم زور می‌زنیم برای کاستن فاصله‌ها.

پی‌نوشتی خطاب به آقای دولت آبادی، دادستان محترم.

امروز دوشنبه بود. اولین روز کاری بعد از آن تماس شوم و مبهم شما. بنا به گفته‌ی خودتان امروز ما چشم به در دوخته‌ بودیم تا بیایید، تا حداقل کسی را بفرستید که بیاید، و حرف‌های ما را بشنوید. با ما حرف بزنید. که بپرسیم چه شده که با زندانیانی که جرمشان، دوره‌ی محکومیت‌شان و الی آخرشان برتان معلوم شده، مثل زندانیان امنیتی رفتار می‌کنید؟ که بپرسیم چرا زندانیانی در این بند هستند که ماه‌هاست بی‌آنکه به پرونده‌شان رسیدگی شده باشد زندانی‌اند و هفته‌هاست که قرار وثیقه برایشان صادر شده ولی به خانه نمی‌روند؟ که بپرسیم چرا فشار روانی روز زندانیان را به حدی می‌رسانید که هر روز کار کسی به فروپاشی عصبی، یا اعتصاب غذا، یا حتی خودکشی می‌رسد؟ نگران چه هستید؟ چرا دم به دم دل ما را نسبت به خودتان سخت‌تر و تنش فضا را بیشتر می‌کنید؟ نگران چه هستید آقای دادستان؟

۹ آذر ۹۱

 


  • نازنین دیهیمی متولد ۱۳۶۷ دانشجوی رشته تئاتر دانشگاه تهران، ۱۲ مهر ماه برای اجرای حکم ۴ ماهه خود روانه زندان اوین شد. وی ۲۵ بهمن سال ۹۰ بازداشت و به مدت دو ماه در زندان اوین در بازداشت موقت بسر برد. او به اتهام اخلال در نظم عمومی و اقدام علیه امنیت ملی به ۸ ماه حبس تعلیقی و ۴ ماه حبس تعزیری محکوم شد که این عین حکم در دادگاه تجدید نظر هم تایید شد. نازنین دیهیمی دختر خشایار دیهیمی مترجم و نویسنده که خود نیز مترجم ادبیات کودک است، تا امروز کتاب‌های بسیاری را برای کودکان ترجمه کرده است. این متن، بخشی از روزنوشته های خانم دیهیمی است که به تازگی در “کلمه” منتشر شده است.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large