Skyscraper large

پیامدهاى شیفتگى “خدمت” در جامعه مدیران!

علی مصلحی

مصداق «خدمت» به کسی، گروهی، یا جامعه‌ای، حتما و قطعا تنها آن چیزی نیست که در نظر ما است و معتقدیم که تنها مصداق «خدمت» این است ولاغیر. این یعنی خودمحوری، خودرایی، خود بزرگ و دانشمند و عالم بینی، و چیزهایی شبیه این. 

این‌گونه قرائت از «خدمت» طی سی سال گذشته، موج گسترده‌ای از کم‌کاری، ناشی‌گری و خراب‌کاری و در نتیجه تلف شدن سرمایه‌های فراوان ملی را به دنبال داشته است. متولیان چنین قرائتی، برای آن‌که حرف خود را بر کرسی بنشانند و بر خر مراد سوار باشند، به بهانه‌های حقیری متوسل شده‌اند. شاید بتوان به عنوان مشت نمونه خروار و نمونه اعلای این بهانه‌ها، توسل به «برتری تعهد بر تخصص» را مثال زد که سال‌ها دست‌مایه توجیه تکیه گزاف فرومایگان بر جای بزرگان بوده‌است.

 این بهانه البته بیشتر مربوط به سال‌های اوایل پیروزی انقلاب بود، که متولیان بی‌سواد و کم‌دانش، که فرصت تحصیل و تخصص مقدورشان نشده بود، اهل دانش و تخصص را با برچسب ناچسبی شبیه «لیبرال» عقب رانده تا خود بر کرسی‌ها و صندلی‌های ریاست تکیه بزنند.

 با سپری شدن روزهای اولیه و آشکار شدن نتایج بی‌سوادی، چاره حفظ پست و مقام در قالب «خدمت» کسب سواد شد. این شد که راهی کلاس و دانشگاه شدند تا مدیر و مسؤلی باشند که علاوه بر تعهد، تخصص هم داشته باشند. اما آن علمی که به موقع و در زمان لازم خود فرا گرفته نشود، در زمان دیگر حکم میخ آهنی را دارد که نرود در سنگ. تمهیدی دیگر اندیشیده شده و سر و کله موسسات مدرک‌ساز و مدرک‌ده جدید پیدا شد. بی‌آنکه شخص، سوادی نه تنها معادل، که حتی در پایین‌ترین سطح مدرکی که گرفته‌ را داشته باشد.

 نتیجه این نوع مدیریت از روز مشخص‌تر است و نتایج تاسف‌بار آن را هر روز بیش‌تر از روز پیش مشاهده می کنیم و می‌شنویم. کم‌ترین آن،‌ آمار بالای تلفات جانی شهروندان کشور بر اثر عوارض اولیه و مستقیم این‌گونه مدیریت است. عوارض غیرمستقیم و ثانویه این نوع اندیشه مدیریتی، در سال‌ها و دهه‌ها و قرن‌های دیگر نمایان شده و گریبان‌گیر نسل‌های آینده خواهد شد. همان‌گونه که نتایج بی‌کفایتی مدیران ذلیل و زبون دورهای قبل، وبال گردن نسل امروز شده‌است.  
 یکی از ابتدایی‌ترین اصول روان‌شناسی مسؤلیت در مواقع بحران، استعفای عالی‌ترین مقام مسؤل در آن حوزه مدیریتی است و موارد مربوط به سوءمدیریت وی و اینکه ایشان تا چه اندازه در بحران ایجاد شده تقصیر مستقیم دارد و… در مرتبه بعدی قرار دارد و بعدا مورد توجه قرار می‌گیرد. در چنین صورتی با فرض نابغه و بی‌نظیر بودن مدیر، و اثبات عدم تقصیر مستقیم ایشان، با استعفای او موافقت نمی‌شود در حالی که صرف عمل استعفا، بار روانی ناشی از بحران را کاهش داده و نتایج روانی خود را برجای گذاشته و گام اول مدیریت بحران برداشته شده است.

یک نگاه ساده به مدیریت بحران در کشورهای مدرن نشان می‌دهد که اولین اتفاق بلافاصله بعد از بحران، استعفای یک مقام عالی‌رتبه در حوزه بحران‌زده می‌باشد. 

 هیچ یک از افرادی که استعفا می‌دهند هم لزوما اشخاص بی‌سواد یا ناشی و غیرمتخصصی نیستند و تقصیر مستقیم هم در ایجاد بحران نداشته‌اند. مگر موارد مشخصی که بحران مربوط به خود مدیر بوده است. مثلا مورد اخیر ریس سازمان سیا در آمریکا.

اما چرا این تجربه طی سی سال گذشته در کشور ما اصلا اتفاق نیفتاده؛ یا اگر افتاده آنقدر نادر و ناچیز بوده‌است که اصلا به چشم نمی‌آید؟ 

آیا همه مدیران ما که در حوزه مدیریتشان بحران ایجاد شده، آنقدر نابغه و استثنایی بوده‌اند، که یک استعفای سوری در قبال تخصص فوق‌العاده آنها قابل توجیه نبوده‌است؟ 

 اگر اتفاق استعفای ــ ولو دیرهنگام ــ وزیر اطلاعات دوره اصلاحات، درباره وزیر آموزش و پرورش هنگام حادثه مدرسه سفیلان یا فوت تعدادی از دانش‌آموزان در استخر پارک‌شهر، اتفاق می‌افتاد، شاید حادثه مدرسه درودزن در دولت نهم اتفاق نمی‌افتاد. و شاید اگر استعفای وزیر در حادثه مدرسه «درودزن» اتفاق می‌افتاد، حادثه آتش‌سوزی امروز گریبان نونهالان مدرسه شین‌آباد پیرانشهر را نمی‌گرفت و این‌گونه جناب وزیر بر زخم سوگ خانواده دغدیده و زخم‌ـ‌سوخته‌های کودکان پیران‌شهری نمک نمی‌زد.

اگر مدیران ما خود را نابغه و استثنا و مرکز علم و تعهد و تخصص ندانند، متوجه هستند که مملکت قحط‌الرجال نیست و کسی هست که بر جای آنها نشسته و اگر بیشتر از آنها شیفته «خدمت» نباشد کمتر نیست.

 اینگونه تعبیر اشتباه از «خدمت» و شیفتگی به آن، در حالی‌که زمینه‌های روانی آن از میان رفته‌است، نه تنها «مفید» نیست، که تشدید کننده بحران هم می‌باشد و چنین «خدمت»ی، اگر خیانت نباشد، دستِ‌کم خسارت مطلق است.

  


این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large