Skyscraper large

یادی از یک شادی ملّی

علی آزادان

هشتم آذر هم گذشت. هشتم آذری که همیشه برای من یاد آور یکی از اولین تجربه های شادی ملّی بوده است. اولین باری که به خیابان آمدم و در کنار بسیاری دیگران، با هزاران امید به شادی و پایکوبی پرداختم.

پانزده سال پیش درست در چنین روزی تیم فوتبال ایران از سد استرالیا گذشت و به جام جهانی راه یافت. شاید آنروزها موضوع اصلی شادی برایم خود فوتبال بود، شاید هم نه، یک هاله ای از غرور مکدّر شده و فراموش شدهء ملّی بود که سوسو میزد و ما را مست و خندان میکرد و به خیابان می کشاند. نمیدانم. هر چه بود، ناب بود. خاص بود. خالص بود. 

اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، بیش از هر چیز برایم افسوس لحظه های شادی بخشی نمود میکند که میتوانست ادامه داشته باشد. افسوس فرصتهایی که میتوانستیم شادی هایمان را به یک کاسه بریزیم و بنوشیم و به پرواز درآییم. بی دغدغه. بی پروا. بی هراس. بخندیم و برقصیم. 

حتی اضطراب اولین شادی هایمان هم، مثل اضطراب اولین پرواز جوجه های پرنده و تقابل با ارتفاع بود. گیج بودیم. کمی میترسیدیم. اما همان هم شیرین بود. بالهای پروازمان پرتوان و پرُ پَر بود اگرچه شاید اطمینانشان نداشتیم. اما جوان بودیم. پر امید. پر طراوت. بی هراس. همه با هم خندیدیم. همه با هم پریدیم. افسوس…

افسوس که پرواز را به خاطر نسپردیم. انگار که در خلسه ای ابدی فرو رفتیم. سکوت. سیاهی. اغمای دسته جمعی. 

آنروزها گذشت. هرچند تجربه های شادمانی جمعی مان محدود ماند، جوانه های امید همچنان در وجودمان سر باز میکرد. سالها بعد باز به خیابان آمدیم. دست در دست همدیگر. اینبار با هزار امید و آرزو عزم کرده بودیم تا دیوارهای زنگار گرفته را آذین بندیم. نبض شهر میکوبید. دلهایمان میتپید. آمادهء پرواز بودیم. خیابانها را سبز کردیم. افسوس…

افسوس که هالهء مرگ بر گرد شهر پیچید. انگار که در خلسه ای ابدی فرو رفتیم. سکوت. سیاهی. اغمای دسته جمعی. 

نبض شهر خاموش است. کوچه ها خفته اند. چه چیز دوباره میتواند آن سبزی و طراوت را به رگهای شهرمان بازگرداند؟ چه چیز میتواند باز بهار را به پشت پنجرهایمان نقاشی کند. چه کسی گم شده است؟ دریغا که شهر ما مصلوب پاییز است. نویدی نیست. امیدی نیست. شولای زرد و سیاه به تن کرده ایم و چه تلخ و دردناک، گونه های خود به باد خزان سپرده ایم. نه! حق ما این نبود! 

نگاههای ماتم زده، لبخنده های ماسیده، آرزوهای پر پر شده، دستهای لرزان، میله های سرد، سرهای شکسته، تنهای خاموش، و این خاک. این خاک داغدیده، این خاک نفرین شده. لاجرم این سهم امروزی ماست. کاش فردایی دگرگون از پشت دیوارها طلوع کند. 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large