Skyscraper large

عشق هایی کز پی رنگی بُوَد

شهاب عموپور

خاکسپاری هم تمام شد و نقش خوانان قوم بنی اسد بعد از خاکسپاری در مجلس سوم امام سوم شرکت جستند و باقی مانده ی قیمه ی دیگ های بزرگ که چیزی جز لپّه نبود هم، همان جا به ولایت جوی عظما رفت تا سالی دیگر که رسد و محرّمی دگر و گریه ای دگر و خاک سپاری و خاک بر سری ای دگر. 

زندانیان در زندان اند هنوز؛ زنده دلان در زهدان اند هنوز؛ و زاهدان در زاهدان اند لابد. ستّارهای ستاره هم به بهشت اجباری می روند. 

“عشق” آشناترین واژه ای ست که وقتی یک شیعه ی ایرانی می خواهد از “حسین بن علی” سخن براند، به آن پیوند ش می دهد و هنوز کلام منعقد نکرده، چه بسا اشکی نیز از گوشه ی چشم ش جاری شود که همه خیر است و نعمت؛ چنان که فرزند آیت الله “بهجت” نیز از پدرش نقل می کند که گفته بود: «گریه بر سیدالشهداء از همه ی مستحبات بالاتر است، حتی نماز شب». و عشق به حسین، جایی که نمود می یابد همان بر سر و سینه و این جا و آن جا و جای دیگر زدن است و ارزش عملِ متهورانه و شگرفی که به زعم شیعیان، از سرور و سالار شهیدان سرزده است، نهایتا تنها در قطرات اشکی تجلّی می یابد که رهرو امروزین حسین، بر صورت جاری می کند. 

گفته بود که «عشق هایی کز پی رنگی بُوَد/ عشق نَبوَد، عاقبت ننگی بُوَد». و چه ننگی بیشتر از این که علمای دین و فضلای قوم و اصحاب خِرد و تالیان پُر عدد و صاحب منصبان حکومتی و بی منصب ماندگان عقوبتی، خویشتن و مردمان پیرو خویشتن را در راهروی از حسین، به همان اشک و آه و سینه و غم هزار و چند صد ساله ی برجا مانده از حماسه ی عاشورا عادت دهند و سخن از آزادگی بگویند و در عمل، به قیدی همیشگی و دست و پا بند؛ که از سر ترس است و بی همّتی، دربمانند. 

زندانیان در زندان اند هنوز؛ زنده دلان در زهدان اند هنوز و زمانه ی علم و آگاهی تا بدان حد چراغ را مانند حسین بر راهروان روشن ساخته، تا اگر چشم های خود را ببندند نیز، قادر باشند دریابند که در ایرانِ امروز، سرمنشأ ظلم کجا ست و فریاد عدل، در چند سلول به بند کشیده شده و چند خانه و خانواده و سامان را بی سامان ساخته. اما چه حاصل که عشق حسین، عشق نیست. رنگ است، ریا ست. 

عشق، دادن است، دَهِش است، چونان که مبلّغان مذهبی نیز اعتراف دارند، ته ندارد، بازگشت ندارد، یک سر است و می رود. عاشق معامله نمی کند. عاشق، بازخورد را انتظار نمی کشد. عاشق، می دهد و هدیه می کند هرچه دارد را، مال و نام و اعتبار و موقعیت و لباس و سر را، همچون همان حسین و برادرش که اگر با بدبینانه ترین نگاه هم، هیچ معنا نکرد، عشق را هویتِ ماندگاری بخشید. عشق اگر عشق باشد، نینوا که هیچ، قاره ها را از اقیانوسیه تا آسیا نیز می پیماید؛ نه آن که در دل میلیون ها شیعه جلوه کند و با پایان یافتن سومین و چندمین روز سوگواری حسین، مانند لپّه ی ورم کرده و بی مصرف مانده ی قیمه ی نذری، باد کرده و بی حاصل، منهدم شود، تا سالی دگر و عشق ساختگی ای دگر. 

 حسین و یاران ش بازهم چند شبی را آمدند و مهمانی دادند و مهمان شدند و سُفره ها به نام شان خورد و صَفَرها در انتظار شان است به عشق؛ اشک هایی بر زمین ریختند و ثواب هایی از روی زمین گردآوری شدند؛ اما ایران همان ایران است. حکومت همان حکومت، معاند همان معاند، منتقد همان منتقد؛ و مدار بر همان قرار، قراری بی “شهامت”. بی آنچه که امروز، نیست. آنچه که در نرینه و مادینه ی آدمیزاده هر دو باید باشد، که نامیده می شود تخم، یا تخمک. بی تخمی که چون نقطه  که اگر بر روی عشق نباشد، دیگر آن، عشق نیست. عشق حسین یا حسن یا عشق به هرگونه معشوقِ آزاده پروری نیست. عشقی ست از جنس نام همان داستانی که “مصطفی مستور” چند سال پیش نگاشته بود. حکایتی شده از همان: “حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه”.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large