Skyscraper large

شرایط روحی زندانیان؛ بحرانِ پنهان

فاریا بارلاس

ویدئوی مسعود باستانى در چند روز گذشته در دنیاى مجازى با سرعت تکثیر شد و عکس العمل توأم با تاسف بسیارى  را در بر داشت. به واقع فضاى ساده و صمیمى که وى در آن با مخاطبینش ارتباط برقرار کرده بود بسیار تأثیر گذار بوده و احساس همدلى و همدردى همگان را بیش إز پیش تحریک نمود. ولى به راستى آیا کسى به درستى إز میزان آسیب هاى روحى که فعالین سیاسى و مدنى و روزنامه نگاران دربند این روزها متحمل آن هستند آگاهى دارد؟ آیا آگر شاهد تلاش هاى بی ثمر مسعود به منظور غلبه بر احساسات جریحه دار شده وى نبودیم قادر بودیم عمقى براى چالشهاى روانى که زندانیان سیاسى با آن دست به گریبانند متصور شویم؟

حاکمیت به منظور در هم شکستن زندانیان إز هر نوع ابزارى استفاده میکند به همین دلیل در نظر داشتن ابعاد متفاوت آزارهای جسمی و روحی شناخت اثرات کوتاه و دراز مدت آنرا بر روی زندانیان سهولت می بخشد.

در گذشته زندانی کردن با هدف عمدی ایجاد آزار جسمی در زندانی همراه بوده ولی در سال‌های اخیر علم روانشناسی کمک زیادی به شناخت و پیشرفت شکنجه‌ی روحی از طریق اعمال فشارهای روانی داشته است و امروزه فرآیند زندان تنها نوعی مجازات جسمی محسوب نمی‌شود و شیوه ای است که تاثیر مستقیم بر ذهن و رفتار فرد زندانی را دنبال می‌کند.فشارهای روانی اگر در کوتاه و یا دراز مدت مخرب‌تر از شکنجه‌ی جسمی نباشد، قطعا کم اثرتر از آن نیست و لازم به توجه دقیق‌تر و ویژه‌تری دارد.

شکنجه‌ی روانی عواقب کوتاه و دراز مدتی را بر فرد زندانی حتی پس از آزادی به جا می‌گذارد که اختلالات روانی پس‌آسیبی که غالبا با افسردگی شدید و احساس شرم و گناه همراه است از شایع‌ترین این عواقب محسوب می‌شود و فرد را در زندگی روزمره ی خود دچار دشواری‌های عمده‌ی روحی ساخته و روابط فردی و اجتماعی شخص را مختل می‌کند.

باید توجه داشته باشیم که نشانه های افسردگی و یا بحران های روحی همیشه در قالب های محسوس و قابل رویت ظاهر نمی شوند. به واقع مشکل ترین نوع افسردگی برای تشخیص آن است که با مکانیزمهای دفاعی مستحکم از دید همگان نهان می باشد. در این مورد به خصوص فرد برای تعهد احساسی که به همسر دارد خود را موظف دیده که آسیب های روحی خویش را از چشم همسر دور نگاه دارد تا سبب آشفتگی روحی مصاعف برای وی نباشد. این نوع خودداری که در روانشناسی به آن ساپرشن می گویند سبب می شود که فرد از احساسات درونی خویش منفصل  گشته و در دراز مدت باعث نادیده گرفته شدن مطلق بحران های روحی خویش می شود. 

انسان‌ها در اجتماع و در چهارچوب روابط انسانی خود با دیگران تعریف می‌شوند. ساختار زندان بر اساس قانون تفکیک بنا شده است و تمامی وجوه درونی و بیرونی فرد را در بر می‌گیرد. جدایی از جامعه، خانوده و نزدیکان از یک سو و اتکا به بازجو به عنوان تنها رابطه‌ی انسانی که زندانی می‌تواند با دیگری داشته باشد از سوی دیگر هویت اجتماعی فرد را دچار اختلالات اساسی کرده و از سوی دیگر فرد زندانی مخصوصا در سلول انفرادی زمان و دقایق زندگی را در زوال تدریجی طی می‌کند که همراه با محرومیت از انتخاب‌های شخصی که وجه مهمی از هویت انسان است به فقدان قدرت تصمیم‌گیری می‌انجامد که ممیزه ی دیگری از استقلال درونی به شمار می‌آید، به این ترتیب توام با جداسازی بیرونی، جداسازی در بعد درونی، تمام مولفه‌های فردی و اجتماعی فرد زندانی را جزء به جزء بی‌اثر و خنثی می‌کند.

در اینجا فرد زندانی با  آشفتگی روانی بسیار گسترده تری از این نیز مواجه است چرا که نه تنها وی از قانون تفکیک  وجوه درونی و بیرونی آزار می بیند که جدایی از خانواده و همسر (‌در این مورد خاص همسر)‌به معنی آسودگی خیال وی از شرایط آنان نمیباشد. بنابراین فرد زندانی با دغدغه وجوه بیرونی خویش نیز دست به گریبان است.بحرانهای روحی  زندانیان باید از توجه ویژه ای برخوردار شود و آگاهی در مورد این مصائب روانی در شیوه رویارویی با فرد برای اطرافیان وی تاثیرگذلر خواهد بود.

به واقع همین اهمیت چه در بعد روانشناسانه و چه در جایگاه اجتماعی خانواده، به عنوانی سلاحی برای حاکمیت مورد استفاده قرار گرفته است. با توجه به اینکه چه در دوران بازجویی و چه در دوران بازداشت، فرد زندانی به اشکال مختلف تخت فشارهای قرار می گیرند که خانواده به طور خاص در آن حضور دارد. این مهم حتی در دوره ی آزادی نیز حضور پررنگی دارد و اثرات مخرب خود را به صورت طولانی مدت در شکل های مختلف به نمایش می گذارد، از همین روی می بایست به این مهم با دیدی عمیق تر نگاه شود تا جنبه های گوناگون بررسی شود تا بتوان زندانیان سیاسی و خانواده های آنان را از اثرات مخرب اینچنینی در امان داشت. 

 


این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large