Skyscraper large

قصه تلخ یک فروپاشی

علی جلالی

این روزها کشور شاهد بروز وقایعی است که هر کدام به نوبه خود حکایت از آشفتگی وسیعی در حوزه های مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دارد و می رود تا کشور را با خطرات جبران ناپذیرى همچون فروپاشی ملی روبرو کند.

در حوزه سیاست، کشور با پدیده ی گسست و چند دستگی روبرو شده و این در سیستمی همچون ولایت فقیه که همواره سعی در یکدست سازی جامعه کرده، هشداری جدی به حساب می آید.

اگر در اقتصاد، دیگر نمی توان از واژه آشفتگی استفاده کرد و آنچه به وضوح قابل درک است فروپاشی اقتصادی است اما هنوز نمى توان از فروپاشی سیاسی خبر داد و شاید یکی از دلایل عمده آن دخالت نیروهای نظامی و شبه نظامی است که با ورود به این حوزه و اعمال قدرت این پدیده را با تأخیر مواجه کرده اند.

اما بیش و پیش از همه اینها، جامعه و توده ایران در این امر پیشی گرفته و در مرز فروپاشی قدم بر می دارد. افزایش روزانه ناهنجاری های گوناگون در خانواده ها یا در سطح عمومی جامعه از جمله طلاق، فساد اخلاقی، روابط نامشروع محارم، خودفروشی، مواد مخدر، کلاهبرداری های خانوادگى، خشونت، جنایات منجر به قتل های فردی یا گروهی، تجاوزهای جنسی فردی و گروهی و بسیاری دیگر از معضلات دیگر اجتماعی که روز به روز آمار بالاتری را نشان می دهند، همه و همه نشان از فروپاشی اجتماعی و خانوادگی دارند.

اینکه چه عواملی این شرایط و وضعیت را در کشور ایجاد کرده جای بحث بسیار دارد اما فروپاشی که در لغت به معنی از هم پاشیدن، خرد شدن، به اجزاء کوچکتر تبدیل شدن، سقوط، اضمحلال و سرنگونی است، وضعیتی است که در حوزه های مختلف اجتماعی، سیاسی، ملی و اقتصادی رخ داده یا در حال شکل گرفتن است و حجم عظیمى از آن، حاصل عملکرد سیاست های نظام حاکم بر جامعه به عنوان متولی و مسوول هدایت و رهبری آن است.

انقلابی که در سال ۵۷ شکل گرفت خود با آشفتگی همراه بود و متأسفانه نیروهای دخیل در این واقعه نتوانستند بعد از پیروزی به شعارهاى شان در باب وحدت و یک پارچگی، دست پیدا کنند و این انقلاب از همان روزهای اول راه آشفتگی، گسست و فروپاشی را در پیش گرفت.

اتفاقاتی همچون دسته بندی های و تسویه ها و تصفیه هاى مکرر، تبعیض ها، اعدام ها، سرکوب ها و ایجاد مقررات شدید در همه حوزه های فردی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زمینه را برای رسیدن به این نقطه فراهم کرد؛ حرکتى که شاید بتوان گفت که با یک سیستم دقیق و حساب شده قلب اقتدار، یک پارچگی و وحدت ملی را هدف گرفت.

در پی این انقلاب بسیاری از ساختارها و نهادهای قانونمند کشور دستخوش تغییرات و دگرگونی های وسیعی شدند و تمامی اراده ی موجود در جامعه در سمت وسوی تغییر سیستم موجود و پدید آمدن سیستمی نو با تفکر یکسان سازی و حذف دیگر اندیشه ها بود. این تغییرات تا حدی وسیع و گسترده بود که علاوه بر دگرگونی های جمعی و کلان به تغییرات جزیی در سطح خانواده ها و افراد نیز منجر گردید. تغییراتی که نوع پوشش، آرایش، رفتار فردی، نوع حضور در محل سکونت، کار، مهمانی و مراسم شخصی نیز نمود پیدا کرد و منجر به تحولات بسیاری از جمله کم رنگ شدن اعتماد، امنیت فردی و چند دستگی حتی در خانواده ها شد.

اگر چه در ابتدای امر تمامی این نوع تحولات با حمایت برخی گروه های اجتماعی و قومیتی همراه بود، اما از همان ابتدا با نادیده گرفتن تنوع و تکثر اجتماعی و وجود نگرش های مختلف قومی و نژادی، سیستم و روشی یکسان برای تمامی جامعه بر اساس نوع نگرش یک گروه خاص تعریف شد و از آنجا که قرار بود این روش بر بقای خود اصرار بورزد نیروهای قهری و نگهبان نیز برای پاسداشت و نگهداری آن در قالب کمیته، سپاه پاسداران، پلیس، بسیج ۲۰ میلیونی و دیگر ارگان ها و نهاد های امنیتی و نظامی شکل گرفت.

نیروی قهریه ای که تا داخل خانه ها و حتی در اتاق خواب مردم نیز راه یافت و با اعمال یک نگاه بالا نسبت به خواسته ها، نیازها و گرایش های شخصی در اجتماع، شکافی عمیق را در عادی ترین روابط یک جامعه ایجاد کرد. شکافی که به مرور عمیق و عمیق تر شد و تا جایی پیش رفت که کانون خانواده ها را مورد حمله قرار داد و به مرور سبب شکسته شدن روابط همسر، فرزند و فامیل گردید.

این اولین نشانه ی آشفتگی بود که از درون کوچکترین واحد اجتماعی یعنی خانواده شکل گرفت. این آشفتگی حتى در عشق و سکس هم بروز کرد و آغازى بود تا فروپاشی از درون شخصیت افراد آغاز شده و به خانواده، جامعه و به تبع آن اقتصاد و سیاست برسد. این سیاست و مدیریت به شکلی عمل کرد که در میان شهروندان جامعه و متولی حکومت یک وابستگی فکری، اعتقادی و اقتصادی به شخص متولی یا همان ولی امر و مولا ایجاد کرد به گونه ای که افراد جامعه به شکلی فردی و درونی به نظام وابسته شده و استقلال شخصیت خود را از دست دادند. این امر در افراد جامعه به شکل های مختلف و بر اساس نوع سلیقه ها و نیازها متفاوت بود، در برخی اعتقادی، در برخی به خاطر شغل و موقعیت و در برخی دیگر به دلیل وجود جبر یا ترس از مکافات شکل گرفت.

روند مذکور تا جایی پیش رفت که حاکم به جای اشخاص فکر کرد، تشخیص داد، انتخاب کرد و تصمیم گرفت. در این جامعه دیگر شخصیت افراد استقلال نداشته و وابستگی روزافزون ملت به دایره ولایت، مسوولیت پذیری را نزد حاکم بالا برد تا جاییکه امروز این بار مسوولیت به حدی سنگین شده که دیگر برداشتن آن از سوی نظام به امری بعید و مشکل بدل شده است.

چرا که نظام حاکم باید به شکلی طبیعی بخشی از امور را به اشخاص و افراد محول کرده و ضمن ایجاد فضای مشارکت بار مسوولیت برخی از امور را بر عهده خود جامعه بگذارد. تا به این وسیله روند شهروند سازی و زمینه بروز رفتارهای مدنی با پذیرش مسوولیت ها بالا رفته و در اینصورت جامعه می تواند خود را با آنچه که روبرو می شود تطبیق داده و دایره کنترل دولت را کمتر کند. چرا که به این وسیله  تمرکز بر رشد و توانایی توسط خود اقشار جامعه بیشتر شده و همدلی، مشارکت و وحدت را به عنوان ارزشی پایدار بالا برده و تا حد زیادی کنترل به دست خود مردم انجام می شود و این به خودی خود، احساس رضایتمندی و امنیت بیشتری را در خانواده ها و جامعه ایجاد می کند.

 سیستم فوق که نگاهی سنتی و پدر سالارانه نسبت به جامعه داشت، ملت را فرزندی در نظر گرفت که باید برای او پدری کرده و این امر وابستگی ملت را به نظام بیش از پیش بالا برد. این امر که خود اشتباه بزرگ سیستم در برآوردها و برنامه ریزی های کلان و خرد آن بود، حساب یک جا را نکرده بود و آنهم اینکه در دنیای پیشرفته و مدرن امروز که خود سیستم هم نیازمند ارتباطات و به کار گیری تکنولوژی روز بوده، چنین نگاهی نه تنها دوام نخواهد داشت بلکه باعث بروز نارضایتی و خشم در میان مردم خواهد شد.

ملتی که با ورود علوم مختلف، بالارفتن تکنولوژی و سواد و همچنین پیشرفت وسایل ارتباط جمعی و رسانه ها با پدیده های روز دنیا آشنا می شود و در پی کسب تجارب دیگر ملل می رود، تحمل این امر را نخواهد کرد و وجود پارادوکس یا تناقض شدید میان سنت گرایی مذهبی پدرانه و روند مدرنیزاسیون در جامعه، فضای شکست و شکاف میان واقعیت و حقیقت زندگی را در میان افراد جامعه بالا برده تا جاییکه جمع کثیری دچار مشکل چند گانگی و عدم تطبیق خواسته های خود با حقیقت قابل درک در درون خود و واقعیت موجود در جامعه شده و دچار عوارض چند شخصیتی می گردند و در عین پایبندی به اصول سنتی به مدرن شدن مى اندیشند و وقتى بستر منطقى این دگرگونى فراهم نباشد این تا جایی پیش می رود که به طور مثال حتی شخص در خانواده و شاید در محل کار به شکل های مختلف و شخصیت های گوناگون ظاهر شده و صداقت و شفافیت در همه امور رنگ می بازد.

در این نقطه است که حاکمیت مجبور به حذف نقاط اشتراک بین افراد جامعه با محیط اطراف، چه در خارج کشور و چه در میان خود افراد درون جامعه می شود و این شکاف را بیش از پیش عمیقتر می کند. برای مثال می توان به مواردی همچون جلوگیری از زمینه های همگرایی، از قبیل جشن ها، کنسرت های هنری، برنامه های گروهی، شکل گیری اصناف و به طور کلی تمامی موقعیت هایی که افراد بتوانند حتی در کوچکترین نکته ای به اشتراک احساسی یا غیر از آن برسند، اشاره کرد. این مسئله تا جایی پیش می رود که حتی هنرمندان، شاعران، دانشمندان و افراد محبوب جامعه به شکل های مختلف از چرخه فعالیت دور شده، سانسور و به شکل های مختلف فیزیکی و غیر فیزیکی حذف می شوند. بدون شک یکی از مهمترین نیازهای جامعه اشتراک گذاری علایق و خواستهای افراد آن جامعه است که در نظام حاکم بر ایران این با حذف و اخراج خوانندگان و هنرمندان محبوب داخلی و سانسور شکل گرفت و بعدها در تمامی حوزه های دیگر اعمال شد.

با از بین رفتن زمینه های اشتراکی میان افراد جامعه، دیگر توده های تشکیل دهنده احساس همدردی، درک متقابل و همدلی نداشته و در این موقعیت است که یک همشهری با داشتن دین، آیین یا هر نقطه مشترکی با همشهری دیگرش، در جهت خواست حاکم و ولی خود روبرو شده و مرتکب انجام عمل خشونت آمیز و سرکوب می شود.

از سوی دیگر این واگرایی جمعی به طور جدی موجب بروز ناهنجاری های رفتاری از جمله خود محوری، تجمل گرایی، پرخاشگری، زیاده خواهی، فساد، جرم، جنایت و و ایجاد بستری سست در جامعه شده که در این میان فضا برای رشد عوامل مخرب و ویرانگر چه در خانواده و چه در جامعه ی سیاسی و اقتصادی شکل می گیرد.

اینک جامعه ایران به دلیل نبود فضای باز و اعمال سانسور شدید، زایش فکر، مباحثه آزاد، نقد و مطالعه آزاد و روند اطلاع رسانی سازنده را از دست داده و دچار نوعی فضای گزینشی و محدود شده که سرعت رشد اجتماعی و افراد جامعه را کند کرده و در مواردی متوقف می کند که این باعث رکود و پسماندگی ذهنی و شعور جمعی، فرهنگ جمعی و ساختار رسوب کرده ای از رسومات برجای مانده که فرصت نقد نداشته و با خواسته های نسل جدید هماهنگی ندارد و در واقع نوعی دلزدگی و حتی در مواردی تنفر ایجاد کرده که زمینه را برای فروپاشی فرهنگی و اجتماعی فراهم می کند.

جامعه ای که در آن جریان تفکر و ذهن پرسش گر متوقف می شود، مانند جریان آبی می ماند که در بستری آلوده متوقف شده و به گندآب تبدیل می شود و این محیط زمینه را برای رشد، جانوران و عوامل بیماری زا و انگل فراهم می کند.

از سوی دیگر طبقه بندی کردن جامعه و تفکیک افراد به شکل های مختلف از جمله جنسیتی، عقیدتی، قومیتی و حزبی و همچنین دادن امتیازهای گوناگون از سوی مسوولان کشور به افراد همسو و موافق، به جای شهروندمداری منجربه جماعت پروری شده و جامعه شاهد نوعی گسستگی و عدم ثبات می شود که زمینه را برای فروپاشی فراهم می کند و این همان چیزی است که علی رغم ایجاد آشفتگی اجتماعی در حوزه های سیاست، اجتماع و اقتصاد نیز اثر مى کند.

این گسست که شاید به جرأت بتوان گفت در تمامی شکلهای آن در جامعه ایران صورت گرفته ابتدا در درون خود افراد و سپس در خانواده و جامعه رخداده و امروز نیز با پیشرفت آن خود دولت و حوزه سیاست و اقتصاد نیز به ورطه فروپاشی رسیده اند و تنها چیزی که تا کنون توانسته تا حدی از این مورد جلوگیری کند، همان نیروی سرکوبگر و نظامی گری خاص سیستم است که به طور حتم توان ایستادگی کامل در برابر این حجم ویرانی و واگرایی را نداشته و خود نیز دچار فروپاشی خواهد شد.

آنچه که اکنون بیش از پیش برای جامعه و کشور ایران خطرناک و نگران کننده است آنکه این امر تا جایی پیش رود که زمینه را برای فروپاشی بزرگتری در سطح ملی فراهم کند؛ شاید تنها راه نجات از این فروپاشی و گسست در ایران، باور این واقعیت باشد که فاجعه ى فروپاشى اجتماعى بیش از فروپاشى سیاسى و اقتصادى ما را تهدید مى کند و آن وقت خود ملت با بتواند با تکیه بر دانش و داشته های خود، راهی را در پیش بگیرد که در نقطه مقابل تمامی سیاست های تفرقه گرانه نظام حاکم و همجهت با همدلی و هم اشتراکی میان توده های ملت باشد و با خودباوری و استقلال رأی و عزت نفس به باز سازی دوباره خود بپردازد.

مى گویند ملت ایران همیشه در تاریخ، مانند ققنوس، خود را از میان خاکسترها باز یافته و باعث حیرت دیگر ملل تاریخ شده است… کاش این بار هم قصه ققنوس، جاى قصه تلخ یک فروپاشى اجتماعى را بگیرد.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large